شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
ملال؛ بیماری‌ای که به فضیلت تبدیل شد

ژوزفا روس ولاسکو در مقاله‌ای برای انتشارات دانشگاه پرینستون، تاریخ طولانی ملال و سوءتفاهم تازه‌ای را که آن را به فضیلتی برای زندگی مدرن تبدیل کرده است بررسی می‌کند.

سرویس علم خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ ملال قرن‌ها احساسی بود که انسان می‌خواست از آن فرار کند؛ از «آکیدیا»ی راهبان قرون وسطی تا «اَنویی» نویسندگان قرن نوزدهم و توصیف‌های روان‌شناختی دوران مدرن. اما امروز ملال به توصیه‌ای برای زندگی بهتر تبدیل شده است: گوشی را کنار بگذار، حوصله‌ات سر برود و اجازه بده ذهنت آزاد شود. ژوزفا روس ولاسکو در مقاله‌ی «بازآفرینی ملال» که ۲۹ ژوئیه‌ی ۲۰۲۶ در انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر شده، می‌گوید این تصویر تازه بیش از آن‌که کشف فایده‌ای جدید درباره‌ی ملال باشد، نتیجه‌ی اشتباه گرفتن ملال با فراغت، سکوت و پرسه‌زنی ذهن است. او همین مسئله را در کتاب تازه‌اش، «بیماری ملال: از فلسفه‌ی باستان تا روان‌شناسی مدرن»، در مسیری تاریخی از فلسفه‌ی باستان تا روان‌شناسی معاصر دنبال کرده است.

ملال ظاهراً یکی از ساده‌ترین تجربه‌های انسانی است. کافی است کاری برای انجام دادن نداشته باشیم، چیزی برایمان جذاب نباشد یا زمان به شکلی آزاردهنده کند بگذرد تا بگوییم «حوصله‌مان سر رفته است». با این حال، ملال آن‌قدرها هم ساده نیست. انسان قرن‌ها تلاش کرده است آن را تعریف کند، برایش علت پیدا کند و توضیح دهد چرا گاهی یک روز عادی می‌تواند به تجربه‌ای طاقت‌فرسا تبدیل شود.

ژوزفا روس ولاسکو، استاد دانشگاه کمپلوتنسه‌ی مادرید، بنیان‌گذار و رئیس انجمن بین‌المللی مطالعات ملال و سردبیر مشترک Journal of Boredom Studies، یکی از پژوهشگرانی است که بخش مهمی از فعالیت فکری خود را به همین تجربه اختصاص داده است. او در کتاب «بیماری ملال: از فلسفه‌ی باستان تا روان‌شناسی مدرن» تاریخ این مفهوم را بررسی کرده و نشان داده است که ملال در دوره‌های مختلف تاریخی چگونه معناهای متفاوتی پیدا کرده است. کتاب در سال ۲۰۲۶ از سوی انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر شده و ۲۴۸ صفحه دارد.

روس ولاسکو در مقاله‌ی تازه‌اش با عنوان «بازآفرینی ملال» که در ۲۹ ژوئیه‌ی ۲۰۲۶ در وب‌سایت انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر شده، از یک تناقض قابل توجه آغاز می‌کند: ملال که برای قرن‌ها چیزی نامطلوب بود، حالا به چیزی تبدیل شده که ظاهراً باید آن را جست‌وجو کرد.

او می‌نویسد: «ملال به مُد روز تبدیل شده است.»

در فرهنگ عمومی امروز، توصیه درباره‌ی ملال تقریباً همه‌جا دیده می‌شود. به ما گفته می‌شود تلفن همراه را کنار بگذاریم، از اعلان‌ها فاصله بگیریم، به پنجره خیره شویم، اجازه دهیم ذهنمان پرسه بزند و، مهم‌تر از همه، «حوصله‌مان سر برود». برای کودکان نیز بارها گفته می‌شود که نباید تمام وقتشان با سرگرمی، کلاس، بازی و محتوای دیجیتال پر شود و بهتر است اجازه دهیم گاهی حوصله‌شان سر برود. حتی خلاقیت، تخیل و خودشناسی نیز در این روایت تازه به ملال پیوند خورده‌اند.

اما روس ولاسکو می‌گوید در اینجا اتفاق مهمی افتاده است: ما ملال را با مجموعه‌ای از تجربه‌های دیگر اشتباه گرفته‌ایم.

او می‌نویسد: «مسئله این نیست که ملال مفید شده است. بلکه ما بی‌سروصدا شروع کرده‌ایم به نامیدن مجموعه‌ای کاملاً متفاوت از تجربه‌ها با عنوان «ملال».»

به باور او، بیشتر مردم واقعاً نمی‌خواهند کسل باشند. چیزی که می‌خواهند، احتمالاً زمان بدون ساختار، سکوت، فراغت و رهایی از اعلان‌های دائمی و تعهدات بی‌پایان است. یک بعدازظهر بدون برنامه، قدم زدن بدون مقصد، گفت‌وگویی که با وسوسه‌ی چک کردن تلفن قطع نشود یا زمانی که فرد بتواند بدون اجبار به انجام کاری خاص، به فعالیت مورد علاقه‌ی خودش بپردازد.

این تجربه‌ها ارزشمندند، اما به گفته‌ی روس ولاسکو لزوماً ملال نیستند. حتی ممکن است دقیقاً شرایطی باشند که به ما اجازه می‌دهند از ملال فاصله بگیریم.

ملال؛ بیماری‌ای که به فضیلت تبدیل شد

از بیماری تا فضیلت

این سوءتفاهم تازه زمانی جالب‌تر می‌شود که تاریخ ملال را بررسی کنیم. روس ولاسکو در مقاله‌ی خود یادآوری می‌کند که فرهنگ غربی بیش از دو هزار سال است که معنای ملال را تغییر می‌دهد. راهبان قرون وسطی از آکیدیا سخن می‌گفتند؛ وضعیتی که با بی‌میلی، بی‌قراری و نوعی خستگی روحی همراه بود. در قرن نوزدهم، مفهوم اَنویی به یکی از مضامین مهم ادبیات و فرهنگ تبدیل شد. در قرن بیستم نیز روان‌پزشکی و روان‌شناسی به تدریج ملال را به‌عنوان یک وضعیت روان‌شناختی بررسی کردند.

تعریف‌ها تغییر کرده‌اند، اما یک نکته تقریباً ثابت بوده است: ملال چیزی نبود که انسان آگاهانه آرزویش را داشته باشد.

روس ولاسکو می‌نویسد: «روایت قدیمی، ملال را یک بیماری معرفی می‌کرد. روایت جدید اغلب آن را یک درمان می‌داند. هیچ‌کدام از این دو روایت نمی‌توانند نشان دهند که ملال واقعاً چیست.»

این جمله به قلب بحث او می‌زند. مسئله این نیست که ملال خوب است یا بد. مسئله این است که اساساً چرا باید آن را یکی از این دو بدانیم؟ بخش مهمی از تغییر نگاه به ملال از پژوهش‌های روان‌شناختی دو دهه‌ی اخیر آمده است. پژوهشگران نشان داده‌اند که ملال صرفاً یک مزاحمت بی‌معنا نیست و می‌تواند کارکرد داشته باشد. ملال به فرد اطلاع می‌دهد که فعالیت فعلی دیگر نمی‌تواند توجه او را به شکلی رضایت‌بخش درگیر کند و شاید لازم باشد به سمت فعالیت یا هدف دیگری برود.

ارین وست‌گیت، روان‌شناس دانشگاه فلوریدا، در پژوهش‌های خود درباره‌ی ملال آن را تجربه‌ای مرتبط با دو مؤلفه‌ی اصلی، یعنی توجه و معنا، توصیف می‌کند. بر اساس مدل «مؤلفه‌های معنا و توجه» یا MAC، ملال زمانی شکل می‌گیرد که فرد نتواند در فعالیتی به شکلی موفق و معنادار درگیر شود. وست‌گیت تأکید می‌کند که ملال خود نه خوب است و نه بد؛ بلکه نوعی سیگنال است و این‌که فرد با این سیگنال چه می‌کند اهمیت دارد.

این نگاه، تفاوت مهمی با تصور رایج امروز دارد. اگر ملال یک سیگنال است، مفید بودن آن به این معنا نیست که خود تجربه‌ی ملال مطلوب است.

روس ولاسکو برای توضیح این مسئله از مثال گرسنگی و درد استفاده می‌کند. هیچ‌کس گرسنگی را دوست ندارد فقط به این دلیل که به ما می‌گوید باید غذا بخوریم. درد نیز ناخوشایند است، اما همین ناخوشایندی باعث می‌شود بفهمیم مشکلی در بدن وجود دارد. کارکرد یک تجربه، آن را به تجربه‌ای مطلوب تبدیل نمی‌کند.

پژوهش شین دبلیو. بنچ و هدر سی. لنچ نیز ملال را احساسی می‌داند که می‌تواند فرد را به سمت جست‌وجوی هدف‌ها و تجربه‌های تازه سوق دهد؛ یعنی وقتی هدف فعلی دیگر رضایت‌بخش نیست، ملال میل به تغییر وضعیت را افزایش می‌دهد. در نتیجه، ملال ممکن است برای ما مفید باشد، اما نه به این معنا که باید عمداً به دنبال کسل شدن برویم.

آیا باید بگذاریم کودکان حوصله‌شان سر برود؟

یکی از بخش‌های جذاب مقاله به کودکان مربوط است. در سال‌های اخیر، والدین بارها با این توصیه مواجه شده‌اند که نباید دائماً برای کودکان سرگرمی فراهم کنند و بهتر است اجازه دهند «حوصله‌شان سر برود»، چون همین وضعیت می‌تواند تخیل و خلاقیت آنان را فعال کند.

روس ولاسکو با اصلِ آزاد گذاشتن کودک مخالفت نمی‌کند؛ مسئله‌ی او واژه‌ای است که برای توصیف این وضعیت به کار می‌بریم.

کودکی که بعد از کنار گذاشتن تلفن همراه شروع می‌کند به ساختن یک دنیای خیالی، خانه‌ای با بالش‌ها درست می‌کند، داستانی برای خودش می‌سازد، بازی جدیدی اختراع می‌کند یا در کتابی غرق می‌شود، دیگر کسل نیست.

او می‌نویسد: «کودکی که یک بعدازظهر را صرف ساختن دنیاهای خیالی، ابداع بازی‌های پیچیده یا غرق شدن در یک کتاب می‌کند، حوصله‌اش سر نرفته است. برعکس. کودک آن‌چنان غرق فعالیت شده که گذر زمان را کاملاً فراموش کرده است.»

بنابراین آنچه کودک به آن نیاز دارد الزاماً ملال نیست، بلکه آزادی برای انتخاب فعالیت است.

روس ولاسکو این نکته را به شکل روشنی جمع‌بندی می‌کند: «هدیه‌ی واقعی، ملال نیست؛ بلکه فرصت غرق شدن در چیزی است که فرد آزادانه انتخاب کرده است.»

این تمایز برای زندگی بزرگسالان نیز اهمیت دارد. ممکن است فرد ساعت‌ها تلفن همراهش را کنار بگذارد و به پنجره نگاه کند، اما اگر در همین مدت ذهنش درگیر فکرها، خاطره‌ها، خیال‌ها یا برنامه‌های آینده باشد، الزاماً دچار ملال نیست. فراغت می‌تواند فرصت تجربه‌ی معنا باشد؛ ملال زمانی شکل می‌گیرد که فرد در فعالیت یا وضعیت موجود نتواند درگیری معناداری پیدا کند.

پس خلاقیت چه می‌شود؟

یکی از مشهورترین ادعاهای امروز درباره‌ی ملال این است که «ملال خلاقیت می‌آورد». کافی است عبارت‌هایی درباره‌ی خلاقیت و ملال را در رسانه‌ها یا شبکه‌های اجتماعی دنبال کنیم تا با توصیه‌هایی مواجه شویم که می‌گویند باید اجازه دهیم ذهنمان «حوصله‌اش سر برود» تا ایده‌های تازه پیدا کنیم.

روس ولاسکو می‌گوید اینجا نیز یک اشتباه مفهومی رخ داده است. بسیاری از پژوهش‌هایی که برای اثبات رابطه‌ی میان ملال و خلاقیت به آن‌ها استناد می‌شود، در واقع درباره‌ی پرسه‌زنی ذهن، تأمل یا نهفتگی ایده‌ها هستند؛ نه خود ملال.

این تمایز اهمیت زیادی دارد. ذهن می‌تواند از فعالیتی فاصله بگیرد و آزادانه میان ایده‌ها حرکت کند، بدون این‌که فرد احساس ملال کند. گاهی حتی همین فاصله گرفتن است که امکان حل مسئله یا رسیدن به ایده‌ای تازه را فراهم می‌کند.

بنابراین ممکن است آنچه ما به‌عنوان «خلاقیت ناشی از ملال» می‌شناسیم، در واقع نتیجه‌ی فراهم شدن فرصتی برای ذهن‌گردی و تفکر آزاد باشد.

پژوهش‌های روان‌شناختی نیز هنوز رابطه‌ی میان ملال و خلاقیت را قطعی نمی‌دانند. حتی در ادبیات علمی، ملال هم با پیامدهای منفی و هم با رفتارهایی مانند خیال‌پردازی و خلاقیت ارتباط داده شده است؛ به همین دلیل پژوهشگران تأکید می‌کنند که پیش از آن‌که درباره‌ی خوب یا بد بودن ملال قضاوت کنیم، باید بفهمیم دقیقاً چه نوع تجربه‌ای را ملال می‌نامیم.

ملال؛ بیماری‌ای که به فضیلت تبدیل شد
جوزفا راس ولاسکو

کتابی درباره‌ی دو هزار سال ملال

مقاله‌ی «بازآفرینی ملال» را می‌توان خلاصه‌ای از پروژه‌ی بزرگ‌تر روس ولاسکو دانست؛ پروژه‌ای که در کتاب «بیماری ملال: از فلسفه‌ی باستان تا روان‌شناسی مدرن» دنبال شده است.

این کتاب به جای آن‌که ملال را صرفاً یک مسئله‌ی روان‌شناختی معاصر بداند، تاریخ طولانی آن را بررسی می‌کند؛ از جهان باستان و آکیدیا در مسیحیت قرون وسطی تا ملال در ادبیات و فرهنگ قرن نوزدهم و سپس تعریف‌های روان‌شناختی و روان‌پزشکی در دوران مدرن.

اهمیت این مسیر تاریخی در این است که نشان می‌دهد چیزی که امروز با یک کلمه‌ی ساده‌ی «ملال» نامیده می‌شود، در طول تاریخ همیشه یک تجربه‌ی یکسان نبوده است. انسان‌ها در دوره‌های مختلف، با زبان‌های متفاوت تلاش کرده‌اند توضیح دهند چرا گاهی زندگی، حتی وقتی اتفاق خاصی در آن رخ نمی‌دهد، به شکلی تحمل‌ناپذیر خالی از معنا می‌شود.

روس ولاسکو در کتابش همچنین به این پرسش می‌پردازد که آیا ملال می‌تواند فوایدی داشته باشد. اما این بحث با ستایش ساده‌ی ملال تفاوت دارد. پرسش اصلی این است که ملال چه کارکردی دارد و چه چیزی درباره‌ی رابطه‌ی انسان با جهان اطرافش آشکار می‌کند؟

از این منظر، عنوان کتاب ــ «بیماری ملال» ــ نیز معنای جالبی پیدا می‌کند. ملال ممکن است مانند بیماری به نظر برسد، اما شاید آنچه اهمیت دارد خود «درد» نباشد؛ بلکه پیامی باشد که این درد منتقل می‌کند.

ملال؛ بیماری‌ای که به فضیلت تبدیل شد

ملال در عصر حواس‌پرتی دائمی

شاید دلیل توجه دوباره‌ی ما به ملال را بتوان در زندگی امروز جست‌وجو کرد. انسان معاصر تقریباً هر لحظه امکان پر کردن یک خلأ کوچک را دارد. انتظار در صف، سفر با مترو، نشستن در اتاق انتظار یا حتی چند دقیقه پیش از خواب می‌تواند با تلفن همراه، ویدئو، پیام، شبکه‌ی اجتماعی یا یک محتوای کوتاه پر شود.

در چنین شرایطی، شاید دیگر مسئله فقط این نباشد که «چرا حوصله‌مان سر می‌رود؟» بلکه این باشد که آیا اصلاً اجازه می‌دهیم تجربه‌ی خالی بودن را از سایر وضعیت‌های ذهنی تشخیص دهیم؟

زندگی بدون محرک دائمی الزاماً زندگی ملال‌آوری نیست. برعکس، ممکن است همین فاصله‌ها فرصت‌هایی برای فکر کردن، خواندن، خیال‌پردازی یا شکل دادن به فعالیتی باشند که خودمان انتخاب کرده‌ایم. آنچه روس ولاسکو با آن مخالفت می‌کند، تبدیل همه‌ی این تجربه‌ها به یک واژه است: ملال.

پژوهش‌های روان‌شناختی نیز ملال را بیشتر به‌عنوان علامتی برای فقدان درگیری معنادار با فعالیت فعلی می‌بینند. وست‌گیت تأکید می‌کند که ملال مانند درد اطلاعاتی درباره‌ی وضعیت ما فراهم می‌کند: آیا می‌توانیم توجه خود را درگیر کنیم و آیا فعالیتی که در حال انجام آن هستیم برایمان معنا دارد؟

از این زاویه، شاید بهترین برخورد با ملال نه فرار فوری از آن باشد و نه ستایشش.

باید پرسید: چه چیزی دارد به من می‌گوید؟

ملال نه دشمن است، نه دوست

در نهایت، مقاله‌ی روس ولاسکو ما را از یک دوگانه‌ی ساده بیرون می‌کشد. ملال نه دشمنی است که باید همیشه از آن فرار کرد و نه فضیلتی است که باید عمداً آن را وارد زندگی کرد.

او می‌نویسد: «چالش این نیست که تصمیم بگیریم ملال خوب است یا بد. این پرسش درستی نیست.»

این شاید مهم‌ترین نکته‌ی مقاله باشد. اگر ملال احساسی است که به ما می‌گوید در وضعیت فعلی نمی‌توانیم به شکلی معنادار درگیر شویم، باید به جای پرسیدن این‌که «چطور بیشتر کسل شویم؟» یا «چطور سریع‌تر از ملال فرار کنیم؟»، بپرسیم چه چیزی باعث شده این وضعیت برای ما بی‌معنا یا غیرقابل‌تحمل شود. روس ولاسکو در پایان مقاله می‌نویسد: «ملال قرن‌هاست که دچار سوءتفاهم بوده است. ابتدا آن را یک بیماری می‌دانستیم. حالا بیش از پیش آن را یک فضیلت می‌دانیم. شاید چالش واقعی این باشد که دیگر آن را به هیچ‌یک از این دو تبدیل نکنیم.»

و بعد، در یک جمله‌ی کوتاه، تمام بحث خود را جمع می‌کند: «ملال به تبلیغات بهتر نیاز ندارد؛ به درک بهتری نیاز دارد.»

شاید به همین دلیل باشد که کتاب «بیماری ملال: از فلسفه‌ی باستان تا روان‌شناسی مدرن» در کنار مقاله‌ی «بازآفرینی ملال» اهمیت پیدا می‌کند. روس ولاسکو نمی‌خواهد نسخه‌ی تازه‌ای برای زندگی بدون حوصله‌سررفتگی تجویز کند. او می‌خواهد نشان دهد تجربه‌ای که قرن‌ها آن را با واژه‌هایی مانند بیماری، گناه، ملال، اَنویی یا اختلال توصیف کرده‌ایم، بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن را صرفاً خوب یا بد نامید.

در جهانی که هر لحظه‌ی خالی را می‌توان با یک صفحه‌ی روشن، یک پیام یا یک ویدئو پر کرد، شاید مسئله‌ی اصلی این نباشد که چگونه ملال بیشتری به زندگی خود اضافه کنیم. مسئله این است که وقتی دیگر چیزی برای سرگرم کردن فوری ما وجود ندارد، چه چیزی در ذهن و زندگی‌مان باقی می‌ماند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها