به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، علی ارسنجانی که بهتازگی رمانی با نام «بنز» از وی منتشر و برگزیده نخست سیزدهمین دوره جشنواره داستان انقلاب شده سالهاست به عنوان مدرس داستاننویسی فعالیت دارد و دارای سابقه طولانی در برگزاری و تدریس کارگاههای نقد و بررسی کتابها و رمانهای دینی است.
در ادامه گفتوگویی با این نویسنده به بهانه انتشار و موفقیت «بنز» درباره نقش کهنالگوهای یونگی در ساخت شخصیت و روایت میخوانید.
برخی میگویند وقتی داستان در خدمت روایت دینی یا آموزهای قرار میگیرد، از هنر بودن فاصله میگیرد و به تبلیغ نزدیک میشود. با این نقد چطور کنار میآیید؟
اصل و اساس داستانهای موفق از آموزه دینی سرچشمه گرفته؛ اسطوره و دین و داستان در هم تنیدهاند، چندانکه نمیشود یکی را بر دیگری برتر دانست یا تعریفی مستقل از هرکدام داشت.
اگر «از» یک داستان به یک آموزه دینی برسیم، داستان مسیر را درسته رفته ولی اگر «از» یک مفهوم دینی بخواهیم داستان بسازیم، حق با آن برخیهاست. تفاوت هنر و تبلیغ در مسیر «از» ← «به» آشکار میشود؛ در نهایت داستانی موفق است که جنبههای انسانی را بازتاب دهد.
شما تأکید کردید نویسنده باید قرآن، حافظ و هفتپیکر را بخواند. نویسنده جوانی که این پیشزمینه را ندارد، از کجا باید شروع کند؟
نویسنده جوان را میتوان هنرآموز نویسندگی دانست. چیرهدستی در نویسندگی، بر اثر سالها مطالعه و پژوهش و تفکر حاصل میشود و از هرجا آغاز کند به خواندن، روزی خواهد رسید که میبیند کتابهای ارزشمند را خوانده؛ اما خبر بد اینکه هرچه بخواند، هنوز کتابهای نخوانده را بیشتر پیش رو میبیند.
در نقدهایتان بارها روی این تأکید کردهاید که شخصیت باید تردید، ضعف و کشمکش درونی داشته باشد. آیا این نگاه از چارچوب کهنالگویی یونگ میآید (مثل تقابل سایه و پرسونا) یا از تجربهی مستقل شما در تدریس داستان؟
همواره باور دارم «باید» و «نباید» در کار هنری جایگاهی ندارد؛ چراکه انسان ابعاد پیچیده و ناشناخته دارد. چندبعدی بودن و نامتناهی بودن انسان باید و نبایدها را کنار میزند و مطالعه نظریههای شخصیت به نویسنده در خلق شخصیت کمک میکند. شاید نتوانیم شخصیت را در یک تعریف جامع و کامل بگنجانیم؛ نویسنده موفق میتواند به وسع خود لایهها، ابعاد و اعماق شخصیت انسان را آشکار کند.
یکی از توصیههای ثابت شما حذف زمانهای مبهم مثل «چند روز بعد» است. چرا این خطا را تا این حد رایج و مهم میدانید؟
داستان را میتوان به یک سازه مهندسی شبیه دانست. اصطلاحات داستانی رایج در دنیا میتواند شاهد این شباهت باشد؛ پیرنگ (Plot) ، ساختار (Structure)، تنش/کشش (Tension)، زاویه دید (Point of View) و دیگر اصطلاحات مشترک، دقت نویسنده و مهندس را همتراز میکند و کیفیت اثر تحت تاثیر قرار میدهد. شما به یک مهندس معمار بگو «میخواهم یک ساختمان چندطبقه برایم طراحی کنی.» بیدرنگ میپرسد: «چندطبقه؟» و ناچاری جواب دهی: «چهارطبقه.» در مثال شما، «چندروز بعد» از دوروز بعد شروع میشود تا بینهایت روز بعد. مثلا اگر بنویسید «چند روز بعد، اصغر از گرسنگی مرد.» برای خواننده مبهم میماند. اما اگر بنویسید «سهروز بعد، اصغر از گرسنگی مرد.» شفافیت جمله متفاوت خواهد. بیست سال بعد، هزارو یک شب، دور دنیا در هشتاد روز، بیست هزار فرسنگ زیر دریا، صدسال تنهایی، دوازدهسال بردگی، دوازده مرد خشمگین، ۱۹۸۴، و سه قطره خون از نامهای آشنای جهان ادبیات داستانی هستند که نشان از اهمیت عدد و رقم در جهتدهی ذهن خواننده دارند.
شما تأکید زیادی روی تطابق اقلیم، معماری و بستر اجتماعی-تاریخی با روایت دارید. برای نویسندهای که اقلیمی را از نزدیک تجربه نکرده، چه راهکاری پیشنهاد میکنید؟
آن نویسنده باید برای اقلیمی که درک نکرده، یا ننویسد، یا پژوهش گسترده انجام دهد. خواندن کتاب و دیدن فیلم بهویژه فیلم مستند به ساخت جهان داستانی متناسب با جغرافیای واقعی داستان کمک میکند. تنها درصورتی که بخواهیم جهان غیرواقعی را خلق کنیم، شاید به این دانش نیاز چندانی نداشته باشیم مثل سیارههای خلق شده در شازدهکوچولو.
شما در چند داستان، به پایانبندیهای «توضیحدهنده» و اضافه انتقاد کردهاید. معیار شما برای تشخیص اینکه یک پایان قوی کجا باید تمام شود چیست؟
داستان را بیشتر میتوان بستر کشف دانست تا آموزش. نویسنده جهانی را خلق و خواننده آن جهان را درک میکند. داستانی که بخواهد بینش خود را به خواننده تحمیل کند، پس میخورد. پس نویسنده باید داستانی بنویسد که نیاز به توضیح نداشته باشد.
به گفته شما اگر انسانی در دنیای مدرن به پوچی یا خودکشی میرسد، به این دلیل است که «هنوز قصه را نفهمیده». آیا این چنین معنا دارد که داستانخوانی یا داستاننویسی میتواند نقش درمانی و پیشگیرانه داشته باشد؟ پس تکلیف نویسندگانی مثل صادق هدایت، غزاله علیزاده، ویرجینیا وولف، سیلویا پلات و ارنست همینگوی، که خود اهل قصه و داستان بودند و به خودکشی رسیدند، چه میشود؟ آیا میتوان گفت آنها هم «هنوز قصه را نفهمیده بودند»، یا این نظریه در برابر تجربهه خودِ این نویسندگان به چالش کشیده میشود؟
اسطوره و داستان یکی از اختراعات کهن انسان است که خلق شده تا انسان را از آشفتگی برهاند. اگربه یک اسطوره قدرتمند و یک کلانداستان متصل شویم، برخی آشفتگیها و ناسازگاریهای هیجانی درونی تنظیم میشوند (Emotional regulation). با اینحال رنجها و تنشهای درونی و اختلالات جسمیروانیاجتماعی (Biopsychosocial) گاهی چندان قدرتمند میشوند که شخص نمیتواند این هیجانات را تنظیم کنند. این افرادی که نام بردید، هرکدام رنجی ویژه و شخصی داشتهاند که ما به آن دسترسی نداریم. اما بهطور معمول، اشخاص سالم یک اسطوره دارند و یک کلانداستان از خود ساختهاند که تاحدودی میتواند آنها را از رنجها و آشفتگیها و پیامدهای آن محفوظ نگه دارد.
نظر شما