به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، اولین نشست از مجموعه سلسله نشستهای «پرسشهای اکنون» با هدف طرح پرسشهای بنیادین هنری و با موضوع «چه چیزی معاصر است؟» چدر سالن سینمای موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شد.
در این نشست بهزاد حاتم، نقاش و گرافیست ایرانی گفت: آنچه در هر روزگاری وجود دارد، هنر معاصر همان روزگار است. من بسیار تلاش میکنم در نوشتههایم از واژههای غیرفارسی کمتر استفاده کنم؛ در سخن گفتن این کار دشوارتر است، اما بهجای واژه «معاصر» ترجیح میدهم از تعبیر «همروزگار» استفاده کنم. در هر دورهای، آنچه وجود دارد و آنچه انسان میبیند، متعلق به همان دوره است و چیزی نمیتواند آن را به گذشته تبدیل کند. بنابراین، هنر معاصر همان هنر همروزگار ماست.
حاتم در ادامه بیان کرد: نگاه من به هنر، نگاه یک بیننده است؛ کسی که از کودکی هنر را با چشم خود دیده و آموخته است. سخنان من هیچگاه آکادمیک نبوده و نیست؛ آنچه میگویم تنها تجربههای شخصی من است. اگر بخواهیم در ایران دورهای برای هنر معاصر مشخص کنیم، شاید بتوان از هنر پس از انقلاب ۱۳۵۷ سخن گفت؛ زیرا دورهای شکل گرفت که پیوند ما را با دوران پیش از خود گسست. البته در همین فاصله نزدیک به پنجاه سال، تغییرات فراوانی رخ داده است.
وی افزود: دو دهه نخست، دوران ضدهنر و تهی از فرهنگ بود؛ اما پس از آن با نسل جوانی روبهرو شدیم که از دل همان دوران برخاستند؛ کسانی مانند یدالله تامی، هومن مرتضوی، فرید جهانگیری، شهره مهران و دیگران. این نسل را میتوان نخستین نسل هنرمندان پس از انقلاب دانست و شاید بتوان تاریخ هنر معاصر تهران و ایران را از دوره فعالیت آنان دنبال کرد.
این نقاش گفت: من آدم سادهای هستم؛ به دانشکده نرفتم، اما گاهی به بوفهٔ هنرهای زیبا سر میزدم. استاد بدی هم داشتم به نام هانیبال الخاص که مرا دیوانه میکرد. بههرحال، من اندیشههای آکادمیک ندارم و با همه چیز ساده برخورد میکنم. یکی از مفاهیمی که برایم بسیار اهمیت دارد، اصطلاحی است که فرانسویها «دَقَنهدَخی» و آلمانیها «زایتگِیست» میگویند؛ یعنی «روح زمانه».
حاتم ادامه داد: من با روح زمانه زندگی کردهام و هیچوقت چیزی برایم بیمعنا نبوده است. به گمان من، از چند دهه پیش دیگر نمیتوان به چیزی عنوان «آوانگارد» داد. تجربههای هنری آنقدر گسترده شدهاند که هنر از هر تعریف مشخصی گریخته است.
نویسنده کتاب «شاید بنفش» گفت: هنرمند کسی است که هنرمند زاده میشود؛ هیچ آکادمیای نمیتواند هنرمند بسازد. امروز هنر به صنعت و اقتصاد تبدیل شده است و آکادمیها بیشتر کسانی را تربیت میکنند که بتوانند آثار تولیدی خلق کنند، نه آفرینش هنری واقعی. اگر اثری با من ارتباط برقرار کند، آن اثر هنر است؛ و اگر چنین ارتباطی ایجاد نکند، هنر نیست. من هم به دنبال معنا و تفسیر خاصی از آن نمیگردم.
حاتم در ادامه تصریح کرد: من همیشه کوشیدهام منصفانه فکر کنم. بسیاری از انتقادهایی که به ایران داریم، کموبیش در سراسر جهان نیز وجود دارد. من در آلمان و فرانسه هم با همین مسائل روبهرو میشوم. جوامع جهان هیچگاه کاملاً همگن نیستند. آنچه اهمیت دارد، آفرینندگی هنرمندان است. همیشه در ایران گفتهاند «جشن هنر شیراز زود بود» یا «بیینال تهران زود بود». من کاملاً با این نگاه مخالفم.
وی گفت: در همهٔ جوامع، کارهای پیشرفته برای اکثریت مردم «زود» به نظر میرسد؛ اما نخبگان وظیفه دارند جامعه را به جلو حرکت دهند. بیینال تهران در سال ۱۳۳۷، به همت مارکو گریگوریان و دکتر هاکوپیان، یکی از درخشانترین رویدادهای فرهنگی این مملکت بود.
این نقاش ادامه داد: در همه جای دنیا همین اتفاق رخ میدهد. زمانی که فیلیپ گلس و رابرت ویلسون در دههٔ هفتاد میلادی، اپرای «آینشتاین در ساحل» را در نیویورک اجرا کردند، مردم آن را هو کردند و به آن اعتراض کردند. بنابراین جامعهٔ ایران عقبافتاده نیست؛ مردم عادی در همه جای جهان در برابر تجربههای تازه چنین واکنشی نشان میدهند. ما نخبگان جامعهٔ ایرانی هستیم که در موزه نشستهایم و دربارهٔ هنر معاصر سخن میگوییم. وظیفهٔ ما این است که جامعه را به جلو ببریم.
حاتم خاطرنشان کرد: موزهٔ هنرهای معاصر تهران در سال ۱۳۵۶ افتتاح شد؛ اما امروز دیگر به معنای واقعی، موزهٔ هنرهای معاصر نیست. در بسیاری از کشورهای جهان، با ورود به سال ۲۰۰۰، موزههای هنر معاصر عنوان خود را تغییر دادند و به موزهٔ هنر قرن بیستم تبدیل شدند و جای خود را به موزههای قرن بیستویکم دادند. موزهٔ ما دیگر ظرفیت و اندازهٔ هنر معاصر امروز را ندارد؛ برخی آثار آنقدر بزرگ شدهاند که حتی امکان نمایش آنها در این فضا وجود ندارد.
ابراهیم حقیقی، طراح گرافیک و عکاس نیز گفت: مگر میکلآنژ و داوینچی، معاصرِ زمانهٔ خود نبودند؟ این تاریخنگاری هنری است که بعدها آنها را در دستهبندیهای مختلف جای میدهد. مردم به ردهبندی عادت دارند تا بتوانند تاریخ را تعریف کنند. اگر به زمان متکی باشیم، هنر معاصر تا زمانی معنا دارد که آن را با یک «ایسم» مشخص محدود نکنیم؛ زیرا در غیر این صورت دیگر نمیتوان از آن عبور کرد.
حقیقی ادامه داد: برای مثال، جنبش سقاخانه و گروه آزادِ بینامِ معروفِ مرتضی ممیز را در نظر بگیرید. آیا آنها معاصرِ زمانهٔ خود بودند؟ بله. اما چرا بعدها تکرار شدند؟ چرا تکرارشوندگی در هنر معاصر تا این اندازه شایع است؟
وی خاطرنشان کرد: در تاریخ هنر کلاسیک، هیرونیموس بوش و پیتر بروگل را کجا باید قرار دهیم؟ در آثار آنها مسیح حضور دارد، اما نه به آن اندازه که در آثار دیگران دیده میشود. در عوض، همهٔ آدمها در کوچههای کوچک آثارشان، ولنگار، دزد و غارتگرند و نوعی وحشت بر فضا حاکم است؛ آن هم پیش از آنکه سوررئالیسم به وجود بیاید.
این مدیر هنری گفت: به گمانم در موقعیت کنونی نمیتوان به تعریف واحدی از هنر معاصر رسید. همهٔ کارهای کلاسیکِ پس از انقلاب، اگر تنها به زمان متکی باشیم، معاصر محسوب میشوند؛ اما پرسش این است که آیا آنها از مدرنیته و پستمدرنیسم عبور کردهاند؟
حقیقی تصریح کرد: تعریفهای ما هنوز طبقهبندیشده و روشن نیست. در مجسمهسازی، آنیشا کاپور برای خلق آثار بزرگ به سرمایه و امکانات گسترده نیاز دارد؛ در ایران چنین امکانی وجود ندارد. آیا ما توان آن را داریم که تودهٔ عظیمی از لباسها را که با یک چنگک ماشینی جابهجا میشوند، به یک اثر هنری تبدیل کنیم؟ مخاطب ما هنوز به چنین تجربههایی عادت ندارد؛ زیرا خوراک فکری لازم را به او ندادهایم. در دانشکدهها نیز همچنان بر اساس برنامهٔ مصوب سال ۱۳۵۸ تدریس میشود.
وی گفت: بیشتر هنرمندان ما خودآموختهاند. در گذشته استادانی مانند محسن وزیریمقدم و مارکو گریگوریان حضور داشتند؛ اما امروز حتی یک استاد که بتواند در طول سی سال، سه شاگرد جدی تربیت کند، سراغ نداریم. حال چگونه میتوانیم به تعریف مشخصی برسیم، وقتی دائماً خود را با هنر اروپا و آمریکا مقایسه میکنیم؟
این طراح گرافیک تصریح کرد: جامعهای که به مدرنیته دست نیافته است، آیا هنر آن جامعه میتواند مدرن باشد؟ شاید هنر ما مدرن باشد، اما جامعهمان نه؛ چراکه قانونگذاری و قانونمندی ما هنوز مدرن نشده است. با این حال، جسورانهترین تجربهها را در آثار هنرمندان میبینیم. آیا تعداد مخاطبان، میزان اثرگذاری یک اثر هنری را تعیین میکند؟ فیلمهای کیارستمی مخاطبان محدودی داشتند، اما جهان سینما را متحول کردند.
حقیقی گفت: مدرنیته زمانی در یک جامعه شکل میگیرد که آن جامعه به نوعی همگنی برسد؛ اما ما جامعهای همگن نداریم. در معماری ایران، کدام بنا در پنجاه سال اخیر واقعاً مدرن است؟ کسانی که آپارتمانهای پانصدمتری میسازند و تابلوهای هنری میخرند، اغلب به هنر بهعنوان یک کالای سرمایهای نگاه میکنند. یک خریدار معروف هنر میگفت: «تابلوی آقای تناولی را دارید؟» برای او تفاوتی نداشت کدام اثر؛ فقط نام هنرمند را شنیده بود. ما در شهری مدرن زندگی نمیکنیم که بتوان از مدرنیته سخن گفت؛ چه رسد به اینکه بخواهیم دربارهٔ معاصریت صحبت کنیم.
وی در ادامه افزود: زایمان هنری باید طبیعی باشد. در گالریهای ما این اتفاق رخ داده است؛ خودِ هنرمندان، همراه با گالریداران، در 35 سال گذشته آثاری حیرتانگیز خلق کردهاند. هنرمندان درجهیک ما هیچ کمکی از دانشکدهها نگرفتهاند. این زایمان طبیعی در گذشته نیز اتفاق افتاده بود. هنر مدرن ما، گروه آزاد و جنبش سقاخانه، محصول فضای پس از مشروطه بود؛ دورهای که شاملو، فروغ، سهراب، اخوان و سپانلو ظهور کردند. این هنرمندان نتیجهٔ یک تفکر جمعی بودند؛ دورهای که آدمها به خود آمدند، جایگاه خود را شناختند و دانستند چه باید بکنند.
نظر شما