یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۶
مردانی که عطر دریا می‌زنند! 

کیسه‌ کتاب‌ها را محکم‌تر در آغوش گرفتم و از کتاب‌فروشی بیرون زدم. حالا می‌دانستم قرار بعدیِ من با «قصه‌های دریا»، کنار خودِ دریاست؛ همان‌جا که شاید عطر نمک و صدای موج‌ها، فاصله‌ی میان کتاب و حقیقت را از بین ببرد و یادم بیندازد ایران، هم بوی خاک می‌دهد، هم عطر دریا ... .

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: تا حالا عطر دریا به مشامتان خورده؟ بوی زهم ماهی و صدف و آفتابی که آغشته به کف باشد؟ همان عطری که وقتی لابه‌لای مخاط بینی‌تان می‌پیچد، پاهایتان ناخودآگاه گرمای دانه‌های تُرد شن را کفِ‌شان احساس می‌کنند و مردمک‌هایتان را خیسِ از خورشید؟!

با عطر دریا از خواب پریدم. سرم چسبیده بود به شیشه تاکسی. پیاده شدم. خورشید دقیقا ایستاده بود بالای سرم و من ایستاده‌ بودم بالای سر خیابان سمیه. دنبال دریا می‌گشتم در تهران. و نشانی؟ اینجا را دادند. کتابفروشی سوره مهر! گفتم «کتاب‌هایی می‌خواهم پر از قصه‌ی مردانی که عطر دریا می‌زنند!» خندیدند و گفتند بیایم این حوالی.

چه سبکی می‌خواهید؟

فروشنده سرش به کار خودش بود. و کتابفروشی، سر به هوا. ایستادم بین قفسه‌ها و خودم را بلند کردم تا آخرین طبقه از قد و قواره‌شان. یکی از کتابدارها جلو آمد «چه سبکی می‌خواهید؟» ابروهایم را انداختم بالا و پشت به قفسه‌ی بلند کتاب‌ها، عکس دریا را نشانش دادم «تا حالا برایتان پیش آمده که توی کتاب‌ها دنبال دریا بگردید؟!»

لبخندی آرام زد و ده جلد کتاب را از قفسه بیرون کشید و روی میز گذاشت «دو جلدش نیست، همین پیش پای شما فروش رفت.» بعد کتاب‌ها را روی هم چید و تعارفشان داد «مجموعه‌ی قصه‌های دریا!» کتاب‌ها را دانه به دانه برانداز کردم. روی جلد هر کدامشان عکس و اسم و رسم یک مرد بود، دقیقا همان مردهایی که دنبال‌شان بودم و به خودشان عطر دریا می‌زنند! انگار که دریا برای آن‌ها نه یک جغرافیا و نه حتی خانه، که بخشی از جان‌های شیرین‌شان است که باید به قیمت سرخی خون‌شان از آبیِ زلالش محافظت کنند!

اقیانوس‌ها چرخ می‌زنند

نشستم در کافه کتاب‌فروشی. کتاب‌ها توی بغلم بود. انگار دریا را به سینه‌ام چسبانده بودم. اولی را برداشتم. «اقیانوس‌ها چرخ می‌زنند». اسمش پر از موج بود. زیرش هم نوشته بود «خاطرات ناوسروان تکاور مهدی ارتیانی». دلم می‌خواست همه‌اش را بخوانم و وقت تنگ بود. بی‌هوا یک صفحه‌اش را باز کردم: «حالا سال‌هاست شب‌ها در خواب می‌بینم یکدفعه می‌روم هوا و اقیانوس‌ها دور سرم چرخ می‌زنند. هراسان چشم باز می‌کنم و می‌بینم روی تخت هستم و قادر نیستم خودم را تکان بدهم. سال‌هاست به تخت دوخته شده‌ام.»

سی کشتی، یک فرمانده

آب‌میوه خنکم را ریختم به جان رگ‌هایم و کتاب بعدی را بلند کردم. «سی کشتی، یک فرمانده». نویسنده‌اش لیلا نظری گیلانده بود. گذری نگاهی به بقیه‌شان انداختم. هر کتاب یک نویسنده داشت اما دریا، نخ بلند تسبیح‌شان بود. به عکس روی جلد خیره شدم. ناخدا می‌خندید. «خاطرات ناخدا یکم‌عرشه فرید آگه‌دل». ابهتش سنجاق شده به لبخند گرمش بود. تند تند ورق زدم. «شوکه شدم. این‌دفعه صدا فرق می‌کرد. یک صدای آشنا داشت مرا با اسم کوچک صدا می‌زد. _منم جواد! برگرد؛ اوضاع خرابه! _جواد تویی؟ _آره! _لامصب، آخه چرا با کُد صحبت نمی‌کنی؟! _ببین زمان نیست. تو فقط برگرد! فرید برگرد...»

بویه‌های روشن

کمی روی صندلی جابه‌جا شدم. اسم کتاب سوم عجیب بود. «بویه‌های روشن»! عکس آدمِ روی جلد، نگاه ممتد و غم‌انگیزی داشت. «خاطرات ناوسروان تکاور سید احمد شمس‌زاده علوی». حجم صفحاتش به نسبت بقیه کتاب‌های مجموعه‌ی قصه‌های دریا کمتر بود اما غمِ نشسته در چشم‌های ناوسروان من را به خودش گرفت. انگار از دردی دور می‌خواست حرف بزند که هنوز به دلش مانده بود و رنجش تمام نمی‌شد. «هزاران فکر در سرم می‌آمدند و می‌رفتند. ما کجا و جنگ کجا؟ من برای یک ماموریت چندروزه به خرمشهر رفته بودم. حتی با خانواده خداحافظی نکرده بودم. فکر می‌کردم زود برمی‌گردم. همسرم تنها بود ...»

خواهرم جوشن

درِ کتاب‌فروشی با های و هوی باز شد. چند دختر نوجوان با کوله‌های گل‌گلی بودند که دنبال زندگی می‌گشتند لابه‌لای کتاب‌ها. بلند شدم. نگاهشان کردم. با وسواس، قفسه‌ها را زیرورو کردند و آخرسر دست‌پر رفتند پای میز معامله! کارت‌های بانکی‌شان هم مثل صورت‌های ماه و کوله‌هایشان صورتی بود. نگاهشان به من افتاد. خندیدند. و من از ذوق کیسه‌های پر از کتابِ توی دستشان برایشان دست تکان دادم و گفتم «بار بعدی که خواستید کتاب بخرید، نگاهی به این هم بندازید» و کتاب «خواهرم جوشن» را بالا آوردم.

«خاطرات دریاداردوم عرشه علی‌اکبر اخگر» بود. با لباس‌های سفید نیروی دریایی در میان جلد آبی کتابش ایستاده بود و روزهای گذشته‌اش را نشان‌مان می‌داد. «دویدم به سمت پل فرماندهی. خالی به نظر می‌رسید، اما باید مطمئن می‌شدم که کسی در آنجا نمانده باشد. صدای شعله‌هایی که از عقب نفت‌کش بیرون می‌زد بیشتر می‌شد. اسکلت اسکیپ‌مانت داغ شده بود و پیچ و بست‌هایش از هم جدا می‌شد. شرایط محیط وحشت‌آور بود. داد زدم: «کسی هست؟» صدایم توی فضای پل فرماندهی پیچید ...»

باد سرخ

دفترچه یادداشتم را درآوردم. به این فکر می‌کردم که چرا فقط جنگ‌های زمینی را شناختیم و یادمان رفت که مردانی روی آب‌ها ایستاده‌اند تا ما زمین نخوریم. اولین باری که سوار قایق شدم کمتر از ده سالم بود. قایق تکان می‌خورد و آب، خودش را روی دست‌هایم می‌پاشید. تعادل نداشتیم. شناور بودیم. بالای سرمان آبی آسمان بود و ما روی آبی دریا. غرق در یک آبیِ بیکران و کش‌دار که تمام نمی‌شد. هم ذوق‌زده بودم هم ترسیده. اما این تمام تصویر من از دریاست و باز به این فکر می‌کنم که پس از آن روزها، چرا در هیچ کتاب درسی‌ای حرفی از دریا و جنگ روی دریا نبود؟!

با غصه کتاب پنجم را از بین کتاب‌ها بیرون کشیدم. «باد سرخ». «خاطرات امیر دریادار دوم عرشه ناصر سرنوشت». موهای سفید و اخم و نگاه خیره‌اش از چه خبر می‌داد؟ کتاب را باز کردم تا شاید گذری از صدای مرد دریادارِ روی جلد کتاب را بشنوم. صدایش بلند بود و البته، نگران. «نزدیک سطح دریا یکهو حرکتش تند شد. پایین رفت و با سرعت و محکم افتاد توی آب. مثل تیری که از چله‌ی کمان رها شده باشد توی آب فرو می‌رفت. بدنش هی سنگین می‌شد؛ سنگین و سنگین‌تر. چشم‌ها جایی را نمی‌دید و آن دورها صدای شیون یک زن می‌آمد؛ یک زن جوان که صدایش مثل هوهوی باد می‌پیچید توی سر او.»

آتش و پرواز لاک‌پشت‌ها

کتاب ششم را بدون صبر باز کردم. «زل زد به دریا. لبخند زدم. چقدر این صحنه برایم آشنا بود. وقتی دید نگاهش می‌کنم، برگشت و پرسید: «شما در جنگ به کسی هم شلیک کردید؟! می‌گویند تیرانداز ماهری هستید!» گفتم ...» چه گفت؟ تند تند ورق زدم. عجله داشتم برای فهمیدن جواب «ناخدا یکم عملیات هوایی میرمنصور سید قریشی» و کتاب «آتش و پرواز لاک‌پشت‌ها» تمام جوابش بود که باید سر حوصله و فرصت می‌خواندم تا معنای گلوله در سینه‌ی دریا را می‌فهمیدم.

درست یک پا روی زمین

به صندلی تکیه زدم و کتاب‌های باقی مانده را نگاه کردم. کتاب هفتم، «درست یک پا روی زمین»، «خاطرات ناخدا یکم تکاور سلیمان محبوبی» بود. به چاپ دوم رسیده بود و وقتی یکی از پاراگراف‌هایش را خواندم پرت شدم به خوزستان. دقیق وسط دل جنگ. زیر سایه موشک. و درست شانه به شانه‌ی زن‌هایی که خاک‌شان را بیشتر از طلاهایشان دوست داشتند! «گفتم: «مادر خطرناکه!... اگه بنزین یا ماشین می‌خواین بگین تا شما رو برسونن جاده ماهشهر!» پیرزن خندید. یک قاچ دیگر هندوانه را بیرون آورد و گفت: «کجا برم؟ اینجا خاک منه، خونه منه... تو اگه تفنگ داری، بهم بده، اگه نه برو زودتر این نامسلمونا رو بُکش و خاکمو بهم برگردون!»

سهم من دریاست

کتاب‌دار چراغ‌ها را خاموش کرد. کرکره‌ی کتاب‌فروشی نیمه‌باز بود. کتاب‌ها را دوباره توی کیسه گذاشتم. هنوز چند جلد از «قصه‌های دریا» مانده بود که نخوانده بودم. با خودم قرار گذاشتم باقی‌شان را نه اینجا، میان دود و شلوغی شهر، که کنار خودِ دریا بخوانم؛ جایی که بوی نمک لابه‌لای صفحه‌ها بپیچد و موج‌ها، هر خاطره را با صدای خودشان برایم روایت کنند. شاید آن‌وقت بهتر بفهمم این مردها چرا بوی دریا می‌دهند. شاید کنار همان آب‌های آبی، بشود فهمید که وطن فقط از خاک ساخته نشده؛ سهمی از وطن روی موج‌هاست، روی اسکله‌ها، روی عرشه‌هایی که روزی جوانیِ مردانی را به خود دیده‌اند که نگذاشتند حتی ذره‌ای از این آبیِ بی‌کران از ایران جدا شود.

کیسه‌ کتاب‌ها را محکم‌تر در آغوش گرفتم و از کتاب‌فروشی بیرون زدم. حالا می‌دانستم قرار بعدیِ من با «قصه‌های دریا»، کنار خودِ دریاست؛ همان‌جا که شاید عطر نمک و صدای موج‌ها، فاصله‌ی میان کتاب و حقیقت را از بین ببرد و یادم بیندازد ایران، هم بوی خاک می‌دهد، هم عطر دریا ... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها