سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: اولگ گوردیفسکی یکی از مهمترین مأموران اطلاعاتی بریتانیا در دوران جنگ سرد بود. او به مدت یازده سال برای سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (MI6) جاسوسی کرد. اینکه توانست در تمام این سالها همکاران خود در کاگب را فریب دهد، بهتنهایی دستاوردی شگفتانگیز بود؛ اما شگفتانگیزتر از آن، فرارش در تابستان ۱۹۸۵ بود؛ زمانی که رؤسای مشکوکش او را بهسرعت از لندن به مسکو فراخواندند و افسران اطلاعاتی بریتانیا با طراحی عملیاتی پیچیده، او را از چنگ مأموران شوروی گریزانیدند. این تنها باری بود که سرویس اطلاعاتی بریتانیا توانست یک مأمور نفوذی را از دل اتحاد شوروی خارج کند و دستگاه اطلاعاتی رقیب را فریب دهد. این موفقیت، تا اندازهای شکست و تحقیر ناشی از ماجرای «جاسوسان کمبریج» را جبران کرد؛ گروهی که یک نسل پیش، مسیر کاملاً معکوسی را پیموده بودند.

گوردیفسکی پیشتر داستان بقا و فرار پرمخاطره خود را در خاطراتش با عنوان «ایستگاه بعدی اعدام» که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، روایت کرده بود. او در این کتاب از ورودش به کاگب میگوید؛ سازمانی که برادر بزرگترش، واسیلی، نیز در آن با هویتی پوششی فعالیت میکرد. گوردیفسکی همچنین از سرخوردگی تدریجی خود نسبت به فضای بسته، خاکستری و تمامیتخواه اتحاد شوروی در دهه ۱۹۶۰ سخن میگوید. این دگرگونی فکری بهآهستگی شکل گرفت. او از کودکی زبان آلمانی آموخت، به خواندن روزنامههای غربی روی آورد و سپس، بهعنوان کارآموز کاگب، شش ماه را در برلین شرقی گذراند. حضور او همزمان با ساخت دیوار برلین بود و بعدها به یاد میآورد که یک صبح با صدای تانکهایی از خواب برخاست که از مقابل سفارت شوروی عبور میکردند.
بندیکت ریچارد پیرس مکینتایر، نویسنده، مورخ، منتقد و ستوننویس انگلیسی روزنامه تایمز است. ستونهای وی از امور جاری تا جنجالهای تاریخی را شامل میشود. پدر بن مکینتایر آنگوس مک اینتایر، پسر سرگرد فرانسیس مک اینتایر، از هوسارهای چهاردهم / بیستم بود. مادربزرگ پدری وی با نژاد اجداد ویسکونت نترویل رابطه داشت. او یک خواهر بزرگتر، متولد ۱۹۶۲، و یک برادر کوچکتر، متولد ۱۹۷۱ دارد. از طرف مادر او با باروت های هاروی و برکلی پاژه خویشاوند است. وی در مدرسه Abingdon و کالج سنت جان، کمبریج تحصیل کرد و در سال ۱۹۸۵ در رشته تاریخ فارغالتحصیل شد. کتاب زندگی اولگ گوردیفسکی افسر بلندپایه سازمان اطلاعات شوروی (کاب) را دنبال میکند؛ کسی که در خانوادهای کاملاً وابسته به کا.گ.ب پرورش یافت و در بهترین مراکز آموزشی آن تربیت شد اما به تدریج با مشاهده ماهیت سرکوبگر و ناکارآمد کمونیسم به آن بدگمان شد و سرانجام در برابرش ایستاد.
کتاب خواندنی «جاسوس و خائن؛ بزرگترین داستان جاسوسی جنگ سرد» نوشته بن مکینتایر، روایت شخصی گوردیفسکی را تکمیل میکند و ابعاد تازهای از این ماجرا را پیش روی خواننده میگذارد. نویسنده با تکیه بر اسناد و گفتوگوهای متعدد، نقش تعیینکننده سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا را در جذب، هدایت و حفاظت از یکی از مهمترین مأموران نفوذی کاگب به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه، با وجود خطرهای فراوان، توانستند او را زنده نگه دارند و در نهایت از شوروی خارج کنند. افرادی که در بریتانیا با گوردیفسکی در ارتباط بودند، گروهی متنوع و گاه غیرمنتظره را تشکیل میدادند. برخی از آنان ماجراجویانی از طبقات مرفه جامعه بودند که در فضای جنگ سرد فعالیت میکردند و برخی دیگر زبانشناسانی مستعد از طبقه کارگر بودند که از دانشگاههای آکسفورد و کمبریج جذب سرویس اطلاعاتی شده بودند. زنان نیز در این عملیات نقشی حیاتی بر عهده داشتند. همه کسانی که با گوردیفسکی کار میکردند، به این نتیجه رسیده بودند که او مأموری استثنایی و بیهمتاست. درباره کتاب «جاسوس و خائن؛ بزرگترین داستان جاسوسی جنگ سرد» نوشته بن مکینتایر که از سوی نشر وزن دنیا منتشر شده با امیر میرحاج، مترجم کتاب گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید:
در ابتدا درباره جایگاه نویسنده کتاب بگویید که چه ارتباطی با گوردیفسکی داشته است؟
کتاب «جاسوس و خائن» تنها یک روایت تاریخی نیست، بلکه کالبدشکافی عمیق روانشناختی و سیاسی پدیدهای به نام جاسوسی در یکی از حساسترین برهههای تاریخ بشری است. بن مکینتایر یکی از برجستهترین وقایعنگاران تاریخ جاسوسی است که به دلیل دسترسی استثنایی به منابع دست اول شناخته میشود. رابطه او با اولگ گوردیفسکی صرفاً یک رابطه نویسنده و سوژه نبود؛ مکینتایر بیش از بیست بار با گوردیفسکی در خانهای امن مصاحبه کرد و بیش از صد ساعت گفتوگوی ضبطشده با او داشت. این صمیمیت و تکرار دیدارها به نویسنده اجازه داد تا نه تنها وقایع، بلکه لایههای پنهان حافظه و احساسات گوردیفسکی را واکاوی کند. علاوه بر این، مکینتایر موفق شد با تقریباً تمام افسران امآی۶ که در این پرونده دخیل بودند و همچنین افسران سابق سیا و حتی مقامات سابق کاگب صحبت کند. این شبکه گسترده از منابع، به کتاب او اعتباری فراتر از یک رمان بخشیده و آن را تا حدودی به یک مستند تاریخی دقیق تبدیل کرده است.
جاسوس کیست و آیا میتوان یک تعریف مشخص از جاسوسی ارائه کرد؟
کتاب نشان میدهد که ارائه یک تعریف واحد از جاسوسی دشوار است، زیرا انگیزههای جاسوسان طیف وسیعی را شامل میشود. مکینتایر جاسوسان را به دستههای مختلفی تقسیم میکند: برخی بر اساس پول (طمع)، برخی بر اساس ایدئولوژی، برخی به دلیل اجبار و باجگیری و برخی به دلیل غرور و خودخواهی به این راه کشیده میشوند. اما فراتر از این چهار عامل، نویسنده به «رمانتیسم» و میل به داشتن یک زندگی دوم و پنهان اشاره میکند. جاسوسی از نظر او، نوعی اعمال بیرحمانه قدرت شخصی و نخبگی فکری است، این حس که فرد میداند چیزی را میداند که دیگران از آن بیخبرند. در شخصیت گوردیفسکی، ما با نوعی «خیانت درستکارانه» روبهرو هستیم که نه از سر فقر یا طمع، بلکه از یک درگیری روحی طولانی و عذاب وجدان ناشی از تضاد میان حقیقت و پروپاگاندای رژیم شکل گرفته است.
کتاب چگونه نشان میدهد که اطلاعات و جاسوسی میتوانند به اندازه جنگهای نظامی، در تغییر سرنوشت ملتها اثرگذار باشند؟
کتاب به وضوح نشان میدهد که قدرت اطلاعات میتواند از قدرت تخریب ارتشها فراتر رود. بارزترین نمونه، نقش گوردیفسکی در جریان مانور نظامی ناتو با نام «کمانگیر ماهر» است. در آن زمان، پارانویای شوروی به حدی رسیده بود که کرملین تصور میکرد این مانور پوششی برای یک حمله هستهای پیشدستانه است. اطلاعات گوردیفسکی به غرب فهماند که ترس شوروی واقعی است، نه صرفاً یک مانور تبلیغاتی. این آگاهی باعث شد تا رونالد ریگان و مارگارت تاچر لحن تهاجمی خود را تغییر دهند و از وقوع یک آخرالزمان هستهای جلوگیری کنند. گوردیفسکی از معدود جاسوسانی است که به گفته مقامات اطلاعاتی، «واقعاً مسیر تاریخ را تغییر داد.»
تربیت در یک خانواده «تماماً کاگب» چگونه بذر تردید و زندگی دوگانه را در ذهن اولگ کاشت؟
اولگ گوردیفسکی صرفاً یک مأمور نبود، او در قلب سیستم به دنیا آمده بود. پدرش یک استالینیست وفادار بود که حتی در روزهای تعطیل لباس فرم کاگب میپوشید. با این حال، خانه آنها مملو از دورویی بود: در حالی که پدرش «حزب را خدا میدانست»، مادرش در دل از رژیم متنفر بود و مادربزرگش مخفیانه شعائر مذهبی ممنوعه را انجام میداد. این فضای «چندپارگی شخصیتی» به اولگ آموخت که میتوان در ظاهر مطیع بود اما در درون دنیای دیگری داشت. علاوه بر این، شیفتگی او به موسیقی کلاسیک غربی (آثاری از باخ و هندل) که در شوروی «منحط» شمرده میشد، اولین پیوند روحی او با دنیای آزاد را فراتر از سیاست رقم زد.
چگونه اولگ به مقام ریاست ایستگاه کاگب در لندن رسید؟
یکی از بخشهای شگفتانگیز داستان، نقش فعال امآی6 در مهندسی کارنامه شغلی گوردیفسکی است. زمانی که او در لندن به دلیل عدم تسلط کافی به انگلیسی و فشارهای رئیسش (آرکادی گوک) در خطر بازگشت به مسکو بود، امآی6 برای نجات او وارد عمل شد. آنها اطلاعات واقعی اما بیارزشی به نام «خوراک مرغ» را در اختیار اولگ میگذاشتند تا او با گزارش کردن آنها به مسکو، خود را یک مأمور فوقالعاده موفق نشان دهد. همچنین امآی6 با شناسایی رقبای اولگ در سفارت و اخراج هدفمند آنها به بهانههای دیپلماتیک، مسیر ترفیع او را پاکسازی کرد تا جایی که او به مقام «رزیدنت» (رئیس ایستگاه) رسید. یعنی ارزشمندترین منبع بریتانیا، رئیس جاسوسان دشمن در خاک بریتانیا شد.
چرا در دوران جنگ سرد جاسوسان نقش مهمی در سیاست بینالملل ایفا میکردند؟ آیا جنگ سرد را باید نبرد ارتشها دانست یا نبرد اطلاعات و ادراک؟ کتاب چه شواهدی برای نقش تعیینکننده سرویسهای اطلاعاتی ارائه میکند؟
در دوران جنگ سرد، به دلیل وجود سلاحهای هستهای و دکترین «نابودی متقابل»، نبرد مستقیم نظامی غیرممکن بود. بنابراین، سیاست بینالملل به یک «نبرد ادراک و برداشت» تبدیل شد. جاسوسان در این فضا نقش «مترجمان ذهن دشمن» را ایفا میکردند. اهمیت جاسوسان از این رو بود که رهبران جهان به جای قدرت نظامی، به دنبال درک «نیات» طرف مقابل بودند. گوردیفسکی نه تنها اسناد را لو میداد، بلکه «منطق و شیوه تفکر» رهبری شوروی را برای غرب تفسیر میکرد. او به تاچر یاد داد که چگونه با گورباچف صحبت کند تا او را به سمت اصلاحات سوق دهد، و همزمان به گورباچف مشاوره میداد که از تاچر چه انتظاری داشته باشد.
مرز میان «وطن»، «حکومت» و «ایدئولوژی» در این کتاب چگونه ترسیم میشود؟
گوردیفسکی در این کتاب مرز دقیقی میان این سه مفهوم ترسیم میکند. او عاشق فرهنگ روسیه، موسیقی کلاسیک و ادبیات وطنش بود. اما او حکومت شوروی را یک «دروغ وحشتناک» و ایدئولوژی کمونیسم را عامل «بردگی» ملت خود میدید. جاسوسی برای غرب را نه خیانت به «وطن»، بلکه اقدامی برای نجات روسیه از چنگال یک نظام ضد دموکراتیک میدانست. خود را یک «معترض فرهنگی» میدید، شوستاکوویچ با موسیقی یا سولژنیتسین با کلمات، اما او با استفاده از «اسرار اطلاعاتی» علیه ظلم میجنگید.
تصمیم گوردیفسکی را میتوان خیانت به وطن دانست یا وفاداری به حقیقت؟
این پرسش هسته اخلاقی کتاب است. از نظر قانون شوروی، گوردیفسکی یک خائن بود که به مرگ محکوم شد. اما از منظر اخلاق فردی، مکینتایر او را مأموری میبیند که به حقیقت وفادار ماند. تصمیم او ناشی از مشاهده بیرحمیهای رژیم، مانند ساخت دیوار برلین و سرکوب بهار پراگ بود. گوردیفسکی در نامهای به رئیس امآی6 نوشت که انتخابش ناشی از بیمسئولیتی نیست، بلکه ناشی از این باور است که دموکراسی تنها راه نجات کشورش است. بنابراین، به رژیمی خیانت کرد که خود به آرمانهای انسانی خیانت کرده بود. او در سمت «خوبها» ایستاد، در حالی که جاسوسانی مانند آلدریچ ایمز صرفاً به دنبال پول و منفعت شخصی بودند.
آیا میتوان تصمیمهای گوردیفسکی را صرفاً بر پایه اخلاق فردی قضاوت کرد، یا باید آنها را در بستر سیاسی و ایدئولوژیک جنگ سرد سنجید؟
مکینتایر استدلال میکند که تصمیمات گوردیفسکی را نمیتوان جدا از بستر جنگ سرد سنجید. او محصول سیستمی بود که در آن صداقت حتی در میان اعضای خانواده خطرناک بود و زندگی دوگانه یک ضرورت محسوب میشد. بستر سیاسی جنگ سرد، یعنی تقابل میان «آزادی» و «بردگی»، به عمل او معنای قهرمانانه بخشید. اگر او در یک نظام دموکراتیک جاسوسی میکرد، عملش صرفاً مجرمانه بود؛ اما در فضای خفقانآور شوروی، این کار به یک «وظیفه اخلاقی» تبدیل شد.
یک مأمور اطلاعاتی میتواند همزمان قهرمان و خائن باشد؟ کتاب چگونه این دو تصویر متضاد را در شخصیت گوردیفسکی جمع میکند؟
کتاب گوردیفسکی را همزمان قهرمان (برای دموکراسی غربی) و خائن (به سوگند نظامیاش در کاگب) نشان میدهد. مکینتایر این دو تصویر را با نشان دادن هزینه شخصی این انتخاب جمع میکند. او قهرمانی است که جهان را از جنگ هستهای نجات داد، اما در عین حال پدری است که مجبور شد خانوادهاش را برای نجات جان خود ترک کند و همسری است که سالها به نزدیکترین فرد زندگیاش دروغ گفت. این پارادوکس، گوردیفسکی را به شخصیتی «شجاع و در عین حال تنها» تبدیل میکند.
اگر جاسوس بودن گوردیفسکی هرگز افشا نمیشد، آیا توازن قدرت میان شوروی و غرب تغییر اساسی میکرد یا نقش او در تاریخ بیش از اندازه برجسته شده است؟ آیا درباره نقش او در تاریخ اغراق نشده است؟
برخی منتقدان ممکن است تصور کنند در نقش او اغراق شده است، اما منابع کتاب نشان میدهند که او توازن قدرت را نه از طریق سلاح، بلکه از طریق تغییر ادراک تغییر داد. او «پارانویای شوروی» را برای ریگان فاش کرد و باعث شد آمریکا به جای فشار بر دکمه هستهای، به سمت مذاکره و کاهش تنش حرکت کند. بدون او، شاید بحران «کمانگیر ماهر ۸۳» به یک فاجعه ختم میشد و شاید غرب هرگز نمیفهمید که گورباچف «مردی است که میتوان با او کار کرد». گوردیفسکی مسیر فروپاشی داخلی شوروی را هموار کرد و به غرب اجازه داد تا بدون شلیک یک گلوله، در جنگ سرد پیروز شود.
نظر شما