دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۵
چه کسی قصه‌های کودک را این‌قدر ترسناک نوشت؟

گرگی که مادربزرگ را می‌بلعد، جادوگری که کودکان را در قفس زندانی می‌کند، نامادری‌ای که به قتل دخترخوانده‌اش فکر می‌کند، قصه‌های کلاسیک کودک پر از صحنه‌هایی‌اند که امروز بسیاری از والدین را شگفت‌زده می‌کنند. اما چرا نویسندگان گذشته از روایت ترس، مرگ و خشونت برای کودکان ابایی نداشتند و این داستان‌ها هنوز هم خوانده می‌شوند؟

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، تا همین چند دهه پیش، کمتر کسی هنگام خواندن «شنل قرمزی» برای کودکش از خود می‌پرسید چرا مادربزرگ باید خورده شود، یا چرا یک دختر کوچک باید با گرگی روبه‌رو شود که قصد جانش را دارد. کسی هم چندان تعجب نمی‌کرد که در «هانسل و گرتل»، پدر و مادر دو کودک را در دل جنگل رها می‌کنند، یا نامادری «سفیدبرفی» بارها برای کشتن دختری نوجوان نقشه می‌کشد. این داستان‌ها نسل‌های مختلف را همراهی کرده‌اند، اما امروز بسیاری از والدین هنگام بازخوانی آن‌ها با این پرسش روبه‌رو می‌شوند: چرا قصه‌هایی که برای کودکان نوشته شده‌اند، این‌قدر تاریک، خشن و گاهی بی‌رحمند؟

این پرسش، اتفاقاً پرسش تازه‌ای است. تصور امروزی ما از ادبیات کودک، با آنچه چند قرن پیش وجود داشت، تفاوت زیادی دارد. امروز معمولاً انتظار داریم کتاب‌های کودک فضایی امن، آرام، امیدوارکننده و سرشار از پیام‌های مثبت داشته باشند. تصور می‌کنیم شخصیت‌های خوب باید پاداش بگیرند، شخصیت‌های بد به‌سرعت مجازات شوند و هیچ اتفاقی نباید آرامش روانی کودک را به خطر بیندازد. اما اگر به نسخه‌های اصلی بسیاری از افسانه‌های مشهور نگاه کنیم، با جهانی کاملاً متفاوت روبه‌رو می‌شویم، جهانی که در آن مرگ، فقر، گرسنگی، خیانت، حسادت و خشونت حضوری انکارناپذیر دارند.

نکته جالب اینجاست که بسیاری از این داستان‌ها اساساً برای کودکان نوشته نشده بودند. آن‌ها روایت‌های عامیانه‌ای بودند که نسل به نسل و بیشتر به‌صورت شفاهی نقل می‌شدند. مردم این قصه‌ها را در خانه‌ها، کنار آتش، در میدان‌های شهر یا هنگام کار برای یکدیگر تعریف می‌کردند، شنوندگان هم فقط کودک نبودند. بزرگسالان نیز همین روایت‌ها را می‌شنیدند. بنابراین طبیعی است که این داستان‌ها، بازتابی از واقعیت‌های سخت زندگی در زمانه خود باشند.

وقتی برادران گریم در اوایل قرن نوزدهم تصمیم گرفتند قصه‌های عامیانه آلمان را گردآوری کنند، در واقع نویسنده این داستان‌ها نبودند، آن‌ها روایت‌هایی را ثبت کردند که سال‌ها و حتی قرن‌ها در میان مردم جریان داشت. بسیاری از این قصه‌ها، در نسخه‌های اولیه، بسیار خشن‌تر از آن چیزی بودند که امروز می‌شناسیم. بعدها خود برادران گریم نیز در چاپ‌های مختلف، بخش‌هایی از این روایت‌ها را تغییر دادند تا برای مخاطبان کم‌سن‌وسال مناسب‌تر شوند.

همین اتفاق درباره بسیاری از افسانه‌های اروپایی دیگر نیز رخ داد. آنچه امروز در قالب کتاب‌های رنگارنگ یا فیلم‌های انیمیشن می‌بینیم، اغلب نسخه‌ای نرم‌تر و مهربان‌تر از روایت‌های اولیه است. گاهی شخصیت‌ها تغییر کرده‌اند، گاهی پایان داستان عوض شده و گاهی صحنه‌های خشونت‌آمیز به‌کلی حذف شده‌اند. اما این تغییرات باعث نشده‌اند پرسش اصلی از بین برود: چرا در نسخه‌های اولیه، این همه تاریکی وجود داشت؟

برای پاسخ به این پرسش، باید از دنیای امروز فاصله بگیریم و به زمانی برگردیم که این قصه‌ها شکل گرفتند. در آن دوران، زندگی برای بسیاری از مردم با فقر، بیماری، مرگ زودرس و ناامنی همراه بود. کودکان نیز از این واقعیت‌ها جدا نبودند. آن‌ها مرگ اعضای خانواده را می‌دیدند، گرسنگی را تجربه می‌کردند، با بیماری‌های واگیردار روبه‌رو بودند و گاهی در سنین پایین مجبور به کار می‌شدند. قصه‌ها نمی‌توانستند جهانی بسازند که هیچ شباهتی به زندگی واقعی نداشته باشد، بلکه می‌کوشیدند راهی برای فهمیدن و تحمل همین واقعیت‌ها پیدا کنند.

چه کسی قصه‌های کودک را این‌قدر ترسناک نوشت؟

گرگ فقط یک گرگ نیست

شاید مشهورترین نمونه، «شنل قرمزی» باشد. در نگاه نخست، داستان ساده به نظر می‌رسد، دختری برای دیدن مادربزرگش به جنگل می‌رود، با گرگ روبه‌رو می‌شود و گرفتار فریب او می‌شود. اما همین روایت ساده، لایه‌های مختلفی دارد که باعث شده قرن‌ها دوام بیاورد.

گرگ، یک حیوان وحشی نیست. او نماد خطری است که کودک هنوز آن را به‌خوبی نمی‌شناسد، خطری که می‌تواند با ظاهری آرام و فریبنده نزدیک شود. جنگل یک مکان جغرافیایی است که فضایی ناشناخته دارد، جایی که کودک باید برای نخستین بار، بدون حمایت مستقیم خانواده، با انتخاب‌های خود روبه‌رو شود.

اگر این عناصر را حذف کنیم، بخش مهمی از کارکرد داستان از بین می‌رود. قصه قرار نیست فقط بگوید «با غریبه‌ها صحبت نکن». داستان، تجربه‌ای عاطفی می‌آفریند که کودک از خلال آن، اضطراب، کنجکاوی و پیامد اعتماد بی‌جا را در محیطی امن تجربه می‌کند. او می‌ترسد، اما این ترس را در امنیت خانه و در کنار کسی که داستان را برایش می‌خواند تجربه می‌کند.

همین موضوع درباره «هانسل و گرتل» نیز صادق است. آنچه این داستان را تکان‌دهنده می‌کند، فقط حضور جادوگر نیست. پیش از آن، دو کودک توسط بزرگ‌ترهایی که باید از آن‌ها محافظت کنند، در جنگل رها می‌شوند. این تصویر، برای خواننده امروز بسیار تلخ است، اما اگر به شرایط تاریخی شکل‌گیری داستان نگاه کنیم، معنای دیگری پیدا می‌کند. در دوره‌هایی از تاریخ اروپا، قحطی و گرسنگی چنان گسترده بود که خانواده‌ها گاهی توان تأمین غذای فرزندان خود را نداشتند. افسانه‌ها این واقعیت تلخ را به زبان نمادها بازگو می‌کردند.

جادوگر آدم‌خواری که در خانه‌ای از شیرینی زندگی می‌کند نیز صرفاً موجودی خیالی نیست. او نماد وسوسه‌ای است که پشت ظاهر فریبنده‌اش، خطری مرگبار پنهان شده است. کودک همراه با شخصیت‌های داستان، یاد می‌گیرد که همه چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد، نیست.

در «سفیدبرفی» نیز ماجرا به همین شکل است. آنچه داستان را ماندگار کرده، آینه جادویی یا سیب مسموم نیست، مواجهه کودک با حسادت، رقابت و میل به حذف دیگری است. شخصیت منفی داستان، هیولایی ناشناس نیست، زنی است که حسادتش او را به خشونت می‌کشاند. کودک، بدون آنکه وارد بحث‌های پیچیده اخلاقی شود، با یکی از تاریک‌ترین احساسات انسانی آشنا می‌شود، احساسی که در دنیای واقعی نیز وجود دارد.

شاید اگر این قصه‌ها فقط پر از آدم‌های خوب و اتفاق‌های خوشایند بودند، نسل‌های مختلف آن‌ها را به خاطر نمی‌سپردند. آنچه این روایت‌ها را ماندگار کرده، شجاعتشان در روبه‌رو شدن با ترس‌هایی است که انسان، از کودکی تا بزرگسالی، بارها تجربه می‌کند.

پس شاید سؤال درست این نباشد که چرا نویسندگان قدیمی این‌قدر بی‌رحم بوده‌اند. پرسش مهم‌تر این است که آن‌ها چه چیزی درباره کودکان می‌دانستند که ما گاهی فراموش می‌کنیم، اینکه کودکان، برخلاف تصور رایج، فقط به قصه‌های شیرین نیاز ندارند. آن‌ها به داستان‌هایی نیاز دارند که به آن‌ها کمک کند ترس را بشناسند، بدون آنکه در آن غرق شوند. همین نکته، ما را به یکی از مهم‌ترین بحث‌های روان‌شناسی ادبیات کودک می‌رساند، آیا ترس در داستان، می‌تواند به رشد کودک کمک کند یا باید تا حد امکان از آن دوری کرد؟

چه کسی قصه‌های کودک را این‌قدر ترسناک نوشت؟

آیا کودکان واقعاً از قصه‌های ترسناک می‌ترسند؟

شاید عجیب به نظر برسد، اما پاسخ بسیاری از روان‌شناسان کودک به این پرسش منفی است. دست‌کم نه به همان شکلی که بزرگسالان تصور می‌کنند. کودکان معمولاً از داستان‌های ترسناک فرار نمی‌کنند، برعکس، بارها از والدین می‌خواهند همان داستان را دوباره برایشان بخوانند. همین رفتار نشان می‌دهد که تجربه ترس در جهان داستان، با ترس در زندگی واقعی تفاوت دارد.

وقتی کودکی داستان «شنل قرمزی» یا «هانسل و گرتل» را می‌شنود، می‌داند که در امنیت خانه، کنار پدر، مادر یا معلمش نشسته است. او با شخصیت‌ها همدلی می‌کند، نگرانشان می‌شود و حتی ممکن است از بعضی صحنه‌ها بترسد، اما هم‌زمان می‌داند که این ترس در چارچوب یک روایت کنترل‌شده اتفاق می‌افتد. همین فاصله امن میان واقعیت و خیال، به کودک فرصت می‌دهد احساساتی را تجربه کند که در زندگی واقعی ممکن است بسیار هولناک‌تر باشند.

روان‌شناسان رشد معتقدند کودکان از همان سال‌های نخست زندگی با احساساتی مانند ترس، خشم، حسادت، تنهایی و اضطراب روبه‌رو می‌شوند، حتی اگر بزرگسالان تصور کنند هنوز برای فهم این احساسات کوچک‌اند. تفاوت در این است که کودک هنوز واژگان کافی برای توضیح آن‌ها ندارد. داستان، زبان این احساسات را در اختیار او می‌گذارد. گرگ، جادوگر، جنگل تاریک یا سیب زهرآلود، فقط عناصر داستانی نیستند، آن‌ها شکل نمادین احساساتی‌اند که کودک هنوز نمی‌تواند مستقیماً درباره‌شان حرف بزند.

به همین دلیل است که حذف کامل ترس از ادبیات کودک، لزوماً به سود کودک نیست. اگر قرار باشد همه داستان‌ها فقط از شادی، موفقیت و پایان‌های بی‌دردسر بگویند، بخش مهمی از تجربه انسانی از ادبیات حذف خواهد شد. کودکان دیر یا زود با فقدان، ناامیدی، شکست یا ترس روبه‌رو می‌شوند. قصه‌ها این فرصت را فراهم می‌کنند که نخستین مواجهه با این احساسات، در دل یک بحران واقعی نیست و در دنیای امن روایت اتفاق می‌افتد.

البته این به معنای آن نیست که هر نوع خشونت یا ترسی برای هر سنی مناسب است. ادبیات کودک موفق، میان ترساندن و وحشت‌زده کردن تفاوت قائل می‌شود. قصه‌های ماندگار معمولاً تعادلی ظریف برقرار می‌کنند، خطر وجود دارد، اما امید نیز از بین نمی‌رود. شخصیت اصلی آسیب می‌بیند، اما فرصت رشد پیدا می‌کند. کودک می‌ترسد، اما در پایان احساس می‌کند جهان دوباره قابل سکونت است.

چه کسی قصه‌های کودک را این‌قدر ترسناک نوشت؟

دیزنی قصه‌ها را مهربان‌تر کرد

اگر امروز بسیاری از ما افسانه‌های کلاسیک را نسبتاً ملایم می‌دانیم، بخش مهمی از آن به اقتباس‌های سینمایی، به‌ویژه آثار دیزنی، بازمی‌گردد. این فیلم‌ها نسل‌های مختلف را با داستان‌های کلاسیک آشنا کردند، اما هم‌زمان بسیاری از لبه‌های تیز آن‌ها را نیز تراشیدند.

در نسخه‌های اصلی برادران گریم یا هانس کریستین اندرسن، شخصیت‌ها اغلب رنج بیشتری می‌کشند، تصمیم‌های دشوارتری می‌گیرند و پایان‌ها همیشه آن‌قدر خوش نیست که امروز انتظار داریم. در بسیاری از بازنویسی‌های معاصر، خشونت کاهش یافته، شخصیت‌های منفی ساده‌تر شده‌اند و پایان‌ها امیدوارکننده‌تر از نسخه‌های اولیه‌اند.

این تغییرات بی‌دلیل نیست. جامعه امروز نسبت به سلامت روان کودکان حساس‌تر شده و ناشران و فیلم‌سازان نیز می‌کوشند آثارشان برای خانواده‌های بیشتری قابل‌پذیرش باشد. اما این روند، پرسش تازه‌ای را به وجود آورده است، آیا با حذف همه عناصر تلخ، چیزی از قدرت داستان هم از بین نمی‌رود؟

منتقدان ادبیات کودک معتقدند بخشی از ماندگاری افسانه‌های کلاسیک، دقیقاً به خاطر همین رویارویی صادقانه با بخش‌های دشوار زندگی است. اگر همه خطرها حذف شوند، شجاعت شخصیت اصلی نیز معنای خود را از دست می‌دهد. اگر هیچ فقدانی وجود نداشته باشد، امید نیز کم‌رنگ می‌شود. و اگر هیچ تاریکی‌ای نباشد، نور پایان داستان دیگر آن‌قدر درخشان نخواهد بود.

چه کسی قصه‌های کودک را این‌قدر ترسناک نوشت؟

کودکان به قصه‌های واقعی نیاز دارند، نه قصه‌های بی‌درد

شاید مهم‌ترین سوءتفاهم درباره ادبیات کودک این باشد که تصور کنیم وظیفه آن، ساختن جهانی کاملاً بی‌خطر است. اما ادبیات، حتی برای کوچک‌ترین مخاطبانش، قرار نیست واقعیت را انکار کند. قرار است آن را قابل‌فهم‌تر کند.

به همین دلیل، بسیاری از قصه‌های کلاسیک هنوز خوانده می‌شوند. چون این داستان‌ها به زبان نمادها از تجربه‌هایی سخن می‌گویند که انسان در طول زندگی با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، ترس از دست دادن، حسادت، طرد شدن، فریب خوردن، تنهایی و امید به نجات.

کودک در پایان «شنل قرمزی» فقط یاد نمی‌گیرد که با غریبه‌ها صحبت نکند، او می‌آموزد خطر وجود دارد، اما می‌توان بر آن غلبه کرد. از «هانسل و گرتل» فقط این درس را نمی‌گیرد که به حرف بزرگ‌ترها گوش بدهد، می‌بیند که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز می‌توان راهی برای نجات پیدا کرد. «سفیدبرفی» فقط درباره زیبایی یا حسادت نیست، درباره تاب‌آوری در برابر بدخواهی دیگران هم هست. حتی «سیندرلا» نیز پیش از آنکه داستان رسیدن به خوشبختی باشد، روایت دختری است که در برابر تحقیر و بی‌عدالتی، امیدش را از دست نمی‌دهد.

این قصه‌ها، با وجود همه تغییرات، هنوز زنده‌اند. هر نسل آن‌ها را بازنویسی می‌کند، اما هسته اصلی‌شان باقی می‌ماند، زیرا آن‌ها درباره احساساتی حرف می‌زنند که تاریخ مصرف ندارند.

در نهایت، شاید پاسخ پرسش ابتدای این مقاله چندان پیچیده نباشد. قصه‌های کودک را آدم‌های بی‌رحم ننوشته‌اند، آدم‌هایی نوشته‌اند که زندگی را همان‌گونه که بود می‌شناختند. آن‌ها می‌دانستند کودکان دیر یا زود با ترس، فقدان، شکست و ناامیدی روبه‌رو خواهند شد. پس به جای آنکه این واقعیت‌ها را از آن‌ها پنهان کنند، آن‌ها را در قالب داستان‌هایی روایت کردند که در کنار تاریکی، همیشه روزنه‌ای از امید نیز در خود داشتند.

بزرگ‌ترین تفاوت میان یک قصه ترسناک و یک تجربه ترسناک این است که قصه به کودک یادآوری می‌کند حتی اگر گرگی در جنگل باشد، حتی اگر جادوگری پشت خانه‌ای از شیرینی پنهان شده باشد و حتی اگر سیبی زهرآلود در مسیر قرار بگیرد، داستان هنوز تمام نشده است. همیشه امکانی برای انتخاب، مقاومت و ادامه دادن وجود دارد، و شاید این، مهم‌ترین هدیه‌ای باشد که ادبیات کودک می‌تواند به خوانندگان کوچک خود بدهد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها