به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «خون دلی که لعل شد» به قلم آیتالله سید علی خامنهای است که با کوشش محمدعلی آذرشب گردآوری و توسط «انتشارات انقلاب اسلامی» منتشر شده است. این کتاب ترجمه فارسی کتاب «إنّ مع الصّبر نصراً» است که پیش از این به زبان عربی در بیروت منتشر شده بود. آیتالله خامنهای آن را به زبان عربی نگاشته و محمدحسین باتمانغلیچ آن را به فارسی برگردانده است.
عنوان بامسمای این کتاب منعکسکننده موضوع و محتوای آن است و مربوط به سالهای سخت مبارزه و خون دل خوردنهای آیتالله خامنهای، تا رسیدن به سالهای پیروزی و بهثمرنشستن عذابها، دردها و شکنجههای دوران پیش از انقلاب ۵۷. به بیانی دیگر، انقلاب اسلامی همان گوهر و لعلی است که از دل تمامیِ ناملایمات گذشته سر برآورده است. کتاب به شرح دوران طلبگی و اسارت آیتالله خامنهای و شروع انقلاب تا پیروزی آن اختصاص دارد. در گزارش زیر صفحاتی مربوط به سپاسگزاری رهبر شهید از همسرش منعکس شده است.
قدردانی از همسر مقاوم
از باب حقگزاری، باید کمی هم شده، به نقشی که همسرم در زندگی من داشته، اشاره کنم. ایشان، قبل از هر چیز، از یک طمأنینه و آرامش و روحیه قوی برخوردار است؛ لذا با اینکه خانه ما بارها مورد یورش دژخیمان واقع شد و با اینکه من بارها در برابر او بازداشت شدم و حتی در نیمهشب که برای دستگیری من به خانه ما ریختند، مورد ضرب و جرح واقع شدمـ که شرح آن را بعداً خواهم گفت ـ علیرغم همه اینها، هیچگاه ترسی یا ضعفی یا افسردگی و ملالتی در او مشاهده نکردم. با روحیهای عالی و قوی در زندان به ملاقات من میآمد. در این ملاقاتها، به من اعتماد و اطمینان میداد. هرگز نشد وقتی من در زندان بودم، خبر ناراحتکنندهای به من بدهد. به یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد، درباره خانواده و بستگان و والدین گفته باشد. همچنین باید به صبر و شکیبایی فراوان او در تحمل سختی و مشقت زندگی در دوران پیش از انقلاب و اصرار او بر سادهزیستی در دوران پس از انقلاب اشاره کنم. بحمدالله خانه ما همواره تاکنون از زوائد زندگی و زر و برقهای دنیوی ـ که حتی در خانههای معمولی مردم یافت میشود ـ به دور مانده است و همسرم در این امر، بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است.
درست است که من زندگیام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه میگویم که او در این زمینه، بسیار از من پیشی گرفته است.من درباره زهد و پارسایی این بانوی صالحه، تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. از جمله مواردی که میتوانم بگویم، این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور میشد و خود میرفت و میخرید. هیچوقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه پدری آورده بود یا هدیه برخی بستگان بود. همه آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطعه زروزیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد. به یاد دارم از جمله مواردی که زیورآلات خود را فروخت، زمانی بود که سالی در مشهد زمستان نزدیک شد و سرما شدت یافت و مردم برای گرم کردن خانههای خود، به خرید مواد سوختی ـ که در آن زمان زغال بود ـ روی آوردند. در چنین مواقعی، تعدادی از مؤمنین به من مراجعه میکردند و پولی در اختیار من میگذاشتند تا با آن زغال بخرم و بین نیازمندان توزیع کنم. معمولاً زغال را از زغالفروشی میخریدم، بعد به کسانی که نیاز داشتند، حواله میدادم تا زغال را از زغالفروشی بگیرند. در آن سال، پولدارها به من مراجعه نکردند، بلکه فقرایی مراجعه کردند که معمولاً در چنین ایامی، برای گرفتن زغال، در خانه علما را میزدند. آن سال این افراد از خانه من ناامید بازنمیگشتند و این امر مرا بسیار اندوهگین میساخت. همسرم این حال را دید، به من پیشنهاد کرد دستبندی را که برادرش به مناسبت تولد یکی از فرزندان به او هدیه کرده بود، بفروشم. من مخالفت کردم، ولی او اصرار ورزید. دستبند را گرفتم و خواستم آن را به قیمت هرچه بیشتر بفروشم. معمولاً زرگرها طلا را بر اساس وزن میخرند و دستمزد ساخت آن را حساب نمیکنند. اتفاقاً یکی از همسایگان و دوستان به خانه ما آمد. من جریان را برایش تعریف کردم تا تشویق شود که دستبند را به قیمت هرچه بیشتر بفروشد. او رفت و آن را به هزار و چندصد تومان فروخت و گفت: من هم به اندازه همین پول روی آن میگذارم. لذا مبلغ خوبی فراهم شد و با آن زغال خریدم و نگرانی همسرم هم برطرف گردید. به قول حطیئه:«و بات أبوهم من بشاشته أبا لصیفهم و الام من بشرها اما »

خیال میکردم خانهات با اثاث است!
این رهایی از قید و بند زوائد زندگی، بیشترین تأثیر را در زندگی من داشته است. همین زوائد بیرون از حد ضرورت است که انسان را به بردگی میکشاند. شاعر بحق گفته است که:
وقد دقت و رقت و استرقت فصول العیش اعناق الرجال
بد نیست برایتان بگویم که آقای ربانی املشی - که با من دوستی صمیمی داشت و دوسال هم مباحثه من در دروس در حوزه علمیه قم بود. در تابستان یکی از سالها به مشهد آمد. من در آن هنگام ساکن مشهد بودم و خانه داشتم، اما در آن تابستان خانه را چند هفته ترک کردم و در یک نقطه ییلاقی نزدیک شهر اقامت گزیدم. زندگی در ییلاقات مشهد ساده و کم خرج بود و طلاب علوم دینی میتوانستند در تعطیلات تابستانی خود معمولاً در خانهها یا در اتاقهای آن ییلاقات با هزینهای پایین ـ که شاید از هزینهٔ زندگی در مشهد کمتر بود ـ اقامت کنند. به آقای ربانی گفتم: شما میتوانید در خانه من اقامت کنید که در طول هفته ـ به جز دو روز ـ خالی است. این دو روز را به جلساتی برای جوانانی که از نقاط مختلف ایران میآمدند، اختصاص داده بودم؛ که از صبح تا ظهر، خانه از آنها پر میشد. کلید خانه را به او سپردم و رفتم. چند روز بعد که مرا دید، پس از تشکر گفت: گمان کردم خانه شما با اثاثیه است؛ نمیدانستم اثاث خانه را تخلیه کردهاید و به ییلاق بردهاید! اگر این را میدانستم، به منزل میرفتم. او با لحنی حاکی از رابطهای صمیمی میان من و او، مفصلاً از نواقص و کمبودهای اثاثیه خانه گلایه کرد. مطلب را دریافتم و به او گفتم: من از داخل خانه، جز چند پتو، تعداد کمی بشقاب و یک کاسه و چند قاشق، چیزی برنداشتم. با شگفتی و حیرت به من نگاه کرد و گفت: چه میگویید؟! گفتم: بله، اینها چیزهایی است که من دارم و اثاثیه ما همه همین است که اکنون در خانه میبینید. من بیش از این اثاثیهای ندارم. چهره ایشان درهم رفت، سری تکان داد و با یک شگفتی آمیخته به تأسف، از کنارم رفت. کلمه دلسوزانهای گفت که همواره آن را به یاد میآورم.
فرشی ارزانتر از گلیم
یک نمونه دیگراز زندگی و معیشتمان در رابطه با فرش خانه نقل میکنم. خانه ما طبق معمول اغلب خانههای ایرانی، با قالی مفروش بود، اما دیدم این قالیها جز زوائد است و آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم باقی گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی به جای قالیهایی باشد که در جهیزیه همسرم بوده است. وقتی تصمیم به فروش قالیها گرفتم، موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم. برادرها و داییهای او تاجر فرش بودند و میدانستم که آنها نمیگذارند من این کار را بکنم. یکی از برادران را ـ که اکنون هم در مشهد است ـ حاجی صفاریان را خبر کردم و به او گفتم: این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما به جای آنها چند زیرانداز در ایران ارزانقیمت و کمحجم است. او گفت: به چشم رفت و زیراندازها را آورد، سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافه ماند. شاید زیراندازهایی که در سه اتاق پهن کردیم، از نه قطعه تجاوز نمیکرد؛ تعداد چهارده پانزده قطعه آن باقی ماند. به یکی از شاگردان ـ شهید کامیاب ـ گفتم: در اتومبیل حاجی صفاریان بنشین، این زیراندازها را بین طلبههایمان تقسیم کن؛ به هر طلبه بر حسب نیازش، یکی دو زیرانداز بده. او این کار را کرد و شاید هنوز هم این زیراندازها در خانه برخی از آن برادران موجود باشد.
همسرم که دید این کار را کردهام، تنها حرفی که زد، این بود: چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟ گفتم: این دو قالی به جای آن قالیهایی است که جزو جهیزیه خود آوردهاید. گفت: نه، آنها را هم بفروش. به حاجی صفاریان گفتم، آمد و این دو قالی را هم فروخت. بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نه قطعه زیرانداز یادشده باقی است و به جز یک استثنا ـ که چون جالب است، شرح آن را خواهم گفت ـ در خانه ما دیگر مطلقاً هیچ قالیای وجود ندارد.
نظر شما