سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۱
خوانشی بینامتنی از «بدنام» بر پایه نمایشنامه «سیرانو دو برژراک»

ارجاع به «سیرانو دو برژراک» در خوانش «بدنام» راهی است برای فهم یکی از مهم‌ترین لایه‌های سریال، اینکه عشق در این جهان، بیش از آنکه به وصال برسد، در سکوت و حذفِ خود آشکار می‌شود. اگر مردانِ «بدنام» اغلب عشق را در قالب تملک، رقابت یا بحران هویت تجربه می‌کنند، بیتا تنها شخصیتی است که آن را در شکل کلاسیک‌تر و درعین‌حال تراژیک‌ترش زیست می‌کند.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا «سیرانو دو برژراک» نوشته ادمون روستان، یکی از غم‌انگیزترین و در عین حال نجیب‌ترین روایت‌های عشق در تاریخ ادبیات است. این داستان تجسم ایثار مطلق است؛ جایی که یک مرد، خوشبختی معشوقش را به بهای نابودی قلب خودش ترجیح می‌دهد.

سیرانو شاعری باهوش، شمشیربازی جسور و مردی صاحب‌زبان است که تنها یک چیز او را از ابراز عشقش به روکسان بازمی‌دارد؛ احساس نقص و زشتی، به‌ویژه بینی بزرگ و نامتعارفش.

روکسان زن جوانی است که شیفته‌ ظرافت کلام و خیال‌انگیزی عاشقانه است، اما دل به کریستیان می‌بندد؛ مردی خوش‌چهره و نجیب که از بیان احساساتش ناتوان است.

سیرانو، به جای آنکه رقیبش را حذف کند، زبان و عاطفه‌ خود را در اختیار کریستیان می‌گذارد تا او بتواند دل روکسان را به دست آورد. در نتیجه، کریستیان با چهره‌ خود و سیرانو با کلماتش دل معشوقه را به دست می‌آورند؛ یکی تنِ عشق را فراهم می‌کند و دیگری روح آن را. تراژدی قصه جایی است که سیرانو برای حفظ خوشبختی زن محبوبش، خود را از معادله‌ عشق حذف می‌کند چون حس می‌کند فرد شایسته‌تری عاشق او شده است.

نسبتی میان ظاهر و حقیقت

«سیرانو دو برژراک» را نمی‌توان تنها یک مثلث عاشقانه دانست، این نمایشنامه در حقیقت درباره نسبت میان «ظاهر» و «حقیقت» است. روستان پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند، انسان عاشقِ چه چیزی می‌شود؛ چهره یا کلام؟ بدن یا روح؟ کریستیان زیبایی ظاهری را نمایندگی می‌کند و سیرانو عمق اندیشه، تخیل و زبان را. روکسان گمان می‌کند عاشق یک نفر شده است، در حالی که عشق او میان دو انسان تقسیم شده؛ صورت از آنِ کریستیان است و روح از آنِ سیرانو. همین دوگانگی، تراژدی نمایشنامه را می‌سازد و آن را از یک داستان عاشقانه معمولی فراتر می‌برد.

از این منظر، سیرانو فقط مردی نیست که از عشق خود می‌گذرد؛ او شخصیتی است که به دلیل تصویری که از خود ساخته، هرگز امکان تجربه عشق را به خود نمی‌دهد. شکست او پیش از آنکه محصول قضاوت دیگران باشد، نتیجه قضاوت بی‌رحمانه خودش است. او پیشاپیش خود را شکست‌خورده می‌داند و همین احساس حقارت، سرنوشتش را رقم می‌زند. به همین دلیل، بسیاری از خوانش‌های معاصر، تراژدی سیرانو را در ناتوانی‌اش برای پذیرفتن خویشتن می‌بینند. فداکاری او اگرچه باشکوه است، اما همزمان از زخمی عمیق در هویت فردی‌اش سرچشمه می‌گیرد.

در «بدنام»، نسبت میان اسماعیل، یلدا و بیتا، بی‌آنکه تکرار مستقیم این الگو باشد، یادآور همان منطق عاطفی است. اسماعیل عاشق یلداست و بیتا در سکوت، اسماعیل را دوست دارد؛ اما به‌جای آنکه در جایگاه رقیب قرار بگیرد، به شکلی متناقض از یلدا می‌خواهد اسماعیل را ترک نکند. اینجا همان نقطه‌ای است که «بدنام» به یک الگوی کلاسیک ادبی نزدیک می‌شود. عشق نه در تصاحب، بلکه در کنار رفتن، حذف خود و ترجیح دادن خواستِ دیگری بر خواست شخصی معنا پیدا می‌کند.

همین نکته، مقایسه با «بدنام» را عمیق‌تر می‌کند. در اینجا نیز مسئله فقط یک عشق نافرجام نیست، بلکه شخصیت‌ها بیش از آنکه اسیر دیگری باشند، گرفتار تصویری هستند که از خود و جایگاهشان در رابطه دارند. بیتا نیز مانند سیرانو، پیش از آنکه از سوی دیگری کنار گذاشته شود، خود را از امکان وصال محروم می‌کند. او به جای آنکه برای خواسته خود بجنگد، نقش ناظر و حامی خوشبختی دیگران را می‌پذیرد؛ نقشی که در ظاهر اخلاقی و ایثارگرانه است، اما در لایه‌ای عمیق‌تر می‌تواند از احساس بی‌ارزشی، ترس از طرد شدن یا ناتوانی در مطالبه عشق سرچشمه گرفته باشد.

خوانشی بینامتنی از «بدنام» بر پایه نمایشنامه «سیرانو دو برژراک»

تبدیل رنج به تراژدی

شباهت اصلی میان «سیرانو» و «بدنام» در همین جابه‌جایی موقعیت عاشق است. در هر دو اثر، شخصیتی وجود دارد که می‌توانست مدعی عشق باشد، اما آگاهانه یا ناگزیر، خود را به حاشیه می‌برد تا دیگری در مرکز رابطه باقی بماند.

با این حال، تفاوت مهم آنجاست که در جهان روستان، این حذفِ خود با شکوهی شاعرانه و رمانتیک همراه است؛ اما در «بدنام»، همین کنش در فضایی تیره‌تر، واقع‌گرایانه‌تر و از نظر روانی آسیب‌دیده‌تر رخ می‌دهد. اگر سیرانو با فصاحت و نجابت، رنج خود را به تراژدی بدل می‌کند، بیتا در جهانی ایستاده که عشق در آن دیگر امری آرمانی نیست، بلکه اغلب با فقدان، سرکوب و انصراف تعریف می‌شود.

از این منظر، بیتا را می‌توان معادل مدرن و زنانه‌ سیرانو دانست. نه به این معنا که واسطه‌ مستقیم بیان عشق است، بلکه از آن رو که عشق را از مسیر چشم‌پوشی از خود تجربه می‌کند. جمله‌ای که می‌گوید عشق یعنی یک نفر را بیشتر از خودت دوست داشته باشی، در واقع هسته‌ دراماتیک این موقعیت را آشکار می‌کند.

این تعریف، عشق را از منطق تملک بیرون می‌آورد و به منطق ایثار نزدیک می‌کند. اما «بدنام» برخلاف رمانتیسم کلاسیک، این ایثار را باشکوه یا رهایی‌بخش نشان نمی‌دهد و آن را به‌عنوان نشانه‌ای از یک وضعیت عاطفی پیچیده و حتی تا حدی خودفرسایانه تصویر می‌کند.

ارجاع به «سیرانو دو برژراک» در خوانش «بدنام» راهی است برای فهم یکی از مهم‌ترین لایه‌های سریال، اینکه عشق در این جهان، بیش از آنکه به وصال برسد، در سکوت و حذفِ خود آشکار می‌شود. اگر مردانِ «بدنام» اغلب عشق را در قالب تملک، رقابت یا بحران هویت تجربه می‌کنند، بیتا تنها شخصیتی است که آن را در شکل کلاسیک‌تر و درعین‌حال تراژیک‌ترش زیست می‌کند. عشقی که سهمش از خودِ رابطه، فقط رنجِ آگاهانه‌ بیرون ایستادن است.

خوانشی مدرن از فداکاری سیرانو

البته همین رفتار بیتا هم نشانگر موضوعات متفاوتی است در خوانش‌های مدرن از سیرانو دو برژراک، فداکاری سیرانو دیگر صرفاً یک قهرمانی اخلاقی قلمداد نمی‌شود، بلکه نوعی ترس از رویارویی مستقیم با واقعیت و مازوخیسم خودخواسته تحلیل می‌شود.

در «بدنام» نیز می‌توان همین زاویه دید را به بیتا داشت. آیا اصرار بیتا بر حفظ رابطه اسماعیل و یلدا، ناشی از یک عظمت روحی است یا نوعی فرار از مواجهه با شکست شخصی؟ او با سپر بلا کردن یلدا، در واقع خود را در موقعیت ایمنِ «قربانیِ شریف» قرار می‌دهد تا مجبور نباشد با حقیقتِ تلخِ عدم تمایل اسماعیل به خودش روبرو شود. این لایه روان‌شناختی، شخصیت او را از یک تیپ «فرشته فداکار» درام‌های فارسی، به یک شخصیت پیچیده، چندبعدی و آسیب‌دیده تبدیل می‌کند.

نکته مهم دیگر آن است که در «سیرانو دو برژراک»، زبان خودِ عشق است. سیرانو عاشقانه نمی‌گوید، بلکه با گفتن عاشق می‌شود. هویت او در کلماتش شکل می‌گیرد و درست به همین دلیل، هنگامی که کلماتش را به کریستیان می‌بخشد، در واقع بخشی از وجود خود را واگذار می‌کند. او فقط نویسنده نامه‌های عاشقانه نیست؛ او مؤلف رابطه‌ای است که هرگز نامش پای آن نوشته نمی‌شود. این وضعیت، یکی از تلخ‌ترین جلوه‌های ایثار در ادبیات جهان است؛ خلق کردن عشقی که ثمره‌اش نصیب دیگری می‌شود.

«بدنام» این الگو را عیناً تکرار نمی‌کند، اما از همان منطق به شکلی امروزی در داستانش استفاده می‌کند. بیتا نیز معمار رابطه‌ای است که خود در آن سهمی ندارد. او به جای تخریب پیوند اسماعیل و یلدا، به بقای آن کمک می‌کند و از این طریق، آگاهانه خود را به حاشیه می‌راند. تفاوت در اینجاست که سیرانو این انتخاب را با زبانی شاعرانه و در جهانی آرمان‌خواهانه انجام می‌دهد، اما بیتا در فضایی واقع‌گرایانه و روان‌شناختی زندگی می‌کند، جهانی که ایثار دیگر الزاماً فضیلت نیست و گاهی نشانه زخمی عاطفی است که فرد را از مطالبه حق طبیعی خود بازمی‌دارد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها