سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بعضی مسابقهها بیش از آنکه تقابل دو تیم باشند، مواجهه دو تجربه تاریخیاند. دیدار سوئیس و بوسنی و هرزگوین از آن دست بازیهاست؛ دو کشوری که در ظاهر فاصله زیادی از هم دارند، اما هر دو با یک پرسش مشترک زندگی کردهاند: چگونه میتوان از دل زبانها، قومیتها و روایتهای متفاوت، یک کشور ساخت؟
فوتبال در اینجا فقط یک بهانه است. قرار نیست نتیجه مسابقه را به ادبیات تعمیم دهیم یا از نویسندگان، ترکیب اصلی یک تیم خیالی بسازیم. هدف، کنار هم قرار دادن دو سنت ادبی است که هر کدام به شکلی متفاوت با مسئله همزیستی روبهرو شدهاند. یکی در قلب اروپا، با چهار زبان رسمی و ساختاری که تفاوتها را در کنار هم نگه داشته است، دیگری در بالکان، با حافظهای که هنوز رد جنگ، جدایی و چندپارگی را با خود حمل میکند.
شاید به همین دلیل، ادبیات این دو کشور، درباره زندگی کردن در کنار دیگری است، درباره اینکه چگونه میشود روایتهای متعدد را در یک جغرافیا جا داد، بدون آنکه یکی، دیگری را کاملاً حذف کند. اگر در زمین فوتبال، هماهنگی میان بازیکنان تعیینکننده است، در ادبیات هم پرسش مشابهی وجود دارد: چگونه میتوان صداهای متفاوت را در یک روایت مشترک کنار هم نشاند؟
این مسابقه، دستکم در این خوانش، درباره امکان همزیستی است، امکانی که هر دو کشور، هر کدام به زبان خود، سالهاست در ادبیاتشان مشغول آزمودن آن هستند.
سوئیس، ادبیات کنار هم زیستن
سوئیس را معمولاً با بانکها، ساعتسازی، کوهستانهای آلپ و سیاست بیطرفی میشناسند. تصویری که آنقدر تکرار شده که گاهی مهمترین ویژگی این کشور را پنهان میکند: سوئیس کشوری است که از ابتدا بر پایه تکثر بنا شده است. چهار زبان رسمی - آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و رومانش - باعث شدهاند که این کشور هرگز یک مرکز ادبی واحد نداشته باشد.
به همین دلیل، صحبت کردن از «ادبیات سوئیس» کمی گمراهکننده است. در واقع، با چند سنت ادبی روبهرو هستیم که در کنار یکدیگر شکل گرفتهاند و مدام با هم گفتوگو میکنند. همین ویژگی باعث شده پرسشهای مشترکی در آثار نویسندگان سوئیسی تکرار شود: مسئولیت فرد در برابر جامعه چیست؟ چگونه میتوان در دل نظم، آزادی را حفظ کرد؟ و آیا همزیستی، امری طبیعی است یا نتیجه یک توافق دائمی و شکننده؟

این پرسشها را میتوان در آثار روبرت والزر دید، نویسندهای که به آدمهای معمولی و حاشیهنشین توجه میکند و از خلال جزئیات روزمره، جهانی پیچیده میسازد. در سوی دیگر، ماکس فریش بارها به مسئله هویت پرداخته است، اینکه انسان تا چه اندازه اسیر تصویری است که دیگران از او ساختهاند. شخصیتهای او اغلب در حال فرار از نقشهایی هستند که جامعه برایشان تعریف کرده است.
اما شاید کمتر کسی به اندازه فریدریش دورنمات تناقضهای جامعه مدرن را به نمایش گذاشته باشد. در آثار او، نظم همیشه روی مرز آشوب حرکت میکند و عدالت، چیزی قطعی و تضمینشده نیست. جهان دورنمات یادآوری میکند که هر ساختار منسجمی، اگر مدام بازبینی نشود، میتواند به ضد خودش تبدیل شود.
بنابراین، ادبیات سوئیس به نوعی ادبیات مذاکره است، مذاکرهای دائمی میان زبانها، هویتها و روایتهایی که قرار نیست شبیه هم شوند، اما ناگزیرند در کنار هم زندگی کنند. اینجا، کنار هم بودن یک تمرین مداوم است.
بوسنی و هرزگوین، ادبیاتِ حافظه و همزیستیِ شکننده
اگر سوئیس نمونهای از همزیستیِ نهادینهشده باشد، بوسنی و هرزگوین روایتی دیگر از کنار هم بودن را پیش روی ما میگذارد، روایتی که از دل امپراتوریها، تغییر مرزها، جنگها و گسستهای تاریخی عبور کرده است. در اینجا، همزیستی یک اصل پذیرفتهشده نیست، بلکه تجربهای است که بارها آزموده، از هم گسسته و دوباره بازسازی شده است.
ادبیات بوسنی و هرزگوین بیش از آنکه بر ساختن یک روایت واحد تأکید کند، به سراغ حافظه میرود، حافظهای که لایهلایه است و صداهای متعددی را در خود جای داده. در این ادبیات، گذشته هرگز کاملاً گذشته نیست و تاریخ، صرفاً یک پسزمینه محسوب نمیشود، بخشی از زندگی روزمره است که همچنان بر اکنون سایه میاندازد.

نقطه آغاز این مسیر را میتوان در آثار ایوو آندریچ جستوجو کرد. او در رمانهایش، بهویژه با تمرکز بر منطقه بالکان، نشان میدهد که چگونه انسانها با وجود تفاوتهای دینی، قومی و زبانی، در یک جغرافیای مشترک زندگی میکنند. در آثار او، پل استعارهای است از پیوندی که هم میتواند دوام بیاورد و هم در معرض فروپاشی قرار گیرد.
در کنار او، مِشا سِلیموویچ به تجربه فردی انسان در دل آشوبهای سیاسی و اجتماعی نزدیک میشود. آثار او کمتر به دنبال ثبت رویدادهای تاریخیاند و بیشتر بر تردید، تنهایی و موقعیت اخلاقی انسان تمرکز دارند. شخصیتهایش اغلب در نقطهای ایستادهاند که میان وفاداری، حقیقت و بقا باید انتخاب کنند.
ادبیات بوسنی و هرزگوین در مجموع یادآور این نکته است که همزیستی، یک وضعیت ثابت و تضمینشده نیست. این ادبیات درباره شکنندگی توافق سخن میگوید، درباره اینکه چگونه یک جامعه میتواند روایتهای متفاوت را در کنار هم حفظ کند و در عین حال، همواره با خطر گسست روبهرو باشد.
نویسندگان و تفاوتهای سبک در دو کشور
سوئیس
روبرت والزر؛ تمرکز بر جزئیات روزمره، روایتهای مینیمال، ضدقهرمان
ماکس فریش؛ مسئله هویت، فرد در برابر جامعه، پرسش از «خود»
فریدریش دورنمات؛ طنز تلخ، نقد قدرت و عدالت، تناقضهای اخلاقی
شارل فردینان رامو؛ زبان فرانسویسوئیسی، تجربه طبیعت و تنهایی
بوسنی و هرزگوین
ایوو آندریچ؛ روایت تاریخی، همزیستی و تنش قومی-دینی، حافظه بالکان
مشا سلیموویچ؛ درونیسازی تاریخ، تردید اخلاقی، تنهایی انسان در بحران
میلینکو یرگوویچ؛ حافظه شهری، سارایوو، روایتهای پساجنگ
الکساندر همن؛ مهاجرت، جابهجایی هویت، روایت چندفرهنگی در تبعید
جریانهای معاصر بوسنیایی؛ جنگ، حافظه جمعی، بازسازی روایت پس از فروپاشی

تقاطع؛ دو روایت از کنار هم زندگی کردن
در نگاه اول، سوئیس و بوسنی و هرزگوین شباهت چندانی به هم ندارند، یکی با ثبات سیاسی و نظام فدرالی شناخته میشود و دیگری با حافظه سنگین جنگهای دهه ۱۹۹۰. اما ادبیات این دو کشور، در نقطهای مهم به هم میرسند: هر دو میدانند که هیچ جامعهای از یک صدا ساخته نشده است.
پاسخ آنها به این مسئله یکسان نیست. در سوئیس، تکثر به بخشی از ساختار اجتماعی تبدیل شده است. و در بوسنی و هرزگوین، مسئله کمی متفاوت است. اینجا ادبیات بیشتر نقش حافظه را بر عهده گرفته است؛ حافظهای که مدام یادآوری میکند همزیستی، دستاوردی شکننده است و اگر مراقبت نشود، میتواند بهسادگی فروبپاشد.
شاید بتوان گفت تفاوت اصلی این دو سنت ادبی در همین جاست: سوئیس میپرسد چگونه میتوان تفاوتها را اداره کرد و بوسنی و هرزگوین میپرسد اگر این تفاوتها از مدیریت خارج شوند، چه چیزی از یک جامعه باقی میماند.
اما این تفاوت، آنها را از هم دور نمیکند؛ برعکس، نقطه اتصالشان را پررنگتر میکند. هر دو ادبیات، به شیوه خود، از یک مسئله مشترک حرف میزنند؛ اینکه هیچ هویتی یکدست نیست و هیچ روایتی بهتنهایی نمیتواند نماینده یک کشور باشد.

اگر ادبیات قرار بود ترکیب اصلی دو تیم را بچیند
بعید است در این مسابقه، نویسندگان در خط حمله بازی کنند. نه سوئیس و نه بوسنی و هرزگوین، ادبیاتی ندارند که بر پایه قهرمانسازی بنا شده باشد. حتی مهمترین چهرههای ادبی این دو کشور هم بیشتر به سازوکار جامعه فکر کردهاند تا به ستاره شدن.
اگر قرار بود ادبیات سوئیس ترکیب خودش را بچیند، احتمالاً فریدریش دورنمات در میانه میدان قرار میگرفت، جایی که میشود ریتم بازی را تغییر داد و تناقضهای پنهان را آشکار کرد. ماکس فریش کمی عقبتر میایستاد و مدام از بازیکنان میپرسید: «شما واقعاً چه کسی هستید؟» و روبرت والزر در کنارهها حرکت میکرد، آرام، بیسروصدا و با نگاهی دقیق به آدمهایی که معمولاً کسی به آنها توجه نمیکند.
در سوی دیگر، ترکیب بوسنی و هرزگوین بر حافظه بنا میشد. ایوو آندریچ در جایگاهی میایستاد که بتواند میان بخشهای مختلف زمین ارتباط برقرار کند، همانطور که در آثارش، میان آدمها، فرهنگها و زمانهای مختلف پل میزند. مِشا سِلیموویچ هم بیشتر به فضای خالی میان بازیکنان توجه میکرد، به تردیدها، انتخابها و لحظههایی که سرنوشت در سکوت شکل میگیرد.
این مسابقه را نباید با شمارش گلها دید. اینجا ارزش بازی در پاسهایی است که میان زبانها، حافظهها و روایتها ردوبدل میشود، پاسهایی که اگر قطع شوند، چیزی فراتر از یک بازی از دست میرود.
نظر شما