چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
راوی گمنامان کوچه و بازار

رضا مختاری اصفهانی نوشت:‌ مستوفی در شرح زندگانی خود نام آدم‎‌هایی را هم ثبت کرده که نه از رجال و معاریف که گمنامانی از اهالی کوچه و بازار بودند. مستوفی در شرح زندگانی خود از چهره، حرکات و سکنات مردمانی نوشته که از مردمان عادی بودند؛ مردمانی که از ردۀ نوکران و فروشندگان خرده‌‎پا بودند، اما اخلاقشان نمایانگر اخلاق بخشی از جامعۀ ایران بود.

سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا رضا مختاری اصفهانی، دانش‌آموخته تاریخ و سندپژوه در یادداشتی به تحلیل کتاب « شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه» اثر عبدالله مستوفی پرداخت و نوشت:

«تاریخ اجتماعی»، «تاریخ مردم»، «تاریخ فرودستان» و... از موضوعات جدید مورد مطالعه در حوزه تاریخ است که با وجود اسناد نویافته مانند عرایض مردمی و تحقیق در ادبیات عامیانه با اقبال بسیار مواجه شده است. پیش از اینها اما کسانی بودند که با نگاهی عمیق در خاطرات خود یا سفرنامه‎‌هایشان به وجوه مختلف زندگانی مردمان همعصرشان یا ساکنان سرزمین‎‌های مقصد سفرشان پرداخته و از آداب و رسوم، سور و سوگ، پوشش و غذاهایشان سخن گفتند. توصیف این افراد بسته به دقت نظر و نگاه زیبایی‎‌شناختی‎ راویان داشت؛ نگاهی که در جذابیت روایت راوی تأثیری بسزا داشت. در این میان کتاب «شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریه» نوشتۀ عبدالله مستوفی اثری یگانه است. مستوفی تبار از میرزااسماعیل می‎‌برد؛ میرزایی که سِمَت پیشکاری یکی از «خان‎‌های ملّاک و متموّل قاجار» را داشت. میرزااسماعیل چندان شایستگی از خود نشان داده بود که هنگام بازگشت آقامحمدخان از شیراز به استرآباد، او را برای پیشکاری خان معرفی کردند.

راوی گمنامان کوچه و بازار

مستوفی شرح زندگانی خود را از همین مقطع آغاز می‌‎کند و آن را با تاریخ قاجاریه پیوند می‎‌زند. چه با حضور میرزااسماعیل در دربار آقامحمدخان قاجار بود که این خانواده به مناصب دیوانی رسیدند. آنچه اما عبدالله مستوفی نگاشته، نه تنها تاریخ سلطنت قاجاری و احوال شخصی که زندگانی مردمانی نیز هست که با قلم او در تاریخ ماندگار شده‌‎اند. او حتی درباره شاهان قاجار روایت‎‌هایی را بیان می‎‌کند که جزو شنیده‎‌هایش از «معمرین قوم» یا نقل محافل آن روزگار بوده است؛ روایت‌‎هایی که در تاریخ‌نگاری‎‌های رسمی جایگاهی ندارند. چه در بسیاری از این روایت‎‌ها ذهنیت منفی مردمان و حتی رجال دولتی به شاه در مقام صاحب اختیار سرنوشت‌شان نمایانده می‎‌شوند؛ ذهنیتی که در محافل و منابع رسمی پنهان می‎‌مانند و در بزنگاه‎‌های حساس و خطرزا عینیت می‎‌یابند.

خود مستوفی نیز در نقل روایتی درباره توهم فتحعلی‎‌شاه و اطرافیانش برای غلبه بر روسیه تزاری تحلیلی چنین دارد: «من این شرح را از چندین نفر از معمّرین قوم که آنها از قول حاضرین مجلس شنیده بودند، شنیده‌‎ام. با اینکه اینقدر از بُله و سفاهت را مافوق طاقت بشری می‎‌دانم، در اینجا شنیده خود را برای تفریح و تنوع نقل کردم، ولی باورکردن آن قابل تأمل است. شاید عصبانی‎ بودن مردم از این شکست که حقاً فتحعلی‎‌شاه را سبب آن می‎‌دانستند، موجب اختراع این قصه شده باشد.»

راوی گمنامان کوچه و بازار
فتحعلیشاه قاجار

این حکایت به روایت مستوفی از این قرار بود که پس از رسیدن روس‎‌ها به تبریز و عزمشان برای حرکت به سوی میانه، شاه برای بستن پیمان صلح مجلسی از رجال تشکیل داد؛ مجلسی که نمایشی تمام بود. شاه از سطوت و قدرت خود می‎‌گفت و رجال در تأیید می‎‌گفتند: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» پس از این گفت‌‎وگوی طنزآلود، شاه این شعر را بر زبان جاری ساخت: «کشم شمشیر مینایی/ که شیر از بیشه بگریزد/ زنم بر فرق پسکیوویچ/ که دود از پطر برخیزد» سپس درباریان به پایش افتادند و تضرّع‎‌کنان گفتند: «قربان مکُش! مکُش که عالم زیر و رو خواهد شد.» شاه نیز در پاسخ می‎‌گوید: «حالا که این‎‌طور صلاح می‎‌دانید، ما هم دستور می‎‌دهیم با این قوم بی‎‌دین کار را به مسالمت ختم کنند. باز این چند نفر به خاک افتادند و تشکرات خود را از طرف تمام بنی‎‌نوع انسان که اعلی‎حضرت بر آنها رحم آورده و شمشیر خود را از غلاف نکشیده‎‌اند، تقدیم پیشگاه قبله عالم نمودند. شاه با کمال تغیّر از جا برخاست و رفت که دستور صلح را به فرزندی نایب‎‌السلطنه [عباس‌‎میرزا] بدهد.»

چنین شاهی در تفریحاتش نیز دچار تناقضات بسیار بود: «اوقات شاه به تفریح با زن‌‎های خود و سواری و شکار می‎‌گذشته و به مسافرت‎‌های تفریحی بخصوص سالی یک بار به قصد زیارت [فاطمه معصومه] و ضمناً دیدار میرزاابوالقاسم قمی، صاحب قوانین، که به او ارادت می‎‌ورزیده، به قم و گاهی تا اصفهان و شیراز هم می‌‎رفته و گاه‎‌گاه فصل تابستان را در چمن سلطانیه می‎‌گذرانده است. در مسافرت‎‌های خود در سرِ سواری به بازی آس درازی منزل‎‌ها را کوتاه می‎‌کرده و تقسیم و جمع‌‎آوری ورق و دادوستد برد و باخت به وسیله شاطرهایی که در رکاب بوده‌‎اند، صورت می‎‌گرفته است.»

تظاهر به دینداری‎‌اش نیز چندان بود که با سیدحسن تقوی تهرانی «صیغه اخوت» خواند. از همین رو سیدحسن و اولادش به «سادات اخوی» معروف شدند. در این باره مستوفی از روایات عامیانه یاد می‎‌کند که: «یکی از بچه‌‎های این خانواده از پدرش که چندان سوادی نداشته، پرسیده است آقاجان! سیدالشهدا هم سید بود؟ پدر جواب داده است بلی فرزند، اما اخوی نبود.»

راوی گمنامان کوچه و بازار
حاجی میرزا آقاسی

نکته جالب اینکه مستوفی در بیان روایات مردمی از حوادث و آنچه در افواه شایع بوده، از «می‎‌گویند» استفاده می‎‌کند. او همچنین منشأ بعضی از ضرب‎‌المثل‎‌ها را هم با بیان حکایت مربوط به آن آورده است. یکی از مثل‎‌ها «برای من آب ندارد، برای تو هم نان ندارد» است که مربوط به سخنی از میرزاعباس‎‌خان آقاسی، صدراعظم محمدشاه قاجار، است: «می‎‌گویند روزی حاجی تنها و بدون کوکبه به سر قناتی که داده بود بکَنند، می‎‌رود و از عمله چرخ‎کش می‎‌پرسد این قنات به آب رسیده است؟ جواب می‎‌گوید آب کجا بود. این حاجی میرزاآقاسی بیخود ما را معطل کرده است. ما داریم برای کبوترهای خدا لانه می‎‌سازیم. حاجی به او گفته است بنده خدا! برای من آب ندارد، برای تو هم نان ندارد؟» این صدراعظم قاجاری که اوقاتش را بین امور دیوانی و زراعت تقسیم کرده بود، باغ عباس‌‎آباد را از خود به یادگار نهاد که امروزه در میانه تهران و شمیران قرار گرفته است.

راوی گمنامان کوچه و بازار
محمد شاه قاجار

مستوفی در داوری درباره افراد نیز سعی می‎‌کند جانب انصاف را نگاه دارد. چنانچه محمدشاه را نه شاهی منفور که شاهی متجدد تصویر می‎‌کند: «محمدشاه اول کسی است که خود لباس کوتاه در بر کرده و به درباریان و مردم توصیه نموده است که لباس بلند را که علامت تکبر بی‎‌موضوع است، ترک گویند و همین کار سبب شده است که کهنه‎‌پرست‌‎ها هم که دست از لباس راسته بلند برنداشته‌‎اند، این لباس را از حالت جارویی سابق بیرون آورده، قدری کوتاه‎تر پوشیده‎‌اند.»

یا در جای دیگر می‎‌نویسد: «تاریخ باید در حق این پادشاه بنویسد که اگر نقرس او را اسیر بستر و بالین نکرده بود، بهترین شاهان سلسله خود می‎‌شد، زیرا آنچه از اخلاق برای یک پادشاه خوب لازم است، در او بوده. علاقه زیادی به واقف ‎کردن اهالی کشور به اوضاع زمان از خود نشان می‎‌داده، از طمع و حرص و خودپسندی و لفاظی و اسراف و بیهوده‎‌کاری به دور و به زیور خداترسی و حق‌‎شناسی و جدیت و عدالت آراسته بوده است.»

ناگفته پیداست محمدشاه در این باره تحت تأثیر صدراعظم درویش خود، میرزاآقاسی، بوده است؛ صدراعظمی که در زیر سایۀ میرزاتقی‎‌خان امیرکبیر قرار داشته و گویی نقطۀ مقابل اصلاحگری ایرانی است.

راوی گمنامان کوچه و بازار
سکه دوران قاجار

کتاب شرح زندگانی من اطلاعات جالبی نیز درباره اصطلاحات مالی و دیوانی دارد. از آن جمله باب‎ شدن اصطلاح «قران» به عنوان واحد پول را چنین شرح می‎‌دهد: «رسیدن سال سی‎ام سلطنت فتحعلی‎‌شاه وسیله شد که یک لقب جدید بر القاب شاه افزوده شود و آن صاحبقران بود. بعد از این تاریخ در سکه‎‌هایی که زده می‎‌شد، صاحبقران را هم به امر شاه گنجاندند و به قدری این لقب تکرار شد و سکه صاحبقران در افواه افتاد که سکه هزار دیناری که ده یک تومان و تا این وقت به یک‎هزار معروف بود، صاحبقران معروف شد و کم‎‌کم به واسطه کثرت استعمال و تخفیف، قران گفتند. در این اواخر بلژیکی‎‌ها به جهت زیادکردن رقم درآمد و نزدیکی قیمت و تلفظ قران با فرانک، واحد تومان را که ده قران بود، از بین بردند و قران را در محاسبات خود به جای یک‎هزار نوشتند و گفتند و سایرین هم تأسی کردند. بعدها در دوره پهلوی ریال را که آن هم در زمان محمدشاه پول نقره‌‎ای معادل یک‎هزار و ربع بوده و بعد منسوخ شده است، به جای قران قبل و یک‎هزار قبل‎‌تر مصطلح کردند و امروز یک قران نقره با هفت ریال کاغذ برابر شده است تا فردا چه پیش آید.»

راوی گمنامان کوچه و بازار
مرد فقیر در دوره قاجار عکس از:‌آنتوان سورگین

مستوفی در شرح زندگانی خود نام آدم‎‌هایی را هم ثبت کرده که نه از رجال و معاریف که گمنامانی از اهالی کوچه و بازار بودند. یکی از گمنامان که با قلم او نام و نشان یافته، «مهدی حمّال» است؛ مردی که پرخوری‎‌هایش اسباب تفریح مستوفی و خانواده‌‎اش بود. در آن روزگاری که تفریحات کم بود، تماشای پرخوری هم می‌‎توانست تفریح محسوب شود: «یکی از تفریحات ما تماشای پرخوری مهدی حمّال بود. این شخص که امروز هم به پرخوری ضرب‌‎المثل و با تصادف به هر پراشتهایی، رحمت به مهدی حمّال گفته می‎‌شود، مردی چهل پنجاه ساله بود، قدی متوسط، ابروهایی تنگ و پهن، چشمانی نسبتاً کوچک، لب‎‌های کلفت، شکمی گنده، گردنی کوتاه و چاق داشت. ما هیچ وقت ندیدیم مشهدی مهدی حمّالی کند؛ کارش این بود که در چهارراه‌‎ها و میدان‎‌ها و کوچه‌‎ها معرکه بگیرد و از آرزوهایی که برای خوردنی در دل دارد، با آب و تاب صحبت بدارد. گاه‎‌گاه جارچی هم می‎‌شد؛ صدای نکره‌‎ای داشت: بابا... حلا....ل‎‌زاده‌‎ای؟ شیر پا....ک‎‌خورده‌‎ای؟ یک الاغ سیاه پیدا کرده باشد، به صاحبش برساند، پنج‌‎هزارِ حلا....ل مُشتُلق. مخصوصاً پنج‎‌هزار را خیلی روشن و حلال آخر را زیاد کِش می‌‎داد.»

اگر ابوالفضل بیهقی در تاریخش مانند یک نمایشنامه‎‌نویس چهره و سکنات رجال را توصیف و تصویر کرده، مستوفی نیز در شرح زندگانی خود از چهره، حرکات و سکنات مردمانی نوشته که از مردمان عادی بودند؛ مردمانی که از ردۀ نوکران و فروشندگان خرده‌‎پا بودند، اما اخلاقشان نمایانگر اخلاق بخشی از جامعۀ ایران بود. یکی از این افراد، مهدی کور با شغل فروشندگی گردو بود. به گفتۀ مستوفی، این دوره‎‌گردان «ذوق ادبی» داشتند و برای «عرضه متاع» خود «توصیفاتی به مناسبت و بی‎‌مناسبت» می‎‌کردند. هر صنفی هم به رفتاری شناخته می‎‌شد. چنانچه «شیطان‎‌ترین بچه‌‎های تهران در این دوره شاگردبنّاها بودند. در خانه‎‌ای که بنّایی می‎‌شد، نگاهداری گل و میوه باغچه‌‎های خانه از جمله محالات بود، زیرا شاگردبنّاها به هر کیفیتی بود، چیزی در باغچه باقی نمی‎‌گذاشتند.... بچه‌‎های این صنف به قدری تُخس بودند که هیچ‎کس از عهده آنها برنمی‌‎آمد و اگر علاقه آنها به اذیت‎‌کردن کسی یا صنفی تعلق می‎‌گرفت، تا مقصود خود را انجام نمی‎‌دادند، آرام نمی‎‌گرفتند.»

راوی گمنامان کوچه و بازار

بخش مهمی از توصیفات و تصویرسازی‎‌های عبدالله مستوفی مربوط به مراسم عزاداری اهالی تهران است؛ مراسمی که رقابت و نزاع جزء جدانشدنی آن بود. از برپاکردن چادر و خیمه عزاداری خامس آل‎‌عبا در حیاط خانه‎‌ها تا روضه‎‌خوانی ملایان در توصیفات او جا دارند. او با نام‎‌بردن از چند تن از وعاظ و روضه‎‌خوانان تهران، می‎‌نویسد: «... روضه‌خوان‎‌ها دو صنف بودند؛ یکی واعظین که بعد از خطبه افتتاحیه و طرح‎‌کردن یکی از آیات قرآن، وارد تحقیق در اطراف آیه شده و با ذکر امثال و حکم، مطالب عالی اخلاقی و مذهبی را تشریح و توضیح و با ذکر اشعار مناسب، مطالب را دلنشین کرده و در آخر هم مقداری ذکر مصیبت نموده، منبر خود را به دعای شاه اسلام و عموم مسلمانان و صاحب خانه ختم می‎‌کردند. دسته دیگر روضه‎‌خوان به معنی اخص بودند که منبر را به سلام بر سیدالشهدا شروع و بلافاصله وارد ذکر مصیبت شده و به قدر ده دقیقه نظم و نثر به هم مخلوط کرده و در آخر باز هم منبر را به دعای سابق‌‎الذکر ختم می‎‌نمودند. برای واعظین، سواد و برای ذاکرین، آواز از لوازم بود.»

او در ذکر طرز روضه‎‌خوانی تهران از کتاب «ملاآقای دربندی»، به نقد مطالب آن نیز می‎‌پردازد: «این آخوند ترک با وجود مقام ملایی و حتی اجتهاد، از راه سادگی و اخلاص به اهل بیت پیغمبر راجع به وقعه طف عقاید عجیب و غریب داشته که در کتاب خود هم نوشته و گذشته از نقل اخبار ضعیف، رؤیاها را هم مانند اخبار در کتاب روضه خود آورده و نتیجتاً آنها را هم جزو مطالب واقع قلمداد کرده است.» آنچه اما عزاداری محرم را رونق می‎‌بخشید، «سعی و همت و فداکاری بی‎‌ریای طبقه داش‎‌مشدی‎‌های تهران» بود. آنها به جز «سینه‎‌زنی و دسته‎‌گردانی»، «تزئین طاق‎‌نماهای تکیه‎‌های محلات» را بر عهده داشتند.

عزاداری محرم برای مستوفی بهانه‌‎‌ای است تا از آداب و مسلک لوطیان بگوید. آنچه او نوشته، مهم‌‎ترین منبع برای شناخت لوطیان است. چه او خود ناظری مستقیم بر اخلاق و رفتار لوطیان بوده است. در این باره نیز قلم مستوفی از مطایبه خالی نیست. مستوفی اما تنها به مراسم عزا و سوگ بسنده نکرده و از سور و شادی‎‌های مردمان مانند جشن نهم ربیع با عنوان «عید خنده»، عید فطر، سیزده بدر و... هم سخن گفته است.

با رسیدن مستوفی به ایام جوانی مطالب سیاسی کتاب «شرح زندگانی من» افزون‎تر می‎‌شود. بیان این مطالب اما از زاویه نگاه او جذاب و خواندنی است. آنجا که از ذکر اشعار عامیانه، مطایبه، حواشی و شایعات مردمان کوچه و بازار ابا ندارد و مرزی میان روایت خود با روایت خشک رسمی می‎‌کشد.

راوی گمنامان کوچه و بازار
علامه محمد قزوینی

بی‎‌جهت نیست که علامه محمد قزوینی در نامه‎‌ای به او می‎‌نویسد: «فی‎‌الواقع در این عصر ما بلکه در عصور متقدّمه، من نویسنده‎‌ای به این شیرینی و به این جذابی و به این گیرندگی هرچه فکر می‎‌کنم، سراغ ندارم.»

مستوفی که به مرور در میان رجال سیاسی جایگاهی یافته بود، از مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ در دوره رئیس‎‌الوزرایی حسن وثوق‎‌الدوله شد؛ مخالفتی که با نوشتن رساله «ابطال الباطل یا ردّ قرارداد رئیس‎‌الوزرای ایران با دولت انگلیس» ابراز شد. از همین رو بخشی از کتابش را به این رساله اختصاص داده است. مستوفی که کتاب را در روزگار پس از شهریور بیست نگاشته، مجلس مؤسسان اول را پایان روایت و سرگذشت خود قرار داده است. او در دوره سلطنت رضاشاه به مقامات گوناگون از جمله استانداری آذربایجان غربی (استان چهارم) رسید، اما از بیان وقایع و شرح حوادث آن روزگار امتناع می‌‎کند. دلیل مستوفی برای امتناع آن است که او نمی‎‌خواست «وجود ناقصی» از تاریخ آن دوره بسازد. همچنین به باور او، تاریخ دوره بیست ساله «هنوز درست غربال نخورده و نرم و درشت آن از هم سوا نشده و هنوز راه تاریک است و پیمودن آن با عصای شکسته بی‎‌خبری از کُنه وقایع شرط انصاف نیست».

با این همه، بی‌‎میل نبود با رسیدن اطلاعات از جمله یادداشت‎‌های رجال رضاشاهی دست به کار نگارش «شرح زندگانی من در دوره شاهنشاه پهلوی» بشود؛ آرزویی که با اجل ناکام ماند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها