شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
بی‌قراری‌ام ربطی به جغرافیا ندارد

رمان «بیگانه ابدی»، روایتی فشرده از مخدوش شدن مرز میان بیوگرافی و واقعیت است. نورپناه در این گفت‌وگو از مسیر صیرورت خود از ترجمه تا تألیف و چراییِ پناه بردن به ایجاز در این رمان ۹۶ صفحه‌ای می‌گوید.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: کتاب «بیگانه ابدی»، اثر داستانی نیکزاد نورپناه، به تازگی از سوی نشر خوب منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. نورپناه که تجربه‌ی سال‌ها حضور در فضای ادبی را به عنوان مترجم و وبلاگ‌نویس در کارنامه دارد، در این رمان کوتاه به سراغ مفاهیمی همچون انزوا، پیوند میان نسل‌ها و پوچی آرزوها در ساختارهای بروکراتیک رفته است. به انگیزه انتشار این اثر و برای درک بهتر لایه‌های زیرین این روایت معاصر ایرانی، گفت‌وگویی با ایشان ترتیب داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

شما مترجم نویسندگان بزرگی مثل «کراسناهورکایی» و «هاندکه» هستید؛ چطور توانستید هنگام نوشتن «بیگانه ابدی»، از زیر سایه‌ی سنگین لحن این نویسندگان خارج شوید و به زبان شخصی خودتان برسید؟

سوال سختی‌ست و جواب دادن به آن شاید غیرممکن. شاید حتی خوانندگان بتوانند درست‌تر و عینی‌تر این موضوع را تجزیه و تحلیل کنند. چون این لحن و زبان شخصی اگر اصالتی داشته باشد یک‌شبه به دست نمی‌آید و جز این، خودِ نویسنده چندان به چند و چون شکل‌گیری‌اش واقف نیست. قطعا یک سیر است و طی آن سیر، دگرگونی و صیرورتی هم در کار است. در مورد خاص بیگانه‌ی ابدی موضوع متن اینقدر شخصی بود که چندان به لحنم فکر نمی‌کردم، انگار فقط نیاز داشتم درباره‌اش بنویسم، نیاز مبرم، نیازی که تا قبل از برآورده شدنش آدم را اذیت می‌کند، چیزی درون آدم می‌خارد، می‌خراشد، نیاز دارد که به نحوی و به شکلی خارج شود. کتمان نمی‌کنم که متاثرم از خوانده‌هایم به‌طور عام و ترجمه‌هایم به‌طور خاص؛ حتما چیزی در آنها بوده که جذبم کرده و به تناظر از آن تغذیه کرده‌ام، جوری جذب وجود آدم می‌شود، ته‌نشین می‌شود و حتی فراموش می‌شود، اما کماکان هست، شاید حتی در لایه‌های ناخودآگاه ذهن. گاهی فکر می‌کنم صورت تمثیلی این سوال رهگشا باشد: گاوی شیرده در مرتعی می‌چرد، قطعا چیزی از آن علف و حتی خاکی که علف در آن روییده در شیرِ دوشیده هست، اما خود جانور به چند و چونش واقف نیست. اگر وقوف باشد دیگر فرایند آلی و ارگانیک نیست، فرو کاسته می‌شود به تقلید، فرو کاسته می‌شود به تقلید از سبک فلانی و بهمانی.

در کتاب «بیگانه ابدی»، شخصیتی که در تهران مانده احساس غربت می‌کند؛ آیا از نظر شما «بیگانگی» یک موقعیت جغرافیایی است یا یک وضعیت روانی که ارتباطی به مهاجرت کردن یا نکردن ندارد؟

مایه‌ی کتاب که همین بیگانگی بین پدر و پسر است، پس طبعا بُعد روانی ماجرا پررنگ‌تر است، اما روایت که پیش می‌رود به مرور به مهاجرت هم پرداخته می‌شود. صحبت از مهاجرت کردن یا نکردن هم که همیشه کمی حساسیت‌برانگیز است. من صرفا راوی تجربه‌ی شخصی خودم بودم. بله، برای من کار نکرده، هرچه گذشت بیشتر ملتفت شدم که بی‌قراری‌ام ربطی به جغرافیا ندارد؛ آن بی‌قراری هم همراه آدم سوار هواپیما می‌شود و از این قاره به آن دیگری می‌رود؛ عبث. اما من در جایگاه نسخه‌پیچی نیستم.

بی‌قراری‌ام ربطی به جغرافیا ندارد

شخصیت پدر در داستان شما، فردی تحصیل‌کرده است که در ساختار «اداره» مستهلک شده؛ آیا این کتاب نقدِ نسلی است که تخصص و رویاهایشان در چرخ‌دنده‌های بروکراسی از بین رفت؟

من قصد چنین نقدی نداشتم و اصولا چندان طرفدار ادبیاتی نیستم که آگاهانه و مهندسی‌شده در لابلای سطور داستان نقد کند و نظریه بپردازد. اما متن که تمام شد و بعدتر خواندمش دیدم چنین برداشتی از متن چندان هم بیراه نیست. اما رفته‌رفته در خود روایت هم این سوال ذهن راوی را درگیر می‌کند که اصولا این رویاها چقدر وجاهت «رویا بودن» داشتند. چون پدرِ داستان از قضا تا حد خوبی به اکثر رویاها و خواسته‌هایش می‌رسد، حداقل در سطح شخصی می‌رسد، نردبان ترقی را در اداره طی می‌کند و شکل و شمایل زندگی‌اش چنان بوده که می‌خواسته. اما تهِ تهش باز برایم سوال بود که «همین؟» همین را از زندگی می‌خواستی؟ گریزی بزنیم به سوال قبلی، مهاجرت هم برایم منتهی شده بود به سوالی مشابه، «همه‌اش همین بود؟»

چرا برای شروع یک روایت معاصر ایرانی، به سراغ شعری از «تی. اس. الیوت» رفتید؟ این شعر چه پیوند معنایی با مفهوم «بیگانه ابدی» در ذهن شما داشت؟

راستش ایرانی یا خارجی بودنش چندان برایم موضوعیت نداشت. همین بی‌مرز بودن ادبیات شیفته‌ام می‌کند. رفع جوعم ممکن است با رویایی باشد یا مولانا یا سلان و بودلر، فرقی نمی‌کند. هاندکه از کشوری حرف می‌زند که اهالی‌اش اهل کتابند. انگار سرزمینی انتزاعی باشد فارغ از زمان و مکان که اهالی‌اش، خوانندگان و نویسندگان، دغدغه‌ی مشترک دیگری دارند، نخی نامرئی آنها را به همدیگر وصل می‌کند و از هیاهوی زندگی عام قطع می‌کند. اما در مورد آن شعر به‌خصوص شاید بشود مایه‌های ادیپال از آن برداشت کرد. راوی بیگانه‌ی ابدی مشخصا آرزوی به عقب برگرداندن و راست و ریست کردن تاریخچه‌ی خودش و خانواده‌اش و رابطه‌اش با خانواده‌اش را دارد. در پی رفع آن بیگانگی کذایی است. به همین امید شروع به نامه‌نگاری با پدر می‌کند، اما سلطنت و اقتدار معمول در حال زوال است، جد و جهد فایده ندارد، پس این بیگانگی حتی اگر گونه‌ای نقص باشد نقصی طبیعی‌ست، تقلا برای درست کردنش فایده‌ای ندارد. زاری چرا؟ «چرا عقاب سالخورده پر باز کند؟» در نظرم همان چند سطر از شعر الیوت انگار نقشه‌ای خلاصه و البته کامل از روایتم را در دلش داشت.

با نگاهی به عناوین آثار شما مثل «بازرس» و «ناپدید شدن»، به نظر می‌رسد با تمِ «انزوا و حذف شدن» روبرو هستیم؛ آیا شما در حال خلق یک جهان داستانی منسجم هستید که در آن انسان‌ها مدام غریبه‌تر می‌شوند؟

چنین نیتی نداشتم اما اگر چنین «انسجامی» باشد اسباب دلگرمی‌ام است، چون در ابتدا مسیری نداشتم و اصلا قصد طی مسیر نداشتم اما حالا که عقب سر را نگاه می‌کنم انگار که این عناوین، منازلی باشند در مسیری که ناآگاه شکل گرفته و گمانم اوایلش باشم، یا حداقل امیدم چنین است، اینکه این مسیر یا این جهان داستانی وهم نباشد. اما در مورد غریبه‌تر شدن انسان‌ها، بله، تجربه‌ی زیسته‌ام چنین بود و البته لزوما بد هم نیست، دنیای آدمهایم و روابطم به‌مرور آب رفته، تنهاتر شده‌ام، اما آنهایی که دورم مانده‌اند و هستند از گونه‌ای دیگرند و البته که اینها لزوما هم همگی از دایره‌ی زندگان نیستند.

شما به عنوان یک «بلاگر» ارتباط مستقیمی با مخاطب دارید؛ فضای تعاملی مجازی چقدر روی گزیده‌گویی و ایجاز شما در نوشتن یک رمان کوتاه ۹۶ صفحه‌ای تأثیر گذاشته است؟

بلاگر بودن من و امثال من مربوط به دوره‌ایست که تمام شده، دوره‌ی طلایی وبلاگ‌نویسی که حالا دیگر منقرض شده. تنها همین اسم «بلاگر» ازش باقی مانده که کمی هم اسباب خجالت است. راستش در دهه‌ی هشتاد که وبلاگ رونق و رواجی داشت، مفصل می‌نوشتم و بعدا که سعی کردم نوشتن را جدی بگیرم انگار رسالتم پاسخ به این سوال بود که چطور می‌شود از آن اطناب و روده‌درازی‌هایی وبلاگی به داستان و رمان و روایت رسید. اصلا آیا می‌شود پلی زد بین این دو سرزمین؟ هنوز هم جوابش را نمی‌دانم. به زعم خودم «رمان» می‌نویسم اما خوب می‌فهمم این شکل از نوشتن فاصله‌ی زیادی دارد با تعاریف تثبیت‌شده‌ی رمان. داستان خلق نمی‌کنم، دغدغه و دانش و توانِ زبان‌ورزی و شعبده‌بازی‌های کلامی و فرمی هم ندارم، آبشخورم زندگی و تجربه‌ی زیسته‌ی خودم است و زور می‌زنم تا شمایلی داستانی بهشان بدهم. اما از سوال دور نشویم؛ گمانم لاغر بودن بیگانه‌ی ابدی چند دلیل دارد. یکی فرم مموارگونه‌ی متن است، به نظرم ظرفیت چنین فرمی همین‌قدر است، این ظرف کشش متن طویل ندارد، خواننده هم حوصله‌اش را ندارد. قوه‌ی محرکِ متنم داستان و جذابیت‌های داستان‌گویی نیست، بیشتر دغدغه‌ی کاویدن روان است و در چنین فضایی گم شدن رشته‌ی کلام و از کف رفتن انسجام و وحدت متن خطری جدی‌ست. جز این دلم می‌خواست تا حد ممکن پایبند واقعیات باشم و شاخ و برگ اضافی ندهم به ماجرا. چیزی که من از پدرم می‌دانستم و قابل عرض بود کمابیش همین قدر بود که نوشتم. به نوعی می‌خواستم یک بیوگرافی گزارش‌گونه از پدرم بنویسم، با این تفاوت که کم‌کم مرز بین بیوگرافی پدر و اتوبیوگرافی پسر مخدوش می‌شود راوی خودش آلوده‌ی گل و لای این باتلاق می‌شود.
بسیاری از مخاطبان گفته‌اند پایان کتاب آن‌ها را بهت‌زده رها کرده است؛ آیا هدف شما این بود که مخاطب به جای رسیدن به پاسخ، با این پرسش مواجه شود که خودش چقدر در زندگی «بیگانه» است؟

شاید این بهت‌زدگی به خاطر ایراد کار من باشد، به خاطر ساختار متن که در پاسخ سوال قبلی ازش گفتم. شاید هم انعکاسی باشد از بهت‌زدگی خودم در مواجهه با سرنوشت پدر پیرم، انعکاسی باشد از وضعیت خودم که انگار در سرزمینی ناشناخته «رها» شده بودم، نوشتن به مثابه‌ی گونه‌ای کج و معوج از فرافکنی. اما جدای از جزئیاتِ مربوط به این کتاب به‌خصوص، بیاییم و کلان‌تر به موضوع نگاه کنیم: اگر کسی با خواندن نوشته‌ای از من عوض بایگانی و فراموش کردنش کنجکاو شود و به تناظرِ متن، پرسش‌هایی در ذهنش ایجاد شود و فضایی برای کاویدن این پرسش‌ها روبرویش-پس از انتهای کتاب، پشت جلد کتاب-گشوده شود، گمانم این اوج بخت‌یاری نویسنده باشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها