جمعه ۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
خواجه خردمند و دهقان‌ آموزگار

فردوسی احیاگر یا حتی پاسدار زبان فارسی نیست. خط و الفبایی که فردوسی سخت‌ترین دژ خرد و سبزترین سرو دشت و بلندترین درفش کاویانی، شاهنامه را به آن ساخت و کاشت و افراشت؛ بروبار کوشش‌های خورشید دیگری به‌نام «خواجه ابولمال» است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مهرنام بختیار هرمزد: مردی گمنام در تاریخ که الفبای پارسی دری را براساس خط «دین دبیره» از روی الفبای عربی ساخت و به فردوسی سپرد تا او شاهنامه را چون رستمی سوار بر رخش پارسی دری، وارد زندگی ایرانیان کند و ایرانی از گود زورخانه تا محفل قرآن، به زبانی سخن‌ گوید که امروز به نام فارسی می‌شناسیم و به آن می‌بالیم.

در این نوشته خواهید دید از بذری که خواجه ابولمال‌ کاشت، سروی همیشه سبز در توس برآمد که جان و خرد عجم‌ را در تن‌ شاهنامه پاسداری کرد و به ما رساند.

۱- چه بسیار وقتها که تمام وجود پهناور یک کشور یا یک فرد یا یک کتاب زیر سایه یکی از ویژگی‌هایش دفن می‌شود. کاش شاهنامه این یک بیت را نداشت:

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی احیاگر یا حتی پاسدار زبان فارسی نیست. خط و الفبایی که فردوسی سخت‌ترین دژ خرد و سبزترین سرو دشت و بلندترین درفش کاویانی، شاهنامه را به آن ساخت و کاشت و افراشت؛ بروبار کوشش‌های خورشید دیگری به‌نام «خواجه ابولمال» است. و آنگونه که از معنی اسمش پیداست کدخدا، بزرگ یا وزیری ایرانی بوده. خواننده هشیار باید بداند فردوسی در داستان‌های دوران ساسانی سخن از موبد و وزیر اردشیر می‌گوید که خود را خواجه می‌کند تا سوءظنی از شاه یا بدگویان متوجه او نشود و شک و تردید در نسب فرزند شاه رخنه نکند.

یکی چاره سازم که بدگوی من

نراند به زشت آب در جوی من

به خانه شد و خایه ببرید پست

برو داغ و دارو نهاد و ببست

همچنین اگر وزیر یا موبد اعظم، خواجه بود و فرزندی نداشت خیال شاه از دسیسه‌ها و خیانت‌های او آسوده‌تر می‌بود. ارتباط نام «خواجه» با این معانی - کدخدا/وزیر و مقطوع النسل - و نمونه‌های داستانی و تاریخی از خواجگان دربار شاهان دور و نزدیک ایران و جهان را نباید از نگاه دور داشت.

خواجه خردمند که پیروزی‌های پی‌درپی مسلمانان را می‌دید و آینده را می‌خواند از الفبای عربی، دبیره پارسی دری را ساخت. او در خشت خام دید که اگر الفبای جدیدی سازگار با آیین جهانگیران نو نسازد همه آنچه در نوشته‌های پیشین است با نابودی آن کتاب‌ها از بین خواهد رفت. داستان آفرینش در بندهش و یشت‌ها و گات‌ها. او می‌دید که ایرانیان نوشته‌های باستان را از ترس پنهان می‌کنند و گردی که از تازش اسبان تازی برخاسته گنج‌های خرد و آیین ایرانی را مدفون می‌سازد. شگفت آنکه قرآن و حضرت محمد (ص) به جمع‌آوری خرد و تحصیل دانش حتی از بیگانگان کافرکیش تشویق می‌کنند. نگارنده به پاس دانش بر خود لازم می‌داند به این نکته بسیار مهم تاریخی تاکید ورزد که امیرالمومنان علی (ع) وارث بر حق پیامبر اسلام مخالف نقشه خلفا برای لشکرکشی به ایران بود. ایشان تاکید داشتند درختی که محمد (ص) از نور ایمان در شوره‌زار جهالت حجاز کاشته نوتر از آنست که جانشینان محمد (ص) در اندیشه کشورگشایی باشند؛ آنهم به شمشیر. و دیدیم که نوحاکمانِ نوآیینِ کم‌خرد، پند امیرالمومنان را نشنیدند و شمشیر به روی دانش کشیدند و تخم کینه عربی-عجمی کاشتند اما ایرانیان گوهرشناس، دست‌دردست اهل بیت عصمت و طهارت گذاشتند.

پس خواجه، دبیره پارسی دری را ساخت. او بود که چراغ را برافروخت و به دستان توانای دهقان سخندان سپرد. بر خواننده هشیار روشن است که خواجه خود سیمرغی از خردمندان ایرانی است که خطر را دیدند و در پی چاره‌جویی برآمدند. سیمرغی که تاریخ در یک نام، «خواجه ابولمال» خلاصه کرده است.

گرت سر به کارست بپسیچ کار

در گنج بگشای و بربند بار

تو گر چاشت را دست یازی به جام

وگرنه خورند ای پسر بر تو شام

آن پندی که فریدون داد و ایرج نشنید، نبیرگان ایرج به کار بستند. هنوز ۳۰ سال از ورود تازیان به ایران نگذشته بود که «فارسی دری» از پشتِ خواجه به‌دنیا آمد.

از نور چراغ خواجه، آتش امید در جان‌ ایرانیان روشن شد. پاره‌های آتش در خراسان بهم پیوست و خورشید توس برآمد. فردوسی که دبیره فارسی دری را از خواجه به ارث برد نشست و رنج کشید و همه آنچه به دبیره پهلوی و دبیره اوستایی در دست داشت به تن شاهنامه ریخت. از بذری که خواجه کاشت در خاک توس، سروی برآمد از سخن. نامه‌ای از تاریخ و فرهنگ و آیین ایرانیان باستان. فردوسی جان و خرد «عجم» را در تن «پارسی دری» ریخت که خطی جدید بود شبیه به الفبای حاکمان جدید و قرآن. پس نوید ماندگاری و جهانگیری می‌داد.

«و هرمزد گفت: فره نخست آفریده شد. آنگاه تن.»

بندهش بزرگتر-بخش چهاردهم-بند سه

فردوسی فرّه را در سرزمین ایرانیان نگاه داشت آنگاه که تن آخرین شاه ساسانی در آسیابی دورافتاده بمرد؛ اما نه به تنهایی. فردوسی، هوشنگ نیست. او آتش را کشف نکرد. او خادم بود. یکی از زنجیره خادمان خرد ایرانی. هزاران هزار ایرانی در نسل‌های پیش و پس از فردوسی نیز در این راه کوشیدند. آنها که نوشته‌های باستان را پاسداری کردند و در پستوها آموزش دادند تا سیصد سال پس از سقوط ساسانیان فردوسی زبان پهلوی بداند و به اوستا و بندهشن و زندها و خدای‌نامگ‌ها دسترسی داشته باشد. خواجگانی که راه و الفبای جدید را ساختند. آنها که در ترویج الفبای دری کوشیدند. آنها که واژ «گ» را به نتیجه تلاش‌های خواجه افزودند تا فردوسی بتواند از گاو برمایه بگوید. آنها که فارسی را آموزش دادند. آنها که کتل زیر بغل زدند و در کوهها و پس کوهها روی پرده‌ها شاهنامه را نقالی کردند. آنها که سخن فردوسی را رونویسی کردند. آنها که در شاهنامه پژوهیدند. و آنها که شاهنامه را خواندند و به یاد سپردند و در زندگی به کار بستند. همه با هم خادمان آتشکده خرد ایران باستان بودند.

پس از ورود اسلام به ایران همه زبان‌ها و خط‌های ایرانیان باستان خاموش شد تا همین یکصد سال گذشته که خورشیدرویان دیگری چون پورداود و بهار برآمدند و به خون دل و رنج دوری از خاک پاک ایران، زبان‌های پهلوی و اوستایی را فرا گرفتند و آنچه از تندباد حوادث بیش از هزار ساله در پستوها و بقچه‌های مهاجران به شبه قاره باقیمانده بود گردآوردند و اوستا و بندهشن و زندها و غیره را به فارسی امروز که ادامه فارسی دری است ترجمه کردند و ایرانیان توانستند پس از قرن‌ها در چهره نیاکان خود بنگرند و سخنانشان را از زبان خودشان بشنوند. برای ۱۰۰۰ سال هر چه بود در شاهنامه بود. این است زنده کردن عجم به پارسی. فردوسی اگر نبود خط و زبان فارسی دری می‌ماند همانگونه که رودکی و باباطاهر و ناصرخسرو و دیگران مانده‌اند. با این خط و زبان، کار مملکت‌داری برای حاکمان جدید نیز راحت‌تر بود. هم الفبا آشنا بود هم مخرج حروف جدید به چیزی که می‌شناختند نزدیک. خط و زبان جدید حتی برای ایرانیان نیز آسان‌تر بود. زبان‌های پیشین بدلیل پیچیدگی، خاص گروهی از افراد رده بالای دربار و موبدان بود. با الفبای جدید، هر کسی قرآن می‌آموخت سواد خواندن شاهنامه نیز پیدا می‌کرد. شاهنامه سوار بر رخش پارسی دری شد و زیر سایه قرآن به خانه ایرانیان آمد. حتی در تعزیه‌ها وارد شد. به نوحه‌ها رفت. وارد آیین‌های عاشورایی شد. به زورخانه‌ها و تکیه‌ها و قهوه‌خانه‌ها نشر کرد. به شب‌نشینی‌ها و سفره هفت‌سین و ضرب‌المثل‌ها راه گشود. و اگر شاهنامه نبود ایرانیان باید تا پورداود و بهار منتظر می‌ماندند تازه اگر بدون شاهنامه، انگیزه‌ای می‌ماند کسی سراغ نامه‌های باستان را بگیرد. شاهنامه بجز حفظ خرد و آیین ایرانیان باستان، ایرانی را نشان می‌دهد که تا ابد ایرانجویی و ایرانخواهی می‌زاید. از دانه‌ای که خواجه کاشت، شاهنامه برآمد و از بذر سخن که فردوسی پراگند در هر نسل و هر روزگار هزاران درخت و نهال و گل و شکوفه سبز شد که هم ایراندوست بودند هم ایرانجو.

۲-شباهت داستان‌های شاهنامه با اوستا و بندهشن بیش از آنست که خردمند بپذیرد فردوسی با خط و زبان پهلوی آشنا نبوده. افزون بر اینکه خود فردوسی در گوشه گوشه شاهنامه با آوردن واژگان پهلوی و شکل پارسی دری یا عربی آنها، به هشیاران نشان می‌دهد با این زبان‌ها آشناست و نوشته‌های باستان را خوانده. امروز که به کوشش بزرگان پیشین، اوستا و بندهشن در دسترس ماست، تردید در آشنایی فردوسی با خط و زبان پهلوی و آموزه‌های زرتشت، به بیراه رفتن است.

۳-گروهی از شاهنامه‌پژوهان در گذر سالیان کوشیده‌اند اثبات کنند فردوسی راوی امانتدار داستان‌هایی‌ست که در نوشته‌های دیگران دیده. خود فردوسی نیز در چندین نوبت درباره منابعی که داشته و استفاده کرده سخن می‌گوید و حتی همه ۱۰۰۰ بیت دقیقی را می‌آورد اما فردوسی سخنان دیگری نیز می‌گوید.

بیت ۵ داستان پادشاهی گیومرث نخستین سخنی است که فردوسی درباره خودش گفته:

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترا یک به یک در به در

پژوهنده نامه باستان

که از پهلوانان زند داستان

این بیت‌ها درباره خود فردوسی است. منابع او فقط نوشته‌های دیگران نیستند. او داستان باستان را پدر بر پدر شنیده و به یاد دارد.

«پژوهیدن» از واژه پارسی پهلوی «ویزوستن» می‌آید. مرکب از دو بخش وی و زوستن. زوستن همان جستن است. وی زوستن یعنی همزمان جستن و پالودن. ‌پالودن هم که یعنی پاک کردن و صافی کشیدن. به گمان نگارنده، یک پژوهنده هیچگاه یک راوی بی‌طرف و بی‌اثر نیست.

در بیت مشهور دیگری می‌خوانیم

تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

خواننده هشیار از چنین بیتی نتیجه می‌گیرد فردوسی یا دیوان را خودش ساخته یا دیوانِ نامه‌های پیشین را معنی کرده است. در هر دو شکل، این کار «روایت بی‌طرفانه» نیست. آموزش است.

در بیت دیگری که ضرب‌المثل شده می‌خوانیم:

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی

اگر فریدون فرشته نبود و انسانی عادی بود که به داد و دهش به نکویی رسیده پس یا اژدها شدنش در داستان، ساخته فردوسی است یا فردوسی دوباره می‌گوید که آنچه از اژدها شدن فریدون در داستان‌ها آمده را افسانه‌سرایی درباره پادشاهی برجسته و نیکوکار می‌داند. این نیز آموزش است.

اینگونه خواندن شاهنامه، باز هم با ایده مسلط در سپهر فردوسی‌پژوهی که او را تا اندازه یک روایتگر امانتدار و استاد سخن‌سرایی می‌کاهد در ناسازگاری می‌افتد.

فردوسی بارها و بارها در میانه داستان‌، سخن خود را می‌گوید و پند و اندرز می‌دهد. از آوردن رای خویش که مخالف روش پهلوان داستان است پرهیز نمی‌کند. همه اینها در کنار هم و نمونه‌های بسیار دیگری که در هر صفحه و هر داستان شاهنامه از پندها و نتیجه‌گیری‌ها و راهنمایی‌های خود فردوسی آمده، نشان می‌دهد فردوسی صرفا یک راوی نیست. او پژوهنده است و آموزگار. آنچه را که با جست‌وجو یافته، پالوده و آنچه باقیمانده به سخن پیوسته درآورده تا دیگران از او بیاموزند و بیاموزانند.

بجز ۱۰۰۰ بیت دقیقی، اوستا و بندهش و شاهنامه منثور ابومنصوری که از منابع قطعی در دسترس فردوسی هستند دو تای اول به خط و زبانی دیگر و سومی به نثر است. دهها مترجم یک متن را ترجمه می‌کنند و دهها ترجمه متفاوت می‌آفرینند چون هر کدام از رهگذر خرد خویش برگردان واژه‌ها را می‌گزیند. از نثر به نظم برگرداندن داستان‌های پهلوانی کجا و احساسات و عواطف و اوج و فرودهایی که فردوسی با انتخاب واژه‌ها و فنون ادبی می‌آفریند کجا. همین که دقیقی از گشتاسپ آغاز می‌کند و فردوسی از گیومرث دلیل دیگری است که او در اندیشه پاسداری از تاریخ و خرد باستان است نه زبان.

به گمان نگارنده مجموعه این دلایل حتی اگر اثبات نکند فردوسی آفریننده شاهنامه است نه روایتگر منفعل و مترجم بی‌اثر نامه‌های پیشین، حداقل پرسش‌های محکمی را در برابر آن باور غالب می‌نشاند.

آری به گمان نگارنده گرچه بیت مشهور

رستم یلی بود در سیستان

منش کرده‌ام رستم داستان

از فردوسی نیست و در نسخه‌های نو و کهن شاهنامه نیامده اما گوهر نقش فردوسی در سرایش شاهنامه را به‌روشنی هر چه تمام‌تر بیان می‌کند. شاهنامه تن است. و این تن را فردوسی بجای خاک از پارسی دری آفریده آنهم به گونه‌ای که هم راه به جان و زبان و زندگی ایرانیان بیابد هم از باد و باران گزند نبیند هم دشمنی حاکمان را برنیانگیزد. اما جان شاهنامه، پالوده خرد ایرانیان باستان است. منش آنها، آیین‌ها و ارزش‌های اخلاقی، شایست‌ها و نشایست‌ها، طبقه‌بندی اجتماعی، معماری و از همه‌ مهمتر مغز آموزه‌های اوستا در داستان‌ها آمده است. این پالودن از فردوسی آموزگار نیز می‌سازد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها