پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۵
کتابی که می‌تواند در جنگ رمضان طرحی نو دراندازد

رضا عطایی؛ دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل در یادداشتی به جنگ رمضان پرداخته است.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- رضا عطایی؛ دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل و کارشناسی‌ارشد مطالعات منطقه‌ای دانشگاه تهران:

الف) کتابی که می‌تواند در جنگ رمضان طرحی نو دراندازد

در روزهایی که هنوز گرد و خاک جنگ رمضان -هفته‌های پایانیِ حوت/اسفند ۱۴۰۴- از آسمان ایران فرو ننشسته بود، انجمن راحل طرحی را با عنوان «بازتاب جنگ رمضان؛ افغانستانی‌ها چه می‌اندیشند؟» آغاز کرد. حاصل این طرح، تا کنون انتشار بیش از ۲۷ یادداشت و مصاحبه از نخبگان و فرهیختگان افغانستانی بوده است و هم‌چنان ادامه دارد؛ آثاری که در رسانه‌هایی چون تسنیم، ایرنا، شرق، انصاف‌نیوز، ابنا، دانشجو، برآیند، فرهیختگان و ایراف منتشر شده‌اند. آن‌چه در میان این تنوع نظری و تحلیلی -از رئالیسم هژمونیک و فروپاشی امپریالیسم آمریکایی تا ادبیات مشترک تمدنی و الهیات عاشورایی- به اجماع رسیده بود، این بود: این جنگ، یک جنگ مرسوم نظامی نیست، بلکه رویارویی «تمدن ایرانی-اسلامی» با «تمدن غربی سلطه‌گر» است. نخبگان و چهره‌های علمی-دانشگاهی افغانستان -که کشورشان نیم‌قرن طعم و سایه جنگ را چشیده- این بار نه در جایگاه تماشاگر، که در مقام هم‌دل و هم‌رزم، در کنار ایران ایستادند.

اما این هم‌دلی و هم‌راهی ریشه در چه چیزی دارد؟ و چگونه می‌توان آن را از یک احساس زودگذر به یک نظریه عملی برای زیستن تبدیل کرد؟ شاید پاسخ را در کتابی یافت که اندک‌مدتی است از ترجمه و انتشارش می‌گذرد: «گذر از غرب؛ رو به شرق»، آخرین جلد از سه‌گانه منیر فاشه، اندیشمند مسیحی فلسطینی.

ب) منیر فاشه؛ کسی که نمی‌شناختیم

پیش از این کتاب و دو کتاب دیگر، نام "منیر فاشه" برای بیشتر فارسی‌زبانان -حتی اهل فکر و قلم- نامی غریب و ناآشنا بود. این «فقر شناختی» نسبت به یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مقاومت فرهنگی-تمدنی مشرق‌زمین، متأسفانه بخشی از آسیب دیرینه ماست؛ بی‌توجهی به صداهایی که از دل رنج و مجاورت برمی‌خیزند، مادام که در پایتخت‌های غربی شناخته نشده باشند، در سرزمین‌های خودمان هم ناشناخته می‌مانند. از این رو، ترجمه و انتشار این سه‌گانه (با عناوین «مُجاوره»، «زیست توأم با عافیت» و «گذر از غرب؛ رو به شرق»)، خود اقدامی ارزشمند و شایسته تقدیر است. خوش‌بختانه مترجمان «گذر از غرب؛ رو به شرق» در پیش‌گفتارشان (صص ۷ تا ۲۶) کوشیده‌اند تا حدی این فقرشناختی از منیر فاشه و منظومه فکری‌اش را پُر کنند و خوانندگان فارسی‌زبان را با وی آشنا سازند.

فاشه در سال ۱۹۴۱م در قدس به دنیا آمد و به سال ۱۹۴۸م -همان سال تأسیس رژیم صهیونیستی- همراه خانواده‌اش آواره شد. او دکترای خود را در رشته تعلیم‌وتربیت از دانشگاه هاروارد گرفت (پیش‌گفتار مترجم، ص ۷)، اما برخلاف بسیاری از روشنفکران، در دام «غرب‌زدگی» نیفتاد. او در فلسطین ماند و با تأسیس مؤسساتی چون «الملتقی التربوی العربی»، «قلب الامور» و «مؤسسه تامر»، الگویی از یادگیری مبتنی بر «حکمت» و «مقاومت» را پایه‌گذاری کرد که ریشه در «مجاورت» و «زیست توأم با عافیت» داشت. مترجمان در پیش‌گفتارشان می‌نویسند: «فاشه با این نگاه، نه تنها به مسائل تربیتی می‌پردازد، بلکه تأمل اجتهادی در بازتعریف هویت شرقی و برون‌رفت از سلطه غربی را پیشنهاد می‌کند» (ص ۲۴).

این امر خود را در فصل دوم «گذر از غرب؛ رو به شرق» به خوبی نشان می‌دهد. در این فصل، تحت عنوان «معیار موفقیت در دنیای سلطه‌گر؛ سفیدپوستی» (صص ۴۹-۵۸)، فاشه از تعبیر «مرد سفیدپوست» برای توصیف و تحلیل تعامل شرق و غرب استفاده می‌کند و به خوبی تبیین می‌نماید که نه تنها استفاده از این تعبیر، از موضع نژادپرستانه و تحقیرآمیز نیست (ص ۵۱)، بلکه:

«من آن را به کار می‌برم تا یادآوری کنم آنچه قبیله اروپایی در قاره آمریکا انجام داد، هنوز در بسیاری از نقاط جهان از جمله کشور خودمان ادامه دارد. این عبارت را استفاده می‌کنم؛ زیرا اکثر قربانیان این قبیله که ما نیز جزوشان هستیم، صفاتی مانند "مدرن" و "پیشرفته" را برای توصیف این قبیله به کار می‌برند؛ صفاتی که می‌گویند گویی این قبیله نماینده تمدنی جهانی است. هیچ تمدنی پیش از این قبیله به چنین سطحی از ابتذال فکری نرسیده بود که خود را با وجود همه کاستی‌ها مدرن بنامد. در حالی که همه تمدن‌ها، از جمله تمدن اسلامی در زمان ظهورشان مدرن بوده‌اند. خطرناک‌ترین تهدید برای حیات روی زمین، ادامه حضور "مرد سفیدپوست" است که در گوشه‌ای از ذهن ما جا خوش کرده و بر جنبه‌های مختلف زندگی ما سلطه دارد. رهایی از این ذهنیت برای بقای ما به‌مثابه انسان، ضروری است. جالب است که در نظام آموزش رسمی و دانشگاهی جهانی، به سختی می‌توان نقطه‌ای را یافت که "مرد سفیدپوست" در آن فساد و تخریب نکرده باشد.» (صص ۵۱ و ۵۲)

فاشه با نگاهی عمیق میان «تله پیشرفت تکنولوژیک غرب» و «معیار پیشرفت» تمایز قائل می‌شود و بر این نظر است که:

«قبیله اروپایی-آمریکایی در اختراع ابزارها و دستگاه‌ها نبوغ داشته‌اند، اما نباید فریب این پیشرفت تکنولوژیک را بخوریم و آن را معیار کلی پیشرفت بدانیم. پیشرفت در ابزارها لزوما به معنای پیشرفت در جوهر زندگی نیست؛ زیرا به سختی می‌توان جنبه‌ای از ذات زندگی را نام برد که از زمان تسلط قبیله اروپایی بر تخت قدرت بهبود یافته باشد. بحران‌ها و خطرات جهانی که امروز با آن روبه‌روییم، نتیجه به حاشیه‌راندن عقل و زندانی‌کردن حکمت است. عقل نیرویی عظیم در انسان است، اما بدون حکمت، مانند قایقی در میان امواج خروشان بدون قطب‌نما می‌ماند. حکمت، قطب‌نمای انسان است؛ اما قطب‌نمای مسلط امروز، الگوی مصرف‌گرایی است که دغدغه اصلی آن، انباشت سرمایه به هر قیمتی است. باید بین دانش فنی و معرفت زیسته، یعنی زیست حکیمانه، تمایز قائل شویم. بازگرداندن حکمت به کانون زندگی، چالش بنیادین زمانه ماست.» (ص ۵۳)

اما هدف از آشنایی با اندیشه‌های منیر فاشه -و مقصود نگارنده از نگارش این یادداشت- هرگز افتادن در دام دوگانه‌سازی ساده‌انگارانه «غَربِ بد، شَرقِ خوب» نیست. اهمیت فاشه در این است که او خود فارغ‌التحصیل دانشگاه هاروارد است و با شناخت کامل از درون نظام آموزشی و فرهنگی غرب، به نقد آن می‌پردازد. او از موضع «بازشناسی خودانتقادی» حرف می‌زند، نه از سرِ تعصب یا توهم توطئه. فاشه وقتی از «فَریبِ غَرب» (صص ۶۷-۷۰) سخن می‌گوید، منظورش نوعی «بی‌حسی فکری» و «از دست دادن صداقت فکری» است که در آن، فرد فریب‌خورده حتی نمی‌داند فریب خورده است. او مثال می‌زند از «کارشناس آموزشی» که از یک دانشگاه غربی معتبر به کشوری مانند مصر می‌رود و با خود «راه‌حل‌های آماده» می‌آورد؛ بی‌آنکه در آن کشور زندگی کرده باشد، مردمش را بشناسد یا تاریخش را بداند. فاشه می‌گوید: «تنها توضیح این است که خود آن شخص فریب خورده است و این فریب ترکیبی از پاداش‌های مالی، عناوین پرطمطراق مانند لقب "متخصص"، و نهادهایی است که به او مشروعیت می‌دهند... از جمله خطرناک‌ترین موارد فریب، این واقعیت نادیده گرفته شده است که دانش‌ها و علوم ساخته‌شده در سیصد سال گذشته، مشکلات بسیار بیشتری "ایجاد" کرده‌اند تا اینکه "حل" کرده باشند» (صص ۶۷-۶۸).

یکی از مصادیق این «فریب»، اصطلاح «جوامع در حال توسعه» است که جایگزین اصطلاح آشکارتر «جوامع عقب‌مانده» شده، اما هنوز بار تحقیرآمیز خود را حفظ کرده است. فاشه این اصطلاح را نه تنها نشانه «سطحی‌نگری» و «بی‌حسی حواس»، که بازتاب «بداخلاقی، ضعف در درک و تفکر و گاهی سوءنیت» می‌داند (ص ۶۵). او در برابر این خط‌کش عمودیِ جهانیِ سنجش انسان‌ها، به سراغ تمدن‌های دیگر می‌رود. در تمدن عربی-اسلامی، اصل «قیمة کل امری ما یحسنه» (ارزش هر فرد به آن چیزی است که خوب می‌داند و به خوبی عمل می‌کند) را پیش می‌کشد. در فلسفه هندی، اصل «هر فردی به طور منحصربه‌فرد کامل است» را یادآور می‌شود. در مسیحیت شرقی، «یکدیگر را دوست بدارید» و در تمدن بومیان آمریکا، «توجه به نسل هفتم» را -یعنی بررسی این‌که آیا کار امروز ما بر نسل‌های آینده تأثیر منفی می‌گذارد یا نه (صص ۶۶ و ۶۷). این حکمت‌ها، در تضاد کامل با «سنجش افراد و جوامع بر اساس خط‌کش عمودی به‌اصطلاح عینی و جهان‌شمول» هستند. فاشه با اشاره به تجربه چهل ساله کاری‌اش در حوزه آموزش و پرورش تأکید می‌کند که: «شکست واقعی، شکستی است که در درون انسان در سطح روانی-ادراکی رخ می‌دهد: وقتی او باور می‌کند آنچه دارد بی‌ارزش است و تنها کاری که می‌تواند انجام دهد، تقلید از دیگران است و از جمله ابزارهایی که باعث تحمیل چنین شکستی می‌شود تبدیل او از تولیدکننده معنا به مصرف کنندهٔ معانی آماده‌ای است که دیگران ساخته‌اند.» (ص ۶۷).

و این دقیقاً همان هشداری است که می‌تواند برای ما در جهان پساجنگ رمضان، چراغ راهی باشد برای بازگشت به «خود»؛ نه از سر تعصب، که از سرِ شناخت انتقادی.

ج) از آتش‌فشان ژوئن ۱۹۶۷ تا آتش‌فشان حوتِ ۱۴۰۴

پیش از آن‌که در وادی این "آتش‌فشان" بیشتر پیش برویم؛ همان‌طور که اشاره شد کتاب «گذر از غرب؛ رو به شرق» آخرین جلد از سه‌گانه‌ای است که از منیر فاشه به فارسی ترجمه و منتشر شده است. جلد نخست، «مجاوره» (ترجمه علی محمدی از متن انگلیسی) در سال ۱۴۰۳ منتشر شد و دو جلد دیگر، «زیست توأم با عافیت» و «گذر از غرب؛ رو به شرق» (ترجمه سید سعید لواسانی و ابوالحسن شعرباف از متن عربی) سال ۱۴۰۴ به بازار آمدند. ناشر هر سه کتاب "اداره کل مطالعات اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران" است.

اثر حاضر در ۲۷ فصل و ۴۰۳ صفحه سامان یافته و عنوان اصلی عربی آن، چنان‌که در پیش‌گفتار مترجمان آمده، «قُم مِن مرقدک و استَشرِق» (از گور خود برخیز و رو به شرق کن) (ص ۲۵) می‌باشد که برگرفته از سخن شیخ اشراق، سهروردی است.

یکی از نقاط قوت ترجمه این اثر، پاورقی‌های دقیق و مستند مترجمان است که فهم متن را برای خواننده فارسی‌زبان -که با بافت بومی نویسنده و ارجاعات فلسفی و عرفانی آشنایی چندانی ندارد- آسان می‌کند.

فاشه در مقدمه نویسنده (صص ۲۷-۴۰) از تجربه‌ای می‌گوید که مسیر فکری و حرفه‌ای او را برای همیشه تغییر داد: وقوع جنگ ژوئن ۱۹۶۷ یا جنگ شش‌روزه اعراب و اسرائیل. او در آن زمان استاد ریاضیات و فیزیک در دانشگاه بیرزیت فلسطین بود و خود را «فردی تحصیل‌کرده و فرهیخته» می‌پنداشت که از آن‌چه پیرامونش می‌گذرد آگاهی دارد (ص ۲۹). اما آن جنگ -که به تعطیلی مدارس و دانشگاه‌ها در فلسطین انجامید- تمام باورهایش را در مسأله آموزش به لرزه درآورد. او در اثر جنگ ژوئن ۱۹۶۷ در می‌یابد که آموزش رسمی و آکادمیک مرسوم، تا چه اندازه از «واقعیت‌های جهان اطراف» دور است. از همین روست که از آن جنگ به عنوان «آتش‌فشانی» یاد می‌کند؛ نه یک فاجعه صرف، بلکه حادثه‌ای که به تعبیرش در دل خاکستر خود، «ماده‌ای غنی و حاصل‌خیز» داشت:

«اما آن آتش‌فشانی که مرا به لرزه در آورد و میلیون‌ها نفر دیگر را نیز به لرزه انداخت، مانند آتش‌فشان‌های طبیعی، در خاک سوزان خود ماده‌ای غنی و حاصل‌خیز داشت که لایه‌هایش سرشار از انواع خوراک‌های فکر، روح، قلب و بدن بود. این آتش‌فشان بذر تخیل و عمل را در ذهن من کاشت، منبع تغذیه "دنیای درونی من" شد و در خود دنیایی از معنا، ادراک، فکر و فهم و ارزش‌ها را حمل می‌کرد که بابی برای رابطه همه این‌ها با جهان اطرافم، جهان طبیعی، انسانی، اجتماعی و تمدنی می‌گشود» (ص ۳۰).در ادامه، فاشه این آتش‌فشان را «تجسمی از سخن سهروردی» می‌خواند که صدها سال پیش گفته بود: «از خوابگاه غفلت برخیز و رو به شرق کن». مترجمان در پاورقی صفحات ۳۰ و ۳۱، با استفاده از سایر منابع و مراجع به درستی این سخن یادشده از شیخ شهاب‌الدین سهروردی در داستان رمزی-تمثیلی «قصة الغربة الغریبة» شیخ اشراق ریشه‌شناسی نموده‌اند و ریشه و نسبت آن را با داستان «حی‌بن‌یقظان» ابن‌سینا بررسی کرده‌اند (پاورقی‌های صص ۳۰ و ۳۱) و بدین‌گونه، خواننده فارسی‌زبان را با یکی از ریشه‌های عمیق تفکر «شرق‌گرایی» در سنت عرفانی-فلسفی خودمان آشنا می‌سازند. فاشه می‌گوید این آتش‌فشان «او و میلیون‌ها نفر دیگر را از خواب طبیعت مصنوعی و بی‌جانی بیدار کرد که در فضای دانشگاهی منزوی از زندگی در آن فرو رفته و به آن خو کرده بودیم» (ص ۳۰).

حال پرسش اینجاست: آیا "جنگ رمضانِ" حوت/اسفند ۱۴۰۴ برای ما نیز نقش چنین آتش‌فشانی را خواهد داشت؟ آیا ما را از "خواب غفلت" نظام وستفالیایی و مرزبندی‌های تحمیلی جهان جدید بیدار می‌کند و به سوی بازتعریف "هویت کلان تاریخی-فرهنگی-تمدنی مشترک" سوق می‌دهد؟

فاشه در ادامه همین مقدمه، از روزهای پس از جنگ ۱۹۶۷ می‌گوید که «اسرائیل سعی کرد با بستن مدارس و دانشگاه‌ها و اکثر مؤسسات، جامعه فلسطینی را فلج کند» (ص ۳۶). اما او در همان بحران، به جای انتظار برای بازگشایی آموزش رسمی، به این پرسش رسید که چه عناصری در قرن‌ها تاریخ مردم و تمدن و جامعه ریشه داشت که اسرائیل نتوانست آن‌ها را از بین ببرد؟ پاسخ او ساده و در عین حال بنیادین بود:

«پاسخی که به تدریج در ذهنم شکل گرفت، ساده و پرمعنا بود: عناصری که به طور طبیعی یا تمدنی وجود داشتند، مثل "خانواده"، "مسجد"، "زبان"، "مهمان‌نوازی"، "کمک به نیازمندان"، "همبستگی" و "محصولات زمین". در آن دوره اعلامیه جهانی حقوق بشر از ما محافظت نکرد، کارشناسان جامعه مدنی و استادان دموکراسی نیز به ما کمکی نرساندند و علوم و فناوری نیز عامل تعیین‌کننده نبودند. حتی توسعه با تمام پروژه‌هایش حلال مشکلات و برآورنده نیازهای اساسی ما نبودند؛ بلکه خانواده، مسجد و آداب و رسومواصیل و ریشه‌دار اسلامی‌عربی بودند که اساس زندگی و دهش جامعه فلسطینی را تشکیل می‌دادند. ...» (ص ۳۶).

منیر فاشه از دل همین عناصر، مدل جایگزین آموزشی را پایه‌گذاری کرد که بعدها «مؤسسه تامر» و «الملتقی التربوی العربی» بر آن استوار شد. (صص ۳۸-۴۰)در فصل اول کتاب، فاشه تاثیر آتش‌فشان جنگ ژوئن ۱۹۶۷ را با تعبیر "کنش‌گر ژرف‌اندیش" بهتر توضیح می‌دهد:

«کاش هر یک از ما "کنشگر ژرف‌اندیش" شویم، نه کنشگری که فقط آنچه به او دیکته می‌شود انجام می‌دهد و آنچه شنیده یا خوانده مانند طوطی، بدون فهم و پرسش و دانستن چرایی‌اش تکرار می‌کند. من تا جنگ ۱۹۶۷ چنین شخصیتی داشتم. وقتی آن جنگ در روز دوشنبه ۵ ژوئن شروع شد، ما نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده، چرا و چگونه و چه عواقبی دارد؛ همه‌چیز غیرمنتظره بود! این اتفاق باعث شد برای اولین‌بار در آنچه اتفاق افتاده بود، بازنگری کنم، بیندیشم و سعی کنم آن را بفهمم. چهار سال گذشت تا نوشتن درباره اندیشه‌ها و تأملات خود را آغاز کنم و بکوشم معنا بسازم. در سال ۱۹۷۱ بدون برنامه‌ریزی و بدون آگاهی، این کار را شروع کردم یعنی زمانی که سی ساله بودم. تا پیش از سال ۱۹۶۷، آنچه انجام میدادم از "درونم" سرچشمه نمی‌گرفت. چیزی را که در مدارس و دانشگاه‌ها از من خواسته می‌شد، انجام می دادم؛ چه وقتی دانش‌آموز بودم، چه زمانی که معلم شدم. مانند ماشین عمل می‌کردم، اطلاعات را همان‌گونه که بودند، دنبال می‌کردم. در آنچه انجام می‌دادم نمی‌اندیشیدم و سعی نمی‌کردم آن را بفهمم؛ به بیان دقیق‌تر، گاهی فکر و تأمل می‌کردم، اما تأملاتم را در قالب کلماتی که نشان‌دهنده درونم باشد، بیان نمی‌کردم. اما در سال ۱۹۷۱ شروع به فکر و تأمل کردم که چگونه می‌توانم از تجربه دوباره سردرگمی که در سال ۱۹۶۷ احساس کردم، اجتناب کنم و چگونه دانش من می‌تواند بیشتر با زندگی پیوست داشته باشد. اولین اعتقادی که در من شکل گرفت، اهمیت بازگرداندن دست‌ها، پاها و انگشتان به زندگی و خودداری از محدودکردن کارم به کلمات نهادی بود. این کار از طریق فعالیت داوطلبانه‌ای شروع شد که با برخی از دوستانم راه‌اندازی کردیم. هر جمعه و یکشنبه در کنار فانوس دریایی جمع می‌شدیم و به جایی می رفتیم و کار می‌کردیم. اگر نزدیک بود، پیاده می‌رفتیم و اگر دور بود، با اتوبوس می‌رفتیم. در الگوی مصرف گرایی مدرن، کنشگر معمولاً کالاهایی برای بازار تولید می‌کند. اما کنشگر ژرف‌اندیش معانی، فهم، روح، جسم، قلب و روابط خود با مردم، جامعه، طبیعت و تمدن اطرافش را تغذیه می‌کند. ...» (صص ۴۷ و ۴۸)

حالا این پرسش به نحوی برای ما نیز صادق است که با وقوع جنگ رمضان، مدارس و دانشگاه‌های ایران تعطیل شد. آموزش مجازی، با همه تلاش‌هایش، هرگز نتوانست جایگزین واقعی «مجاورت» در کلاس‌های درس و حیاط مدارس شود. فاصله گرفتن از «یادگیری جمعی» و عقب‌ماندگی تحصیلی دانش‌آموزان و دانشجویان، به ویژه در مناطق محروم و در میان خانواده‌های مهاجر، از جمله چالش‌های جدی این روزهای نظام آموزشی کشور است. آیا ما نیز می‌توانیم -مانند فاشه- در دل همین بحران، به «عناصر ریشه‌دار» در فرهنگ و جامعه خود بازگردیم؟ آیا می‌توانیم از «خانواده»، «همسایگی»، «مسجد»، «کمک‌های مردمی» و «زبان و ادب مشترک»، الگویی برای «ادامه یادگیری» بسازیم، بی‌آنکه منتظر بازگشایی رسمی نهادها بمانیم؟ شاید یکی از درس‌های فاشه برای پساجنگ رمضان، توجه به همین «سرمایه‌های پنهان» در جامعه خودمان باشد؛ سرمایه‌هایی که رسانه‌های رسمی کمتر به آن‌ها می‌پردازند، اما در روزهای سخت، جان‌پناه مردم بوده‌اند.

این یادداشت را با طرحی از انجمن راحل آغاز کردم؛ طرحی که در روزهای پس از جنگ رمضان، صدای نخبگان و فرهیختگان افغانستانی را روایت کرد؛ صداهایی که برخلاف فضاسازی‌های رسانه‌ای معاند، یک‌صدا بر «همدلی»، «غم‌شریکی» و «هویت مشترک» تأکید داشتند. این صداها تصادفی نبودند. ریشه در تجربه‌ای دارد که نزدیک به نیم‌قرن است در کوچه‌های مشهد، کرمان، اصفهان، تهران و دیگر شهرهای ایران، در کارگاه‌ها و دانشگاه‌ها، در صف نان و در روزها و شب‌های صلح و جنگ این سرزمین گره‌خورده است؛ تجربه‌ای که منیر فاشه به درستی از آن به نام «مجاورت» تعبیر می‌کند. مهاجرین افغانستانی در ایران، نه تماشاگرانِ گذرا، که شریکانِ زیستنی بوده‌اند که در فراز و نشیب‌هایش -از دفاع مقدس تا روزهای سخت جنگ رمضان- «خون‌شریکی» و «غم‌شریکی» را به معنایی عینی بدل کرده‌اند. اوج این همدلی را در شب‌هایی دیدیم که شعار «افغانی باغیرت! تشکر تشکر» در خیابان‌های ایران طنین انداخت. اما این سرمایه گران‌بها -این «میراث فرهنگی-تمدنی»- را از کجا آورده‌ایم و چگونه باید آن را پاس بداریم؟

فاشه در بخشی از این کتابش، از مفهومی سخن می‌گوید که می‌تواند پاسخی به این پرسش باشد. او می‌نویسد:

«وقتی از رابطه انسان با دیگران صحبت می‌کنم، این شامل رابطه با کسانی که از دنیا رفته‌اند و کسانی که هنوز متولد نشده‌اند نیز می‌شود. به عبارت دیگر این مفهوم شامل حفظ خاک [میراث] فرهنگی-تمدنی است که مردم از آن تغذیه می‌کنند، تاریخی که ساخته‌اند و حکمتی که طی قرن‌ها انباشته شده است. همچنین شامل نسل‌های آینده می‌شود، به این معنا که نباید اقداماتی انجام دهیم که حیات آینده را تهدید کند، خواه از طریق آلودگی طبیعت باشد یا بهره‌برداری غیرمنطقی از منابع آن یا تخریب روابط بین انسان‌ها» (صص ۷۶-۷۷).

ما این «میراث» را -این «خاک حاصل‌خیز» مجاورت و هم‌دلی- از گذشته فرهنگی-تمدنی‌مان گرفته‌ایم. از روزگاری که «ایران بزرگ فرهنگی-تمدنی» نه یک شعار و ایدئولوژی، که یک زیستِ روزمره بود. از روزگاری که هرات و بدخشان و بامیان و بلخ و بخارا و سمرقند و نیشابور و شیراز و اصفهان، شاخه‌های یک درخت بودند. حالا نوبت ماست که «میراث‌داران خوبی» باشیم. نه با شعار، که با پاسداشت «عناصر ریشه‌دار» جامعه خودمان: خانواده، همسایگی، مسجد، زبان و ادب مشترک، و همه آن چیزهایی که منیر فاشه -پس از آتش‌فشان ۱۹۶۷- به عنوان سرمایه‌های راستین مقاومت و زندگی کشف کرد و ما نیز می‌توانیم در پس‌لرزه‌های آتش‌فشانِ جنگ رمضان آن‌ها را بجوییم و در میان‌مان تقویت نماییم.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها