دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۷
روایتی از قربانیان ترور در دهه شصت

سمنان - کتاب «فرشته‌ها گریه نمی‌کنند»، روایت مستند نویسنده سمنانی از رنج‌ها و ایستادگی خانواده‌هایی است که در دهه شصت قربانی تروریسم شدند.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- حسن عرفانیان: کتاب «فرشته‌ها گریه نمی‌کنند؛ برداشتی از زندگی شهیدان ترور» به قلم ابوالفضل علی‌آبادیان نویسنده سمنانی، روایتی مستند از رنج‌ها و ایستادگی خانواده‌هایی است که در دهه شصت قربانی تروریسم کور شدند. این کتاب، تاریخ شفاهی یک جنایت است که بازخوانی آن برای شناخت پیامدهای تلخ و عریان جنایات سازمان‌یافته در تاریخ معاصر ایران، یک ضرورت قطعی به شمار می‌رود.

کتاب با آغاز حادثه شروع می‌شود: «بیست‌وسوم خرداد ۱۳۶۱؛ هوا تازه رو به تاریکی می‌رفت که صدای انفجاری مهیب، شیشه‌های تقاطع خاکباز تهران را لرزاند. مردم سراسیمه به خیابان دویدند. در آن سال‌ها، گوش تهرانی‌ها به صدای بمباران جنگنده‌های عراقی عادت داشت، اما این بار هیچ آژیر خطری پخش نشد. درست در همان لحظات پرالتهاب، دو موتورسیکلت با چهار سرنشین که لباس سبزرنگ نظامی پوشیده بودند، با عجله از مجتمع خارج شدند. یکی از آن‌ها رو به نگهبان پیر فریاد زد: «تو طبقه چهارم کپسول گاز منفجر شده، کسی نزدیک نشه خطرناکه!». مردم ایستادند، اما آن صدا، صدای ترکیدن کپسول گاز نبود؛ صدای جنایتِ بی‌رحمانه‌ی گروهک منافقین بود که خانه یک کارگر ساده را به جهنمی از آتش تبدیل کرده بود. کتاب با این شروع کوبنده، گریبان ذهن مخاطب را می‌گیرد و او را بی‌مقدمه به میانه معرکه‌ای پرتاب می‌کند که نفس را در سینه حبس می‌سازد».

نویسنده در این اثر، روایتی جدید را پیش روی خواننده می‌گذارد. تمام این جزئیات و خاطرات را «راوی داستان» که خود فرزند شهید و یکی از همان کودکان نجات‌یافته از آن شب است را بازگو می‌کند و نویسنده، آن‌ها را با فضاسازی نوستالژیک به رشته تحریر درآورده است.
راوی خواننده را به گذشته‌ها می‌برد. به خانواده‌ای اصیل و خون‌گرم از خطه شاهوار، «شاهرود» در استان سمنان، و به روزهایی که پدرش «عباس‌قلی» راننده قطار بود. مردی زحمتکش و خانواده‌دوست که هر وقت از ماموریت‌های سخت برمی‌گشت، با سه بار کشیدن بوق مخصوص قطار در ایستگاه شاهرود، رسیدنش را به همسر و فرزندانش نوید می‌داد.

اما حلقه مفقوده این واقعه کجاست؟ چرا یک گروهک مسلح باید خانه یک راننده قطار را منفجر می‌کرد؟ پاسخ این سوال به شخصیت دایی بچه‌ها، یعنی «اسماعیل صفدری» برمی‌گردد:« اسماعیل انسانی معتقد، جسور و مسئولیت‌پذیر بود که شجاعتش ریشه در سال‌های پیش از انقلاب داشت؛ تا جایی که یک‌بار در زمان حکومت پیشین، با خودروی شاه رخ به رخ شد و ماه‌ها به زندان افتاد اما از باورهایش عقب‌نشینی نکرد. بعد از انقلاب، اسماعیل مسئولیت انجمن اسلامی کارخانه پارس‌خودرو را بر عهده گرفت. در روزهایی که کشور درگیر جنگ بود و به شدت به تولیدات این کارخانه نیاز داشت، عناصر نفوذی قصد داشتند با تحریک کارگران و خرابکاری، چرخ تولید را متوقف کنند. اسماعیل در برابر این شبکه خرابکاری ایستاد، تهدیدها را به جان خرید و عناصر آن‌ها را از کارخانه اخراج کرد. گروهکی که در میدان منطق و کار، حریف این جوان آگاه نشد، در اقدامی ناجوانمردانه به امن‌ترین حریم او یعنی خانه‌اش شبیخون زد».

اوج داستان، بازگشت به همان آتش سوزان طبقه چهارم است. تروریست‌ها برنامه‌ریزی قبلی وارد خانه می‌شوند، مردان را هدف قرار می‌دهند و با پرتاب نارنجک و ریختن بنزین، کینه‌ کور خود را شعله‌ور می‌سازند. چهار کودک خردسال از شدت حرارت و وحشت، خود را به لبه بیرونی پنجره می‌رسانند و در تاریکی شب فریاد می‌زنند. همسایه‌ها از پایین فریاد می‌کشند، اما کاری از دست کسی برنمی‌آید. سرانجام آتش‌نشان‌ها با پاشیدن آب، کودکان را به داخل هل می‌دهند تا نسوزند و یکی‌یکی آن‌ها را با نردبان نجات می‌دهند.

راوی چنین روایت می‌کند که اسماعیل، خواهرش بتول، عباس‌قلیِ مهربان و خردسال‌، نجمه هجده‌ماهه، در آتش این جنایت کور جان باختند. وقتی امدادگران قدم به درون آن خانه خاکسترشده گذاشتند، در میان آن‌همه ویرانی که حرارت شعله‌ها همه‌چیز را بلعیده بود، با صحنه‌ای شگفت‌انگیز مواجه شدند: یک جلد «قرآن کریم» کاملاً سالم و دست‌نخورده باقی مانده بود.

به گزارش ایبنا، کتاب «فرشته‌ها گریه نمی‌کنند؛ برداشتی از زندگی شهیدان ترور، اسماعیل صفدری، عباسقلی علی‌آبادی، بتول صفدری و فرشته کوچک نجمه علی‌آبادی» توسط انتشارات شاهد منتشر شده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها