سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، طاهره مهری- کتاب «یادگار عمر» حاصل «گفت و گوی پیروز سیار با احمد آرام» است که یکی از مفاخر ایران زمین را به ما معرفی میکند. این کتاب را نشر کارنامه در سال ۱۳۹۹ منتشر کرد.

شاید درک این موضوع برای جوانان امروز دشوار باشد که نزدیک به یک قرن پیش، در سالهای اولیه سده گذشته، مردی ۲۴ ساله با توانایی ذهنی برجسته در سال آخر، تحصیل پزشکی خود را ترک کرد تا در مدرسه معلم شود و تدریس کند. او به مدارس تهران و دیگر شهرهای ایران رفت و با کمک دو دوست خویش، اولین کتابهای درسی فارسی را در زمینههای هیئت، فیزیک و شیمی به نگارش در آورد و با چاپ سنگی به چاپ رساند. این در شرایطی بود که در ایران مدارس کمی وجود داشت، کتاب درسی برای دانشآموزان وجود نداشت، امکانات پیشرفته چاپ وجود نداشت و واژگان پذیرفتهشدهای برای بیان مسائل علمی به زبان فارسی وجود نداشت.
از آن زمان، «احمد آرام» در عمر طولانی خود حدود ۱۱۰ اثر را از انگلیسی، فرانسوی و عربی به فارسی بازگردانی کرده است. بسیاری از فارسیزبانان، آثار عالمان برجستهای مانند آلبرت اینشتین، کارلو آلفونسو نیلنو، ژرژ گاموف، ماکس پلانک، جرج سارتون، ویل دورانت، اروین شرودینگر، توشیهیکو ایزوتسو و بسیاری دیگر از نویسندگان و دانشمندان دیگر را به لطف ترجمههای وی مطالعه کردند. احمد آرام سابقه طولانی و درخشانی در حیطه آموزش و فرهنگ این مرز و بوم دارد و موفقیت او در ترجمه آثار مهم علمی اگر نگوییم بینظیر، منحصر به فرد است.
تعامل «پیروز سیار» با زندگی «احمد آرام» و گفت و گوی آنان با هم از سال شصت و نه آغاز و یک سال بعد یعنی در سال هفتاد به اتمام رسید. حاصل آن، کتاب «یادگار عمر» است که به طور گسترده به زندگی و پیشینه فرهنگی این استاد تحصیلکرده و فرهیخته میپردازد.
پیروز سیار (زاده ۱۳۳۹)، پژوهشگر و مترجم آثار تاریخی و هنری است. وی فارغالتحصیل رشته کارگردانی سینما از کشور فرانسه است. او جدیدترین ترجمه عهد جدید را به فارسی انجام داده است. کتابهایی از عهد عتیق که مجموعه کتب قانونی ثانی عهد عتیق است از دیگر ترجمههای او است. او نخستین مترجم آثار کریستیان بوبن به زبان فارسی است. سیار با ترجمه کتاب شادی در آسمان اثر شارل فردینان رامو، این نویسنده سوئیسی را نیز در ایران معرفی کرد. همچنین حاصل گفتوگوهای طولانی خود با احمد آرام را در قالب کتابی با عنوان گوهر عمر انتشار داد که در آن زندگی و سوابق فرهنگی این استاد فرهیخته به صورت تفصیلی بیان شده است.
کتاب «یادگار عمر» بعد از یادداشت جدید کتاب، سایهروشن یک زندگی و کتابشناسی احمد آرام به شرح کالسکه آتشی، درس و مشق، نخستین آثار، آغاز معلمی و سفر اصفهان، مدرسه فلاحت کرج، سفر شیراز، سفر دوم به شیراز و اصفهان، کفالت فرهنگ فارس، بازگشت به تهران، یوسفآباد و قنات مستوفی، ماموریت به عراق و سوریه و انتشارات فرانکلین میپردازد.
در ادامه برخی از پرسش و پاسخها را مرور میکنیم: «سیار: خواهش میکنم در ابتدای گفتوگو، درباره دوران طفولیت و محیط خانوادهتان صحبت بفرمایید. شما در چه سالی به دنیا آمدید و از کودکیتان چه خاطراتی در یاد دارید؟
آرام: بسمالله الرحمن الرحیم. عرض کنم که تاریخ تولد من پشت یک قرآنی، به خط مرحوم پدرم حاج غلامحسین شالفروش نوشته شده بود روز چهارشنبه هجدهم ذیالحجه، عید غدیر سال ۱۳۲۱ قمری و این پیش از تاریخی بود که شناسنامه وجود داشته باشد. بعد که این تاریخ در شناسنامه نقل شد، آمد ۱۲۸۱، بدون اینکه تاریخ روز نوشته شود. روز تولد من نزدیک ایام عید یا چند روز پیش از عید یا پس از عید سال ۱۲۸۱ هجری شمسی است. بعدها یکی از رفقای ما که کتابهای من را چاپ کرده بود و البته اذیتم هم کرد، مثل همه کتابفروشها که کارشان اذیت کردن است، گفت که میخواهم قرآن ترجمهدار چاپ کنم. آن قرآن پدرم را به او دادم و خوب مترصد بودم که آن را به من برگرداند، چون یادگار پدرم بود. آن قرآن را نداد. نسخهای یا نمونهای هم از آن به من نداد.

یکی از چیزهایی که از کوچکیام یادم هست، یک روز گفتند که مظفرالدین شاه امروز با کالسکه آتشی میخواهد بیاید و به شاه عبدالعظیم برود. کالسکه آتشی اصطلاحی بود برای اتومبیل تازه ساخته شده که شاید اولینش بود که به ایران آورده بودند. ما هم رفتیم سر خیابانمان، مقابل بازارچه نایبالسلطنه مدتی بودیم. بعد یک چیزی آمد که چون میگفتند آتشی است، خیال میکردم در آن آتش باید باشد. یک چیزی به نظرم آمد مثل یک مربع سرخ. این وسیله مثل درشکه بود. برای اینکه مدل برای ساختن اتومبیل نداشتند. یک کالسکه بود که به قول آنها با آتش و حالا به قول ما با موتور حرکت میکرد. این از قدیمترین خاطرات کوچکی من است.

ایام عید که میشد، درویشهایی که در کوچه میخواندند و حالا خیلی کم هستند و یاعلی میگویند، میآمدند دم خانه آدمهایی که یک خرده سرشان به تنشان میارزید و چمباتمه میزدند، یعنی یک تکه کرباس را زیرش چوب میزدند و دو تا میخ هم این طرف و آن طرف آن میزدند، به اندازهای که زیرش دراز هم نمیتوانستند بکشند. همانجا میخوابیدند و اصلا شبها آنجا میماندند. آن آقای ثروتمند هم غذای او را می داد و خوب این هم علامت ممیزه او میشد که جزء اعیان است. مخصوصا یک چند روزی هم نگهش میداشتند، چون هر چه بیشتر طول میکشید، علامت تشخص آنها بیشتر میشد. بعد یک پولی هم میدادند و درویش چادر را جمع میکرد و میرفت. اگر زودتر از عید این کار را میکردند، درویش خوشحال میشد و میرفت درِ یک خانه دیگر.
سیار: شما فرزند بزرگ خانواده بودید؟
آرام: خیر، دو تا پسر پیش از من به دنیا آمده بودند که مرده بودند. آن وقتها معمول بود که وقتی از کسی پرسیدند شما چند تا فرزند دارید، میگفت ما هشت تا پیدا کردیم، هفتتایشان فدای سر شما شدند و یکی از آنها ماند. یعنی بیماری و نبودن وسایل و خیلی چیزهای دیگر سبب اینجور مسائل میشد. حالا نمیدانم بگویم شکر خدا یا کفران خدا، حالا اگر هشت تا پیدا شوند، هر هشت تا میمانند و این ماندنهای زیاد کار را به جایی رسانده که مثل اینکه دنیا این آدمها را نمیکشد. نمیدانم حالا این خوب است یا آن.
سیار: شما در مورد دو برادرتان که قبل از شما فوت شدند صحبت کردید. بعد از شما چند خواهر و برادر دیگر در خانوادهتان به دنیا آمدند؟
آرام: بله، آن دو برادر را حسن اولی و حسن دومی میگفتند. هر دو حسنها در طفولیت فوت شدند. یک خواهر بزرگتر از من بود که او سال ۱۳۱۴ قمری به دنیا آمده بود، یعنی هفت سال پیش از من متولد شده بود. آن خواهرم چند سال پیش که من آمریکا بودم به رحمت خدا پیوست. بعد از من یک برادر به دنیا آمد به نام محمود که در ارتش بود و هنوز هست. یک برادر دیگر داشتم که کوچکتر از او بود به نام ابوالقاسم که به رحمت خدا رفت. سه خواهر دارم که هنوز هستند. در خانواده ما پیش از همه به من دایی میگویند. البته بچههای برادرم به من عمو میگویند، ولی خواهرانم و بچههایشان و نوههایشان و نتیجههایشان همه به من دایی میگویند و من در خانواده بیشتر به دایی معروفم.
سیار: پدر شما در چه سنی فوت شدند؟
آرام: من بیست و چند سالم بود. یک روزی به مدرسه امیراتابک که مدرسه ابتدایی در پامنار بود رفتیم و با کلاسها عکس برداشتیم. پدرم مریض بود، ولی خوب با وجود اینکه مریض بود، من کارم را میکردم. به خانه که آمدم پدرم فوت شده بود، یعنی در دهه اول قرن بین ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ فوت شد. مادرم در دهه دومش فوت شد، یعنی بعد از اینکه جنگ جهانی دوم شروع شد. پدرم در زمان جنگ جهانی اول و شاید هم اواخر جنگ اول فوت شد.
سیار: یعنی شما از شش سالگی به دبستان رفتید. از معلمهای آن زمان نام چه کسانی در خاطرتان هست؟
آرام: حالا شش یا هفت سالگی، این دیگر دقیق یادم نیست. عرض کنم که یک معلم داشتیم که میرزا حسین خان نامش بود. حالا اسم خانوادگی او هم یادم رفته. دو تا معلم داشتیم. یک میرزا حسن بود که کلاس اول ابتدایی به ما الفبا را درس میداد و روضهخوان بود. بیشتر معلمهای آن وقت رضهخوان بودند. آن میرزا حسن و برادرش و شیخ عیسی معلم بودند. پنج تا معلم آنجا عمامهای بودند. دوتایشان هم یکی میرزا حسینخان بود و یکی هم مدیر مدرسه.
میرزا حسینخان معلم من در کلاس چهارم آنجا بود و آن میرزا حسن هم معلم من در کلاس اول بود و معلمهای دیگر هم در کلاسهای دیگر بودند که حالا اسم آنها را یادم نیست. یک وقتی که در وزارت فرهنگ در ۱۳۲۵ رئیس فرهنگ شدم، که حالا مدیرکل فرهنگ میگویند، این میرزا حسن در بایگانی آنجا کار میکرد. بعد از مدتی در اوقاف رئیس تحقیق اوقاف شدم و این آقای میرزا حسینخان هم در تحقیق اوقاف آنجا کار میکرد. همان اوقات شیخ محمد موحد هم در وزارت فرهنگ در قسمت کارپردازی بود. اعتصام مدیر مدرسه کلاس ششم من، یعنی مدرسه ترقی، هم جزء اداره تفتیش یا اداره بازرسی وزارت فرهنگ بود. اینها معلمهایی بودند که بعد با آنها همکار هم شدم.
سیار: آیا محیط مدرسه را دوست داشتید و شروع تحصیلتان با میل و رغبت بود؟
آرام: من مدرسه را دوست داشتم، مدرسه را دوست داشتم و غیر از سال ششم ابتدایی که اعتصام مدیر مدرسه بود و با بچهها سختگیری میکرد، هیچ ناراحتی پیدا نکردم. از آن مدرسه این خاطره را دارم که مشتی باقری آنجا فراش مدرسه بود و یک صندوقی آنجا درست کرده بودند که بچهها پول میدادند. نمیدانم روزی صنار یا چقدر جمع میکردند تا به کارهایی کمک کنند. آن صندوق گم شد. بعد فکر کردند که مثلا مشتی باقر آن را برداشته است. بعد آن بیچاره که پیرمرد هم بود، ناراحت شد. مامورهایی از شهربانی یا جای دیگر آمده بودند که رسیدگی کنند. مدرسه یک پشت بام خیلی بلند داشت، مشتی باقر رفت بالای پشت بام و بعد گفت اقول اشهد ان لاالهالاالله و خودش را از آن بالا پرت کرد و مُرد، از همین نگرانی که این حرف را به او زده بودند.
در ۱۳۰۲ که از دارالفنون فارغالتحصیل شدم و به این مدرسه آمدم، آقا میرزا ابراهیمخان سرتیپ مهندس از مهندسان قدیم درسخوانده دارالفنون مدیر آنجا شده بود. آن شیخ عیسی و من هم معلم آنجا بودیم. خیلی از شاگردانم را در آن مدرسه حالا گاهگاهی میبینم. آنها پیرمردند و من خیلی از آنها پیرمردترم.
سیار: تفاوت آموزش در دوره شما چه بود که شاگردان عمیقتر مطالب را میفهمیدند، ولی الان یادگیری خیلی سطحیتر است؟
آرام: خیر، آنقدر هم خوب نمیفهمیدند. تقریبا همینجوری بود که حالا هست. عده کم بود. ما از دارالفنون که بیرون آمدیم. نُه یا ده شاگرد دیپلمه تمام مملکت بودیم. حالا میگویند در هر کلاس شصت- هفتاد تا شاگرد هست، خوب معلم نمیرسد.
این ایام بودن من در مدرسه مقارن بود با اواخر سلطنت احمدشاه. یک قحطی سختی هم آمده بود که یادم هست نان خیلی کم بود و اصلا نبود. در شهر آنهایی که خیّر بودند یک جاهایی درست کرده بودند. برنج فراوان بود. قیسی هم در آن سالی که این قحطی بود خیلی فراوان بود و آدم میخورد و دلش باد میکرد. من به قدری آن سال ناراحت شدم که اصلا از قیسی بدم آمد و بدم میآید و بعد از آن اصلا قیسی نخوردم. یک مقداری آرد در خانه داشتیم که خمیر میکردیم و به نانوایی میبردیم و میپختیم. وقتی آردمان تمام شد، دیگر نان گیرمان نیامد.
یک روز که در مدرسه علمیه کلاس هفت بودم، یک دانه نان خانگی خوب پیدا کردم. آن را در چیزی گذاشتم و بغلم گرفتم. آن وقتها که کیف و از این جور چیزها نبود، دستمال بقچهبندی بود. بعد دم مجلس که رسیدم، یک گرسنه فقیری که فهمید این چیست، پرید و نان را از دستمال درآورد و کرد در دهانش و خوابید روی زمین. آنقدر گرسنگی بود. آن سال مردم خیلی از گرسنگی و بعد از بهار از بیماری و کثافتهایی که بود، مردند. خیلی سال بدی بود.
سیار: شما باید جزء اولین دیپلمههای ایران بوده باشید؟
آرام: بله، این دیپلم مطابق برنامه تازهای که نوشته بودند، سال پنجم یا ششمش بود. دیپلم من شماره ۱۰۴ دارد، یعنی از اولین دیپلمی که داده بودند. آقای گل گلاب که معلم من بود، او از اولین دیپلمگرفتهها بود.
سیار: جناب عالی بعد از اتمام تحصیلات متوسطه بلافاصله وارد خدمت وزارت آموزش و پرورش شدید یا ادامه تحصیل دادید؟
آرام: نخیر ادامه تحصیل غیرممکن بود، یعنی مدرسهای که وجود داشت مدرسه طب چسبیده به دارالفنون بود. شمال دارالفنون یک حیاطی بود که مینباشیان آنجا مدرسه موسیقی برای قشون داشت، همان کسی که پسرش وزیر فرهنگ شد.
سیار: در آن زمان مدارس دخترانه هم در شهرهای ایران تاسیس شده بود؟
آرام: مدرسه دخترانه بود، هم در اصفهان و هم در شیراز. در اصفهان یک روز به مدرسهای که درس میدادم رفتم. دیدم زمستان است و سرد شده و بخاری نیست. رفتم در کوچه هیزم خریدم، زیر بغلم گرفتم و به مدرسه آوردم. گفتم این را در بخاری بگذارید که بسوزد. آخر میگفتند که باید در فلان تاریخ بخاریها روشن شود. خوب هر وقت سرد است باید بخاریها را روشن کنند. عصرش از آن مدرسه رفتم. عین همین حادثه در شیراز هم تکرار شد. به مدیر مدرسه گفتم پس مدیر چه هستی؟ خوب اگر هیزم ندادند، یک خرده از جیبت خرج کن. به اداره رفتم. روزه بودم. دیدم آقای رئیس تعارف میکند که شما روزه هستید و این تبرک است، اتومبیل باید شما را به خانه برساند. گفتم نمیخواهم، عوض اینها برای مدرسه هیزم بگیرید. دعوا کردم و آمدم خانه.
در مدرسه دخترانه شیراز یادم هست که خواهر میرزا علیاصغرخان حکمت معلم فارسی بود. به من احترام گذاشته بود و دعوت کرده بود که سر امتحان بروم. من چون درس فیزیک میدادم، گفت فارسی را هم شما باشید. یکی از شاگردها داشت نقل از یکی از کتابهای قدیمی را میخواند. سخن از این بود که اسبش را بی جو یَله کرد، یعنی شب جو نداده ولش کرد. آن دختر یک جور عوضی خواند. حالا من بدون اینکه بدانم مقدمه و موخره مطلب چیست، چون دیدم غلط میخواند، گفتم این خُل که میگویند اصلش خویله است و جُلی که روی اسب میاندازند، اصلش جویله است. در این ضمن که داشتم اینها را میگفتم، فهمیدند که دارم مزخرف میگویم. گفتم خانم چرا نمیگویی اینها همه مزخرف است. گفت آقا ما خجالت کشیدیم. بعد گفتم که خانم صحیح این است که بگویی بی جو یله کرد.
سیار: شما در ۱۳۳۴ بازنشسته شدید و از همان زمان شروع به همکاری با انتشارات فرانکلین کردید. این موسسه چگونه در ایران تاسیس شد؟
آرام: بله، در ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۴ بازنشسته شدم. عرض کنم که موسسه فرانکلین تازه درست شده بود و محلش هم چهارراه یوسفآباد در خیابان شاه بود. از چهارراه که ده قدم به طرف غرب میرفتیم، دست چپ یک بالاخانهای بود که آنجا بودند. پیش از آن هم در یک جایی جلوتر از آن بودند که مال پدر صنعتی بود و بعد از اینکه ما آنجا رفتیم و بنا شد دایرهالمعارف فارسی را تهیه کنیم، در آن جای قدیمی آنها که در واقع تقریبا مقابل سفارت انگلیس بود، مستقر شدیم. سر آن کوچه جایی بود که من و مرحوم دکتر مصاحب و خواهرزاده من حسن آرام که حالا مدیر دفتر یکی از دانشگاهها، دانشگاه علامه طباطبایی است و دو- سه نفر دیگر بودیم.
سیار: این ساختمان مقابل سفارت انگلیس در خیابان فردوسی بود؟
آرام: نخیر، در خیابان شاه بود. از کوچه واقع در مغرب سفارت انگلیس که رد بشویم و رو به غرب برویم، یک مقداری که بالاتر رفتیم، دست چپ یک کوچه بنبست هست که سرش هم یک کیوسک است، کیوسکی که کتاب و از این جور چیزها میفروشد. آنجا یک بالاخانهای بود. حالا این را هم بگویم که کیوسک فرانسه، کوشک فارسی است که آنجاها رفته و به این صورت شده است.
سیار: صحبت از شروع کار شما در موسسه فرانکلین بود.
آرام: بله وقتی به فرانکلین آمدیم، حرف در این بود که یک دایرهالمعارف تهیه شود. موسسه فرانکلین خیلی خدمت کرده است.
سیار: موسسه فرانکلین چگونه در ایران تاسیس شد و چه کسی آن را سرپرستی میکرد؟
آرام: عرض کنم که وقتی من به فرانکلین آمدم، آقای همایون صنعتی، پسر صنعتیزاده، مدیر این موسسه بود. جد صنعتی در کرمان یک دارالایتام درست کرده بود و بچهها را هم خوب تربیت کرده بود. در این موسسه تهران هم چند تا از آن بچههای بزرگشده آنجا صاحب کارهای حسابی بودند و یکی از آنها الان در چاپخانه اُفست به نظرم هنوز هست. این آقای همایون صنعتی مدیر آنجا بود.
فرانکلین یکی از موسسات غیرانتفاعی آمریکایی است. در آمریکا حساب و کتاب هست و آمریکاییها اگر دخلشان خیلی زیاد باشد، در صورتی که مقداری از آن را در راه خدا بدهند، آن چیزی که بعد از کسر مالیات برایشان میماند بیشتر میشود. یعنی اگر صد تومان دخل کرده باشند و هیچ چیزی از آن را در راه خدا ندهند، مثلا فرص کنید بیست تومان گیرشان میآید، ولی اگر ده تومانش را در راه خدا بدهند، سی تومان گیرشان میآید. این است که برای خاطر زیاد شدن آن چیزی که گیرشان میآید، یک مقداری از این نوع کارها میکنند.
کتابفروشهای آمریکایی گفتند با هم پول میگذاریم و موسسهای به اسم فرانکلین معروف درست میکنیم. آن وقت همه کتابفروشهای آمریکایی به این موسسه سهم دادند و در جاهای مختلف دنیا شعبههایی درست کردند. این موسسه غیرانتفاعی بود و کارش هم این بود که کتابهای علمی تازه را از آمریکا میآورد و به اشخاص میداد که ترجمه کنند و بعد آنها را به کتابفروشها واگذار میکردند. الان هنوز بین دستگاهی که حالا به اختیار دولت است و جانشین فرانکلین شده و کتابفروشیها، بر سر مسئله تسویهحسابها اختلافنظر هست. مثلا یک کتاب سه حکیم مسلمان هست که از جمله کتابهایی است که فرانکلین فراهم کرده و به امیرکبیر واگذار کرده بود. من شنیده بودم که بین آنها دعواست. از امیرکبیر به من تلفن کردند که بیا حقوق چاپ دوم این کتاب را بگیر. من به آنها گفتم که با شما قراردادی ندارم و مخصوصا از محمدی که رئیس موسسه فرانکلین تازه است، پرسیدم که این حقوق را بگیرم؟ گفت ما دعوا داریم و این دعوا هنوز هم هست.
از این کار نفعی گیر فرانکلین نمیآمد و به قدری پول میگرفتند که خرج موسسهشان بگذرد. من در اینجا هیچ عیبی از آمریکاییها، یعنی از مردم آمریکا، ندیدم که از آنها صدمهای به مملکت ما وارد شده باشد و همهاش حسن بوده، یعنی اینها چهارصد- پانصد یا نمیدانم هزار کتاب یا بیشتر منتشر کردند که هیچ کدامش برای تخریب اخلاق، برای از بین بردن عفت، برای نامسلمان کردن مردم نبوده و همهاش مردم را در خط علم انداخته است.»
***
استاد احمد آرام از بزرگان ترجمه و از بنیانگذاران تالیف کتابهای درسی در ۱۴ فروردین ۱۳۷۷ برابر با ۳ آوریل ۱۹۹۸ در ایالات متحده آمریکا بدرود حیات گفت.

در پایان کتاب «یادگار عمر» بعد از گفتو گوی پیروز سیار با احمد آرام دو پیوست ملاحظات مربوط به کتاب «علم در اسلام» و «احمد آرام یک فرهنگی انقلابی» قرار گرفته است. نمایه پایان کتاب نیز راهنمای خوبی برای دستیابی به اطلاعات ریز است.
کتاب «یادگار عمر» گفتوگوی پیروز سیار با احمد آرام با ۴۶۵ صفحه از سوی نشر کارنامه منتشر شد.
نظر شما