سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، سومین روز از آغاز جنگ تحمیلی، خیابان وحید نظری صحنهای را به چشم دید که بهقول کاوه کاغذچی «قلب هر اهل فرهنگی را به درد میآورد». چند دفتر انتشارات در این خیابان هدف اصابت موشک قرار گرفتند؛ یکی از آنها، انتشارات چلچله...
موشکی که بر سر ساختمان این انتشارات فرود آمد، فقط دیوارها را فرو نریخت؛ بخشی از تاریخ و خاطرات مکتوب این سرزمین را هم به تلی از خاک تبدیل کرد. انبار و دفتر در یک مکان بود و بهگفته کاغذچی، این یعنی خسارتی غیرقابل جبران: کتابها، کاغذ، هاردها، فایلهای دیجیتال و سیدیهایی که ثمره سالها تلاش بودند، زیر آوار مدفون شدند؛ بیش از ۷۰ درصد داراییهای معنوی و فیزیکی، به ارزش بیش از ۵ میلیارد تومان، در پلکزدنی، شد خاطره!
کاغذچی صحنهای را که با آن روبهرو شد اینطور توصیف میکند: «وقتی به دفتر انتشارات رسیدم، کتابها با آجر و خاک آوار قاطی شده بودند. وسایل دفتر وسط خیابان ریخته بود و همهچیز بوی خاک و دود میداد.»
برای او که «با کتاب زندگی کرده»، آن لحظات فقط یک خسارت مالی نبود؛ «نابود شدن خاطرات یک نسل با کتاب» بود. میگوید: «کسی که در کار کتاب است، با واقعیتها کاری ندارد، با آرزوهایش زنده است. هر کتابی که متولد میشود، لذتی دارد که با هیچچیز قابل مقایسه نیست. اما وقتی میبینی آن کتابها زیر خروارها خاک ماندهاند، انگار تمام وجودت زیر آوار مانده است.»
این ناشر که نسلدرنسل خانوادهاش در کار کتاب بودهاند و حتی نام خانوادگیاش «کاغذچی» است، برای توصیف آن روز به صحنهای سینمایی اشاره میکند: «در آن لحظات سخت، درست مثل صحنههای فیلم «پیانیست»، گوشهای ایستادم و برای تمام خاطرات و شببیداریهایی که برای این کتابها صرف شده بود، زار زار گریه کردم.»
او، درحالیکه هر وسیلهای که جابهجا میشد، بخشی از دیوار را فرومیریخت، باز هم کار را متوقف نکرد و باقیماندهها را از ساختمان آسیبدیده بیرون کشید.
برای کاغذچی، دردناکترین بخش ماجرا چیزهایی است که با هیچ پولی نمیتوان آنها را بازگرداند: «اگر شیشه بشکند، میتوان عوض کرد؛ اگر مبل بسوزد، میتوان خرید؛ اما دستخط نویسندگانی که دیگر در میان ما نیستند را چطور میتوان بازگرداند؟»

او از دستنویسهای اصلی اشعار و نقاشیهای احمدرضا احمدی و یادداشتهای نویسندگانی میگوید که سالها پیش فوت کردهاند و همگی زیر آوار از بین رفتهاند. فایلهایی که ۲۰ سال زمان صرف جمعآوری و تفکیک نمایشنامههایشان شده بود، دیگر قابل بازیابی نیستند؛ «اینها تکههایی از روح فرهنگ هستند که دیگر تکرار نخواهند شد.»
در کنار این سوگ فرهنگی، گلایهای هم از بیمهری دارد. کاغذچی میگوید مطالبه مالی ندارد و میداند شرایط اقتصادی فرهنگ ضعیف است؛ اما «حتی یک دلجویی ساده از طرف رئیس و اعضای اتحادیه ناشران و کتابفروشان، از آسیبدیدگان انجام نشده است؛ چون جزو سردستههای اتحادیه نبودیم.»
بااینهمه، روایت «چلچله» در نقطه سوختن متوقف نمیشود. کاوه کاغذچی از بازگشتش به کار، با لحنی قاطع حرف میزند:
«دفتری کوچک اجاره کردم و با تمام سختیها، حتی در مسیرهای زیر بمباران، وسایل باقیمانده را جابهجا کردم. از هفتم فروردین ۱۴۰۵، دوباره کار را آغاز کردم تا بگویم نشر چلچله هنوز زنده است.
در همان روزهای سخت، کاغذ خریدم و کتابهای جدید چاپ کردیم.» او میگوید حالا در فضایی کوچکتر، اما «با ارادهای بزرگتر» ادامه میدهد و جملهای میگوید که شاید خلاصه همه این قصه باشد: «حتی اگر موشک دیگری به دفتر جدید بخورد، باز هم بلند میشوم و کار میکنم. من از بچگی با کتاب بزرگ شدهام و تنها چیزی که میتواند این نشر را خاموش کند، مرگ من است.»
نظر شما