پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۳
آیا بازیگر نقش را بازی می‌کند، یا نقش بازیگر را؟

فریال آذری، منتقد تئاتر در یادداشتی، به نقد و بررسی نمایشنامه «تستِ بازیگری» نوشته کِنِث رابینز، با ترجمه فرزاد جمشیددانایی پرداخت.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - فریال آذری، منتقد تئاتر؛ نمایشنامه «تستِ بازیگری» اثری است که به‌صورت بنیادین با یکی از کهن‌ترین تنش‌های هنر تئاتر مواجه می‌شود: شکاف عمیق میان «خواستِ بازیگر برای دیده‌شدن» و «بی‌رحمی ساختارهایی که این دیده‌شدن را مشروط، دشوار و گاه ناممکن می‌کنند».

در این اثر، ایمی نه‌تنها قهرمان داستان نیست، بلکه خودِ داستان است؛ سوژه‌ای که نمایشنامه با شتاب، دردی مزمن و بی‌وقفه او را وادار به سخن‌گفتن می‌کند، به‌گونه‌ای که صحنه از ابتدا تا انتها همچون جریان سیالی از آگاهی (Stream of Consciousness) او عمل می‌کند.

آنچه نمایشنامه را جذاب و متمایز می‌سازد، نه تنها ساختار متاتئاتریک آن است—که در آن ایمی هم بازیگر است و هم نقش‌ها را بازی می‌کند، هم منتقد است و هم نقد را می‌بلعد—بلکه زبان بی‌واسطه، اضطرابی و بی‌پرده آن است که تصویر زنی را ترسیم می‌کند که در میان نقش‌های نایافته‌اش گیر کرده است.

ایمی، همچون بازیگرانی که در انتظار فرصتی کوچک برای ورود به جهان حرفه‌ای تئاترند، به صحنه‌ای خالی قدم می‌گذارد؛ صحنه‌ای که بی‌لطف، بی‌خاطره و بی‌تماشاگر است و در نهایت او را به نقطه‌ای می‌کشاند که مرز حقیقت و نقش در آن فرو می‌ریزد.

صحنهٔ خالی، صحنهٔ اضطراب نمایشنامه در سالن نمایشی خالی آغاز می‌شود—یکی از مؤثرترین آرایه‌های بصری برای ساختن «فضای برزخی». این سالن نه مکانی واقعی، بلکه جایی میان واقعیت و توهم است؛ میان رؤیای دیرینهٔ بازیگری و کابوس شکست‌خوردگی. سکوت خفقان‌آور، چراغ تنها و سکوهای بی‌تماشاگر، همگی عناصر فیزیکی هستند که نمایشنامه‌نویس آن‌ها را به ابزارهای روان‌شناختی تبدیل می‌کند. ایمی، با ورودش، به‌نوعی «استنطاق‌شدن» را آغاز می‌کند: او توسط صحنه بازخواست می‌شود، نه برعکس.

در این چارچوب، صحنه چیزی بیش از پس‌زمینه است. صحنه به موجودی زنده بدل می‌شود؛ موجودی که نه حمایت می‌کند و نه فرو می‌ریزد، بلکه فقط «تماشا» می‌کند. این نوع نگاه به فضا، هم‌تراز با شیوهٔ فکری ساموئل بکت و سارا کین است؛ جایی که فضا «فشار» می‌آورد و شخصیت را به سمت فروپاشی هویت سوق می‌دهد. تکرار به‌مثابه فروپاشییکی از موتیف‌های اصلی نمایشنامه، تکرار است؛ به‌ویژه در بخش‌های اولیه که ایمی بارها و بارها می‌گوید: «آره، باید این کار رو بکنم». این تکرار نه یک شگرد فرمی ساده، بلکه ابزار افشاگرانه‌ای است که ذهن متزلزل و متشنج او را نشان می‌دهد. این تکرارها عملکردی مشابه ابزارهای نمایشی در مونولوگ‌های فروزنیا در آثار شکسپیر دارند—نوعی شدت‌گرفتن آوایی که حامل اضطراب است نه محتوا.

ایمی از تکرار استفاده می‌کند تا به خودش اطمینان بدهد که هنوز «اختیار» دارد؛ هرچند که تماشاگر خیلی زود درمی‌یابد اختیار ایمی هر لحظه کمتر می‌شود. در واقع، نمایشنامه از تکرار برای ساختن حس «فروپاشی تدریجی» استفاده می‌کند؛ فروپاشی‌ای که گاهی به خنده‌ای عصبی می‌رسد و گاهی به سکوتی سنگین. بازی با هویت: فردیتِ زخمیِ یک بازیگربخش وسیعی از نمایشنامه به تقلید، تقلیـدِ تقلید، و سپس بازگشت به «هیچ» اختصاص دارد؛ و این «هیچ» همان هویتِ مغشوش ایمی است. او هر بار که نقش یک شخصیت را اجرا می‌کند—از هدا گابلر تا شایلاک—نه‌تنها درگیری‌اش با پیچیدگی‌های آن نقش را نشان می‌دهد، بلکه چالشی بنیادین را برجسته می‌سازد: زنان در تاریخ تئاتر اغلب یا قربانی‌اند یا اغواگر؛ یا خاموش‌اند یا هیستریک. ایمی با لحنی طعنه‌آمیز، حتی خشمگین، بارها به این تقسیم‌بندی اعتراض می‌کند: «چرا نقش‌های بهترین زنان همیشه درباره‌ی درد، داغ، جنون یا خیانت است؟»

ارجاع‌های مداوم به نقش‌های زنانهٔ کلاسیک در واقع نوعی بیانیه‌ی فمینیستی پنهان می‌سازد. ایمی نه‌ فقط بازیگر این نقش‌هاست، بلکه قربانی آن‌ها نیز هست؛ چراکه سیستم نقش‌هایی را برای او تعریف کرده که در آن‌ها باید فریاد بزند، له شود، یا سکوت کند. این وضعیت ایمی را در مرزی بین «زن-بازیگر» و «زن-متن» قرار می‌دهد—مرزی که نمایشنامه آگاهانه آن را مخدوش می‌کند.

اشیا به‌عنوان پارتنرهای صحنهیکی از هوشمندانه‌ترین ابعاد متن، شیوه‌ای است که در آن اشیا به نقش‌های نمایشی تبدیل می‌شوند. عصا، تاج، کیف، تفنگ و حتی سکوهای خالی، تنها ابژه نیستند؛ بلکه پارتنرهای ایمی‌اند. هر بار که ایمی شیئی را پیدا می‌کند یا از آن استفاده می‌کند، لایه‌ای از ناخودآگاهش عیان می‌شود.

تفنگ، بیش از همه، نقش بنیادی دارد. از ابتدا تا انتهای اثر، تفنگ همچون پیش‌آگاهی محتوم عمل می‌کند؛ نه به‌عنوان ابزار مرگ، بلکه ابزار انتخاب. انتخابی که ایمی هرگز نمی‌تواند به انجام برساند، همان‌گونه که هرگز نمی‌تواند نقش‌های

بزرگ را بازی کند یا وارد دنیای حرفه‌ای شود. تفنگ، نماد «امکان» است—امکانی که همیشه اندکی دورتر از دسترس می‌ماند. فاجعهٔ خنده‌دار: کمدیِ تلخ به‌مثابه فریادنمایشنامه در نقطه‌ای قرار دارد که می‌توان آن را «کمدیِ تراژدی‌نما» نامید. ایمی مدام در لحظات حساس به سمت شوخی‌های ناگهانی، تقلیدهای اغراق‌آمیز، یا کلامی عصبی می‌لغزد؛ و این در حالی است که وضعیت او به‌شدت تراژیک است. این تکنیک دوگانه‌ساز یادآور لحن آثار لنی بروس و حتی تک‌گویی‌های کمدین‌های شکست‌خورده است؛ جایی که خنده نه واکنش به طنز، بلکه واکنش به رنج است.

در «تست بازیگری»، خنده به‌صورت ساختاری عمل می‌کند؛ خنده‌ای که برای تماشاگر آزارنده است. تماشاگر به‌خوبی می‌داند پشت هر شوخی ایمی، زخمی کهنه وجود دارد. این «دوگانگی خنده‌ـ‌زخم» نمایشنامه را از تبدیل‌شدن به ملودرام نجات می‌دهد و آن را به اثری چندلایه و آیرونیک بدل می‌کند. پایان‌بندی: تبدیل‌شدن به نقش، نه نجات یافتنپایان نمایشنامه—جایی که ایمی نقش «هدا» را کامل و تمام‌قد بازی می‌کند—یکی از پیچیده‌ترین و درخشان‌ترین لحظات اثر است. ایمی با پذیرش نقش هدا، از قضا نه به رستگاری می‌رسد و نه به آزادی؛ بلکه درست برعکس، در نقش «حل» می‌شود. این همان نقطه‌ای است که نمایشنامه با زیرکی مرگ را نه به‌عنوان پایان، بلکه به‌عنوان «پیروزی نقش بر سوژه» نشان می‌دهد.

ایمی، در لحظه‌ی آخر، نه بازیگر است و نه زن؛ او «نقش» شده است. این یکی از تلخ‌ترین تفاسیر ممکن دربارهٔ سرنوشت بازیگری است: بازیگرانی که تمام زندگی‌شان را صرف تبدیل‌شدن به شخصیت‌ها می‌کنند، و در نهایت هویت خود را تقدیم نقش‌ها می‌سازند. در یک معنا، این پایان‌بندی هم‌ردیف با پایان‌بندی «سه‌گانه نیویورک» پل آستر یا «هدا گابلر» ایبسن عمل می‌کند؛ پایان‌هایی که در آن شخصیت نه شکست می‌خورد و نه پیروز می‌شود—بلکه «فرو می‌رود»، گویی هرگز از ابتدا نبوده است.

نسبت اثر با تئاتر معاصرنمایشنامه «تست بازیگری» به‌طور واضح در سنت پست‌دراماتیک جای می‌گیرد؛ سنتی که در آن: روایت خطی حذف می‌شود؛ کنش جای خود را به زبان می‌دهد؛ زمان روانی بر زمان بیرونی غلبه می‌کند؛ و هویت شخصیت‌ها متکثر، ناپایدار و سیال می‌شود. در این چارچوب، اثر به طرز دقیقی با آثار مونولوگ‌محور نویسندگانی چون کلیفورد اودتس، والاس شاون و حتی الین مای هم‌سخن می‌شود. نمایشنامه، با لحن اعترافی و پیوسته‌اش، شیوه‌ای از «نمایشِ آسیب‌پذیری» را خلق می‌کند که از قضا همان چیزی است که هنر معاصر بیش از هر چیز به آن گرایش دارد.

کارکرد انتقادی نمایشنامه فراتر از مسائل ساختاری و شخصیتی، «تست بازیگری» نقدی تند و بی‌رحمانه به سازوکارهای تربیتی و تولیدی دنیای تئاتر است. ایمی بارها به اساتید بازیگری‌اش، تست‌های بی‌رحمانه، بی‌عدالتی‌ها، نقش‌های کلیشه‌ای و استانداردهای دوگانه اشاره می‌کند. او قربانی سیستمی است که «بهترین نقش‌ها را به مردان می‌دهد و نقش‌های دردناک را به زنان».

این گزاره، همراه با ارجاعات او به هدا، شایلاک، گرتروود یا رامبو، نشان می‌دهد که نمایشنامه نه فقط شرح یک فروپاشی روانی، بلکه نقدی فرهنگی و تاریخی است—نقدی بر تقسیم‌بندی‌های نقش، بر اقتصاد توجه، بر شیوه‌های گزینش بازیگر و بر فشار بی‌رحم نمایش. «تست بازیگری» نمایشنامه‌ای است دربارهٔ «دیده نشدن». دربارهٔ زنی که میان نقش‌ها جا مانده است، نه به این دلیل که توانایی ندارد، بلکه به این دلیل که ساختار نمایش، و شاید ساختار جامعه، او را در وضعیت دائمِ انتظار قرار داده است.

ایمی در این اثر همچون آینه‌ای است که تماشاگر را با واقعیت تلخِ پشتِ صحنه‌های تئاتر مواجه می‌کند: جایی که رؤیا پایان نمی‌پذیرد، بلکه کش می‌آید؛ جایی که نقش‌ها قدرت دارند و بازیگر تنهاست؛ جایی که صحنه می‌تواند زنده باشد، در حالی که بازیگر در حال فرورفتن است.

از منظر یک منتقد تئاتر، این نمایشنامه—با لحنِ تیز، ساختار متلاطم، ارجاعات متنی فراوان و پایان‌بندی سهمگینش—به یکی از مهم‌ترین پرسش‌های هنر بازیگری می‌پردازد:آیا بازیگر نقش را بازی می‌کند، یا نقش بازیگر را؟ در «تست بازیگری»، پاسخ روشن است:نقش، ایمی را بازی می‌کند. و این، شاید تراژیک‌ترین سرنوشت ممکن برای یک بازیگر باشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها