به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، انتشارات برج، کتاب «بدرود، ارواح» نوشته نادیا تراووا با ترجمه محیا بیات را روانه بازار کرده است.
در «بدرود، ارواح» آیدا زنی در آستانه چهلسالگی مدتی باید رُم و رادیو را رها کند و به شهر کوچک زادگاهش برگردد، به خانه پدری. باید میان خاطرات بگردد و انتخاب کند کدامها را با خودش از مسینا به رم برگرداند. اما این روبهرو شدن دوباره با گذشته آسان نیست، با خاطرهی پدری که بیستوسه سال پیش یک روز صبح ناپدید شد، پدری که نه وداع کرد و نه حتی مُرد که سنگ قبری داشته باشد. آیدا دوباره به آن دنیای پر از تعلیق یعنی به رابطه پیچیده با مادرش، به فاصله عمیق با شوهرش، و به این احساس تعلق نداشتن به هیچکس و هیچجا پرتاب میشود.
این اثر که به مرحله نهایی جایزه ادبی استرگا راه یافت، جایگاه مهمی در ادبیات معاصر ایتالیا دارد و ترانووا در این رمان با نگاهی واقعگرایانه و بدون اغراق، تجربه زیستن با غیبت و ابهام را روایت میکند و نشان میدهد که چگونه گذشته حلنشده میتواند در زندگی روزمره افراد حضوری مداوم داشته باشد.
در ادامه گفتوگوی ما را با محیا بیات، مترجم این کتاب میخوانید:
کتابی از نویسندهای انتخاب کردهاید که برای خواننده فارسیزبان آشنا نیست، چه چیزی در این رمان وجود داشت که شما را به ترجمه آن ترغیب کرد؟
اول از همه، خود جهان ذهنی نادیا ترانوا برایم جالب بود؛ موضوعات اصلی کتاب یعنی فقدان، حافظه و سوگواری ناتمام مفاهیمی است که برای هر انسانی در هر جای جهان درکشدنی است. ترانووا با زبان خاص خودش که نه بسیار پیچیده و نمایشی است و نه ساده و سطحی، بازگشت آیدا را به خانه برای مواجهه با چیزی که سالها پیش به خیال خودش از آن فرار کرده، اما هرگز از آن رها نشده و نیز تلاش او را برای گذر از رنج و ابهام و گذشتهای که تمام این سالها او را بهنوعی در بند خودش گرفتار کرده، در قالب روایتی عمیق و چند لایه بازگو میکند. این روایت برای من فراتر از یک داستان ساده بود. علاوه بر موضوع کتاب، بهنظرم ترجمه این اثر میتوانست کمکی باشد برای معرفی نویسندگانی که برای خوانندهی فارسیزبان آشنا نیستند اما امروز نامشان در عرصهی ادبیات ایتالیا و حتی دنیا بر سر زبانهاست.
نویسنده در این اثر چقدر متاثر از تجربههای زیسته خودش بوده؟
اگرچه لزوماً تمام وقایع زندگی شخصیت اصلی با زندگی نادیا ترانووا یکی نیست، اما ترانووا در مصاحبههایش اشاره کرده که خلا ناشی از غیبت پدر و تاثیر آن بر روابط مادر و دختر، دغدغهای بوده که سالها با او همراه بوده است. او میگوید نوشتن این کتاب راهی بوده تا دردهایی را که در کودکی و نوجوان داشته و کلمهای برایشان پیدا نمیکرده نامگذاری کند. درواقع احساساتی که در کتاب با آن روبهرو میشویم، مانند خشم، عذاب وجدان و میل به رهایی، کاملاً از تجربه زیسته او وام گرفته شدهاند. البته او آگاهانه از دام اتوبیوگرافی فاصله میگیرد و تجربه شخصی را تبدیل میکند به یک ساختار روایی. علاوهبراین خود نویسنده اهل شهر مسینا در سیسیل است، همان شهری که داستان در آن روایت میشود و جزئیاتی که او از گرما، شرجی هوا، تنگه مسینا و آن اتمسفر خاص در انتظارِ فاجعه که یادآور زلزله بزرگ مسینا است مینویسد نشان میدهد که او این فضا را با تمام وجود تنفس کرده است. برای نویسنده، مسینا فقط یک لوکیشن نیست، بلکه شخصیتی است که با گوشت و پوستش آن را میشناسد.
جایگاه این کتاب در ادبیات ایتالیا کجاست و چقدر از این کتاب استقبال شده است؟
این رمان در سال ۲۰۱۹ به فهرست نهایی پنج کتاب برتر جایزه استرگا رسید که معتبرترین و مهمترین جایزه ادبی ایتالیاست؛ منتقدان برجسته ایتالیایی، ترانووا را با نویسندگان بزرگی مثل ناتالیا گینزبورگ مقایسه کردند. آنها معتقد بودند که او توانسته است سنت ادبیات خانوادهمحور ایتالیا را با زبانی مدرن و روانکاوانه احیا کند و درواقع، نادیا ترانووا با این کتاب جایگاه خود را بهعنوان یکی از ستونهای ادبیات معاصر ایتالیا تثبیت کرد. در ایتالیا، این کتاب را راهنمایی برای خداحافظی با گذشته میدانند و بههمیندلیل است که هنوز هم مورد توجه است.
نویسنده میگوید مرگ نقطهای قطعی است، حال آنکه ناپدید شدن فقدان نقطه است، فقدان نشانهای بر پایان کلام، او دست روی مفهوم ناپدید شدن میگذارد و قصهاش را پیش میبرد، این مفهوم چه کارکردی در ذهن ترانووا دارد؟
در مرگ، امیدی نیست و این بیامیدی، خودش نوعی رهایی میآورد اما در ناپدید شدن، یک لایه نازک از امید باقی میماند که مدام بازماندگان را با سؤالهایی مثل نکند برگردد؟ نکند جایی زنده باشد؟ آزار میدهد و این امید، اجازه نمیدهد زخم ازدستدادن مداوا شود. نادیا ترانووا با این جمله میگوید که درد ناشی از ناپدیدشدن برای بازماندگان، فقط درد فقدان نیست، بلکه انگار غیبت خودش تبدیل به چیزی حاضر و سنگین میشود، تعلیقی بهوجود میآورد که ذهن را مدام به عقب برمیگرداند. وقتی نقطه پایان وجود نداشته باشد، ذهن در یک دایره بیانتها میچرخد؛ در فارسی ما اصطلاح چشمبهراهی را داریم، اما آنچه ترانووا توصیف میکند فراتر از انتظار است؛ نوعی ماندن در گذشته است.
کتاب پرسشهای زیادی در ذهن ایجاد میکند، مثلا چرا پدر آیدا رفته است؟ به نظر شما جواب آیدا به این پرسش که پدرش مرده یا نه چیست؟
در کتاب برای رفتن پدر یک علت مشخص و اشاره واضح پیدا نمیکنیم اما از خلال نشانهها میشود فهمید که رفتن او بیشتر از اینکه یک تصمیم ناگهانی باشد، نتیجه یک فرسایش درونی است. ناتوانی در ماندن، ناتوانی در ایفای نقش پدر، در تحمل وزن زندگی و نادیا ترانووا خیلی هوشمندانه اجازه نمیدهد این رفتن به یک توضیح روانشناختی ساده تقلیل پیدا کند. شاید دلیل این همه سال بهدوشکشیدن بار رنج ناپدیدشدن پدر برای آیدا دقیقا همین باشد، اینکه توضیح روشنی برای رفتن او پیدا نکرده و بله آیدا که زنی منطقی است میداند که بعد از بیستوچند سال، بدون هیچ نشانهای از حیات، پدرش دیگر نمیتواند زنده باشد، اما موضوع این است که او آن قدر درگیر ناپدیدشدن پدر شده که نمیتواند مرگ او را باور کند. اساسا تمام داستان حول این موضوع است، اینکه آیدا میخواهد باور کند پدرش مرده، نمیخواهد دیگر گروگان یک غیبت باشد. چون مرگ، همان نقطهای است که او تمام این سالها در جستوجوی آن بوده است.
ساعتی که روی ۶ و ۱۶ دقیقه مانده نماد چیست؟ آیا نشان دهنده اینکه با رفتن پدر زمان ایستاده و منتظر آمدنش هستند؟
ساعت روی ۶:۱۶ بهنظر من چند لایه دارد؛ بله، در سطح اول دقیقاً این است که با رفتن پدر، یک لحظه تثبیت شده و زندگی خانواده بهنوعی در همان نقطه گیر کرده و در یک سطح دیگر شاید ایستادن ساعت نشاندهنده این است که انگار آنها میترسند باتری ساعت را عوض کنند، چون میترسند با به جریان افتادن زمان، واقعیت نبودن پدر را قطعی کنند. تا وقتی ساعت روی ۶:۱۶ است؛ یعنی هنوز همان روز است و هنوز امیدی هست که او برگردد و زمان را دوباره به حرکت درآورد. اگر ساعت دوباره راه بیفتد، یعنی پذیرفتهایم که آن لحظه گذشته است. درنهایت اینکه ترانووا با این نماد نشان میدهد که چگونه یک فقدان میتواند یک مکان جغرافیایی را به یک کپسول زمان تبدیل کند؛ خانه دیگر جایی برای زندگی نیست، بلکه تبدیل به موزهای شده برای نگهداری از آخرین لحظه حضور غایب. درواقع، این ساعت نشاندهنده این است که در آن خانه، غیبت از حضور واقعیتر و قدرتمندتر شده است و آنها به جای اینکه با هم زندگی کنند، با آن ساعت و آن لحظه شوم زندگی کردهاند.

چرا با اینکه سالهاست پدر رفته، آیدا او را محور زندگی خود میداند؟
آیدا خودش را با این تروما تعریف کرده است؛ او دختری است که پدرش او را ترک کرد، این تبدیل به یک برچسب هویتی میشود که در تمام تصمیمها و رابطهها حضور دارد. اگر آیدا این محور را رها کند انگار بخشی از هویت خود را از دست میدهد. برای او رها کردن فکر پدر به معنای خیانت به رنجی است که سالها با آن زندگی کرده؛ حتی وقتی آیدا در سطح آگاهانه میگوید او دیگر نیست، یک بخش عمیقتر هنوز امکان بازگشت را نگه میدارد. علاوهبراین آیدا هرگز فرصت نداشت که بر سر پدرش فریاد بزند یا از او بپرسد چرا؟ این خشم فروخورده مانند یک وزنه سنگین او را به گذشته زنجیر کرده است؛ او مدام در حال بازسازی صحنههای خیالی است تا شاید در یکی از آنها بتواند با پدرش به صلح یا جنگ نهایی برسد. ترانووا درواقع میخواهد بگوید که گاهی نبودن یک نفر، فضای بیشتری اشغال میکند تا بودن او و پدر آیدا با رفتنش، فضایی ایجاد کرد که آیدا تمام زندگیاش را صرف پر کردن آن با خیال، خشم و حسرت کرد.
برخی جملات کتاب تاملبرانگیزند و خواننده را درگیر خودش میکند مثلا «حافظه کفشهای مرغوب و صبری سرسخت دارد»، این جمله آدم را وادار میکند روی آن کمی مکث کند، این تعبیر چه چیز در خودش دارد که در رمان اینطور خودنمایی میکند؟
حافظه از گذشته راه میافتد، از سالها عبور میکند و به اکنون میرسد و صبر میکند تا بهوقتش در لحظهای غیرمنتظره، با یک بو، یک صدا، یا یک مکان خود را نشان دهد؛ چیزهایی که فکر میکنیم تمام شدهاند، ناگهان دوباره جلوی ما ظاهر میشوند. ما ممکن است بخواهیم فراموش کنیم، فاصله بگیریم یا حتی خودمان را قانع کنیم که چیزی گذشته است. آیدا ممکن است خیال کند که اگر از مسینا به رم فرار کند یا اگر سالها بگذرد از شرِ ارواح خلاص میشود اما حافظه، تو را تا انتهای دنیا تعقیب میکند مثل کسی که کفشهای خوب پوشیده و تصمیم گرفته هرطور شده به تو برسد، دیر یا زود؛ یعنی گذشته هرگز واقعاً پشت سر نمیماند؛ بلکه با صبر و استقامت راهش را پیدا میکند و دوباره وارد زندگی حال میشود.
به نظر میرسد آیدا در بزرگسالی هم در کودکی زندگی میکند، این فضای سیال کودکی و بزرگسالی یکی از ویژگیهای آیداست، این فضا چه کارکردی در قصه ایجاد کرده است ؟
کودکی آیدا یک فصل بسته نیست. چون لحظه ناپدید شدن پدر، همانجا زمان را درونی کرده و بخشی از روان او را در همان نقطه نگه داشته آیدا یک زن بالغ، متاهل و ساکن رم است اما از نظر روانی، او هربار که با مادرش صحبت میکند یا به مسینا فکر میکند، بلافاصله به قامت آن دختر نوجوان بیدفاع برمیگردد. در رابطه با همسرش هم نوعی وابستگی یا گسست عاطفی دارد که ریشه در کودکیاش دارد. او نمیتواند کاملا به نقش یک زن بالغ دربیاید، چون هنوز دختربچهای است که منتظر است پدرش برگردد و به او اجازه دهد که بزرگ شود انگار او بدون تایید یا بازگشت پدر، اجازه ندارد به مرحله بعدی زندگی برود. بازگشت او به خانه پدری، درواقع تلاشی است برای اینکه بالاخره آن سیزدهسالگی را تمام کند؛ او به مسینا نمیرود تا خانه را بفروشد؛ او میرود تا با آن دختربچه درونش ملاقات کند، دستش را بگیرد و او را از آن بنبست زمانی خارج کند.
روابطی که در این رمان میبینیم روابطههایی ساده نیستند، مثلا رابطه آیدا با مادرش طوری است که نمیتوان بهراحتی جنس آن را مشخص کرد، شکل این رابطه در رمان چطور است؟
در مورد رابطه آیدا با مادرش ما با یک احساس ساده مثل دوست داشتن یا تنفر طرف نیستیم، بلکه با یک رابطه آمیخته از محبت، خشم و نوعی سوءتفاهم طولانیمدت روبهرو هستیم. یکی از تنشهای پنهان این رابطه این است که مادر میخواهد داستان فقدان را مدیریت کند، به آن پایان دهد و زندگی را ادامه دهد اما آیدا در برابر این سادهسازی مقاومت میکند، چون تجربه او از فقدان، مبهم و بیپایان است؛ آنها مثل دو بازمانده یک کشتی شکسته هستند که به جای تسلی دادن به هم، با نگاه کردن به یکدیگر، مدام یاد فاجعه غیبت پدر میافتند. اما درباره جمله «مادر کسی است که همه چیز میخواهد و چیزی به تو میدهد که نخواستهایاش» مادر آیدا او را میراثدار اندوه کرده است. شاید اساسا آنچه آیدا نمیخواسته و مادر با بهدنیاآوردنش به او تحمیل کرده است، تحمل بار زیستن بوده چه رسد به اینکه تمام عمر خود را «فرزند غیبت سباستینو لاکوییدارا»، پدرش بداند.
یکی از ویژگیهای شخصیت اصلی این رمان مساله بچه است، این بچه نخواستن در نگاه آیدا از کجا نشات میگیرد؟
امتناع آیدا از بچهدار شدن، در واقع یکی از منطقیترین واکنشهای دفاعی او در برابر تاریخچه خانوادگیاش است؛ برای او، فرزندآوری به معنای تداوم یک چرخه معیوب و ورود به قلمروی است که در آن فقط ترس و فقدان را تجربه کرده است.
تصویرهایی که در این رمان میبینیم میان سینما و ادبیات در حرکت هستند، چقدر فضایی که ترانووا ساخته به سینما نزدیک است؟
این داستان از آن جنس آثاری است که ذاتاً سینمایی است. داستان مدام بین گذشته و حال حرکت میکند و این ساختار برای سینما کاملاً قابل تولید است؛ خانه، اشیا و فضاها در این داستان فقط پسزمینه نیستند، بلکه یک شخصیت بصری قدرتمندند و همین میتواند فیلم را از لحاظ بصری بسیار جذاب کند البته که بهتصویردرآوردن احساسات درونی آیدا و آنچه که در ذهن و حافظهی او میگذرد شاید کار سادهای نباشد.
مهمترین ویژگی شخصیتی آیدا چیست؟ او چگونه زنی است؟
آیدا زنی بسیار آگاه، حساس و عمیق است اما درعینحال در یک نقطه مرکزی از زندگیاش متوقف است و جالبتر اینکه کاملا نسبت به احساسات خودش آگاه است. آیدا تنهاست و شاید دلیل این کنارهگیری او ترسش از رهاشدن باشد؛ از سوی دیگر آیدا کنجکاو و جسور هم هست و همین ویژگیهای بهظاهر متناقض شخصیت او را پیچیده میکند. بههرحال مهمترین ویژگی شخصیتی او بیشاندیشی و درگیری وسواسگونه با گذشته و ناتوانی در گذشتن و رهاکردن است.
آیا شما هم مثل آیدا موافقید که واقعیت، حقیقت نیست و از کجا آیدا به این نتیجه رسیده است؟
زندگی در عدم قطعیت آیدا را به این نتیجه رسانده؛ او از دل یک تجربه بنیادین به این نتیجه رسیده، تجربه ناپدید شدن پدر. واقعیت بیرونی چیست؟ پدری رفته و برنگشته، اما حقیقت چیست؟ هزار روایت متناقض. شاید مرده، شاید رفته، شاید انتخاب کرده، شاید مجبور شده؛ وقتی پاسخ نهایی وجود ندارد، ذهن بهطور طبیعی شروع میکند به جدا کردن آنچه هست از آنچه ممکن است باشد و این همان جایی است که واقعیت و حقیقت از هم فاصله میگیرند.
نظر شما