به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مسعود تقیآبادی: کتاب «فلسفه و رهبران کسبوکار؛ چگونه فلسفهورزی و درک پیچیدگی انسان به مدیران کمک میکند؟» نوشتهی لیندزی داوسون با ترجمهی حمیدرضا کیانی و ویراستاری الهام شوشتریزاده و حبیب بهمنی، که در سال ۱۴۰۳ توسط نشر اطراف منتشر شده، تلاشی است میانرشتهای برای پاسخدادن به پرسشی ساده و سخت: فلسفه دقیقاً چه نسبتی با مدیریت و رهبری در دنیای واقعی سازمانها دارد؟ داوسون با تکیه بر پیشینهی بلندش در صنعت خودروسازی و تحصیلات دانشگاهی در فلسفه و اخلاق کسبوکار، مفاهیم سنگینِ فلسفی را از اتاقهای درس بیرون میکشد و به اتاقهای جلسه، فرایندهای تصمیمگیری و زندگی روزمرهی مدیران و کارمندان میبرد؛ تا نشان دهد خلاقیت، دانـش و منش اخلاقی چگونه میتوانند ستونهای اصلی رهبری در عصر انتقال محور ارزش از تولید به داده و خلاقیت باشند.
کار برای اغلب ما فقط «وظیفه» یا «منبع درآمد» نیست؛ بخشی از هویت و سبک زندگی ماست. زندگیمان با نوتیفیکیشنها، ایمیلها، داشبوردهای KPI و جلسات آنلاین ریتم میگیرد و گاهی آنقدر در این ریتم غرق میشویم که، به تعبیر ناشر، دیگر «مزهی غذا را نمیفهمیم». نوعی فرسودگی حسی و کرختی جمعی که جورج زیمل آن را پیامد بمبارانِ مداوم محرکها و اطلاعات میدانست: برای حفظ خود، حواس را خاموش میکنیم و در عوض، چکلیستها را ردیف میرویم.

کتاب «فلسفه و رهبران کسبوکار» دقیقاً در این نقطهی بحران وارد میشود؛ جایی که کار بهصورت مکانیکی اجرا میشود، اما تجربهی انسانی پشت آن کمرمق شده است. این اثر، ترجمهی فارسی کتاب A Business Leader’s Guide to Philosophy است؛ متنی که در ۲۰۲۳ توسط انتشارات اسپرینگر منتشر شده و حالا نشر اطراف نسخهی فارسی آن را با عنوانی گویا و توضیحی روشن در دسترس مدیران، رهبران، کارآفرینان و همهی کسانی قرار داده که میخواهند نسبتشان با کار و سازمان را از نو بفهمند.
نویسنده، لیندزی داوسون، کارش را از مهندسی مکانیک در مؤسسهی گوردون و ۳۴ سال مدیریت در فورد استرالیا آغاز کرده، تا سطح مدیریت خط تولید فورد فالکون بالا رفته و سپس در دانشگاه دیکن فلسفه، انسانشناسی و مطالعات دینی خوانده و دکتری فلسفه با تمرکز بر اخلاق کسبوکار گرفته است. او در کنار پژوهشهای علمی، سالها به مهندسان، در قالب برنامههای «رهبری و مدیریت هنر و علوم»، آموزش و مشاوره داده است. این ترکیبِ تجربهی صنعتی و تأمل فلسفی، به کتاب او لحنی میدهد که هم دانشگاهی است و هم کاملاً «درگیر زمین بازی مدیریت». ترجمهی فارسی کتاب را حمیدرضا کیانی، دانشآموختهی فیزیک و فلسفهی هنر، بر عهده داشته است؛ مترجمی که بهگفتهی ناشر، با بازنویسیهای مکرر، مطالعه و مشورت گسترده، متن را به نثری خوشخوان و دقیق بدل کرده است؛ نثری که از یکسو مفاهیم تخصصی فلسفی و مدیریتی را مخدوش نمیکند و از سوی دیگر، خوانندهی غیرمتخصص را خسته و پسزننده نمیشود. ویراستاری دقیق الهام شوشتریزاده و حبیب بهمنی و مقدمههای تحلیلی ناشر و مترجم، کتاب را در اکوسیستم فکری نشر اطراف در جایگاهی مشخص قرار میدهد: متنی برای پیوندزدن کار و تجربهی انسانی، فلسفه و مدیریت، عدد و زندگی.
فلسفه در اتاق مدیران؛ از ماکیاولی تا مارکس
بخش نخست کتاب، با عنوان «برخی مبانی فلسفی»، تلاش میکند نشان دهد امروزه رهبران کسبوکار بر دوش چه تاریخ فکریای ایستادهاند؛ تاریخی که اغلب از آن بیخبرند، اما هر روز با نتایجش زندگی میکنند.
داوسون در فصلهای آغازین، به سراغ ماکیاولی میرود تا، به زبان خودش، «تفاوت رهبران و پیروان» را نشان دهد. ماکیاولی برای او نه صرفاً نماد مکر و قدرتطلبی، بلکه کسی است که صورتبندی تازهای از رهبری در نسبت با قدرت، ترس، اعتماد و واقعیتهای زمینی ارائه میکند؛ صورتبندیای که هنوز هم در سازمانهای مدرن، زیر پوست نمودارهای سازمانی، حضور دارد. در ادامه، هابز و لاک وارد صحنه میشوند؛ دو متفکر کلیدی برای فهم گذار از قبیلهگرایی به فردگرایی مدرن. هابز، با تصویر انسانِ «گرگ انسان»، به ضرورت نظم و اقتدار مرکزی اشاره میکند و لاک، با تأکید بر حقوق فردی، مالکیت و رضایت، زمینهی فلسفی سرمایهداری لیبرال را فراهم میآورد. داوسون نشان میدهد چگونه این تعاریف از انسان و قدرت، بعدها در نظریههای مدیریت و مدلهای سازمانی رسوب کردهاند.
در ادامه، آدام اسمیت با مفهوم سرمایهداری لسهفر و «دست نامرئی» به میدان میآید و جان استوارت میل، با اخلاق فایدهگرایانهاش، کوششی برای افزودن مبنای اخلاقی به سرمایهداری ارائه میکند. سپس نوبت به هایک و فریدمن میرسد؛ کسانی که اقتصاد نئوکلاسیک و نئولیبرالیسم را بازتنظیم میکنند و در دفاع از بازار آزاد، نقش دولت را به حداقل میرسانند. داوسون، در این میان، مدام نگاه خوانندهی مدیر را به این نکته جلب میکند که اینها فقط نظریههای کتابخانهای نیستند؛ تصوری که از «انسان اقتصادی»، «آزادی»، «دولت» و «بازار» داریم، مستقیم بر سیاستهای منابع انسانی، طراحی انگیزهها، ساختار پاداش و فرهنگ سازمانی اثر میگذارد.
اما روایت در این نقطه متوقف نمیشود. کتاب به سراغ روسو و مارکس میرود تا نیمهی دیگر ماجرا را نشان دهد: نقد سرمایهداری و دفاع از برابری، عدالت و اجتماع. مارکس، بهخصوص در این کتاب، بهعنوان کسی معرفی میشود که «میراث فلسفی غربِ حامی سرمایهداری را نقد میکند تا به وعدهی تغییر جهان عمل کند». داوسون از همان جملهی مشهور مارکس («فیلسوفان فقط جهان را تفسیر کردهاند…») شروع میکند، اما بلافاصله پرسش بازده و خروجی را مطرح میکند: تغییر، اگر به بهبود واقعی وضعیت انسان نینجامد، چه ارزشی دارد؟ در اینجا شکاف اصلی به تصویر کشیده میشود: در یک سو، فلسفهی نئولیبرالی بازار آزاد و بیشینهسازی آزادی فردی برای خلق ثروت؛ در سوی دیگر، رویکردهایی که نقش پررنگتری برای دولت در بازتوزیع ثروت و تحقق عدالت اجتماعی قائلاند. داوسون این شکاف را نهفقط جدال دو مکتب اقتصادی، بلکه نمود «جدالی قدیمی در روان انسان» میداند: کشمکش بین منفعت شخصیِ عقلمدار و ملاحظات اخلاقی نسبت به دیگران.
نیچه و سنتهای پستمدرن هم به این جمع اضافه میشوند تا نشان دهند چگونه تردید نسبت به حقیقتهای مطلق، روایتهای بزرگ و قدرتهای مسلط، بر فضای امروز سازمانها سایه انداخته است؛ از نقد «گفتمانهای رسمی» شرکتها تا چالشهایی که جنبشهای عدالتخواه، فمینیسم و جنبشهای محیطزیستی برای کسبوکارها ایجاد میکنند. برای خوانندهی فارسیزبان، این بخش، همراه با یادداشت مترجم و ناشر، این پیام را دارد که نظریههای مدیریت، خنثی نیستند؛ هر مدل مدیریتی بر یک تصویر از انسان و جامعه تکیه دارد. اگر میخواهیم فراتر از نسخههای سطحی مدیریتی برویم، باید این لایهی فلسفی را ببینیم.
از زیمل و مرلوپونتی تا KPI؛ کار، خلاقیت و معنای زندگی
بخش دوم کتاب، «مدیریت خلاقیت… تولد رویا»، از مفصل فلسفه و تاریخ سرمایهداری عبور میکند و به قلب تجربهی معاصر کار و رهبری وارد میشود؛ جایی که متن کتاب با فضای مقدمهی مترجم و یادداشت ناشر در فارسی بهخوبی در هم میتند. ناشر، در سخن خود، از تجربهی فرسودگی حسی، خاموششدن بدن و تبدیلشدن کار به فرایندی مکانیکی میگوید؛ تجربهای که در مثالهای ملموسی مثل برنامهنویسی که «دیگر مزهی غذا را نمیفهمد» یا مدیر مالی که پشت پنجره سیگار میکشد اما چیزی در او آرام نمیشود، روایت میشود. مترجم، با ارجاع به مرلوپونتی، یادآور میشود که بدن فقط ابزار کار نیست؛ «شیوهای از بودن در جهان» است. وقتی بدن، تحت فشار تسکها و عددها، به مجریِ خاموشِ دستورها تقلیل مییابد، پیوند حیاتی میان «درگیر بودن» و «اثرگذاری» قطع میشود و کار «بیجان» میشود.
داوسون در متن اصلی، همین وضعیت را از زاویهی دیگری طرح میکند: او از سرمایهداری بهعنوان «اکوسیستمی خلاق» یاد میکند که میتواند بستر بالفعلشدن خلاقیت و معنا باشد، اما همزمان، میتواند به چرخهی «تخریب خلاق» خودویرانگر تبدیل شود. او با اشاره به شومپتر، بَتای و اقتصاد رشد بیپایان، پیش چشم خوانندهی مدیر میگذارد که چرا امروز، در دورهی انتقال محور ارزش از تولید صرفِ کالا به داده، اطلاعات و خلاقیت، نیاز به رهبرانی «استثناگرا» داریم؛ رهبرانی که بتوانند از دل تضاد فردگرایی و جمعگرایی، مدلهای تازهای از سازمان و کار را خلق کنند.
در فصلهایی مانند «خلاقیت در عمل» و «معنای زندگی برای کسبوکار شما چیست؟»، کتاب بهجای نسخهنویسی ساده، از شرایط واقعی خلاقیت حرف میزند؛ اینکه چگونه میشود کارکنانی را که زیر فشار KPI و اهداف کوتاهمدت فرسوده شدهاند، دوباره به تجربهی «حضور» و «خلقکردن» برگرداند؛ رهبر چگونه میتواند به جای مدیریت مکانیکی وظایف، معنا را در کار تزریق کند و نشان دهد که هر کارمند، حتی در کارهای تکراری، بخشی از «تولید معنا» برای مشتری و جامعه است؛ و «تمنای بهرسمیتشناختهشدن» که هگل از آن حرف میزند، در محیطهای امروز چگونه خود را نشان میدهد؛ از لایک و ریپلای تا دیدهشدن در جلسه و حسِ «بیفایده نبودن حضور در دفتر». این بخش، همزمان با بحثهای فلسفی، پرسشهایی بسیار عملی پیش پای رهبر میگذارد: چگونه تیمی خلاق بسازد که خلاقیت را نه بهعنوان یک لوکس، بلکه بهعنوان انرژی حیاتی کسبوکار درک کند و چگونه میان آزادی فردی و مسئولیت جمعی، میان میل شخصی و مأموریت سازمان، تعادل تازهای بسازد.

اطلاعات، حقیقت و تصمیمگیری؛ از داده تا دانـش
در عصر اقتصاد دادهمحور، هر مدیر و رهبر ناگزیر است با سیلاب اطلاعات روبهرو شود. بخش سوم کتاب، «تفسیر اطلاعات برای تحقق رویا»، به همین موضوع میپردازد: تفاوت میان اطلاعات و دانـش، میان داده و معنا، میان خبر و حقیقت. داوسون، با الهام از سنت فلسفهی تحلیلی و نظریهی اطلاعات، توضیح میدهد که «همهچیز اطلاعات است»؛ از آدمها و سرمایه تا مواد و فرایندها. اما این اطلاعات تا زمانی که در شبکهای از روابط انسانی، گفتوگو، تفسیر و تصمیمگیری قرار نگیرد، به دانـش و کنش تبدیل نمیشود.
او تأکید میکند که ارزش اطلاعات، فقط در آنچیزی نیست که میگوید، بلکه در آنچیزی هم هست که نمیگوید؛ در «اطلاعات مخالف»، در دادههایی که من نمیخواهم ببینم و در نتیجه دچار سوگیری تأییدی میشوم. اینجاست که فلسفه، بهصورت بسیار عینی، وارد کار مدیریت ریسک، حل مسئله و طراحی استراتژی میشود: چگونه میتوان «اطلاعات پنهان» را دید؛ همان دادههایی که در حاشیهی گزارشها، در سکوت کارکنان یا در بدنهای فرسوده پنهان شدهاند؟ چه نسبتی میان «سیاست حقیقت» در سازمان و ساختار قدرت وجود دارد؟ چرا فهمیدن «زمینه» و «متن» اطلاعات برای یک رهبر، به اندازهی تحلیل عددها حیاتی است؟ در این بخش، کتاب عملاً به مدیر نشان میدهد که چرا بدون فهم فلسفی از «حقیقت»، «دانـش» و «تفسیر»، بهترین ابزارهای تحلیلی و داشبوردهای مدیریتی هم میتوانند او را در توهم دانستن نگه دارند.
اخلاق، محیطزیست و کرامت انسانی؛ رهبری بهمثابه تمرین منش
بخش چهارم، «اخلاق و کسبوکار… اتحاد سازندگان رویا»، شاید بیش از همه برای مخاطب ایرانی آشنا باشد؛ چون در سالهای اخیر، بحثهایی نظیر مسئولیت اجتماعی، سرمایهی انسانی، محیطزیست و «معنابخشی به کار» به ادبیات رسمی سازمانها راه یافته است. اما کتاب، پشت این واژههای گِرد و خوشظاهر، به پرسشهایی جدیتر میپردازد. داوسون چهار نظریهی اخلاقی اصلی را وارد گفتوگو با مدیریت میکند: اخلاق فضیلت (با تکیه بر ارسطو و «عملکردنِ خوب در کاری که دوستش داری»)، اخلاق وظیفهمحور و اصول عدالت، فایدهگرایی، و اخلاق فمینیستی و مراقبتی. او تلاش میکند نشان دهد که رهبر، برای تصمیمگیری در دنیای پیچیدهی امروز، نیازمند ترکیبی از این رویکردهاست؛ نه میتواند فقط به «قانون» و «آییننامه»، نه فقط به «نتیجه» و «سود»، و نه فقط به «نیت خوب» اکتفا کند.
در فصل «فرهنگ کسبوکار»، اخلاق از سطح فردی به سطح ساختاری میآید: فرهنگ سازمانی چگونه میتواند اجازهی بروز منش اخلاقی را به افراد بدهد یا آن را سرکوب کند؟ چگونه میتوان فرهنگی ساخت که در آن، آدمها خود را فقط «منابع» نبینند، بلکه «عاملان اخلاقی» و «شهروندان سازمان» باشند؟ فصل «اخلاق محیطزیست» و بحث «درونیسازی هزینههای بیرونی» نیز نشان میدهد که در عصر بحران اقلیمی، رهبری بدون توجه به محیطزیست، عملاً ادامهی همان نگاه کوتاهمدت است که شومپتر و بَتای نسبت به پیامدهایش هشدار داده بودند. اینجا، فلسفهی محیطزیست، اقتصاد و اخلاق به هم میرسند تا از رهبر بخواهند تصمیمها را نه فقط بر اساس ترازنامهی امسال، که با توجه به ترازنامهی نسلهای بعدی بسنجد.
در تمام این بخش، و در جمعبندی کتاب، داوسون سه ستون اصلی رهبری را برجسته میکند: خلاقیت بهعنوان توانایی خلق چیزی نو و دیدن امکانها در دل محدودیتها؛ دانـش بهعنوان توانایی تفسیر اطلاعات، دیدن حقیقت در میان انبوه دادهها و یادگیری از نقد و تضاد؛ و منش اخلاقی بهعنوان تمرین فضیلت، تعادل میان منافع متعارض، شجاعت، خودانضباطی و احترام به کرامت انسانی. او، در همصدایی با کانت، این سه ستون را با سه پرسش بنیادین پیوند میدهد: چه میتوانم بدانم؟ چگونه باید عمل کنم؟ به چه میتوانم امید داشته باشم؟ و در نهایت، همه را به یک پرسش واحد بازمیگرداند: «انسان چیست؟»
از نگاه این کتاب، مدیریت و رهبری در نهایت چیزی جز پاسخدادن عملی به همین پرسش نیست. هر سیاست منابع انسانی، هر سیستم ارزیابی عملکرد، هر تصمیم دربارهی اخراج، استخدام، توسعهی محصول یا «چابکسازی»، در عمق خود، پاسخی است به اینکه انسان را چه میفهمیم و چه جایگاهی برای او در جهان و سازمان قائلایم. «فلسفه و رهبران کسبوکار» با قرار دادن این پرسش در مرکز توجه مدیران، تلاش میکند میان اتاقهای درس فلسفه و اتاقهای جلسهی شرکتها پلی پایدار بزند؛ پلی که اگر جدی گرفته شود، شاید بتواند هم از فرسودگی و کرختی روزمره بکاهد و هم افق تازهای برای خلاقیت، دانـش و منش اخلاقی در سازمانها بگشاید.
نظر شما