یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۰
موجب فخر ایران

نادره جلالی نوشت:‌ دکتر دادبه استادی خردمند و خدمتگزار صدیق علم و ادب بود و موجب فخر ایران که خدماتش به فرهنگ این کهن‌سرزمین فراموش‌ناشدنی است.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبناچهل روز از درگذشت اصغر دادبه،‌ استاد نام‌آشنای فلسفه و ادبیات عرفانی و ایرانی در گذشت. اصغر دادبه (زادهٔ ۱۸ اسفند ۱۳۲۵ در یزد)، استاد فلسفهٔ اسلامی و ادبیات عرفانی دانشگاه علامه طباطبایی و مدیر گروه ادبیات دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، همچنین مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی در دانشکدهٔ علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال بود. او در سال ۱۳۸۱، در دومین همایش چهره‌های ماندگار، به‌عنوان چهرهٔ ماندگار در عرصهٔ ادبیات عرفانی و فلسفهٔ اسلامی معرفی شد. دادبه در خرداد سال ۱۳۴۴، پس از اخذ دیپلم، موفق به ادامه تحصیل در دانشگاه تهران در رشتهٔ الهیات، گرایش حکمت و فلسفهٔ اسلامی شد. پس از دورهٔ کارشناسی، در شهریور ۱۳۴۸ به ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری همان رشته پرداخت و از پایان‌نامهٔ دکتری خود در خرداد ۱۳۵۹ دفاع کرد. سرانجام در فروردین سال جاری در هشتاد سالگی دار فانی را وداع گفت. دکتر نادره جلالی پژوهشگر و نویسنده حوزه تاریخ به مناسبت چهلمین روز درگذشت این استاد فقید یادداشتی نگاشته که از نظر می‌گذرد؛

،،،

موجب فخر ایران
نادره جلالی

دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

این گرد شتابنده که در دامن صحراست

گرید چه نشینی که سواران همه رفتند

داغ است دل لاله و نیلی است بر سر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

آمدن فصل بهار که با شکوفه‌های دل‌آرا زیور می‌بندد، مژده فرح و شادی می‌دهد و برای ما خشنودی و دلگرمی به ارمغان می‌آورد، این بار زیر سایه جنگ، کشتار و ویرانی، اندوه بسیار به بار آورد به‌ویژه آن‌که تنی چند از بزرگان علم و ادب و فرهنگ کشور نیز به دیار باقی شتافتند. از جمله یدالله موقن، مترجم نام‌آشنای آثار فلسفی، جلال دوستخواه، ایران‌شناس، شاهنامه‌پژوه و مترجم معاصر و دکتر اصغر دادبه، استاد گرانقدر، نیک‌مردِ ایران‌دوست که در ششم فروردین‌ماه، بی‌تکلف رخت از جهان بربست و غریبانه تا آرامگاه ابدی‌اش بدرقه شد، با این احساس که رفتنش از جهتی، رهایی‌اش نیز بود. اما رفتن او، ‌تنها غمی در دل دوستان ننهاد، بلکه ضایعه‌ای برای جامعه علمی کشور بود. زیرا «فرق دارد ماتمی با ماتمی»، چرا که آدمیان در تولد و مرگ همه یکسانند و تنها نحوه زندگی و حاصل عمرشان با یکدیگر متفاوت است و به یقین و بی‌ هیچ مداهنه‌ای، دکتر دادبه زندگی پرباری داشت و یکی از مفاخر سرافراز علمی و فرهنگی و چهره‌های ماندگار ایران بود.

او چنان‌که می‌گفت در هیچ دوره‌ای از زندگی‌اش نازپرورده تنعم نبود، بعد از مهاجرت خانواده به تهران و مواجه با مشکلات، ناگزیر مدتی در شرکت‌های «چیت ری» و «روغن نباتی قو» به کار پرداخت و نتوانست در دبیرستان‌های روزانه تحصیل کند. اما به هر ترتیب تحصیل را ادامه داد و دیپلم گرفت. با ورود به دانشکده الهیات و درک محضر استادان بزرگی چون: بدیع‌الزمان فروزانفر، حمیدی شیرازی، مهدوی دامغانی، ابوالحسن جلیلی، امیرحسین آریانپور، جواد مصلح، امیرحسن یزدگردی، فتح‌الله مجتبایی، ملکشاهی و ... الگو قرار دادن آن‌ها در زندگی راه خود را انتخاب کرد، او از روزگار دانش‌آموزی دوست داشت معلم شود. از این‌رو، با عشق و علاقه حرفه معلمی را از دوران دانشجویی( یعنی سال دوم دوره لیسانس) پیشه کرد و تا پایان عمر هم معلمی عاشق و دلسوز باقی ماند و طی سال‌های متمادی تدریس در دانشگاه، با فروتنی عالمانه به انتقال آموخته‌های خود به شاگردانش پرداخت. او استادی خوش‌بیان و متین بود که از سر صدق و صفا و محبت سخن می‌گفت، بنابر این گفتارش بر شاگردانش تأثیرگذار بود.

مرد اندیشه هر چه پیرش به

موی داننده رنگ شیرش به

دادبه معلمین را به دو گروه تقسیم می‌کرد: «اکثریت کاسب که چون کار دیگری نتوانسته‌اند بکنند، به معلمی رانده شده‌اند و چون از اهمیت آن بی‌خبرند، لاجرم کاسبانه با متاع فرهنگ به کسب می‌پردازند. گروه دیگر، اقلیت عاشق که با همه قابلیت‌ها و توانایی‌هایشان معلمی را بر می‌گزینند و جز معلمی به کاری نمی‌پردازند و بار سنگین مسئولیت آن را به دوش جان می‌کشند و محرومیت‌های آن را هم عاشقانه تحمل می‌کنند و همنوا با استاد سخن سعدی احساس خود را نسبت به معشوق چنین ابراز می‌دارند:

عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت

همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی»

موجب فخر ایران

به راستی او خود مصداق عینی گروه اقلیت عاشق بود و در زمره سرآمدان روزگار خود در کار تعلیم و تربیت تا آنجا که استاد دکتر مجتبایی می‌گوید: «من ۸۰ سال معلمی کرده‌ام و کمتر دیده‌ام کسی در امر معلمی و از نظر شیوه تدریس و حسن رفتار به پای دکتر دادبه برسد».

دادبه از آنجا که معلمی را کاری سترگ و خطیر می‌دانست، همواره از استادان خود و چه آنان که استاد او نبودند ولی از دانش فراوان بهره‌مند بودند، با احترام و تجلیل و عظمت یاد می‌کرد. ارادت تام و تمام به استادش دکتر امیرحسن یزدگردی داشت و از ایشان به عنوان فردی که در زندگی‌اش بسیار تأثیرگذار بوده، یاد می‌کرد و خود را از مریدان او می‌خواند؛ از دانش و بینش‌اش سخن‌ها می‌گفت. همچنین اعتقاد داشت دکتر حمیدی شیرازی شاعر بزرگی بوده اما هنوز مرتبه او در شاعری به درستی درک نشده است.[1]

دادبه در مقام استادی، هرگز از آموختن باز نایستاد، تسلط بر فلسفه باعث شد تا بسیاری از مطالب عقلی مندرج در کتاب‌های ادبی از نظرش پوشیده نماند. نکته‌یابی، باریک‌بینی و دقت نظرش در کنار برخورد مؤدبانه و دوستانه‌اش موجب می‌شد تا اهل علم برای او احترام خاصی قائل شوند، دل به آن دانای فرزانه سپارند و به قول بهار:

هر چه پرسیدم از آن دوست مرا جواب داد

چه به از لذت هم‌صحبتی دانایی؟

و از سخنانش لذتی وافر ببرند.

مستی گفتار تو وقت خطاب

آن کند که ناید از صد خُم شراب

(مولانا)

استاد آشنایی با زبان و ادبیات فارسی را مدیون پدربزرگش «اُسعلی» می‌دانست که اشعار بسیار به ویژه از سعدی و حافظ در حافظه داشت و در کودکی برای او شعر می‌‎خواند و او را به آموزش و تلقین شعر ترغیب می‌کرد. کتاب‌خوانی و کتاب‌دوستی و علاقه و مطالعه در زمینه شعر و ادب را که بعدها نیز با وجود تحصیل در رشته فلسفه همچنان ادامه یافت، بر پایه همان مشاعره‌های پدربزرگ استوار می‌دانست. او اگرچه فلسفه خواند ولی در ذهن او فلسفه و ادبیات به آشتی رسید و در پرتو این آشتی، از آنجا که هم متکلم‌ بود و هم تسلط بالایی به دانش عرفان و فلسفه داشت، تحقیقات ادبی را همواره با نگاهی فلسفی انجام می‌داد. سال‌ها با حافظ و سعدی محشور بود و حافظ شناسی برجسته که حافظ را زیبا تفسیر می‌کرد و مکتب عرفان عشق حافظ را در واقع مکتبی روشنفکرانه و مربوط به دوره زندگانی حافظ عنوان می‌نمود و او را روشنفکری که خود را آماده رویارویی با مدافعان خرافه‌پرستی کرده توصیف ‌می‌کرد و ‌می‌گفت: «عظمت سخن حافظ در این است که از یک سو در شعرش، بخشی از متدولوژی مکتب خودش را بیان می‌کند و از سوی دیگر با تحجر در می‌ستیزد».

دادبه سخن‌گویی فصیح و پیرو راستین حقیقت بود و در بیشتر جلسات، سخنان خود را با عبارت «به نام خداوند حق و حقیقت» شروع می‌کرد و برای سخن به دیوان حافظ تفأل می‌زد و بر اساس آن به ایراد سخن می‌پرداخت. چاشنی سخنانش اشعار شاعران و اصطلاحات زنده عامیانه بود. بلاغت و ظرافتش در طنز شنونده را به طرب می‌آورد:

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سماع زهره به رقص آورد مسیحا را .

همچنین به مدد حافظه پروسعت و قدرت خود و هم‌نشینی با مفاخر علمی و فرهنگی، ادبا، علما، دانشگاهیان، ایران‌شناسان خاطرات زیادی در ذهن داشت و نقل می‌کرد. سفرهای علمی و شرکت در همایش‌های بین‌المللی سبب آشنایی او را با شرق‌شناسان فراهم آورده بود. با بعضی از آنها دوستی نیز داشت از جمله پروفسور صفر عبدالله عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

دادبه مردی سخت ایران‌دوست بود، در وطن‌خواهی او اندک شائبه‌ای نبود و همواره سربلندی این مرزو بوم را می‌خواست. حمیتی والا و گسترده در حفظ هویت ایران و ایرانی داشت. در این راستا بر انسجام و پیوستگی اقوام محتلف ایرانی و وحدت آنان در عین گونه‌گونی و کثرت تأکید می‌کرد. معتقد بود شاهنامه الهام‌بخش میهن‌پرستی، رادمردی و فضیلت‌پروری است و فردوسی نماد سجایا و صفاتی است که هر ایرانی پاکدل باید از آن پیروی کند.

علاقه و اهتمام او به زبان فارسی حیرت‌انگیز بود و با تمام توش و توان در برابر هر پدیده‌ای که زبان فارسی را تهدید می‌کرد، با قوت و استحکام دفاع می‌کرد. معتقد بود «اگر غیرتی به خرج ندهیم زبان و ادبیاتمان را مانند خانه‌هایمان کلنگی می‌شمارند و حکم کذایی کلنگی شدن را بر آن جاری می‌سازند». تعلیم زبان فارسی را مقدم و مهم‌تر از همه دروس می‌دانست و مشوق جوانان در سیر و سیاحت در گلزار ادب فارسی یعنی دیوان شاعران بزرگ چون فردوسی، سعدی، حافظ و .... بود. او آگاهی نداشتن از تاریخ و ادب و هنر کشور را موجب کاهش دلدادگی به میهن می‌دانست، زیرا این موضوع نسبت به مصالح و منافع ملی بی‌تفاوتی ایجاد می‌کند و نتیجه آن غربزرگی و گرایش به مهاجرت و فرار مغزها و بیگانه‌پرستی و کوتاه‌دستی در خدمتگزاری به وطن است. پس در سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش از ایرانیت و زبان پارسی به شدت دفاع می‌کرد و علیه ایده «جهان‌وطنی» سخن می‌گفت. مهم‌ترین رمز بقای هویت ایرانیان را طی هزارسال، به رغم هجوم‌های مکرر و سهمناک اقوام بیگانه، زبان فارسی می‌دانست و می‌گفت: «اگر من از زبان و ادب فارسی سخن می‌گویم معنی‌اش آن نیست که زبان‌های دیگر را ارج نمی‌نهم، چرا که زبان فارسی هویت ملی ماست. هویت ملی، مانند هیولی ارسطویی امری مهم است. چه چیزی به این ماده مبهم، تشخص می‌دهد؟ صورت! به همین ترتیب، زبان ملی به هویت ملی تشخص و تعین می‌دهد. چون این زبان را ما یک شبه نساخته‌ایم. زبان فارسی هزاران سال پیشینه دارد و این همه فرهنگ و ادب در قالب این زبان پدید آمده و یکی از پرمایه‌ترین زبان‌های جهان است. بسیاری چیزها که در متون فلسفی نمی‌یابیم، در ادب ما وجود دارند. همچنین شعر فارسی نیز بیانگر تمامی دانش و حکمت ماست».

او پاسداشت زبان فارسی این میراث ارجمند را وظیفه ایرانیان برمی‌شمرد که به اخلاف خود بسپارند و بکوشند خللی به آن راه نیابد، زیرا معتقد بود که «دست‌هایی در کار است» تا به آن آسیب برسانند. همچنین از بزرگان و نامداران از فرهنگ ایران چون: محمد قزوینی، علی‌اکبر دهخدا، جلال همایی، مجتبی مینوی و ... یاد می‌کرد که نهال پربار وادی فرهنگ و ادب و زبان فارسی به آنان وامدار است. او از ایران فرهنگی می‌گفت و اینکه چرا باید ایران را دوست داشت؟ همنوا با محمدعلی فروغی بود که «هیچ‌گاه تندباد حوادث که بر ایران و مردم ایران هجوم آورده، چراغ معرفت را در این مرزوبوم و آتش شور و ذوق را در دل ایرانیان خاموش نکرده است».[2]

دادبه استادی منصف، حق‌گو و حق‌ستا، طالب حقیقت و دوستدار خرد و معرفت بود و بر سر اصولی که اعتقاد داشت ایستادگی می‌کرد. اعتقاد داشت انسان‌هایی که بسیار می‌دانند فراوان‌اند، اما آن‌هایی که به باورمندی دست یافته‌اند انگشت‌شمار؛ ازین‌روست که تا منافع‌شان به خطر می‌افتد، معامله می‌کنند. در این راستا از آزادگی دکتر محمدرضا راشد محصل یاد می‌کرد: که چگونه تمام سختی‌ها و دشواری‌ها را پذیرفت و تن به معامله باورهای خویش نداد:

لایق به هر سری نبود تاج افتخار

آزادگی به سرو سرافراز می‌دهند

ما را رسد مدیحه «راشد» که وصف گل

با بلبلان قافیه‌پرداز می‌دهند

در زمانه‌ای که زمانه سودا و سود است، دادبه به تبلیغ و ترویج آثار خود هیچ ابرام و اصراری نداشت. به اعتقاد او «آثار اصلی یک معلم، تعلیم‌دیدگان و تربیت‌شدگان او هستند که هریک خود به‌گونه‌ای تعلیم می‌دهند و تربیت می‌کنند و بر آثار معلمان خود می‌افزایند. از این‌رو، داوری دانش‌آموزان و دانشجویان خویش را تعیین‌کننده ارزش اثر یا آثاری می‌دانست که خود در مقام یک معلم خلق کرده است».[3]

هرگز برای گرفتن پست و مقام و جاه نکوشید، تملق نگفت و آزاده بود و رنگ زور و زر را نمی‌پذیرفت و نمی‌خرید و بنده درم نبود. چرا که به گفته عنصری: «دانش و آزادگی و دین و مروت این همه را بنده درم نتوان کرد» یا به قول سعدی:

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری؟

جواب داد که آزادگان تهی‌دستند

از این‌رو هیچ‌گاه جز عضویت در شوراهای علمی و سمت استادی، مقام و منصبی نداشت. سال‌ها (1378ـ1405) عضو شورای عالی دائره‌المعارف بزرگ اسلامی و مدیر بخش گروه ادبیات بود. مقالات متعددی در آنجا نوشت که نشان از فضل و وسعت اطلاعات او دارند.

مدتی نیز عضو هیئت مدیره و شورای علمی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی (1396ـ1401) بود و انجمن طی این سال‌ها، افزون بر مشاوره‌ها و رهنمودهای عالمانه و مؤثر ایشان در راستای پیشبرد اهداف خود، در بسیاری از مراسم بزرگداشت مفاخر به‌ویژه دو شاعر نامدار ایرانی یعنی سعدی و حافظ همواره به عنوان سخنران از وجود آن استاد فرزانه بهره می‌برد. همچنین مراسم بزرگداشتی در سال 1401 به پاس سال‌ها خدمات علمی و فرهنگی او برپا کرد و دوستان و همکاران گران‌مایه‌اش: فتح‌الله مجتبایی سیروس شمیسا، نصرالله پورجوادی، محمودرضا اسفندیار و ... درباره او به ایراد سخن پرداختند.

دکتر دادبه محققی کوشا، ژرف‌اندیش، هم‌نشین کتاب و از جمله شخصیت‌هایی بود که از یک سو، به فرهنگ و ادب فارسی و از سوی دیگر، به فلسفه اشراف داشت. در کارهای علمی امانت‌دار بود، آن هم در روزگاری که برخی از نویسندگان ـ بخصوص نسل جوان ـ مطالب دیگران را به نام خود چاپ می‌کنند. یا کارهای فراموش‌شده نسل پیش را با افزودن مقدمه‌ای ناچیز عیناً به نام تصحیح و تحقیق و گردآوری نشر می‌دهند.

سرانجام استادی خردمند و خدمتگزار صدیق علم و ادب بود و موجب فخر ایران که خدماتش به فرهنگ این کهن‌سرزمین فراموش‌ناشدنی است.

بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی

در سینه‌های مردم دانا مزار ماست

(مولانا)


[1] . زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر اصغر دادبه، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1401، ص23

[2] . فروغی، محمدعلی،«ایران را چرا باید دوست داشت»، روزنامه اطلاعات،22 مهر 1350،ص 60

[3]. زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر اصغر دادبه، ص32

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها