سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، شهاب دارابیان، شاعر و فعال رسانهای: این یادداشت را برای اهالی فرهنگ و هنر نوشتهام؛ خطاب به آنهایی که جهان را نه با مرز، که با کلمه، صدا و تصویر فهمیدهاند:
بعضی صداهایی که این روزها میشنویم، صدای انفجار نیست؛ صدای ترک برداشتنِ چیزهایی است که سالها با صبر، عشق و رنج، لایهلایه ساخته شده است. این روزها، اگر دقیق گوش کنیم، میان صدای بمبها، میان خبرها و تصویرها، میشود صدای افتادن کتابها را هم شنید... صدای بسته شدن ناگهانی یک پیانو، صدای خاموش شدن یک صحنه، صدای قطع شدن جملهای که هنوز تمام نشده بود...
از نهم اسفندماه ۱۴۰۴، ایران فقط زیر آتش نیست؛ زیرِ «فراموشی» هم هست و دردش اینجاست که جهان، انگار دارد به این صحنه عادت میکند و ترسناکتر اینکه نشانههایی از این عادت، در خودِ ما هم دیده میشود؛ در همان «ما»یی که روزی ایران برایش یک حس مشترک بود؛ نه سهمی برای تصاحب، نه چیزی برای حذف دیگری، بلکه جایی برای ایستادن کنار هم. اگر میخواهیم ایران هنوز معنا داشته باشد، در همین «باهم بودن» است.
شاید جهان امروز به کشته شدن کودکان، دانشآموزان، زنان و مردمعادی خو گرفته باشد؛ شاید این سکوت، دیگر برای بسیاری عادی شده باشد؛ اما حتی اگر جان انسانها در این معادلات نادیده گرفته شود، چگونه میتوان در برابر فرو ریختن زیستبوم فرهنگی و هنری بشر سکوت کرد؟
یادمان نرود، ایران، فقط یک جغرافیا نیست. ایران، حافظه است. صداست. روایت است. و امروز، این حافظه دارد زیر آوار میرود. در روزهای اخیر، کتابفروشیها، واحدهای نشر، چاپخانهها، کتابخانههای عمومی، سالنهای سینما و تئاتر، آموزشگاههای موسیقی، گالریهای هنری و مکانهای تاریخی و فرهنگی از سوی دشمن هدف قرار گرفتهاند. هرکدام از اینها، فقط یک «مکان» نبودند؛ هرکدام، بخشی از «ما» بودند.
بگذارید صریح بگویم؛ نه از موضع قضاوت، بلکه از سر درد: من نمیتوانم باور کنم کسی که سالها کلمات را کنار هم چیده، جمله ساخته، معنا خلق کرده، جهان را روایت کرده، امروز بتواند در برابر سوختن همین کلمات سکوت کند. با هر دیدگاه، با هر عقیده، با هر فاصلهای که از هم داریم، ایران، متعلق به همه ماست. و آنچه امروز دارد نابود میشود، چیزی نیست که بتوان گفت: «به من ربطی ندارد.»

حتی اگر ایرانی هم نباشیم، باز هم نباید سکوت کنیم. چون فرهنگ و هنر، مرز ندارد. اگر داشت، ما هرگز زبان هم را نمیفهمیدیم.
وقتی یک آموزشگاه موسیقی در تهران هدف قرار میگیرد، فقط دیوارها فرو نمیریزند؛ نتهایی که هنوز اجرا و صداهایی که هنوز شنیده نشدهاند، زیر آوار دفن میشوند. در آن لحظه، این فقط یک مکان در خیابانهای ایران نیست که نابود میشود؛ این نغمههای بتهوونِ آلمانی و موتسارتِ اتریشی است که در سکوتی تحمیلشده، خاموش میشود.
وقتی یک کتابفروشی در تبریز موشک میخورد، این فقط تبریز نیست که میلرزد؛ در همان لحظه، در همان نقطه، سروانتسِ اسپانیایی، میان قفسههایی که دیگر نیستند، زیر آوار میماند؛ صدای ویکتور هوگوی فرانسوی از لابهلای دود قطع میشود، و ارنست همینگویِ آمریکایی که کلمه تنها اسحلهاش بود، تفنگ را زمین میگذارد و تسلیم میشود. در همان شعلهها، اندوه محمود درویشِ فلسطینی دفن میشود و حتی تأملات یووال نوح هراریِ یهودی ناتمام میماند؛ اینها نشانههایی هستند که میخواهند به ما بگویند که زیر این بمباران، فقط یک شهر یا یک کشور نیست که آسیب میبیند؛ همه این صداها، همه این اندیشهها، در کنار اندیشه و اشعار حافظ و سعدی و مولانا، در کنار تمام آنچه بشر با کلمه ساخته، زیر یک آسمان در حال سوختناند. اینجا، دیگر مرزی در کار نیست! اینجا، خودِ «اندیشه» است که زیر آوار میماند.
اینها «واقعیت» است. واقعیتِ اینکه فرهنگ و هنر، مرز ندارد و به همین دلیل است که هر موشکی که به یک مرکز فرهنگی اصابت میکند، در حقیقت، به قلب مشترک همه ما اصابت میکند.
من این را نه برای محکوم کردن، بلکه برای یادآوری مینویسم: اگر ما، اهالی فرهنگ و هنر، در چنین لحظهای سکوت کنیم، چه کسی باید حرف بزند؟
اگر کلمه را کنار بگذاریم، با چه چیزی میخواهیم جهان را آرام نگه داریم؟
پس در این لحظه، هر چیزی که بین ما و سخن گفتن از ایران، فاصله انداخته را کنار بگذار...
از ایران بگو، حتی اگر با آن قهر کردهای؛ از ایران بگو، حتی اگر فکر میکنی سهمت از آن کم بوده؛ از ایران بگو، چون این سکوت، این قهرِ کلمات، قبل از هرچیز خودِ ما را خالی میکند؛ از ایران بگو، چون بعید است چیزی دردناکتر از این باشد که جهان، با همه فاصلهاش، درباره ایران حرف بزند، اما ما که زبانش را بلدیم، که با کلمه به کلمه آن زندگی کردهایم، سکوت را انتخاب کنیم.
از ایران بگو، چون اگر ما نگوییم، دیگران خواهند گفت، بیآنکه ما را، درد ما را، و حقیقت این سرزمین را بشناسند؛ از ایران بگو، چون کلمه هنوز زنده است؛ چون هنوز میشود نوشت؛ چون هنوز میشود ایستاد؛ نه با اسلحه که کار ما نیست، که با کلمه و جمله.
از ایران بگو... چون اگر امروز درباره سوختن کتاب و کتابفروشی سکوت کنیم، فردا دیگر کلمهای نخواهد ماند که با آن چیزی را روایت کنیم.
پس، از ایران بگو ...
نظرات