سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): این مقاله، نوشته جری کیمبر، بهنقل از Reaktion Books، به سراغ میراث ادبی کاترین منسفیلد میرود؛ نویسندهای که با وجود عمر کوتاه و آثار نسبتاً کمحجم، جایگاهی ماندگار در تاریخ ادبیات قرن بیستم دارد.
نخستین مواجهه: کنجکاوی آمیخته به تردید
تابستان ۱۹۱۶، گارسینگتن مانر خانهٔ فیلیپ و لیدی اوتولاین مورل در نزدیکی آکسفورد پاتوق جمعی از نویسندگان و هنرمندان بود. در یکی از همین آخرهفتههای شلوغ، لیتن استریچی در نامهای به ویرجینیا وولف از زنی نام میبرد که چند داستان «درخشان» نوشته، شخصیتی سرگرمکننده و مرموز دارد، اما چهرهاش سرد و نازیباست: کاترین منسفیلد.
این توصیف دوپهلو، نخستین ورود منسفیلد به محافل جدی بلومزبری بود؛ ورودی نهچندان دلگرمکننده. بااینحال، استریچی شاید ناخواسته به دقت به جوهرهٔ شخصیت او اشاره کرده بود: هوش تیز، میل به نقشبازیکردن و توانایی جذب دیگران، حتی وقتی تصویر اولیه خوشایند نیست.
شام معروف و داوری بیرحمانه ویرجینیا وولف
یک سال بعد، منسفیلد مهمان شام ویرجینیا و لئونارد وولف در ریچموند شد. وولف که تازه شروع به نوشتن دفتر خاطرات کرده بود، برداشتش را با صراحتی شوکآور ثبت کرد: بویی ناخوشایند، ظاهری عامیانه و حضوری که در نگاه اول دلپسند نبود. تشبیه مشهور او «گربهٔ سیوتی که به روسپیگری خیابانی افتاده» سالها بعد به یکی از نقلقولهای پرحاشیهٔ تاریخ ادبیات بدل شد.
واقعیت سادهتر بود: منسفیلد به عطری فرانسوی به نام Genêt Fleurie (جاروی گلداده) علاقه داشت، و در فضای سختگیر و بهشدت پالودهٔ بلومزبری، همین کافی بود تا تعادل بویایی و شاید روانی وولف برهم بخورد. این داوری تند، اما، مانع از آن نشد که وولف بهتدریج به هوش و رازآلودگی منسفیلد اذعان کند.
زنی جلوتر از زمانه
منسفیلد نهفقط در نوشتن، که در سبک زندگی نیز پیشرو بود: دامنهای کوتاه، لباسهای رنگارنگ، جورابهای قرمز و موی کوتاه «باب» در زمانی که هنوز برای بسیاری از زنان نامتعارف محسوب میشد. جسارت ظاهری او بازتابی از ذهنی بود که از قواعد جاافتاده سر باز میزد.
اما آنچه او را فراتر از یک چهرهٔ جنجالی قرار میداد، استعداد خارقالعادهاش در داستانگویی بود؛ استعدادی که از نوجوانی شکل گرفته و بهسرعت پخته شده بود.
داستان کوتاه، نه حاشیه که میدان اصلی
کاترین منسفیلد نویسندهای نادر است: نویسندهای که تقریباً بهطور کامل با داستان کوتاه تعریف میشود. در دورهای که رمان قالب مسلط بود، او ایجاز و فشردگی داستان کوتاه را به فرصتی برای نوآوری بدل کرد. سادگی ظاهری داستانهایش باعث شد برخی منتقدان آنها را «سطحی» یا حتی کودکانه تصور کنند، درحالیکه مضمونها مرگ، جنگ، روابط زناشویی، سرکوب جنسی و نابرابری عمیقاً بزرگسالانهاند.
همین سوءبرداشت، همراه با نگاه تحقیرآمیز به داستان کوتاه، سالها جایگاه او را کمرنگتر از شایستگیاش نشان داد. بااینحال، منتقدانی چون پیتر چایلدز او را «مهمترین نویسندهٔ مدرنیستی دانستهاند که فقط داستان کوتاه نوشته است».
تکنیک: روایت مثل دوربین
منسفیلد شیفتهٔ سینما بود؛ رسانهای نوظهور که زبان رواییاش بر داستانهای او اثر گذاشت. بسیاری از داستانهایش کیفیتی بصری دارند: روایت مثل دوربینی متحرک پیش میرود، مکث میکند و ناگهان روی جزئیاتی ظاهراً ساده زوم میکند.
آغاز معروف «جشن باغ» «و بعد از همهٔ اینها، هوا ایدهآل بود» خواننده را بیدرنگ به میانهٔ رویدادی نادیده پرتاب میکند. این شروعهای ناگهانی، همراه با ساختار اپیزودیک برخی داستانها و استفادهٔ استادانه از گفتار غیرمستقیم آزاد، به امضای روایی منسفیلد بدل شدند؛ روشی که خود او آن را «ابداع شخصی» میدانست.
لحظه شعلهور
یکی دیگر از شگردهای کلیدی منسفیلد، لحظههای اشراقی یا آنچه خودش «لحظهٔ شعلهور» مینامید، است: آن دمهای کوتاه و درخشان که آگاهی شخصیت ناگهان گشوده میشود. این لحظات، نه آرامشبخش که اغلب ناآرامکنندهاند؛ سرمستیای که پرده از حقیقتی تلخ یا پیچیده برمیدارد.
برای منسفیلد، همین لحظهها دلیل نوشتن و حتی زیستن بودند؛ ثبت برقهای کوتاه معنا در دل زندگی روزمره.
میراثِ زنی که فقط مینوشت
دوستان و منتقدانش دربارهٔ شخصیت او اختلافنظر داشتند، اما در یک نکته همداستان بودند: منسفیلد فوقالعاده سرگرمکننده، تیزهوش و بیپروا بود. آنچه زندگیاش را با همهٔ افراطها و خطاها به هم پیوند میداد، نوشتن بود. نه شهرت، نه محافل ادبی، نه حتی روابط عاشقانه؛ نوشتن محور همهچیز بود.
همین تعهد بیامان است که جایگاه کاترین منسفیلد را، فراتر از حاشیهها و دشمنیها، بهعنوان یکی از بزرگترین استادان داستان کوتاه قرن بیستم تثبیت میکند.
نظر شما