به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ الهام عبادتی: آنارشیسم معمولاً با بدفهمیهایی قدیمی معرفی میشود: بینظمی، نفی هر قاعده، یا رؤیایی خام برای جامعهای ناممکن. اما آنچه در سنت آنارشیستی جریان دارد، نه انکار نظم بلکه بازاندیشی بنیادین دربارهی «چه کسی» و «چگونه» باید نظم اجتماعی را شکل دهد. «دانشنامه آنارشیسم» تلاشی است برای بازخوانی این سنت فکری و عملی در تمام تکثرش؛ از مبارزات کارگری قرن نوزدهم تا فمینیسم، اکولوژی، آموزش، اخلاق و سیاست رادیکال معاصر.
هومن کاسبی، مترجم این دانشنامه، در این گفتوگو میکوشد آنارشیسم را نه بهعنوان یک ایدئولوژی بسته، بلکه بهمثابه جعبهابزاری از مفاهیم، تجربهها و امکانها توضیح دهد؛ سنتی که با نفی اقتدار، نمایندگی و سلطه، بر خودسازماندهی، آزادی، برابری و آفرینش مناسباتی انسانیتر تأکید دارد. این گفتوگو تلاشی است برای عبور از کلیشهها و نزدیکشدن به آنارشیسم بهعنوان پروژهای زنده، ناتمام و ریشهدار در تجربهی زیستهی انسانها؛ پروژهای برای تصور و ساختن جهانی دیگر.
آنارشیسم بهعنوان یکی از قدیمیترین فلسفههای سیاسی، گستره وسیعی از مفاهیم و آموزهها را در بردارد و این کتاب نیز با توجه بهعنوان «دانشنامه» تلاش میکند به همه این زوایا و ابعاد درباره آنارشیسم سرک بکشد. اما در آغاز گفتگو برای آشنایی دقیقتر مخاطبان درباره مفهوم آنارشیسم توضیحی ارائه دهید؟
شاید بتوان صحبت را از اینجا شروع کرد که آنارشیسم به این عنوان در مقام یک فلسفهی سیاسی از دل بحثها و فعالیتهای سازمانی بیرون آمد که با نام انجمن بینالمللی کارگران یا بینالملل اول شناخته میشود و به همت گروهی از اتحادیهها و تعاونیهای کارگری تأسیس شده بود. این سازمان در نهایت به انشعاب بین طرفداران کمونیسم دولتی یا اقتدارگرا و آنارشیسم منجر شد که باکونین یکی از نمایندههای برجستهی آن محسوب میشود. باکونین بهصراحت در نوشتههای خود آنارشیسم را اینگونه توصیف میکند که ما سوسیالیستهای انقلابی به دنبال رهایی کارگران، استثمارشدگان و ستمدیدگان علیه دولت سرمایهداری و علیه استثمارگران، علیه هرگونه ارباب و هرگونه اصل سلطه و اقتدار هستیم و بهجای آن برقراری جامعهای بر مبنای عدالت انسانی، مناسبات غیرسلسلهمراتبی و خودسازماندهی مردم. اینکه مردم باید و میتوانند امورشان را بهدست خودشان بدون دخالت سلطه و قدرت تحمیلی، آزادانه مدیریت کنند. به این معنا، او خودش را آنارشیست مینامد، نامی که ابتدا پرودون در نوشتههایش برای توصیف خود از آن استفاده کرده بود. یعنی اگر خواهان برابری و آزادی هستیم، پس هیچکس حق اقتدار بر کسی یا حق تصمیمگیری بهجای کس دیگری را ندارد و فرماندهی و فرمانبرداری به هر شکل آن، خواسته یا ناخواسته، استمرار بردگی است. حال، اگر دامنهی صحبت را از این مقطع خاص فراتر ببریم و به خود مفهوم آنارشی بپردازیم که در لغت به معنای ضدیت با اقتدار یا اصل حاکم است و در مراحل تاریخی گوناگون، در مکانهای گوناگون و به اشکال متنوعی در سنتهای جمعی و اشتراکی حضور داشته، با نگاهی گستردهتر میتوان گفت که آنارشیسم اساساً دعوتی است به بازپسگیری کنترل بر زندگی خویش از چنگ صاحبان زور و سرمایه و دعوت به آفرینش مناسبات غیرکاپیتالیستی، غیردولتی و غیرپدرسالارانه؛ به تعبیر معاون فرمانده مارکوس از رهبران جنبش زاپاتیستا در چیاپاس، آفرینش جهانی دیگر، جهانی که در آن جهانهای بسیار بگنجند.

آنارشیسم مکاتب فرعی مانند فردگرایی، کلکتیویسم، کمونیسم و سندیکالیسم دارد. اکنون هم برداشتهایی از آنارشیسم در دوره مدرن مانند آنارشیسم سبز، پساآنارشیسم و آنارکوفمینیسم پدید آمده و این دانشنامه تلاش میکند به همه این مباحث بپردازد. با توجه به مقالات متنوع کتاب، آیا مخاطب میتواند در نهایت انسجامی میان این مقالات برداشت کند؟
البته در ابتدا لازم است صحبت شما را تصحیح کنم. آنارکوفمینیسم چیز چندان جدیدی نیست و تاریخ آن کمابیش به دوران اولیهی آنارشیسم کلاسیک در اواخر قرن نوزده برمیگردد. اما در پاسخ باید گفت که آنارشیسم اصولاً ایدئولوژیای یکپارچه و واحد با مجموعهای از جزمیات یا اصول آموزهای نیست که باید به آنها پایبند بود و متفکری برای مثال در کنج خلوت خود آنها را تدوین کرده باشد. آنارشیسم در درجهی اول صورتبندیهای گوناگون عملی و نظری برآمده از تجربهی مبارزه و زیست کسانی است که میخواهند برای جامعهای عادلانهتر، یا حتی به بیان سادهتر رهانیدن خود از بند بردگی تلاش کنند. نحلههای گوناگون آن مانند آنارکوسندیکالیسم یا کلکتیویسم که در آثار متفکرانی پرورانده شدند که خود مستقیماً در بطن مبارزات و فعالیت سیاسی درگیر بودند، تلاشهایی بودند برای کشف بهترین شکل مبارزه و بهترین شیوهی سازماندهی در شرایط تاریخی مشخص برای اِعمال آزادی و برابری؛ و همهی جدالها در میان مکاتب مختلف نیز حول همین مسئله میگردند. به قول مالاتستا که میگفت من کمونیست هستم؛ اما به شرطی که آن را به یک کیش اجباری تبدیل نکنیم و هر گروه و جماعتی آزاد است با شیوهی مدنظرش که گمان میبرد بهتر است، برای سازماندادن به حیات اجتماعی و اقتصادی مشغول آزمونوخطا شود. این کتاب نیز با چنین نیتی گردآوری شده است تا صداهای مختلف از مکاتب مختلف و حتی قرون و قارههای مختلف را به گوش مخاطب برساند بهجای اینکه تکصدایی یا نام پدر بنیانگذاری بر حیات سیاسی غنی مردان و زنان تحمیل شود. آن را میتوان جعبهابزاری دانست از ایدهها و مفاهیم. نویسندگانی از دیدگاههای مختلف به موضوعات مختلف از هنر و علم گرفته تا محیطزیست و حیوانات یا به رخدادهای مختلف تاریخی میپردازند و یکی از نقاط قوت کتاب همین است که هر کسی بنا به زیستجهان خود و علاقهی خود میتواند دستکم چند از فصل از آن را برای کارش مفید بیابد. ریسمان اتصال بحثهای مختلف و رخدادهای تاریخی اما در نهایت پویش زیربنایی است برای تغییر جهان با نظر به افق سیاست رادیکال.

یکی از انگارههای مطرحشده درباره آنارشیسم این است که بهخاطر همزیستی میان دو مفهوم ناسازگار فردگرایی و جمعگرایی، منسجم نیست. چه پاسخی به این موضوع میتوان داد؟
البته خود ناسازگاری فرد و جمع، فرضی است که سابقهی چندان طولانی ندارد و نمیتوان بیچونوچرا پذیرفت. تعریف هر کدام و رابطهی بین آن دو طی تاریخ ثابت نبوده و فرض رابطهی تضاد دوتایی بین آن دو دستکم مسئلهدار و قابلواسازی است. در واقع، میتوان نشان داد که هر یک از پیش به دیگری آلوده است و فرد ناب همانقدر معنا دارد که جمعی کاملاً همگن و همشکل. اما فرد را در مقابل جمع قراردادن برخاسته از پیشفرضی اتفاقاً «غربی» و مدرن است که مفهوم انتزاعی فرد مستقل و منزوی («رابینسون کروزو») را بهعنوان کسی که کاملاً خودکفاست و فقط به منافع شخصی خود میاندیشد که در تضاد با منافع دیگران است، بهعنوان ذات و طبیعت انسان به کل گسترهی تاریخ تعمیم میدهد. چنین برداشتی کاملاً متافیزیکی و سفسطهآمیز است. وگرنه در مقاطع تاریخی و فرهنگهای مختلف اصولاً چنین تضادی مطرح نیست و اجتماع است که بستر را برای بروز فردیت و پیگیری خواستهها و آمال فردی مهیا میسازد. بهاصطلاح فرد چگونه میتواند به وجود آید، رشد یابد یا حتی به زبان برسد و کلام بگشاید، در یککلام انسان به شمار آید، اگر جمعی از پیش وجود نداشته باشد. حال، در آنارشیسم نیز فردگرایی ناب یا جمعگرایی ناب چیز مهمل و ناموجودی است. البته قرار نیست اختلافات انکار شود یا اساساً ادعایی برای مثلاً آشتی آنها در دکترین یکدستی وجود داشته باشد که لاجرم به متصلب شدن و کیش نظریه منجر میشود. پویایی آنارشیسم در همین تکثر صداهاست که باعث رشد و سیال بودن یک فلسفهی سیاسی میشود، فلسفهی سیاسی که اتفاقاً مدعی مخالفت با اقتدار و راستکیشی است. فردگرایی و جمعگرایی هم یک پیوستار است که برخی بیشتر بر جنبههای حقوق و آزادیهای فردی تأکید دارند و برخی بر مسائل جمعی و اتحاد اجتماعی؛ و این دو قطب بهنوعی همدیگر را موازنه میکنند که به یکاندازه مسئلهای عملی و نظری است. نوعی تصمیمناپذیری پیشینی در اینجا به نظر من هست که فضا را برای حدوث و خود امر سیاسی بهعنوان پراکسیس میگشاید. بهاصطلاح، جایی که تفاوت انکار میشود بر تفاوتها و هویتهای گوناگون تأکید میکنیم و جایی که تفاوتها سلطهگرانه یا در خدمت وضع موجود میشوند، بر اتحادها و اشتراکها. برای مثال، درون خود بینالملل، آنارکوکمونیستهای اولیه در تقابل با کلکتیویستها بیشتر گرایشهای فردگرایانه داشتند؛ اما کمونیستهای بعدی در تقابل با فردگرایان پرودونی یا اشتیرنری قرار میگیرند. اما اینهمه بیشتر به این سنت در برخورد با مسائل مختلف و شرایط تاریخی و سیاسی مختلف، غنا میبخشد.
مثلاً میدانیم که باکونین در مقام یک کلکتیویست جمعگرا همواره در نوشتههایش اتفاقاً از هضم فرد در اجتماع و اعمال اقتدار اجتماعی بهدور است؛ اما شکلی از تأثیرات اجتماعی و اخلاقیات اجتماعی را که او ضرورت طبیعی میپندارد، به رسمیت میشناسد. یا فردگرایان بهدرستی درباره شکل جدیدی از سلطهی اخلاقی جامعه حتی در غیاب دولت هشدار میدهند که شاید در کروپتکین شاهد آن باشیم، نقدی که آنارشیستهای معاصر نیز در تحلیل شبکهی متکثر قدرت و سلطهی گفتمانی، بیشتر جدی گرفتهاند. اما باید توجه داشت که اینجا هم فردگرایی، نه آن فردگرایی انتزاعی لیبرال بلکه بیشتر شکلی از تأکید بر سوبژکتیویتهی خلاق است؛ و اصولاً تأکیدی که بر گریز از ذاتگرایی میشود، چنین مفهوم لیبرال سرمایهدارانهای را ناممکن میسازد.
منتقدان آنارشیسم ادعا میکنند آنارشیسم فاقد اعتبارنامه دموکراتیک است. لیبرالها و مارکسیستها نیز عموماً این موضوع را به عنوان چماقی ایدئولوژیک علیه آنارشیسم استفاده میکنند. آیا این نقد به آنارشیسم وارد است؟
البته کمی خندهدار است که مارکسیستها از دموکراسی دم بزنند وقتی خود مارکس اصولاً شخصیت دموکراتیکی نبوده و رژیمهای دموکراتیکی نیز به نام آنها برپا نشده است، البته اگر چیزی مانند دیکتاتوری بلشویکی را بخواهیم بهعنوان مارکسیسم در عمل بپذیریم. اما نخست باید ببینیم که منظور ما از دموکراسی چیست. عموماً برداشتی که از دموکراسی وجود دارد احتمالاً حکومت اقلیتی است که با انتخابات به اشکال گوناگون از صندوق رأی انتخاب میشود و ظاهراً نمایندهی اکثریت و ارادهی آن است. این شکل از دموکراسی نمایندگی را آنارشیسم نمیپذیرد و اصولاً با مفهوم نمایندگی مخالفت دارد.
همانطور که مثلاً حزب پیشتاز یا آقایان مارکس و انگلس خود را نمایندگان طبقهی کارگر جا میزنند. این دیگر دموکراسی بهعنوان حکومت مردم بر مردم نیست؛ بلکه مردم دوباره قدرت و ارادهی خود را به بهاصطلاح نمایندگان خود تفویض کردهاند که بهجای ایشان، به اسم ایشان، بر آنها حکومت میکنند. به قول نظریهپردازی چرا در اینجا توقف کنیم و بهجای شمار زیادی از نمایندگان، اصولاً اراده و قدرت تصمیمگیری خود را به یک شخص واحد واگذار نکنیم که قرار است نمایندهی ارادهی عمومی مردم باشد. قابلتوجه است که فاشیسم و سانترالیسم در حقیقت خودش را دموکراسی حقیقی میدانند، زیرا نزاع احزاب و پارلمان مایهی تفرقه و چنددستگی در میان مردم است، اما رهبر بیان حقیقی وحدت کلمهی مردم و ارادهی عمومی است. مگر لنین نمیگفت که ما برای انتقاد از خودمان به کسی آزادی نمیدهیم، بلکه فقط برای تعریف و تمجید؟ از نظر آنارشیسم، هر دو به یکاندازه نامشروع و به معنای تحتاللفظی کلمه، غیردموکراتیک هستند. اما در رابطه با دموکراسی مستقیم مانند آنچه نمونهای از آن را در آتن باستان شاهد هستیم، اصولاً دو نگاه در میان آنارشیستها وجود داشته: کسانی مانند مالاتستا که خود را مخالف هر شکل از حکومت میدانند، حتی حکومت همه بر همه، اصولاً دموکراسی را نیز رد میکنند که بهآسانی ممکن است استبداد اکثریت بر اقلیت شمرده شود. عدهای دیگر اما دموکراسی را شکلی از آنارشیسم میدانند یا راهی به آنارشی. دموکراسی را در اینجا نباید اصلاً شکلی از حکومت دانست که تحققیافته از پیش وجود دارد، بلکه خود پروژهی آنارشیسم، حتی خود سیاست، بهعنوان پروژهای که در هر لحظه در حال آمدن است و همواره امکانات جدیدی را بهروی مردم میگشاید، پروژهای دموکراتیک است.
وقتی نام آنارشیسم مطرح میشود، مخاطب عام تصورش این است که این اندیشه به صورت کلی با هرگونه قواعد و نهاد مخالف است. آنارشیسم چطور به این سوال پاسخ میدهد که میشود آزادانه در اجتماع زیست کرد؟
خب، این تصور بسیار غلط که آنارشیسم با هرگونه قواعد یا سازمان مخالف است، یا از نادانی میآید یا از سوءنیت. مگر خود حیات مساوی نیست با سازماندهی سلولها و ارگانیسمها؟ آنارشیسم در واقع ما را فرامیخواند که دیگر اجازه ندهیم دیگران ما را نظم و ترتیب دهند، بلکه خودمان را نظم و ترتیب دهیم. نظم و سازماندهی از پایینبهبالا، بهدست کسانی که مستقیماً در آن مشارکت دارند و هماهنگی تمام این فعالیتها توسط شبکههایی از انجمنها، اتحادیهها، کمونها و شوراهای آزاد مردم در سطح شهر و کارخانه تا سطوح گستردهتر ملی و بینالمللی، به هر نحوی که صلاح میدانند. شکلی از نظم خودخواسته که در مدیریت امور خودمان ایجاد میکنیم، نه آن نظمی که از بالا بهزور بر ما تحمیل شده باشد. چیزی که زور و قانون به اسم نظم برای ما به ارمغان میآورند، نه نظم زنده و ارگانیکی مطابق با نیازها و خواستههای خود مردم، بلکه نظم پادگانی بیاعتنا به آن نیازها و خواستهها طبق منافع خودش است. اما این تصور که آنارشیسم با هرگونه قاعده یا نظمی ضدیت دارد، ظاهراً از اینجا نشئت میگیرد که مردم قادر به مدیریت امور خودشان نیستند و کس دیگری باید افسار زندگی آنها را در دست داشته باشد. یا اینکه تنها نظمی که میتواند وجود داشته باشد، بر اساس تازیانهی ارباب است. درحالیکه هزاران سال و همینالان بسیاری از اجتماعات به همین شکل بدون دخالت نیروی بیگانه در پیوند با محیطزیست خودشان و احتیاجات خودشان، زندگی کردهاند و میکنند.

یکی از منابع آن سوءفهم نیز نظریهی قرارداد اجتماعی هابزی است که اگر ارباب بالای سر مردم نباشد، آنها همدیگر را خواهند درید و وجود لویاتان برای برقراری امنیت لازم است. نظریهای که بر مبنای همان فرد متافیزیکی و پیشااجتماعی کاملاً جدا از دیگران، صورتبندی شده است. حال، اگر افراد مفروض هابز در وضعیت طبیعی هیچ نقطهی اشتراک و پیوند پیشینی با همدیگر نداشتهاند، پس چگونه و بر چه مبنا است که برای چشمپوشی از ارادهشان و تشکیل لویاتان به توافق میرسند؟ یا چگونه است که خود دولت و سازمانهای سلسلهمراتبی و سلطهگر آن، بهجای برقراری امنیت، خود عامل ناامنی و ویرانی هستند؟ و اکنون در قرن بیستویک دیگر به عینه شاهدیم و پنهان نیست که بهاصطلاح «مدیریت» دولتها و نظم دولتها و سرمایهداران چیزی جز هرجومرج ناب به بار نیاورده و تمام بحرانهایی که ایجاد کردهاند -چه بحرانهای اکولوژیک و زیستمحیطی، چه بحرانهای انسانی نظیر جنگها و خیل فزایندهی آوارگان و پناهجویان، چه بحرانهای اقتصادی- آفرینش مناسبات بدیل برابریخواهانه و انسانی فراسوی نظم و دولتی و سرمایهداری را دیگر نه انتخاب یا احتمال بلکه ضروری میسازد، جهانی بر مبنای حیات دموکراتیک، اقتصاد اکولوژیک، آزادی زنان و همزیستی مسالمتآمیز تمام مردمان، فرهنگها و هویتهای مختلف ملی، جنسی و جنسیتی و غیره.
یکی از مقالات کتاب به آنارکوفمینیسم به عنوان شاخهای از آنارشیسم میپردازد که در دورهای ظاهر شده که حذف زنان از امور عمومی بهطور نظاممند از طریق نهادهای سیاسی، اقتصادی، خانوادگی و دینی انجام میشد. در این باره نیز توضیح دهید.
متأسفانه، مسئلهی برابری زنان و سلطهی مردانه از ابتدا گریبانگیر جنبشها و سازمانهای آنارشیستی نیز بوده است. این قضیه غیرقابلانکار و اسفبار است. اما به همت چهرههای برجستهای نظیر اِما گلدمن و ولترن دوکلر، جریان فمینیستی نیرومندی درون این سنت پا گرفت که چه در ساحت نظریه و چه در ساحت عمل تأثیرات خود را بهجای گذاشت (برای مثال میتوان به جنبش موخرس لیبرس در اسپانیا اشاره کرد). اما برداشتی که آنارکوفمینیسم از بحث ستم و طرد زنان داشت و رابطهی آن با فمینیسم جریان اصلی، چندان هم راحت و بیتنش نبوده است.
فمینیسم لیبرالی که در آن برای احقاق حقوق زنان فعالیت میکرد، عموماً خودش را درون چارچوب دولت و سرمایهداری تعریف میکرد و سعی داشت برای مثال از طریق پارلمان، مطالباتی را پیش ببرد. بهنوعی میتوان گفت بهجای تغییر ریشهایِ خود نظام و ساختار سیاسی و اقتصادی، هضمشدن در آن و حالا رسیدن به امتیازات و آزادیهایی از این طریق که وضعیت زنان مستعمرات یا زنان کارگر را درواقع دستنخورده میگذارد. به قول باکونین، شما در پی لغو امتیازات و نابرابریها نیستید، فقط از این ناراحتید که چرا آن امتیازات را ندارید. بهخاطر همین بود که اما گلدمن در مقابل فمینیستهای زمان خودش که بهدنبال کسب حق رأی برابر بودند، میایستد و میگوید که حق رأی برای رهایی مردان کاری نکرده است، چرا باید برای رهایی شما کاری بکند. در اینجا یاد صحبت فدریچی دربارهی جنبش برای دستمزد برابر میافتیم که خود دستمزد مردان هم برای معاششان کافی نیست و چنین مطالبهای تا وقتی که همین نظام استثمار و ستم پابرجاست، اساساً بیمعنی و صرفاً بازتولید وضع موجود است. از همینجاست که آنارکوفمینیسم راه خود را از فمینیسم لیبرال که در چارچوب حقوقی دولت کار میکند و حتی فمینیسم بداقبال مارکسیستی که اسیر تلاش برای تصرف دولت و بهاصطلاح تشکیل دولت کارگری میشود که قرار بود پس از انقلاب مشکلات زنان را هم حل کند، جدا میکند. برعکس، آنارکوفمینیسم رهایی زنان و بالتبع رهایی تمام انسانها را در عرصههای جنسیتی، اقتصادی و سیاسی از رهگذر تغییر خود مناسبات و برچیدن روابط پدرسالارانه، دولتی و کاپیتالیستی دنبال میکند. تا همین بحثهای اخیرتر پیرامون گرایشهای جنسی و هویت جنسیتی که میدانیم آنارکوفمینیسم با هویتسازی از دگرباشها مخالفت کرده و برعکس بر کوئیرسازی تأکید داشته که از برهمزدن همهی هویتها حکایت دارد، نه ذاتیسازی و حتی هنجارسازی مجدد آنها.
با توجه به افزایش بحران زیستمحیطی در سراسر جهان اندیشههای سیاسی نمیتوانند نسبت به این موضوع بیتفاوت باشند. در اواسط دههی ۱۹۶۰ روشن شده بود که آسیب زیستمحیطی ناشی از روی کار آمدن دولت متمرکز، به قدر عواقب اجتماعی ناشی از آن، گرانبار بوده است. یکی از مقالات کتاب با همین رویکرد، آنارشیسم سبز و موضعش را نسبت به این موضوع تشریح میکند. در این باره توضیح دهید.
بله آنارشیسم سبز و مسائل اکولوژیک از بحثهای اخیرتر درون سنت آنارشیسم است که توجه زیادی را به خود جلب کرده است. اگرچه از ابتدا آنارشیستها نسبت به آن شکل از شتابگرایی و پیشرفتگرایی محتاط و مشکوک بودهاند که برای مثال حتی در میان چپهای دولتگرا وجود داشته و توسعه و بهرهوری سرمایهداری را میستودند. بهزعم آنان، افزایش تولید و رشد غیرانسانیِ نیروهای تولید، نشان از پیشرفت داشت و پلهای در نردبان تکاملی بود که همهی کشورها باید به آن میرسیدند؛ اما لاجرم به معنای رفتار استثمارگرانه با طبیعت و تخریب محیطزیست و تخلیهی منابع طبیعی بوده است. (به یاد بیاوریم ستایش انگلس از اشغال کالیفرنیا بهدست ایالاتمتحده را به این دستاویز که مردم مکزیک بیش از حد تنبلاند و قادر به بهرهبرداری از منابع و توسعهی اقتصادی نیستند). بهعلاوه، نمونهی حکومت بلشویکی هم قابلتوجه است که با نگاه توسعهمحور به اقتصاد و افزایش هرچه بیشتر بهرهوری، بدون توجه به محیطزیست یا حتی بدون توجه به کرامت انسانی کارگران، چه فجایعی به بار آوردند.
آنارشیستهایی نظیر کروپتکین اما در مقابل بر اقتصادی انسانیتر و مبتنی بر برطرفکردن نیازهای انسان، بهجای تولید افسارگسیختهی کالاها، تأکید داشتند که باید بر شکاف و گسیختگی میان شهر و روستا، میان کشاورزی و صنعت، و بر بیگانگی انسان از طبیعت فائق آید. هرچند کماکان بحث اکولوژی، بحثی حاشیهای میماند تا دورهی پس از جنگ جهانی دوم که با توجه به ویرانگری فزایندهی زیستمحیطی، همراه با ظهور جنبشهای اجتماعی جدید در کانون توجه قرار میگیرد. یکی از عواملی هم که در اینجا قابلذکر است، دقیقاً تماس آنارشیستهای اروپایی با جوامع بومی بهخصوص در آمریکای مرکزی و لاتین و جنبشهای ضداستعماری بود که علیه ساختارهای دولتی و سرمایهداری بیگانه و اشغالگرانه میجنگیدند. در واقع مبارزهی آنها علیه استعمار مستقیماً به صورت مبارزه علیه این ساختارها درمیآمد؛ چرا که تحمیلی و مغایر با شیوهی زندگی دیرینه و حیات جمعی آنها بودند. جوامع بومی برخلاف آن نگاه ابزارگرا به طبیعت، اصولاً سنتی غنی از پیوند با طبیعت و همبستگی با آن داشتند که بر اثر هجوم بیگانگان ازهمگسیخته شده بود. این تماسها که به مطالعات انسانشناختی گسترده دربارهی شیوههای زندگی غیردولتی و غیرسرمایهداری در اقصینقاط جهان چه در گذشته و چه در زمان حال دامن زد، مثلاً مطالعات دیوید گریبر، باعث تقویت جهانبینی بدیلی شد که برای مثال در مورای بوکچین میبینیم، برای گذر از اقتصاد سودمحور کاپیتالیستی و شکلگیری اقتصاد بدیل مبتنی بر اکولوژی و استفاده از منابع طبیعی بهقدر لزوم برای تداوم حیات بهجای استثمار طبیعت؛ امری که ناگزیر مستلزم بازسازماندهی کامل اقتصاد با رهایی کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منابع طبیعی و مدیریت جمعی آنها به شیوهی مستقیم و غیرمتمرکز از پایینبهبالا بود و با نظریه و اکتیویسم سیاست رادیکال پیوند میخورد. از دههی شصت تاکنون شاهد حرکتهای کنش مستقیم بسیاری نیز در مبارزه و مقاومت علیه اقدامات مخرب شرکتهای بزرگ به اشکال گوناگون، برای مثال در مورد معادن، جنگلها یا راهسازی بودهایم. در اینجا تفاوتی هست از یکسو با شکلی از سوسیالیسم سبز که همچنان هدف اصلی خود را تصرف دولت قرار میدهد و مسائل اکولوژیک را به چارچوب دولتی بعد از انقلاب موردنظر آن حواله میکند بدون تغییرات ریشهایِ مناسبات اقتصادی و سیاسی و از سوی دیگر با محیطزیستگرایی مبتذل که به اقدامات فردی مانند جمعکردن زبالهها یا مصرف محصولات مثلاً سبز تقلیل مییابد و بهنوعی همان را بهعنوان بِرَند صرفاً مصرف میکند تا مثلاً عذاب وجدان خود را کاهش دهد. میتوان به بحثهای مختلفی هم درون آنارشیسم سبز اشاره کرد، مانند بحث رهایی حیوانات و توقف تولید و استثمار صنعتی خوراک حیوانی که در قالب وگانارشی و پرهیز کامل از خوردن گوشت یا کاهش مصرف گوشت در مقیاس انسانیتر نمود مییابد، یا به گروهی از پریمیتیویستها که یکسره تمدن و کشاورزی را تحول منفی و زیانباری میدانند و ما را به بازگشت به شیوهی زیست شکارچی-گردآور دعوت میکنند.
بسیاری از مردم به مجرد شنیدن اصطلاح آموزشوپرورش آنارشیستی با اظهارنظری در این راستا واکنش نشان میدهند: آیا فقط به این معنا نیست که بگذاریم کودکان هر کاری دلشان میخواهد، انجام دهند؟ یکی از مقالات کتاب پاسخ به این سوال است. در این باره شرح دهید.
در رابطه با آموزشوپرورش آنارشیستی از نظر محتوا بهطورکلی دو دیدگاه مختلف هست. نخست اینکه در مدارس آنارشیستی، برخلاف مدارس جریان اصلی که کارشان القا و تبلیغ ایدههای نظام حاکم و شستشوی مغزی کودکان با ایدئولوژی مسلط در جهت استمرار وضع موجود است، معلمان باید ایدههای آزادیخواهانه و انقلابی را به کودکان بیاموزند و آنها را برای انقلاب و سازماندهی آنارشیستی جامعه مهیا سازند. این نگاه در استفادهی ابزاری از مدارس با نظام مسلط اشتراک دارد و در واقع میتواند همان صورت آموزش جریان اصلی و معلمسالار را بازتولید کند، یعنی معلمان دانایی که قرار است بهجای ایدئولوژی ارتجاعی و علم کاذب، ایدئولوژی انقلابی و علم حقیقی را به کودکان منتقل کنند و به ذهن آنها جهت بدهند. اما نگاه دوم معتقد است که بالعکس، آموزش آنارشیستی باید همهی ایدهها و مفاهیم و همهی علوم و مکاتب فلسفی را بیطرفانه و بدون سوگیری به شاگردان بیاموزد و انتخاب و تصمیمگیری را به خود آنها واگذارد. اینگونه میتوان نگاه انتقادیتری را در میان آنها پرورش داد و بهاصطلاح چطور اندیشیدن را به آنها آموخت بیآنکه پیشاپیش تعیین شود آنها باید به چه بیندیشند. البته نگاه سومی هم هست که بیشتر از جهت فرم به قضیه نگاه میکند و مدعی است که چنین رویکردی باعث حفظ همان ساختار سلسلهمراتبی و سلطهگرانه بین معلم دانا و دانشآموز نادان میشود که باید به مرجعیت و اقتدار معلم اقتدا کند و جریانی یکسویه از طرف معلم به دانشآموزان برقرار میسازد. و بهعلاوه، باید توجه داشت که چگونه مدارس به تشکیلاتی تبدیل شدهاند برای حرفگوشکن و سربراه بارآوردن کودکان یا آمادهکردن آنها بهعنوان نیروی کار و چرخدندهی سودمندی در ماشین اقتصادی. بهطوریکه دیگر چیزی را برای علاقه به آن یا میل به آموختن یاد نمیگیریم؛ بلکه به آموزش بهعنوان سرمایهگذاریای برخورد میشود که در آینده با شغل خوبی قرار است سودآور باشد. حتی میبینیم که آموزش رایگان و اجباری چگونه مجدد در خدمت نظام نئولیبرال و رواج مدرکسالاری قرار میگیرد. پس این نگاه معتقد است که بله درواقع باید اجازه دهیم کودکان هرآنچه میخواهند و هر طور که میخواهند، یاد بگیرند. و معلمان نیز از جایگاه پرتبختر خود پایین بیایند و از آنها یاد بگیرند. بهاینترتیب، کلاس درس به تجربهای مشارکتی تبدیل میشود، نه اعمال اقتدار معلمان بر دانشآموزان.
و سرانجام، نسبت آنارشیسم با اخلاق چیست و چه نظریههای اخلاقی در آنارشیسم مطرح میشوند؟
بحثهایی در آنارشیسم پیرامون نظریات مختلف اخلاقی نظیر پیامدگرایی، وظیفهگرایی یا الگوگرایی هست و اینکه کدام میتوانند با دیدگاهی ضداقتدارگرا و خودآیینی انسان، بیشتر سازگاری داشته باشند. اما من در اینجا نمیخواهم وارد بحث مفصل دربارهی این نظریات مختلف بشوم. بلکه در عوض میخواهم به این اشاره کنم که خود پروژهی آنارشیسم بهعنوان پروژهای سیاسی در واسازی تمام انواع اقتدار، خود همزمان پروژهای اخلاقی به معنای ethical کلمه است. اخلاق ضداقتدارگرای آنارشیسم عبارت است از مخالفت با مطلقسازی اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی که از پیش تجویز شدهاند، مخالفت با ذاتیسازی هویتها و ایدههای تثبیتشده که منجر به گشودگی به همهی هویتها، همهی مبارزات و تمام آن بهشمارنیامدگان میشود، گشودگی به آن صداهای محذوف و مطرود که تاکنون مسکوت گشتهاند و گوش سپردن به آنها؛ و گشودگی به آینده، آیندهای که واقعاً آینده باشد و نه صرفاً استمرار زمان حال یا بازگشت به گذشته، گشودگی به پیشبینیناپذیری و حدوث آن. این گشودگی خود معنای سیاست رادیکال است و خود معنای اخلاق است.
نظر شما