سه‌شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۵
در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

مرضیه نظرلو نوشت:‌ علی صفایی بیش از سی عنوان کتاب در زمینه‌های دینی، تربیتی، نقد، شعر و … نگاشت و خود را در مباحث تفسیری و تاریخ اسلام متأثر از پدرش می‌دانست. می‌گفت: «هر چه دارم از اوست و تمامی سوز تشیع و ولایت اهل بیت را از ایشان دارم. در عظمت نگاه ایشان حقارت دنیا را می‌دیدم. او بود که به من آموخت تا در تنهایی به تولد و تولید برسم و ندارم و تکلیفی نیست را به باید بسازم و کاری کنم؛ راه بدهم و همین اعتقاد مرا بر آن داشت تا به تربیت و سازندگی فکر کنم. »

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مرضیه نظرلو، پژوهشگر و نویسنده: گفت: کبوترها را ببین! آن کبوترهایی که خالِ آسمان شده‌اند. آن دو تا که بالاتر از بقیه می‌پرند. خوب نگاه کن. هر چه بالاتر پریدی، تنهاتر می‌شوی ولی از تنهایی نترس...

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی
علی صفایی در جوانی

زمستان سال ۱۳۶۰ بود. بعد از سخنرانی پر شورِ شیخ در تالار وحدت! روزنامه جمهوری اسلامی شروع به نقد کتاب‌های او کرد. نوشت که نظرات و دیدگاه‌های شیخ علی صفایی، مادی و التقاطی است و کتب ایشان ضاله به حساب می‌آید.

شیخ علی در سال ۱۳۳۰ در قم به دنیا آمده‌بود. پدرانش در کسوت روحانیت بودند و نام پدرش شیخ عباس بود. پس از گذراندن کلاس ششم ابتدایی به حوزه علمیه رفت تا درس دین بخواند. هوش و ذکاوت بالایی از خود نشان داد و در مدت زمانی کوتاه، دروس مقدماتی را پشت سر گذاشت و پای درس اساتید برجسته درس خارج نشست. تازه سیزده سالش تمام شده بود که گفت کتاب‌های صادق هدایت را خوانده و درباره داستان هایش نظراتی دارد. پس از آن به حوزه ادبیات کودک و نوجوان وارد شد و در سطح وسیع به تاریخ ادبیات ایران، عرب، شرق دور، یونان، آمریکای لاتین و … روی آورد و با شاهکارهای بزرگ ملل آشنا شد. در ادبیات بود که با سخنان کافکا و طرح‌های نو اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم مواجه شد و گفت: «دانشمندان و ادیبان شرق و غرب ذهن انسانِ گرفتار جنگ و سرگشته را با ادبیات تغذیه می‌کنند و احساس نفی خدا و مذهب و افکار خودشان را در ظرف ادبیات و سینما می‌ریزند و به خورد این انسان پریشان می‌دهند.»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی
علی صفایی در نوجوانی در کنار پدرش شیخ عباس

میزان اهمیت هنر را که در هدایت نوع بشر شناخت؛ بیش از دویست هزار صفحه از ادبیات مشرق و مغرب را خواند. می‌گفت: «در این روزگار، دشمن با ادبیات و سینما از ناخودآگاه به خودآگاه انسان وارد می‌شود و بشر را چنان مسخ می‌کند تا خودآگاه او را تحت کنترل خود قرار دهد.» اعتقاد داشت ما هم باید در دفاع از دین از ابزار هنر بهره ببریم و با زبان ادبیات و سینما با مردم حرف بزنیم. در این مسیر از نقدهای نظری هم غافل نبود و به پرسش‌های بنیادی هنر پاسخ می‌داد. پرسش‌هایی که بر سر پاسخ آن فلاسفه هنوز با هم منازعه دارند. او پاسخ‌ها را از دل قرآن بیرون می‌کشید و از منظر قرآن و روایات، هنر را دریچه‌ای به دنیای مطلوب می‌دانست و چنان به عصاره مارکسیسم مسلط شده‌بود که با چند جمله می‌توانست زیراب آن را بزند.

آن‌چه او را شتاب می‌داد و بی‌قرار می‌ساخت؛ احساس تنگی وقت و دوری راه بود. در پانزده سالگی تجربه‌ای شهودی داشت و روحش از بام خانه در روستایی اطراف قم تا فندقستان رفت. این تجربه سرآغاز تحول او بود اما جز به اشاره در چند سطر از یک کتاب، دیگر یادکردی از آن نداشت. در شانزده سالگی ازدواج کرد و در نوزده سالگی پدر شد. دغدغه تربیت و رشد نوع بشر را داشت و تربیت را مهم‌ترین نیاز جهت حرکت انسان و جامعه می‌دانست. نخستین مقالات خود در حوزه تربیت را در مجله "نسل نو" که آن روزها در قم منتشر می‌شد؛ چاپ کرد. خیلی زود به اجتهاد رسید و مبانی و روش اجتماعی قرآن و نهج‌البلاغه را در امر تربیت کامل و اثرگذار می‌دانست. پس از مدتی از همان مقالات کتاب "مسئولیت و سازندگی" را نوشت. کتابی دو جلدی که با استقبال مخاطبان روبرو شد و شیخ علی را با وجود کمی سن، سرِ زبان‌ها انداخت.

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

سال ۱۳۶۰ روزهای نفس‌گیری داشت. گروهک‌ها و گرفتاری‌ها زیاد بود و وقتی در تالار وحدت، زن و مرد پای صحبت شیخ نشستند و او یک ساعت و نیم برایشان حرف زد؛ عده‌ای نگران شدند. همه قشری پای منبرش بودند. از بقال و کاسب و هنرمند بگیر تا طلبه! او در سخنرانی چگونگی انتقال به تعلیم و تربیت اسلامی را توضیح می‌داد و از زنان و مردانی که تالار را پر کرده بودند؛ صدا در نمی‌آمد.

روزنامه جمهوری اسلامی در اختیار حزب جمهوری بود. چند نفر از طلبه‌ها که آقای صفایی را می‌شناختند و نسبت آن حرف‌ها به ایشان را برنمی‌تافتند؛ روزنامه را برداشتند و به سراغ آیت‌الله خامنه‌ای رفتند. ایشان مطلب را خواند و چند بار با تعجب گفت: «عجب! عجب!» بعد رو به طلبه‌ها کرد و گفت: «من آقای صفایی را از نزدیک می‌شناسم. ایشان در تفسیر قرآن صاحب‌نظر است. همان‌طور که علامه طباطبایی صاحب‌نظر بود. از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید این یک موجی است که فرو خواهد نشست. زودگذر است. در مقابل آن نایستد! ما به امثال ایشان در حوزه نیازمندیم و باید پاسخگوی نیازهای حوزه و سوالات و شبهات باشند. به سردبیر هم تذکر می‌دهم.»

شیخ در قم زندگی می‌کرد اما همیشه یک پایش حرم امام رضا بود و محل سکونت را نزدیک به حرم انتخاب می‌کرد. می‌پرسیدند: «چرا تأکید دارید به نزدیکی حرم؟» می‌گفت: «آخر آلوده‌ها لب حوض می‌نشینند!»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

خودش را جَلد حرم می‌دانست و از وقتی که برای کندن از زمین و قطع تعلق دعا کرد؛ سیل مشکلات و اتهامات و گرفتاری‌ها به سمتش سرازیر شد. دستور دادند کتاب‌هایش از کتاب فروشی‌ها و کتابخانه‌ها جمع شود. سخنرانی او و اشتیاق مخاطبان در تالار وحدت، شیخ را از دیگران جدا ساخت و منشأ بعضی حسادت‌ها شد. اما شیخ علی به تکلیف عمل می‌کرد. کاری نداشت دیگران درباره او چه نظری دارند و پشت سرش چه می‌گویند. به همین خاطر درِ خانه‌اش همیشه باز بود. خانه‌ای محقر و قدیمی که پاشنه درِ ورودی‌اش سابیده شده و یک قالی کهنه مقابلش آویزان کرده بودند. دو تا اتاق تو در تو که همیشه پر از آدم بود. یک آشپزخانه کوچک که از صبح تا شب گازش روشن می‌ماند و یک قوری چای آماده که روی چراغ گوشه اتاق جا خوش کرده بود.

همه جور آدمی به آن خانه می‌رفت. شیخ از اسم و نشانی و نسب آنان نمی‌پرسید. سفره می‌انداخت. خودش غذا می‌کشید و آب دست میهمان‌ها می‌داد. مجلس سخنرانی و وعظ برقرار نبود. عده‌ای خسته، گوشه‌ای می‌خوابیدند و عده‌ای حرف می‌زدند. شیخ هندوانه قاچ می‌کرد. سرِ چنگال می‌زد و مقابل میهمان‌ها می‌گرفت. خیلی معمولی بود. به همین خاطر آن‌هایی که اسمش را شنیده و به سراغش می‌رفتند تا مردی که بیشتر و جلوتر از زمان خود حرکت می‌کرد را ببینند؛ باورشان نمی‌شد این شیخ عادی، همان "عین صاد" معروف باشد!

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

حسین سیبیل که یکی از مواد فروش‌های شهر قم بود را نشانده بود پای بساط چایی. حسین سیبیل پهن و موهای وِز داشت. بعضی با تعجب شیخ را کنار کشیدند و گفتند: «آبرویت می‌رود! این چرا آمده در خانه تو پای چراغ نشسته؟» لبخند زد و گفت: «از روزی که پایش به این خانه باز شده، مواد نفروخته!» گاهی اعتراض‌ها شدت می‌گرفت. علما پیام می‌فرستادند که چرا آدم‌های لَکّی سراغ تو می‌آیند؟ یا ضد انقلابند! یا مسئله دارند! یا اراذل و اوباش‌اند!» البته آدم‌های خوب هم بین‌شان بود اما لکی‌ها بیشتر به چشم می‌آمدند! شیخ هم جواب می‌داد: «برای این مسئله‌دارها وام درست کنید. در خانه‌تان را باز بگذارید. برایشان زن بگیرید! تا مشکلاتشان حل شود! مگر کسی می‌رود درِ حمام بایستد و بگوید آدم‌های کثیف حمام نیایند!؟ حمام اصلاً جای همین آدم‌هاست! آخوند هم باید حوض و چشمه باشد.»

همه شیخ علی صدایش می‌کردند. مردی که وقت خواندن قرآن به پهنای صورت اشک می‌ریخت و خودش را در منظر الهی و مخاطب کلام می‌دانست. انگار با آیات وحی زندگی می‌کرد و می‌گفت: «ما باید جا پایمان سفت باشد. اگر ریشه نداشته و در سرزمینی مقاوم نشده باشیم؛ چگونه می‌خواهیم قله‌ها را فتح کنیم؟»

با فهم خود زندگی و به آن‌چه می‌گفت؛ عمل می‌کرد و اشتیاق انتقالِ فهمیده‌هایش به دیگران، مرغ دلش را از جا می‌کند. عامل به گفته‌هایش بود. با رفیق، رفیق بود. به همین خاطر، رفقایش اِبایی نداشتند که برای حل مشکلات، نیمه شب‌ها درِ خانه‌اش را بزنند! خودش هم یکی از نیمه شب‌های سرد زمستانِ قم برای پیرمردِ مریضِ فقیری در یکی از کوچه‌های تاریک و تنگ، یک کرسی و منقل برد. پیرمرد در سرما می‌لرزید. کرسی را سرِ پا کرد و منقل را زیرش گذاشت. با خوشحالی خندید و گفت: «حالا گرم شو و کیفش را ببر!» پیرمرد لبخند زد و شیخ از شادی او به وجد آمد. می‌گفت: «روحانیت باید خودش را مسئول بداند و بیشتر از همه، دلِ آدم‌ها را آرام کند.»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

شیخ علی از دنیا چیزی نداشت. یک آدم یه لاقبا بود که در آن روزها با دل جوانان می‌گشت. حتی جوانان گروهک فرقان سراغش می‌رفتند. مرتضی که پایش به خانه شیخ باز شد؛ از این رو به آن رو شد. از قبل کتاب‌های شیخ را خوانده بود اما باز تردید داشت. شیخ چند ساعت با او حرف زد و از هر دری گفت. دستِ آخر محکم اعلام کرد: «ترور شیوه ائمه ما نیست!» بعد از این جلسه مرتضی با آقای لاجوردی صحبت کرد و خودش فرمانده عملیات مقابله با گروهک فرقان شد.

شیخ علی با بچه‌های انجمن حجتیه هم دمخور بود. دو نفر از بزرگان و کاربلدهای آنان را از انجمن بیرون کشید و جذب حوزه علمیه کرد.

کتاب مسئولیت و سازندگی او فروش خوبی داشت. یک نفر سراغش رفت و گفت: «این کتاب حاصل ذوقیات شماست و مستند نیست!» کمی بَرآشفت و گفت: «من اگر بخواهم مستندات این کتاب دو جلدی را بگویم بیست جلد می‌شود اما این روش من نیست. من به دنبال روشمند سخن گفتن هستم و طرح بیان کلی دین را تکلیف می‌دانم.»

بعضی به او فیلسوف و عارف می‌گفتند اما خودش در این بازی‌ها نبود. شوریده حالی بود که می‌خواست به مردم بگوید؛ رب با تو حرف دارد و قرار است تو را تربیت کند.

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

بیش از سی عنوان کتاب در زمینه‌های دینی، تربیتی، نقد، شعر و … نگاشت و خود را در مباحث تفسیری و تاریخ اسلام متأثر از پدرش می‌دانست. می‌گفت: «هر چه دارم از اوست و تمامی سوز تشیع و ولایت اهل بیت را از ایشان دارم. در عظمت نگاه ایشان حقارت دنیا را می‌دیدم. او بود که به من آموخت تا در تنهایی به تولد و تولید برسم و ندارم و تکلیفی نیست را به باید بسازم و کاری کنم؛ راه بدهم و همین اعتقاد مرا بر آن داشت تا به تربیت و سازندگی فکر کنم. مسئولیت هر آنچه هست را بر عهده بگیرم و به انتقاد نپردازم. پدرم به من یاد داد؛ مردم زیادند و پر توقع و خدا یکی است و سریع‌الرضا! پس او را راضی کنم که "اَاَربابٌ متفرقون خیرٌ اَم الله الواحد القهار"»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

برای شیخ علی، تربیت نیروی کارآمد از اهمیت دو چندانی برخوردار بود. خودش مسئولیت اجرایی نداشت اما می‌گفت ما باید نیروی تربیت شده برای مسئولیت‌ها داشته باشیم. نیروهای مهذّب و متخصص که گره‌گشا باشند. مفت‌خور را کسی می‌دانست که مشغول انجام تکلیف نباشد. می‌گفت: «اگر پزشکی بتواند پزشک تربیت کند اما تعلیم را رها کند و مطب باز کند؛ بر مسند وظیفه ننشسته است. اتفاقات چندان اهمیتی ندارند! مهم این است که موضع انسان در مواجهه با اتفاقات مهم زندگی چه باشد!» به آدم‌ها تکلیف را نشان می‌داد و تلاش می‌کرد؛ معیارها و معارف را منتقل کند. هر که شیخ علی را از نزدیک می‌دید؛ طعم و رنگ متفاوتش را احساس می‌کرد. او مثل یک هوای تازه منتشر می‌شد. با پسرها کشتی می‌گرفت و گاهی فوتبال هم بازی می‌کرد. یک بار هم با یکی از کارگردان‌ها فیلم "آمادئوس" را دید. فیلمنامه "روز واقعه" را هم اصلاح کرد. فیلمنامه را بهرام بیضایی نوشته بود و اشکالات تاریخی زیادی داشت. شیخ علی با صبوری، اشکالات را برطرف کرد و به عوامل فیلم مشاوره داد. دو پسرش موسی و محمد را با استخوان‌هایی که از قصابی‌ها می‌گرفت؛ بزرگ کرد. دستش تنگ بود اما آبرو و اعتبارش را وسط می‌گذاشت. وام و قرض می‌گرفت تا مشکلات مالی مردم را رفع و رجوع کند. اگر می‌دانست امضایش گره گشاست؛ حتماً امضاء می‌کرد. می‌گفت: «خدا به من پول نداده اما اعتبار که داده. باید از اعتبارم برای دیگران هزینه کنم!» آدم‌ها را با چشم محبت تماشا می‌کرد. دلش می‌خواست انسان‌های گم‌گشته را زیر پر و بالش بگیرد. دردمندان را می‌فهمید و شبیه خیلی‌ها نبود! دوستان که او را سوار ماشین می‌کردند و به جایی می‌رساندند؛ می‌گفت: «راه دور ما را نزدیک کردی. خدا راه‌های دورت را نزدیک کند. ما را به مقصود رساندی، خدا تو را به مقاصدت برساند.» یک‌بار که یکی از دوستانش با لقب آیت‌الله صدایش کرد؛ متغیّر شد و گفت: «چرا چنین کردی؟ مگر ندیدی که لیوان گاهی از شدت پُری فقط نیازمند یک قطره است و اگر قطره در آن بریزد؛ لبریز می‌شود! تو چه می‌دانی وضع روحی انسان چگونه است و شاید این سخن تو حکمِ آن قطره را داشته باشد.»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

دهه شصت وقتی حرف و حدیث‌ها علیه او شدت گرفت؛ چندین نفر از بزرگان حوزه جلسه‌ای ترتیب دادند تا شیخ علی به بیان مواضع و دیدگاه‌های سیاسی و اعتقادی‌اش بپردازد.

جلسه پنج ساعت طول کشید. کار به جایی رسیده بود که نماینده یکی از مراجع به او گفت: «تو منکر رسالت و امامت هستی؟» لبخند زد و گفت: «حرف به من زیاد زدند ولی دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید؛ بد نیستم!» وزارت اطلاعات وقت هم نسبت به او نظر مثبتی نداشت و می‌گفتند اسلحه مخفی کرده است. یکی دیگر از آقایان پرسید: «چرا در نوشته‌هایت از کلمات هنرمندانه ادبی استفاده می‌کنی؟ چرا راحت با مردم حرف نمیزنی؟» با آرامش جواب داد: «چه کنم؟ تقصیر من نیست که من را شاعر آفریده‌اند!» در همان جلسه با جسارت و شهامت اعلام کرد: «من تضعیف حکومت اسلامی را خیانت و جنایت می‌دانم. توجیه اشتباهات را حماقت می‌دانم و تکمیل خلأها را رسالت خود می‌دانم. ما باید مشکلات را حل و کمبودها را جبران کنیم.»

بعد از چند ساعت نفس‌گیر، بالاخره هیچ التقاطی در افکارش پیدا نکردند و حکم تبرئه او صادر شد. آقایان اعلام کردند: «شیخ علی صفایی حائری از مفاخر حوزه است و ما تا حال او را نشناخته بودیم!» ولی باز او در حاشیه بود. جرم او نبوغش بود. از زمان خودش جلوتر حرکت می‌کرد و وقتی از آقای مصباح یزدی پرسیدند که نظرش درباره شرایط آقای صفایی چیست؟ بعد از چند لحظه تأمل پاسخ داد: «اگر ایشان باشد، خیلی‌ها نباید باشند و آن خیلی‌ها نمی‌گذارند که ایشان باشد!»

شیخ علی آزاده بود. زیر بار حرف زور نمی‌رفت و اهل اطاعت بی‌چون و چرا نبود. هرجا تکلیفی می‌دید؛ وارد میدان می‌شد اما وقتی نمی‌گذاشتند در میدان کار کند؛ می‌گفت هر کناری که هستیم باری را از روی زمین برداریم. پسرش محمد که می‌خواست به جبهه برود؛ صدایش کرد و پرسید: «من شما را بزرگ نکردم تا در پیری عصای دستم باشید. شما را حتی برای خودم و کارهایم نخواستم! تو برای چه می‌خواهی بروی؟ اگر به خاطر اسلام و دین می‌روی برو که همین الان هم شهیدی. اول شهید بشو و بعد به جبهه برو!»

محمد رفت و خیلی زود به شهادت رسید. شیخ علی پدر شهید شده بود اما خیلی‌ها باور نمی‌کردند. وقتی جمعیت درب خانه‌اش جمع شدند؛ از درب پشتی رفت. گفت: «خیلی بزرگان آمدند و اگر من پشت پیکر بروم شاید فکر کنند می‌خواهم از این نَمد کلاهی برای خودم بدوزم! ما اگر می‌خواستیم خیلی به محمد محبت کنیم دو کار می‌کردیم. از غذا بهترینش را می‌دادیم و یک همسر هم برایش می‌گرفتیم. حال آن‌جا که رفته به بهترین شکل همه‌ی این‌ها برایش فراهم است!» محکم ایستاد و کسی شکستگی او را ندید اما وقتی همه رفتند به سیدی که همراهش بود؛ گفت: یک روضه علی‌اکبر بخوان. سید هم خواند: «در خیمه بود دست پدر سوی آسمان ناگه ز رزمگه صدای پسر شنید…»

در جست‌وجوی تربیت و سازندگی

اینجا بود که صدای گریه شیخ بلند شد...

روزها می‌گذشت و جمعیت باشکوه تالار وحدت، تبدیل به چند ده نفر شده بود. با این وجود از ناراحتی و غصه‌هایش حرف نمی‌زد. اهل درد و دل کردن و بد گفتن از دیگران نبود. خیلی مراعات می‌کرد و به دیگران هم توصیه می‌کرد: «طوری رفتار نکنید که طعمه دشمن شوید. اگر دعوا و مرافعه هم هست طوری نباشدکه دشمن بتواند از آن بهره ببرد!»

ولی مطلبی بلند نوشت که چنین آغاز می‌شد: «این نوشته را برای پس از مرگم می‌گذارم تا آن روزی که من یعنی بزرگ‌ترین دشمن نوشته‌هایم در خاک نشستم، آن‌ها که برفرازند این نوشته‌ها را ببینند و بسنجند که می‌شود یک متهم به اندازه تمام قاضیان، نسبت به خودش سخت‌گیرتر باشد… من حسادت‌ها را می‌شناختم. به همین خاطر خواستم نوشته‌هایم را از خودم جدا کنم و عنوان روی کتاب‌هایم را عین صاد (چشم جلوگیر) گذاشتم....»

همین احوالاتِ روزگار و گمنام و محو شدن او را به کمال انقطاع رساند. مثل مسافری شد که ساک به دست، آماده روی جاده کمربندی ایستاده و هر آن منتظر است اتوبوسی او را با خود ببرد. او جای پایش را گذاشته بود و وقتی در بیست و دوم تیر ماه سال هفتاد و هشت به سمت زیارت حرم "شمس‌الشموس" می‌رفت؛ سوار اتوبوس مرگ شد و روحش به سمت آسمان و فراتر از آن کبوترها به پرواز در آمد.

*نظر به اهمیت معرفی و الگوسازی شخصیت‌های علمی و فرهنگی اثرگذار، دفتر تکریم و الگوسازی بنیاد ملی نخبگان با همکاری خبرگزاری ایبنا، اقدام به نگارش مقالاتی به قلم مرضیه نظرلو کرده است. در هر مقاله به معرفی یکی از این مفاخر علمی پرداخته می‌شود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها