به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، بهناز رسولپور در داستان بلند «با گربهها در سایه» به بازتابی از تأثیر رویدادهای فردی و اجتماعی بر جان انسان میپردازد؛ روایت انسانی که در گذر از عشق و فقدان، ایمان و تردید، به چهرهای تازه از خویش دست مییابد. داستانی از تقابل احساس و عقل، از ستیز درون و برون، و از جستوجوی رهایی در میانه طوفانهای زندگی.
خاطرات، چه خوشایند و چه تلخ، بخش جداییناپذیر وجود ما هستند. انسان نمیتواند از گذشته بگریزد؛ زیرا هر صدا، عطر یا نگاه، میتواند در یک لحظه، دریچهای به گذشته بگشاید و یادهایی را زنده کند که گمان میکرده از میان رفتهاند. این خاطرات، به گونهای پنهان، مسیر آینده را رقم میزنند و گاه چنان بر رفتار و احساس ما سایه میافکنند که حتی سادهترین روزمرگیها را از معنا تهی میکنند.
در بخشی از کتاب میخوانید:
دومین جلسه ملاقات با دکتر را با ویرا میرفتم. اولین باری که با مادام الگا رفته بودیم، بیشتر به آشنایی و سؤالات جور واجور در مورد من گذشت تا خانم دکتر مرا بیشتر بشناسد. در مطب که بودیم خانم دکتر مرتب از چیزهای خوب حرف میزد و از راهی که خودش بلد بود مرا با ترسهایم روبرو میکرد و به من راه برخورد و مقابله با آنها را آموزش میداد.
آن روز وقتی به خانه برگشتیم حسابی خسته بودم و چشمانم سنگین شده بودند. ویرا مرا به اتاقم برد تا بخوابم. صندلی چوبی را از پشت میز تحریرم برداشت و کنار تختم گذاشت. کتابی در دستش گرفت و شروع کرد به خواندن داستان…!
ویرا پولدار بود و خوشفیافه، او از خانوادههای سرشناس بود. به همان اندازه که از موقعیت خانوادگی و فردی خوبی برخوردار بود، مهربان و دلسوز بود و علاقه شدیدی به نوشتن و قصه گفتن برای بچهها داشت. با داستانهایی که مینوشت و قصههایی که گاهی در رادیو برای بچهها تعریف میکرد، دلهایشان را سراسر از آنِ خودش کرده بود، اما حالا من از همه آن بچهها خوشبختتر بودم.
نشر سمردیس داستان بلند «با گربهها در سایه» نوشته بهناز رسولپور را در پاییز ۱۴۰۴ با شمارگان ۵۰۰ نسخه عرضه کرده است.
نظر شما