دوشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۱۲
روایتی از ناتوانی انسان معاصر در برقراری ساده‌ترین ارتباط

داستان کوتاه «بیست و نه آگوست» نوشته‌ محمدهادی پورابراهیم، که در آنتولوژی «شیراز؛ یک شهر، سی و یک داستان» منتشر شده، انسان را در دنیای امروز نشان می‌دهد؛ دنیایی که در آن دیگر روابط روشن پیشینی جواب نمی‌دهد، گروه وجود ندارد و انسانها حلقه‌هایی به‌هم‌پیوسته نیستند؛ جهانی که در آن تاکید موکد بر فردیت و شک به هر آنچه جز منفعت شخصی، فرد را به ورطه معلق‌بودن در فضا افکنده؛ جهانی که در آن گپ‌وگفتی کوتاه می‌تواند بدل به هراسی مزمن شود.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - فرزانه فرهنگ، نویسنده: «مرد – ابتدا - متمایل به عابربانک ایستاده بود و داشت پیاده‌رو را نگاه می کرد. بعد از ظهر بود و جز من و او کسی در پیاده‌رو نبود. او بر بلندای کوتاهی که بانک را از پیاده‌رو جدا می‌کرد ایستاده بود. منتظر بود تا رهگذری از راه برسد.»

داستان کوتاه «بیست و نه آگوست» نوشته محمدهادی پورابراهیم در مجموعه «شیراز؛ یک شهر، سی و یک داستان» از نشر نیلوفر چاپ شده است. این داستان شرح پانزده دقیقه مواجهه دو انسان در معمولی‌ترین حالت ممکن است. دو غریبه در یک بعد از ظهر جمعه جلو دستگاه عابربانک به هم می‌رسند و ناتوانی یکی در استفاده از دستگاه موجب ارتباطی کوتاه میان آنها می‌شود. داستان تا پایان خود شرح همین ماجراست. اینکه راوی چگونه به مرد دیگر یاد می‌دهد که از ربات پول بگیرد. و سپس در مسیر کوتاهی که با هم طی می‌کنند مراوده این دو نفر را مابین گفت‌وگوی ذهنی راوی می‌خوانیم.

«من به جای این کار - به جای اینکه به تنهایی مقداری پول از دستگاه برداشت کنم - از او خواستم مراحل را خودش دنبال کند. و اولین مرحله که وارد کردن رمز بود را توضیح دادم. می‌گفت رمز را می‌توانم وارد کنم. گفتم من هستم نگران نباشید. رمز را وارد کرد و خیره شد به صفحه. از نحوه رفتارش مشخص بود ناچار شده.»

اگرچه ماجرای خاصی در کل داستان اتفاق نمی‌افتد اما نویسنده ظرایف یک رابطه انسانی را به شکلی دقیق شرح داده است. این دقت در جزئی‌نگاری اثر را تبدیل به متنی بدون ابهام کرده است. در ابتدای داستان راوی در موقعیتی برتر – به لحاظ توانایی – قرار دارد. او مهارتی دارد که شخصیت دوم به آن نیاز پیدا کرده است. راوی با اعتماد به نفس و اطمینان، ژست یک آموزگار را گرفته، به غریبه نحوه استفاده از دستگاه عابربانک را آموزش می‌دهد. این موقعیت به او حس برتری و تسلط می‌دهد. پس به جای انجام صرف یک درخواست خود را درگیر رابطه استاد شاگردی می‌کند.

«من از روی عمد خودم را کنترل می‌کردم. واکنشی نشان نمی‌دادم. می‌خواستم خودش تصمیم بگیرد. می‌خواستم هرطور شده برای یک بار هم که باشد خودش این مسیر را پشت سر بگذارد. گفتم هر کجا با مشکلی مواجه شدید یا احساس کردید اشتباهی پیش آمده بی هیچ دغدغه‌ای گزینه خروج را انتخاب کنید و با لبخند انگشت گذاشتم روی خروج.»

روایتی از ناتوانی انسان معاصر در برقراری ساده‌ترین ارتباط
فرزانه فرهنگ

در اینجا نویسنده ظاهر می‌شود و داستان را نه به سوی ساختاری که ذهن مخاطب به آن عادت دارد بلکه به طرف آشکارگی وضعیت متزلزل راوی می‌برد. مردی که در ابتدای روایت خود را قادر، مطمئن و مدرس به نمایش درمی‌آورد با گذر زمان و ادامه مکالمه به دام ظرایف ارتباط انسانی می‌افتد. او در کنش و واکنش با فرد روبرویش، مدام دچار تزلزل می‌شود. در لحظه‌ای از داستان که راوی برای آموزش به جای انجام مراحل دریافت پول، دکمه خروج را می‌زند و کارت بیرون می‌آید شخصیت دیگر داستان جا خورده ناراحت می‌شود. اینجاست که راوی با دیدن ناراحتی او می‌ترسد، شک می‌کند و دلهره دست از سرش برنمی‌دارد. سپس در مسیری که به اجبار این دو نفر تا میدان گاز طی می‌کنند، راوی می‌خواهد گفت‌وگویی مشترک را پیش ببرد و معنایی به این رابطه کوتاه‌مدت بدهد. اما با هر جمله او و بی‌توجهی و کناره‌گیری دیگری از پاسخ، بیشتر تردید می‌کند. راوی در طی مسیر مدام صفات و احساساتی را برای مرد همراهش تصور می‌کند تا بتواند او را درک کند و نحوه برخوردش را بفهمد. او پیش خود برای مرد تنهایی، بی‌کسی، ترس از بودن در جمع و ناتوانی در انجام امور شخصی را بهانه می‌کند تا ناتوانی خودش را در ایجاد یک مکالمه ساده انکار کند. در اینجا من مخاطب با هر قدمی که در این داستان برداشته و شرح داده می‌شود درمی‌یابم که اتفاقاً این خود راوی است که تمام این حالات را دارد؛ وضعیت دلگیری که او در این بعد از ظهر به دنبال فرصتی برای تغییر آن است. راوی به قدری تنهاست که می‌خواهد خواهش یک غریبه را تبدیل به دستاویزی برای ایجاد یک رابطه معنادار - هر چند کوتاه - بکند. مخاطب با گذر زمان درمی‌یابد که وسواس ذهنی و وحشت از داوری شدن، باعث می‌شود این مرد در این ابتدایی‌ترین شکل رابطه ناموفق باشد. او در جایی می‌گوید: «من که راهی برایم باقی نمانده می‌گویم بله. با لبخند می‌گویم بدهید به من تا برایتان نگه دارم. حالا مطمئن شده که درست شنیده. دوباره خیره می‌شود به من. می‌گوید خیلی ممنون و سعی می کند هرطور شده فاصله اش را با من حفظ کند… جدا از اینها من با این پیشنهاد به منتهای خودم رفتم. یک لحظه احساس کردم چیزی از من باقی نمانده. از اینکه به چنین پیشنهادی - به چنین چیزی - فکر کرده بودم احساس پشیمانی می کردم. این احساس ارتباطی به واکنشهایی که او احتمالاً نشان می‌داد نداشت. نگه داشتن یا هر تصمیم دیگری در رابطه با مچاله پاکت برعهده او بود.»

جذابیت این داستان برای من در پیش پا افتاده به نظر رسیدن واقعه‌ای است که پورابراهیم شرح و بسط داده. جسارت گفتن از چیزی که آن را بی‌اهمیت می‌دانیم. ربع ساعت مصرف زمان بر کاغذ برای ساختن اثری که اضطراب انسان به مثابه انسان را نمایان می‌کند؛ با گزاره‌هایی که بدون دلالت‌های ثانویه، بدون کنایه، استعاره یا هر حالت گمراه کنندای یک واقعه را سرراست شرح می‌دهند. با این وجود در ماجرای بیست و نه آگوست تعلیق وجود دارد و خواننده مشتاق است بداند این دو مرد چگونه مراوده‌ای خواهند داشت. جملات با منطق علی‌معلولی پشت سر هم ردیف شده و ماتریس‌وار موقعیت را می‌سازند تا در انتهای داستان با همین گفت‌وگوهای درونی و کنش‌واکنشها شخصیت راوی به شکل یک انسان واقعی ظاهر می‌شود؛ مردی که با ظاهری کاربلد، دارای درونی گم و گیج است.

در جایی از داستان هم‌قدم‌شدن و ادامه گفت‌وگو میان دو مرد، فضایی دلهره‌آور می‌آفریند. خواننده این احساس را دریافت می‌کند که مرد ترسیده چرا که راوی دست از سرش برنمی‌دارد و این هم‌قدم‌شدن در مسیر پیاده‌رو به تعقیب‌کردن شبیه شده. جملاتی که راوی به سادگی دارد بیان می‌کند – ضمناً - می‌توانند در ثانیه‌ای به جای یک رهگذر او را یک دزد، جانی یا روانی بنمایانند.

داستان «بیست و نه آگوست» انسان را در دنیای امروز نشان می‌دهد؛ دنیایی که در آن دیگر روابط روشن پیشینی جواب نمی‌دهد، گروه وجود ندارد و انسانها حلقه‌هایی به هم پیوسته نیستند؛ جهانی که در آن تاکید موکد بر فردیت و شک به هر آنچه جز منفعت شخصی، فرد را به ورطه معلق‌بودن در فضا افکنده؛ جهانی که در آن گپ‌وگفتی کوتاه می‌تواند بدل به هراسی مزمن شود.

به لحاظ ساختار زبانی، جذابیت این داستان برای من در فرم‌نشدن آن است. داستان فرم تولید نمی‌کند بدل به استعاره نمی‌شود و دلالت بر مفهومی بیرونی ندارد و اسطوره یا افسانه‌ای پیشین را به خاطر نمی‌آورد. پورابراهیم زمان حالی را در زبانش تحقق می‌بخشد که در آن تمام گفتمان با کنش شناخته می‌شود. او با جزئیاتی دقیق وضعیتی روشن را در زمان و مکانی مشخص شرح می‌دهد. افعال همه متعدی و دارای فعل و فاعلند، پس اتفاق رخ می‌دهد و زمان مصرف می‌شود. روایت از سطح بیانی به سطح اجرایی انتقال یافته. سطحی که در آن معنای یک گزاره دقیقاً همان کنشی است که نویسنده می‌گوید. این متن بازگویی صرف نیست کما اینکه ادبیات معاصر توصیفی نیست، گذراست. پس قدم به قدم همراه با راوی، کنش شکل می‌گیرد، تعلیق ساخته می‌شود و گفتمان در انتها ساخته می‌شود.

می‌توان گفت این اثر یک خرده‌روایت است. خرده‌روایت‌بودن یعنی جایی که موتیف یا امر غریب علت داستان نیست. بنابراین شخصیت انسان واقعی پیدا می‌شود. به همین ترتیب به لحاظ سبک ادبی می‌توان این نوشتار را خنثی در نظر گرفت، چرا که با شرح یک وضعیت معمولی و با پیراستن خود از گوهر ادبی به سوی نفی و ناتوانی در تداوم بخشیدن به ناب‌گونگی حرکت کرده است. متنی است سرراست و روشن برای بیان انسان به خودی خود. یک متن معاصر.

از طرف دیگر باید به این نکته اشاره کرد که داستان بیست و نه آگوست به لحاظ روایی دچار درهم‌شدگی ذهن نویسنده و راوی است. نویسنده به همراه راوی اسیر وسواس ذهنی شده و به چیزی جز گفت‌وگوهای درونی وی نمی‌پردازد. اشارات کوتاهی که پورابراهیم به محیط اطراف می‌کند، نگاهی سرسری است. از آن مهمتر نویسنده توجه چندانی به شخصیت دوم داستان نداشته او را در حاشیه قرار داده حتی اشاره‌ای به ظاهر، شکل یا نام آن مرد دیگر نمی‌کند. پس مخاطب در پایان داستان تصویری از او در ذهن خود ندارد. می‌توان توجیه کرد که نویسنده می‌خواسته شخصیت راوی را درخودفرومانده بسازد اما به نظر من او بایستی در لحظاتی خود را از راوی جدا کرده و چیزهایی به جز ذهن وی را نشان می‌داد. این فرد، هم به لحاظ میزان حضور و هم اهمیت در شکل‌گیری روایت، وزنی قابل تامل دارد اما پورابراهیم برای او قیافه، نام یا ویژگی خاصی درنظر نگرفته. همین بی‌توجهی نویسنده، این مرد را بدل به ابزاری برای نمایش شخصیت راوی کرده است. پورابراهیم در این روایت با وجود تلاش برای نشان‌دادن انسان، در نهایت فقط راوی را واجد ارزش برای مورد توجه بودن دانسته و مرد دیگر را ابزار قرار داده است.

در پایان، این داستان نه بیان یک وضعیت خارق عادت که اجرای دقایقی از اضطراب وجودی انسان در دنیای امروز است. انسانی که تک‌افتاده، دست و پا می‌زند تا بتواند با وقت گذاشتن برای یک نفر دیگر از هراس تنهایی رهایی یابد، غافل از اینکه روابط انسانی چنان پیچیدگی و ریزه‌کاری‌هایی دارد که به این راحتی نمی‌توان در حد حتی پانزده دقیقه کوتاه، بدون سوتفاهم یا ترس با دیگری وقت گذراند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها