دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ - ۱۲:۱۳
روش پديده‌شناسي هوسرل و هايدگر تفكيك‌پذير نيست

حميد بسحاق، كارشناس فلسفه غرب، در نشست «پديدارشناسي تطبيقي هوسرل و هايدگر» با بيان اين كه «هايدگر با نوشتن كتاب "وجود و زمان" سعي كرد به استادش هوسرل اداي دين كند» اظهار داشت: در اين كتاب ردپاي پديده‌شناسي هوسرل وجود دارد، چراكه روش فنومنولوژي آنها را نمي‌توان از يكديگر جدا كرد.\

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، اين نشست عصر ديروز (يكشنبه، 28 شهريور) با حضور دكتر حميد بسحاق از اعضاي هيأت علمي انجمن حكمت و فلسفه ايران و كارشناس فلسفه غرب، دكتر ضياء شهابي، مدرس فلسفه دانشگاه علوم و تحقيقات تهران و دكتر علي‌محمد صابري، مدرس فلسفه دانشگاه تربيت معلم، برگزار شد.

صابري در ابتدا با بيان اين كه «ردپاي دكارت در انديشه بسياري از فلاسفه وجود داشته است» اظهار داشت: پديدارشناسي هوسرل نظير دكارت مبتني بر آگاهي است، آن نوع از آگاهي كه بي‌واسطه اشياء را بررسي مي‌كند با اين تفاوت كه دكارت انسان را نظير يك كپسول سربسته و بي‌ارتباط با جهان بيرون تصور مي‌كرد، اما هوسرل اين آگاهي را آگاهي از «چيز»ي معنا مي‌كرد و به اشياء روي مي‌آورد. مقصود از اين چيزها، اشيايي‌اند كه به آگاهي ما داده مي‌شوند.

وي افزود: هوسرل برخلاف فلاسفه پيشين معتقد بود كه اشياي واقع بايد در برابر آگاهي ما پديدار شوند. چيزها بايد به صورت بي‌واسطه مورد شهود انسان قرار گيرند و انسان بريده از خارج نيست. در فلسفه‌هاي اگزيستانس نيز انسان به خود منتهي مي‌شود. هوسرل اين تفكر را يك تحليل استعلايي مي‌نامد.

صابري ادامه داد: انسان با استفاده از اين تفكر خود را ظهور هستي تلقي مي‌كند، زيرا هر چيزي براي «من» معنا مي‌يابد. انسان نظير ساير اشيا در مرتبه‌اي خاص نيست. او وجودي سياريه دارد كه در فلسفه اگزيستانس به دازاين تعبير مي‌شود. در اين فلسفه،‌ انسان ظهور هستي است.

سپس شهابي درباره واژه فنومنولوژي كه احمد فرديد آن را به پديدارشناسي ترجمه كرد، توضيحاتي ارايه داد و گفت: اين لفظ براي نخستين بار توسط لامبرت به كار گرفته شد. وي پديدارشناسي را علمي انتقادي مي‌دانست كه در آن، نمود نه «بود» است نه «نبود»، نه حقيقت است و نه خطا، بلكه برزخ ميان آنهاست. بنابراين بايد تدابيري انديشيد كه اين دو به جاي يكديگر اشتباه گرفته نشوند.

وي افزود: درباره پديدارشناسي هگل بايد گفت كه وي پديدارشناسي مطلق نداشت. او فنومونولوژي روح و عقل را مطرح مي‌كند. هگل در پي تدوين يك سيستم براي علم بود و در اين سيستم مي‌توان شبحي از پديدارشناسي او را ديد. بر اين اساس، آن‌چه در هر مرتبه از آگاهي از چيزها درست است، مشحون از نادرستي‌هاست. درستي هنگامي به انسان رخ مي‌نمايد كه تن به سير ديالكتيك عقلي دهد.

مدرس دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقيقات ادامه داد: پديدارشناسي هوسرل را بايد در يكي از آثارش با عنوان «پژوهش‌هاي منطقي» كه در سرآغاز قرن بيستم در سه جلد مفصل منتشر شد، جست‌وجو كرد. او در اين كتاب مدعي است كه هر امر نفساني متوجه به «چيز»ي است. فرگه، فيلسوف آلماني، انتقادهايي به پديدارشناسي هوسرل وارد مي‌كند و وي نيز درصدد بيان مباني علم منطق برآمد و دريافت كه براي فلسفه‌اش بايد روشي داشته باشد. هوسرل روان‌شناسي را روش خود قرار داد كه البته با آن روان‌شناسي كه ما مي‌شناسيم، تفاوت دارد.

وي افزود: اين روان‌شناسي مربوط به آن چيزي است كه ميان انديشه و آن‌چه كه انديشيدني است، مي‌آيد. در اين روش سعي بر آن است واقعيت‌هاي منطقي از طريق رد و ارجاع به واقعيت‌هاي تجربي كه در ذهن انسان مي‌گذرند، تبديل شوند.

وي افزود: البته هوسرل در جلد نخست «پژوهش‌هاي منطقي» به رد اين روش پرداخت و سپس در جلد دوم بر بيان ضروريات منطقي و تعلق علم ما به آنها به طريقي كه به پديدارشناسي معروف شد، كوشيد. دليل تحول پياپي پديدارشناسي هوسرل اين است كه وي خود را يك مبتدي مي‌پنداشت و همواره از نو آغاز مي‌كرد و مدام كارش را از سر مي‌گرفت. 

وي سپس نكاتي درباره پديدارشناسي هايدگر بيان كرد و گفت: او در دوره دبيرستان از كشيش شهر زادگاهش «مسكيرش» رساله فرانس برنتانو را دريافت كرد. وي همواره در پي ايجاد وحدت ميان معاني مختلفي بود كه در اين رساله از آنها ياد شده بود.

شهابي ادامه داد: كتاب ديگري كه بسيار مورد توجه هايدگر قرار گرفت، پژوهش‌هاي منطقي هوسرل (استادش) بود. هايدگر بسيار تحت تأثير ارسطو نيز قرار داشت و پرسش از موجود و جوهر او را اصلي‌ترين پرسش فلسفه مي‌دانست. هايدگر كوشيد در كتاب «وجود و زمان» بنياد اين پرسش را نو كند، ‌البته نه از حيث محتوا، بلكه از نظر شيوه طرح آن.

شهابي درباره تفاوت پديدارشناسي در فلسفه هايدگر و هوسرل گفت: اين تفاوت هم وجود دارد و هم ندارد، زيرا پديدارشناسي هوسرل، پديدارشناسي آگاهي است و‌ هايدگر پديدارشناسي دازاين را مطرح مي‌كند. دازاين نحوه‌اي از وجود است كه هايدگر به آن نام اگزيستانس نيز مي‌دهد.

وي افزود: يك تفاوت ديگر پديدارشناسي اين دو متفكر را مي‌توان روش آنها دانست. هايدگر روش را تغيير نداد، بلكه آن را از نو بنياد گذاشت. اگر معناي پديدارشناسي به‌خوبي درك شود، از نو بنياد شدن آن نيز توجيه مي‌شود. پديدارشناسي را نمي‌توان به يك تكينيك تبديل كرد.

در ادامه بسحاق، درباره ارتباط پديدارشناسي هوسرل و هايدگر اظهار داشت: هايدگر با نوشتن كتاب «وجود و زمان» سعي كرد تا حدودي به استادش هوسرل اداي دين كند. اين جمله را نيز تاكنون شنيده‌ايم كه هايدگر بر شانه‌هاي هوسرل نشسته است. همواره در كتاب «وجود و زمان» ردپاي پديده‌شناسي هوسرل وجود دارد و نمي‌توان روش فنومنولوژي آنها را از يكديگر جدا كرد.

وي با بيان اين كه «تاكنون قضاوت‌هاي نادرستي درباره هايدگر به‌ويژه از سوي فيلسوفان تحليلي ابراز شده است» اظهار داشت: آنان كتاب‌هاي متأخر هايدگر را مطالعه مي‌كنند، در حالي كه ابتدا بايد به سراغ كتاب «وجود و زمان» او رفت. اشتباه اين فيلسوفان به آن دليل است كه درنيافته‌اند كه آثار هايدگر به جاي آن كه ترجمه شوند، بايد تجربه شوند.

وي پيچيدگي زبان هايدگر را به دليل پيچيدگي هستي برشمرد و گفت: با آثار هايدگر بايد احساس همدلي و سمپاتي كرد، نه اين كه با يك فرهنگ لغت به ترجمه آن پرداخت. اگر اين سمپاتي به وقوع نپيوندد، نمي‌توان به فهم متون اگزيستانس هايدگر پي‌برد.

بسحاق ادامه داد: هايدگر در پديدارشناسي از هوسرل فاصله نگرفته و گذر هم نكرده است. او به عنوان ميراث‌دار هوسرل، هيچ‌گاه به دنبال نظام‌سازي نبود، بلكه وي به بازخواني پرداخت و با تأمل در متون و به حقايقي دست يافت.

وي در پايان سخنانش گفت: مي‌توان عرفان و فلسفه اگزيستانسيانس را داراي قرابت فرض كرد، به اين معنا كه اصطلاحات عرفاني مي‌توانند در فهم اصطلاحات فرهنگ اگزيستانس موثر باشند.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها