دكتر سيد صادق سجادي در همايش «كوروش هخامنشي و ذوالقرنين» گفت: بسياري از نويسندگان كهن، مانند يعقوبي، مسعودي و ابنكثير در كتابهايشان، ذوالقرنين را با اسكندر يوناني يكي شمردهاند. مسعودي از دو اسكندر نام ميبرد و ابنكثير، اسكندر را ذوالقرنين دوم و از نوادگان اسحاق پسر حضرت ابراهيم خوانده است.
وي در ادامه افزود: در اين روايتها عنصر زمان و مكان ديده نميشود. از سويي ديگر بيروني معتقد است كه ذوالقرنين بايد اشاره به فرمانروايي در يمن باشد. ثعالبي كه تا حدي از ذهنيتي تاريخنگارانه برخوردار است، تصريح كرده كه به رغم جستوجوهاي بسيار در منابع، درنيافته كه ذوالقرنين كيست و تاكيد ميكند كه آنچه مورخان در اين باره آوردهاند، قابل استناد نيست.
مولف كتاب «تاريخ برمكيان» يادآور شد: آنچه كه از مجموع روايتها ميتوان دريافت اين است كه اشارات قرآني درباره ذوالقرنين، هرگز با اسكندر مقدوني تطبيق نميكند. درباره تطبيق ذوالقرنين با كوروش نيز با روايتي مبتني بر حدس سر و كار داريم. اما با توجه به نقشي كه از كوروش در دست هست، اين تطبيق امكانپذيرتر بهنظر ميرسد. آنچه هم از سفر ذوالقرنين از مغرب به مشرق گفتهاند، هر چند هم با زندگي اسكندر سازگار است و هم كوروش، اما ماجراي زندگي اسكندر با اشارات تاريخي همخواني ندارد اما سفر كوروش يك واقعيت تاريخي است.
سپس دكتر روزبه زرينكوب استاد گروه تاريخ دانشگاه تهران درباره «كوروش هخامنشي در منابع يوناني» سخن گفت، وي افزود: از هنگامي كه كوروش وارد سارد شد، با يونانيان آشنايي يافت. با كامل شدن فتح آسياي صغير به دست هخامنشيان نيز يونانيان در پي آگاهي بيشتر از پيشينه اين شهريار ايراني برآمدند. خارون، ديونيسوس و هلانيكوس مشهورترين مورخاني هستند كه در اين باره مطالبي نوشتهاند اما از آنها تنها نامي باقي مانده است.
وي افزود: جز مورخان، كسان يوناني ديگري نيز از كوروش نام برده اند. يكي از قديميترين وصفها از آن آيسخلوس در نمايشنامه «ايرانيان» است. حدود يكصد سال پس از او، افلاطون از دوران فرمانروايي كوروش تمجيد ميكند و آن را روزگار آزادي ايرانيان مينامد.
اين استاد دانشگاه خاطرنشان كرد: در ميان منابع كهن يوناني موجود كه درباره كوروش سخن گفتهاند، ميتوان به كتزياس، هرودوت و گزنفون اشاره كرد. بيشك اين نويسندگان بر اساس سنت تاريخنگاري يوناني و بر حسب ذات و تربيت خود، تاريخ كوروش را نوشتهاند اما پايه و اساس سخنان آنان روايات ايراني بوده است.
وي افزود: هرودوت كه شهروندي تابع دولت هخامنشي بود، به راويان ايراني اشاره ميكند. كتزياس نيز هفده سال در دربار اردشير دوم هخامنشي ميزيست و از اين راه اطلاعاتي درباره كوروش هخامنشي بهدست آورده است. روايت گزنفون نيز در كتاب او «سيرت كوروش» نقل شده است.
زرينكوب يادآور شد: روايت كتزياس مبتني بر خوار شمردن و كوچك كردن كوروش است، اما گزنفون از كوروش بسيار ستايش ميكند. روايات اين سه مورخ درباره كوروش متفاوت و گاه متناقض است. اين نشان ميدهد كه پس از درگذشت كوروش بزرگ جاذبههاي شخصيت او، روايات گوناگوني را پديد آورده است.
وي افزود: اين روايتها را به سه دسته ميتوان تقسيم كرد، روايت دوستداران كوروش (گزنفون)، روايت مخالفان كوروش (كتزياس) و روايت ميانه رويان (هرودوت). اين كه كوروش پس از بيست و شش قرن هنوز زنده مانده، نه به سبب جهانگشاييهاي اوست، نه به سبب بناها و سازمانهاي اداري. آنچه كوروش را و خاطره او را زنده ساخته، ميراث اوست. ميراث او هم فرهنگ ايراني است.
سخنران بعدي نشست دكتر محمود جعفريدهقي، مدير گروه فرهنگ و زبانهاي باستاني دانشگاه تهران بود، وي درباره «ذوالقرنين: گزارشي اسطورهشناختي» سخن گفت: گزارشها درباره ذوالقرنين بسيار مفصل و غالبا متفاوتاند. قرآن كريم دامنه لشكركشي او را از مشرق تا مغرب جهان دانسته و او را باني سدي در برابر تجاوزها و فساد ياجوج و ماجوج معرفي كرده است.
وي افزود: در تعبير رويايي در كتاب دانيال نبي (باب هشتم)، نماد ذوالقرنين به گونه قوچي دو شاخ معرفي ميشود كه با بز كوهي تك شاخي ميجنگد. مورخان مسلمان نيز گزارشهاي متناقضي درباره ذوالقرنين به دست دادهاند. گروهي او را معاصر فريدون دانستهاند و برخي او را از ملوك يمن شمردهاند.
جعفريدهقي يادآور شد: دوگانگي گزارشها درباره اسطوره ذوالقرنين ممكن است بازتاب دو سنت داستاني متفاوت باشد. اين گونه گزارشهاي دوگانه در اسطورههاي ايراني سابقه دارد. چنان كه داستان گشتاسب نيز از اين ويژگي برخوردار است و به دو گونه به ما رسيده است. از اين رو اسطوره ذوالقرنين ممكن است از دو مسير و دو سنت متفاوت به روزگار ما رسيده باشد.
وي افزود: يكي سنتي است كه بازتاب ديدگاه جامعه ايراني است و بنا بر آن ذوالقرنين با كوروش هخامنشي يكي دانسته شده است. دو ديگر سنتي غير مردمي است كه بر اساس آن ذوالقرنين همان اسكندر مقدوني است. اين روايت ممكن است از منابع غير ايراني به ادبيات و فرهنگ ما راه يافته باشد تا به اسكندر چهرهاي مشروع و مردمي ببخشد.
عسكر بهرامي، معاون بخش ايرانشناسي مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي نيز درباره «استوانه كوروش: تاريخچه كشف و پژوهشهاي انجام شده بر روي آن» سخن گفت: به استوانه كوروش و اهميت آن اشارههاي كم و بيش زيادي شده است. اما درباره كاشف آن كمتر نوشتهاند و گفتهاند. در ايران نام يابنده استوانه چندان مطرح نشده است، اما در غرب او را به نام هرمز رسام ميشناسند.
نويسنده كتاب «تاريخ اساطيری ايران» يادآور شد: هنگامي كه لايارد انگليسي در سال 1849 براي كاوشهاي باستاني به بينالنهرين رفت، رسام را با خود برد. رسام در آكسفورد و در رشته باستانشناسي تحصيل كرده بود. آنها كاخ جنوب غربي سناخريب را به طور كامل خاكبرداري كردند و كاخ پيلسر اول را يافتند. در اين كاوشها مهمترين دستآورد آنها كشف كتابخانه آشور بانيپال بود.
مترجم كتاب «زردشتيان: باورها و آداب دينی آنها» گفت: پس از لايارد، رياست كاوشها را به راولينسون سپردند. اما او در كار كاوش چندان تجربهاي نداشت و سرپرستي كارها را به رسام سپرد. رسام سالها بعد در 1879، استوانه كوروش را كشف كرد كه بسيار مورد توجه قرار گرفت.
مولف كتاب «جشنهای ايرانيان» خاطرنشان كرد: هرمز رسام متولد 1826 در موصل بود و از اهالي انگلستان معرفي شده است. پايان زندگي او در هالهاي از ابهام است. او را متهم كردهاند كه بيشتر گنجياب بود تا در جستوجوي حقيقت. او در 16 سپتامبر 1910، يعني دقيقا صد سال پيش، درگذشت. رسام كتابي نوشت و براي نخستينبار تصوير استوانه كوروش را در آنجا چاپ كرد.
نظر شما