داستان «گوسفند زهرآلود» نوشتهي «كريم باوفا» نام يكي از كتابهاي مجموعهي قصههاي نبوي(ص) براي نوجوانان و جوانان است كه نشر «احرار» تبريز آن را با موضوع پيامبر اسلام(ص) منتشر ميكند.
زينب يك روز صبح از خواب بيدار شد و جامه بر تن كرد و پنهان از چشم همسايگان از خانه بيرون رفت تا به مغازهي «عطار»ي كه آيين يهودي داشت و دكان وي در پايان بازار بود رسيد.
آن زن چيزي به عطار سفارش داده بود، عطار گفت: "درياب آنچه را كه ميخواستي." عطار كيسهي چرمي بزرگي را باز كرد و از درون كيسه صندوقچهاي بيرون آورد كه در آن بطري شيشهاي (آبگينه) پر از مايع سبز رنگ بود.
عطّار گفت: "بگير! اين همان زهر كشندهاي است كه قصد خريد آن را داشتي، بدان اي زن يك قطره از اين زهر، ده نفر شتر را از پاي در ميآورد."
زينب، بطري زهرآگين را در خانه گذاشت به سوي طويلهي گوسفندان رفت و گوسفند كوچك و چاقي را برگرفت، سر آن را بريد و پوستش را از تن رها ساخت، گوشت آن را در ظرفي بزرگ گذاشت و به خانهي خود برد.
زينب به خانه بازگشت و گوسفند سربريده را بيرون آورد، به بريان كردن آن مشغول شد و ماهيچه گوسفند را در روي آتش كاملاً بريان كرد، پس از آن زهر را از صندوقچهي كوچك بيرون آورد و شروع به پاشيدن و ماليدن آن زهر بر گوشت گوسفند كرد دو ماهيچه و دو سر دوش و پس گردن آن بره را در زهر كشنده فرو برد، سپس آن گوشت زهرآگين را در يك ظرف (سيني) مسي قرار داد و با يك قطعه از پارچه سفيد حريري روي آن را پوشانيد. طَبَق را بر سر گذاشت و بهسوي خانهي پيامبر(ص) روي نهاد.
زينب گفت: "اي ابوالقاسم! اين گوسفند بريان هديهاي براي شماست." پيامير آن گوشت ارمغاني را گرفت و از زينب تشكر و قدرداني كرد. زينب روي بر داشت و چهره بگردانيد و فرار را بر قرار ترجيح داد. آن مرد راهنما از او پرسيد: "آيا منتظر نميماني كه سيني غذا را پس بگيري؟!"
زن با حالت دلهره گفت: "بار ديگر براي گرفتن آن ظرف باز ميگردم."
پيامبر(ص) گوسفند برياني را در پيش ياران خود گذاشت، سپس نام خداوند را بر زبان راند، بازوي گوسفند را برگرفت و به سوي دهانش برد و خواست كه گوشت را بخورد، بازوي گوسفند فرياد برآورد: "اي رسول خدا! من زهر آلودهام و گوشت من سمي است."
پيامبر (ص) به ياران گفت: "از غذا نخوريد كه گوشت گوسفند زهرآگين است. ياران پيامبر، پارهي گوشت را از دست انداختند و از دهن خود بيرون كردند.
ياران پيامبر مدتها به دنبال آن زن گشتند و او را پيدا كردند و به حضور پيامبر(ص) رسيدند. پيامبر فرمود: "اي زن! چه چيز تو را وادار كرد تا در گوشت گوسفند زهر بريزي؟"
زن پاسخ داد: "خواستم كه تو را بيازمايم، اگر تو پيامبر هستي، خداوند به تو آگاهي ميداد آنچه را كه از زهر در كالبد گوسفند بود وگرنه، اگر دروغگو بودي از آن گوشت ميخوردي و ميمردي. اكنون فهميدم همانا تو پيغمبر خدا هستي و آنچه در اندرون گوسفند بود، خداوند تو را آگاه كرد. اكنون مرا درياب كه شهادت ميدهم در پيشگاه حاضران من در آيين تو هستم و خدايي نيست جز «الله» و همانا محمد(ص) رسول خداوند است.
كتاب «گوسفند زهرآلود» از سوي انتشارات احرار تبريز منتشر شده 850 تومان قيمت دارد.
نظر شما