سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی؛ دُلورِس آلوارِث دربارهیِ کتابی که مارینا گارسِس نوشته و در آن به دوستی پرداخته مینویسد:«این کتاب با تردید نسبت به آرمانِ اخلاقیِ دوستی آغاز میشود. در پشتِ این آرمانِ چه چیزی پنهان است؟ چگونه این آرمان توانسته در طولِ زمان پایدار بمانَد و مخاطب آن چه کسانی هستند؟ چه کسانی از آن بیرون میمانند؟ آیا این آرمان به ما کمک میکند معنا، رنج و ترسهایی را توضیح دهیم که روابطِ دوستانهیِ ما را دربرگرفتهاند؟ دنبالکردنِ این پرسشها، راه دیگری برایِ فهمِ نقشِ دوستان در زندگیمان پیشِ رویِ ما میگذارد. چرا آنها در زندگی ما حضور دارند؟ میتوانستیم زندگیهایی کامل داشته باشیم و به وسیلهیِ شریکِ زندگی، خانواده، کار یا علاقههایمان به خوبی اجتماعی شویم، و با این حال، حتی یک دوست هم نداشته باشیم...

گارسِس میگوید ما از دوستانمان به عنوان کسانی سخن میگوییم که همیشه آنجا هستند و از زندگیهایِ ما ــ که عدمقطعیت و بیثباتی بر آنها سایه افکنده ــ پشتیبانی میکنند، مراقب ما هستند و همراهیمان میکنند. داشتنِ دوست اطمینان به این است که هرگز خودمان را تنها نخواهیم یافت و آنها در برابرِ دشواریهایی که زندگی پیشِ رویِ ما میگذارد، ما را خواهند فهمید. این کتاب ما را به تأمل دربارهیِ دوستانی وامیدارد که هیچ پیوندِ خویشاوندی با آنها نداریم و با این حال، گاهی زندگی ما با آنها بیش از اعضایِ خانوادهیِ ما در یک مسیرِ موازی قرار میگیرد. امروز از آن خانوادهیِ انتخابشده حرف میزنیم؛ خانوادهای که آزادانه به آن شکل بخشیدهایم و در کنارِ ماست و هنگامی که میخندیم، همراه یکدیگریم یا وقتی برایِ غلبه بر تنهایی به هم نیاز داریم، به کمکِ ما میآید.»
امکانپذیریِ درک فاصله
مارینا گارسِس (زادهیِ ۲۸ نوامبرِ ۱۹۷۳ در بارسلونا) فیلسوف، استادِ دانشگاه و مقالهنویسِ اسپانیایی است که در سالِ ۲۰۰۱ دکترایِ خود را در فلسفه گرفته، و در کتابِ "هوایِ دوستی" که با ترجمهیِ خوبِ الهام شوشتریزاده (نشر اطراف، ۱۴۰۴) منتشر شده، نکتههایِ جذابی را با ما در میان میگذارد و مجالی برای بیشتر اندیشیدن دربارهیِ مفهومِ دوستی فراهم میکند. به تعبیرِ گارسِس «صمیمیت در آن چیزی نهفته است که وقتی چیزهایی را به زبان نمیآوریم و روشن نمیکنیم، گفته میشود.» در فضایی بینابینی یا به تعبیرِ والتر بنیامین در «آن فضایِ لرزان است که صمیمیت طنینانداز میشود.» وقتی به کسی قصهیِ زندگیِ خود را میگوییم به این شیوه فاصله به نزدیکی تبدیل میشود، اما برداشته نمیشود. گارسِس مینویسد:«اشتیاق به غریبه یعنی همین امکانپذیریِ درک فاصله در قالبِ نزدیکی، و امکانپذیریِ ایجاد فاصله در تنگاتنگترین همسایگیها» به نظرِ گارسِس «چیرگی بر فاصله به معنای برداشتنش نیست» او دوستی را بازیِ دوریها و نزدیکیها میداند و از قولِ سیمون وِی (فیلسوف فرانسوی) مینویسد:«دوستی، معجزهای است که در آن، انسان میپذیرد انسانی دیگر را که همچون غذا برای او ضروری است از دور، بدون نزدیکشدن به او، تماشا کند... دو دوست کاملاً میپذیرند که دو موجود متمایز باشند، نه یکی، و به فاصلهای که این واقعیت میانشان میاندازد احترام میگذارند.» و این پرسش را طرح میکند که آیا دوستی تنها گونهیِ عشق است که فاصله با دیگری را میپذیرد و آیا آن را میتوان پادزهرِ وسوسهیِ یگانگی در روابطِ دیگر مانند دلدادگی و همسری دانست؟
مواجهه با دوستیهایِ سمی
در شمارهیِ دهمِ «بررسیِ کتابهایِ اروپایی» نوریا ریباس کوستا (Nuria Ribas Costa) روزنامهنگار و حقوقدانِ اسپانیایی، گفتوگویی با گارسِس دربارهیِ این کتاب ترتیب داده که بسیار خواندنی است. او از گارسِس میپرسد که این روزها مقالههایِ زیادی دربارهیِ «قطع رابطه با یک دوست» یا «تشخیصِ دوستیهایِ سمی» منتشر میشود. آیا پایاندادن به دوستیها به یک مُد تبدیل شده است؟
گارسِس در پاسخ میگوید:«به گمانِ من دغدغهای درمانمحور وجود دارد که در حال تسخیرِ بخشِ بزرگی از گفتمانِ دوستی است؛ دغدغهای که با مدیریتِ عواطف در چارچوبِ الگویِ سرمایهدارانهیِ روابط پیوند دارد. مدام از ما خواسته میشود که روابطمان را بر پایهیِ منافعِ عاطفی بسنجیم: آنچه به کارمان میآید نگه داریم و آنچه سودی ندارد را دور بریزیم. کنار بگذاریم. این نوع دوستیِ درمانمحور ــ یا در واقع، سرمایهدارانه ــ مستلزمِ آن است که ارزشِ خود را نه فقط بر اساسِ تعدادِ ارتباطاتی که ایجاد میکنیم محاسبه کنیم (که همان وجه ساده و آشکار ماجراست) بلکه بر پایهیِ چگونگیِ مدیریتِ این روابط برایِ منفعتِ شخصیمان بسنجیم. به گمانِ من، این رویکرد به شیوهیِ درکِ ما از دوستی آسیبِ جدی وارد میکند.»
همچنین، او در اشاره به این عبارت که «دوستانام مرا از گزندهایِ دنیا نجات میدهند» میگوید:« قرار نیست دوستی چنین کاری بکند، مگر نه؟ این منطقِ درمانمحور –منطقِ مصونیت و پناهگاه- دوستی را از نیرویِ غریبگیای که به گمانِ من در آن نهفته است تُهی میسازد: دوست در زندگی ما همیشه غریبهای است؛ و این درست نقطهیِ مقابلِ الگویِ مبتنی بر مصونیت یا سمیبودن است.
در این کتاب، دوستی را رابطهای مبتنی بر مقاومت توصیف میکنم؛ رابطهای که میتواند به شکلگیری جامعهای کمک کند که در آن پیوندها و عواطف صرفاً بر پایهیِ سلسلهمراتب، و از طریقِ سلطه و طرد، سازمان نیافته باشند.» گارسِس دربارهیِ موضوع غریبهبودن که در کتاب به آن پرداخته نیز به میگوید:«وقتی از غریبگی حرف میزنم، منظورم تفاوتهای عینی نیست؛ در واقع، نخستین غریبه، خودِ انسان است. غریبگی بُعدی متقابل دارد: یعنی قدمگذاشتن در مسیری که در آن نه کاملاً میدانیم چه کسی هستیم و نه میدانیم به چه کسی میتوانیم بدل شویم. پس اگر بگوییم دوستی با به رسمیتشناختنِ این بیجایی در نسبت با چیزی پیوند دارد، پذیرفتهایم که هنگامِ آغازِ یک دوستی، برایِ یکدیگر غریبهایم. و این به آن معنا نیست که دوست حتماً باید از سرزمینی دور آمده باشد، به نژادی دیگر تعلق داشته باشد، به زبانی دیگر سخن بگوید یا آدمی عجیبوغریب باشد. اما ما خیلی خوب یاد گرفتهایم که با غریبهها چگونه به صورت سلسلهمراتبی زندگی کنیم: اول مردمِ خودم، سپس دیگران. این را میتوانیم با زبانهایِ سیاسیِ گوناگون بیان کنیم: هم با گفتمانهایِ آشکارا نژادپرستانه یا طبقاتی، و هم با ایدههایی چون چندفرهنگگرایی که شاید برابرخواهانهتر به نظر برسند، اما در اصل، مبتنی بر تمایزگذاری میانِ «ما» و «دیگران» نیز هست.
تفاوتهایی که به درستی سازماندهی شده باشند، هرکس را سر جای خود و در گروه خودش قرار میدهند. دردسر از جایی آغاز میشود که این طبقهبندی تَرَک برمیدارد یا متزلزل میشود؛ چه بر اثر مقاومت، مبارزهیِ اجتماعی و خصومت، و چه صرفاً به دلیل آمیختگیهایِ پیشبینینشده: جایی باشی که در نگاه دیگران به آن تعلق نداری، یا با کسانی دوست شوی که شبیه به تو نیستند... تخطی همینجاست. در کتاب، من یک پیشنهادِ سیاسیِ جدی مطرح میکنم که خودمان را جامعهای ببینیم که همزیستیاش واقعاً میان غریبهها شکل میگیرد، نه جامعهای ازپیشساخته با هویتهایی کاملاً جدا و به خوبی مدیریتشده... در کتابِ شهرِ پرنسس (Ciutat Princesa) من از محله به عنوانِ یک واحد یا فضایِ سیاسیِ همزیستی حرف میزنم.

استدلالِ من این بود که گرایشی به آرمانیکردنِ این فضا و داشتنِ تصویری بسیار رمانتیک از زندگی در آن وجود دارد؛ گویی محلهها، درست مانندِ دوستان، همیشه از پیش وجود داشتهاند. اما واقعیت چنین نیست: شهرها، شهرکها و محلهها ماهیتی پویا دارند و از مردمی ساخته میشوند که کم و بیش جبراً میآیند و میروند. تمامِ اینها جلوههایی از فراز و فرودِ زندگیِ مشترک هستند؛ زندگیای که میتواند کموبیش باثبات باشد و شبکههایِ اجتماعیِ کموبیش محکمی پدید آورد. اکنون، ما در دورهای از بیثباتی و خشونتِ شدید در شیوههایِ ورودمان به مکانهایی که در آنها زندگی میکنیم و ترکشان میکنیم به سر میبریم. وضعیتی که این پرسش را در ذهنِ من برمیانگیزد که محله کجاست؟ آن فضاـزمانی که بتوانیم در آن نوعی همجواری و نزدیکی را با کسانی که در اطرافِ ما هستند تجربه کنیم، کجاست؟»
نظر شما