اسرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: امروز، هفدهم آبان ماه، در چهلمین سالروز درگذشت کریم کشاورز، با نگاهی به کارنامه این مترجم و داستاننویس برجسته، به بازخوانی میراث ماندگار او میپردازیم. کشاورز که از چهرههای اصلی حزب توده بود، با ترجمههای دقیق از آثار تاریخی و ادبی و همچنین تألیف آثاری نظیر «هزار سال نثر پارسی»، نقش بسزایی در غنای ادبیات معاصر ایران ایفا کرد. دقت او در انتخاب واژگان و پیوند میان پژوهش تاریخی و روایت ادبی، از ویژگیهای متمایز کارنامه اوست.
برای بررسی این میراث به سراغ همشهری او، لاله فقیهی، رفتیم. او، نویسنده و پژوهشگر معاصر، با آثاری همچون رمان «مشیانک» که به بازخوانی زندگی فاطمه نشوری، نخستین زن تئاتری گیلان میپردازد، و مجموعهداستان «از کجا تا کجا»، پیوندی میان تاریخ و ادبیات داستانی برقرار کرده است. فقیهی از برگزیدگان جایزهی نقد ادبی پیرنگ است.
کریم کشاورز در دوران تبعید، کتاب «چهارده ماه در خارک» را نگاشت؛ اثری که همزمان یک سند تاریخی و یک روایت شخصی است. با توجه به اینکه او هم یک فعال سیاسی بود و هم یک نویسنده، به نظر شما تجربه تلخ تبعید چگونه بر لحن و نگاه او در ترجمههای ادبیاش اثر گذاشته است؟
اولین کار ادبی کریم کشاورز، ترجمهی قطعهای از هاینریش هاینه با عنوان «آتاترول» بود که در مجلهی فرهنگ رشت منتشر کرده بود. او پیش از تبعید، داستانهای زیادی از زبان روسی و یکیدو اثر از زبان فرانسوی ترجمه کرد؛ ازجمله آثاری از چخوف، پوشکین، لرمونتوف (شاعر نابغهی روس و وارث ادبی پوشکین)، گورکی، مارک تواین و غیره.
بعد از واقعهی ۲۸ مرداد ۳۲ که دستگیر و به خارک تبعید شد، تجربهی سنگینی را از سر گذراند. آبوهوای بسیار بد جزیره، کمبودها و مناسبات ناسالم و وقایع ناگواری مثل اتفاقی که در ماههای آخر به کور شدن یکی از تبعیدیها منجر شد، تأثیر انکارناپذیری بر روحیه و انتخابهای او در تألیف و ترجمه داشته است. شاید بیش از هر چیز، این تأثیر را در انتخاب آثار تاریخی و نگاه ژئوپلیتیک او به تاریخ مناطق اطراف ببینیم. من این تأثیر را بیشتر در فاصلهگیری از ترجمهی ادبی، بهخصوص رویگردانی موقتی از متون ادبی روسیه و روی آوردن به تألیف آثار جامع ادبی و تمرکز بیشتر بر ترجمهی آثار تاریخی میبینم.
او در دوران تبعید، خاطرات روزانهاش را صورت داد و کتاب «هزار سال نثر پارسی» را با کمک کتابخانهای با چهارصد جلد کتاب شروع کرد. اما پس از آزادی، با چند سال تأخیر، چند متن ادبی از فرانسوی ترجمه کرد و بعد به ترجمهی آثار بزرگ تاریخی، مثل «نهضت سربداران در خراسان» پطروشفسکی، «خاطرههای جنگ دوم جهانی» از شارل دوگل، «اشکانیان» و «کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران عهد مغول» از دیاکونوف و غیره روی آورد. شاید در این زمان، آگاه کردن جامعه از گذشته و مناسبات قدرت در برهههای بحرانی تاریخ ایران برایش مهمتر بود و متون تاریخی را در این زمینه مؤثرتر میدید.
یکی از نکات تأملبرانگیز در کارنامه کشاورز، خودانتقادی او درباره استفاده از واژگان عربی و قدیمی بود. به نظر شما، این تمایل او به سمت فارسیسازی، نشانه یک تحول در سبکشناسی فردی است یا نشانه پیوند میان سادهسازی زبان و دموکراتیزه کردن ادبیات برای همسو شدن با دغدغههای اجتماعیاش؟
کریم کشاورز نویسندهای پرکار بود و ترجمه از زبانهای فرانسوی و روسی هم برایش کار راحتی بود و بدون تلاش زیادی ترجمه میکرد. بنابراین، انتخاب واژگان عربی یک انتخاب سبکشناسانه نبود، بلکه طبیعیترین روش برای استفاده از دایرهی واژگانی خودش بود.
من خودم در مواجهه با آثار او به این مشکل برنخوردم؛ یعنی تراکم کلمات عربی بسیار کم است و احتمالاً در مقایسه با آثار کسانی چون عنایتالله رضا چنین به نظر میرسید. شاید برای پاسخ به این سؤال لازم باشد به مجموعهداستان او، «فیالمدۀالمعلوم»، بپردازیم که کریم کشاورز ابتدا میخواست آن را با عنوان «شر و ورها» یا «آشغالدونی» منتشر کند.
بیشتر داستانهای این مجموعه در شهر یزد میگذرد و زندگی کوچهبازاری و قشر عوام را در بر میگیرد. فقر مادی و فرهنگی در این داستانها نمود چشمگیری دارد. این توجه به زندگی مادی و اخلاقی قشر فرودست جامعه، ما را به این سمت سوق میدهد که خودانتقادی او بیشتر به قصد دموکراتیزه کردن زبان بوده است تا بتواند با طیف وسیعتری از خوانندگان ارتباط برقرار کند و در بالا بردن سطح آگاهی آنها از گذشتهی سرزمینشان، رویدادهای سیاسی و انقلابها نقشی داشته باشد.
بهخصوص این رویکرد زمانی آشکارتر میشود که او خودش در سال ۱۳۵۱، در «کتاب امروز»، در وصف یک مترجم واجد شرایط، پیش از هر چیز میگوید ترجمه باید به زبانی صورت گیرد که برای عموم قابل فهم باشد. بنابراین، احتمالاً او در برابر انتقاد دیگران به این نتیجه رسید که بهتر است برای ارتباط با طیف وسیعتری از خوانندگان، سطح زبانش را پایین بکشد و از کلمات عربی مهجور استفاده نکند.
کشاورز طیف وسیعی از آثار را ترجمه کرده است؛ از تاریخهای سنگین علمی تا داستانهای پرکشش ادبی. به نظر شما، این تنوع میان تاریخ و داستان چه پیوند درونیای دارد؟ آیا او با ترجمه این آثار در تلاش بوده تا یک زیربنای فکری و فرهنگی خاص را برای روشنفکران ایرانی بازسازی کند؟
بله، مطمئناً با توجه به سابقهی فکری و سیاسی او، همینطور است. او علاوه بر روشنفکران، مطمئناً اقشار دیگر را هم مدنظر داشته و قصدش ایجاد آگاهی اجتماعی و سیاسی بوده است. این همجواری آثار تاریخی و ادبی شاید پیام دیگری هم داشته باشد و آن، توجه به ماهیت روایی هر دو است.
همین روایتها هستند که واقعیت را میسازند و در سطحی دیگر، تفاوت چندانی میان این دو وجود ندارد. تاریخ تلاشی برای تفسیر و معنادار کردن گذشته است. همانطور که نویسندهی متون ادبی سعی میکند به تجربیاتش در قالب داستان، رمان و نمایشنامه سر و شکلی بدهد و نظمی معنادار ایجاد کند، مورخ نیز با برگزیدن برخی اتفاقات، برجستهسازی یا پسراندن برخی دیگر از رویدادها، تعیین گسستهای تاریخی متمایز از دیدگاه سایر مورخان و بهکارگیری شگردهای ذهنی خودآگاه یا ناخودآگاه، واقعیتی جدید برمیسازد.
آنچه برای یک مورخ خاص اهمیت دارد، یعنی ذهنیت خودش، به جای عینیت تاریخی مینشیند و ترکیب جدیدی از وقایع میسازد. برای مثال، کتاب «ترکستاننامه»ی بارتولد که ترجمهی آن در سال ۱۳۵۲ منتشر شده، بسیار گویاست. محتوای این کتاب گستردهتر از عنوان آن است و درواقع بر تاریخ آسیای میانه بین قرنهای هفتم تا سیزدهم میلادی متمرکز شده و مسائل تاریخی و سیاسی ایران را هم در بر میگیرد.
بارتولد در این کتاب نگاه متفاوتی به فتوحات مغول دارد. او اهمیت ویرانی و سقوط اقتصادی و فرهنگی ناشی از هجوم مغول و فرمانروایی آنها را ناچیز شمرده و در عوض، تأثیر امپراتوری چنگیزیان بر پیشرفت بازرگانی ترانزیتی و کاروانی و استقرار روابط فرهنگی میان کشورهای آسیا را مثبت ارزیابی کرده است.

او در کنار ترجمه، اثری همچون هزار سال نثر پارسی را تألیف کرده است. از منظر شما، این تلاش برای تألیف در کنار ترجمه، چه جایگاه و ارزشی در بازخوانی تاریخ ادبیات ایران دارد و چگونه نگاه یک مترجم به او کمک کرد تا در این مسیر صاحبنظر شود؟
کشاورز در مقدمهی کتاب «هزار سال نثر پارسی»، زبانهای گوناگون و ریشههای باستانی آنها را میکاود و سیر تکوین زبان فارسی را از روزگاران دور تا زمان خود بررسی میکند. سپس از قدیمیترین متون بازماندهی فارسی آغاز میکند و از هرکدام، برای نمونه، خلاصهای میآورد؛ از مقدمهی «شاهنامهی ابومنصوری» تا نمونههایی از نثر فارسی تاجیکی و افغانستانی معاصر.
او نوشتن این کتاب را در دوران تبعید آغاز میکند، اما بخش عمدهی آن در فاصلهی سالهای ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۵ نوشته میشود. کشاورز میگوید هنگام نوشتن، قصد چاپ کتاب را نداشته و میخواسته آن را بهعنوان یادگاری برای فرزندش نگه دارد؛ فرزندی که به نثر، فرهنگ و زبان فارسی علاقه نشان میداده است. او سپس از اینکه اکنون چنین علاقهای را در میان قشر جوان کشور نیز میبیند، ابراز خوشوقتی میکند.
مطمئناً این تلاش برای نشان دادن مسیر زبان فارسی در گذر از فراز و نشیبهای تاریخی و اجتماعی، برای ما خوانندگان نیز، همچون خود او، میتواند استعارهای از کندوکاو در چرایی و چگونگی خط سیری باشد که ما را به این نقطهی تلاقی اجتماعی و سیاسی رسانده است. هرچند در آن سالهای بحرانی، منابع در دسترس کشاورز محدود بوده و او اختیار چندانی برای گزینش نمونههای مورد نظرش نداشته است، این تلاش و این انتخابها میتواند ترجمهای از حیات سیاسی و اجتماعی انسان ایرانی در گذر از فراز و فرودهای تاریخی این سرزمین به شمار آید.

با توجه به اینکه کریم کشاورز در دورهای فعالیت میکرد که مرزهای میان سیاست، تاریخ و ادبیات مبهم و درهمتنیده بود، فکر میکنید امروز که شاهد جدایی بیشتر این حوزهها هستیم، چه چیزی را از کارنامه او از دست دادهایم؟
دوران فعالیت کریم کشاورز با تسلط پارادایم فکری چپ در میان اقشار تحصیلکرده و روشنفکران همزمان بود. بنابراین، باید مجموعهی آثار ترجمه و تألیف او را بهصورت منظومهای فکری در نظر گرفت، نه آثاری جدا از هم. او با مجموعهی آثارش جهانی فکری و منسجم آفریده که به زعم خودش معنایی خاص تولید میکند و به افکار خوانندگان جهت میدهد. بااینحال، با توجه به تغییر این پارادایم، شیوهی مواجههی خوانندهی امروزی با آثار او شکل دیگری پیدا کرده است. اکنون، با فردیشدن بیشازپیش ارزشها، ساحت تاریخ و ادبیات بیشتر از یکدیگر جدا شدهاند و خواننده با هدف خواندن تاریخ یا تجربهی مواجههای هنری، اثری از او را انتخاب میکند. درنتیجه، ممکن است مناسبات درونی میان آثار او در این نوع مواجهه نادیده گرفته شود، انسجام کلی مجموعه از میان برود و هر اثر بهصورت جداگانه و با رویکردهایی گسسته از زمینهی اجتماعیاش ارزیابی شود.
البته همهچیز به سطح آگاهی و انتظارات خواننده بستگی دارد. اگرچه امکان آن نوع برداشت خاص را از دست دادهایم و این اتفاق طبیعی است، هنوز میتوان، برای مثال، با نگاهی جامعهشناختی و کلی به مجموعهی آثار او پرداخت.
نظر شما