سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – ابوالفضل ثابتقدم، منتقد ادبی: برای مخاطبی که سالهاست فقط به قصههای صیقلخورده و پاکیزه عادت کرده است، ورود به دنیای «تعمید در خون» اثر جهانگیر شهلایی، به هیچ وجه قرار نیست یک مطالعهی آرام و بیدردسر باشد. این رمان از همان صفحات اول، شما را به دل یک فاجعه تاریک و هولناک پرتاب میکند. روایتی عریان و بیپرده که در انتها، تجربهای تلخ و گزنده برایتان باقی میگذارد.
بعضی رمانها خواننده را آرامآرام وارد جهان خود میکنند؛ ابتدا فضا را میسازند، شخصیتها را معرفی میکنند، قواعد جهان داستان را توضیح میدهند و بعد، در لحظهای مناسب، بحران را به میان میآورند. «تعمید در خون» از این الگوی محتاطانه پیروی نمیکند. این رمان که اثری از آقای «جهانگیر شهلایی» است و در انتشارات «چترنگ» منتشر شده، از همان آغاز میخواهد خواننده را در برابر خشونت، فروپاشی و جهانی قرار دهد که در آن امنیت، اخلاق و حتی پیوندهای خانوادگی میتوانند در چند لحظه به خاکستر تبدیل شوند.
این رمانی، رمانی در روایت خونآشامهاست. داستان از ابتدای تابستان سال ۱۳۸۰ روایت میشود؛ در زمانهای که خونآشامها و انسانها در یک جهان مشترک زندگی میکنند و از سالیان دور نیز در کنار یکدیگر زیست میکردند. در این جهان، خونآشامها و انسانها به پیمانی شکننده تن دادهاند. خونآشامها از شکار انسان دست کشیدهاند و به خون حیوانات وحشی قناعت میکنند. این صلح، اگرچه به معنای پایان کامل دشمنی نیست، امکان نوعی همزیستی را فراهم کرده است. خونآشامها میتوانند در روشنایی روز زندگی کنند و از محدودیت دیرینه خود در برابر نور خورشید رها شوند؛ اما این رهایی بیهزینه نیست. آنها در ازای دست کشیدن از شکار انسان، بخشی از تواناییهای کهن خود را از دست دادهاند؛ پرواز، قدرت بدنی خیرهکننده و توانایی کنترل ذهن، دیگر مانند گذشته در اختیارشان نیست.
از همینجا یکی از کشمکشهای اساسی رمان شکل میگیرد: آیا بقا ارزش آن را دارد که موجودی برای حفظ زندگی، از بخشی از ذات و قدرت خویش چشم بپوشد؟ آیا صلح، حتی اگر خفتآمیز باشد، بر جنگی بیپایان ارجحیت دارد؟ و اگر موجودی خود را «برتر» بداند، آیا حاضر خواهد شد برای ادامه حیات، با محدودیت و سازش کنار بیاید؟
«تعمید در خون» پاسخ خود را از زبان «امیر تبرپوش» ارائه میکند؛ پاسخی که چیزی جز خشونت، سلطه و بازگشت به قانون شکار نیست.
ادبیات داستانی معاصر ما دهههاست که به شکل ملالتباری حول محور رئالیسم شهری، ملودرامهای خانوادگی، نوستالژیهای روستایی یا بحرانهای روشنفکرانه چرخیده است. در چنین اقلیم بستهای، ادبیات فانتزی تاریک و وحشت گوتیک غایب بوده است. اما کار بزرگ جهانگیر شهلایی این است که مولفههای کلاسیک گوتیک را از اروپای شرقی و قرون وسطی برمیدارد و با مهارت در دل جغرافیای تاریخی و بومی ایران، بومیسازی میکند.
این جسارت هنگامی خیرهکنندهتر میشود که رمان را در تقابل با جریانهای محافظهکار فانتزینویسی معاصر قرار دهیم؛ اثری که نه به دام رمانتیزهکردن سطحی خونآشامها میافتد و نه در چارچوب بستهی تمثیلهای اخلاقی متوقف میشود، بلکه مسیری رادیکال و بیمحابا را طی میکند. همین برائت خلاقانه از مسیر سنتی، «تعمید در خون» را به اثری پیشرو و خطشکن تبدیل میکند که ثابت کرد ادبیات فارسی در بستر کهنالگوهای بومی خود، چه ظرفیت عظیمی برای خلق جهانهای تاریک، گوتیک و فانتزی دارد.
امیر تبرپوش؛ خونآشام فاشیست ادبیات ایران
کاراکتر «امیر تبرپوش» صرفا یک شخصیت منفی یا حاکمی بیرحم نیست. او تجسم نوعی نظام فکری است؛ نظامی که در آن قدرت، نه وسیلهای برای تحقق هدفی انسانی، بلکه خود هدف نهایی است. در نگاه او، موجود قدرتمند حق دارد بر موجود ضعیفتر مسلط شود. اخلاق، همدلی، قانون و پیمان، تا زمانی ارزش دارند که به سود قدرتمند باشند. اگر مانعی در برابر اراده حاکم قرار بگیرد، باید حذف شود.
از این منظر، پیمان میان خونآشامها و انسانها برای امیر تبرپوش نشانه خردمندی یا ضرورت تاریخی نیست؛ نشانه ضعف و خفت است. او این توافق را عقبنشینی موجودی میداند که باید برتر باشد و به همین دلیل، میخواهد نظم پیشین را نابود کند. در جهان مطلوب او، خونآشامها باید دوباره به شکار انسانها بازگردند و از خون تازه تغذیه کنند. انسانها نه همسایگان یک جامعه مشترک، بلکه طعمهاند؛ ابزارهایی برای تأمین نیاز و نمایش اقتدار.
به همین دلیل است که امیر تبرپوش را نمیتوان صرفاً شخصیتی جاهطلب دانست. شخص جاهطلب ممکن است به دنبال قدرت باشد، اما در اینجا قدرت به یک اصل هستیشناختی تبدیل شده است. امیر میخواهد جهانی بسازد که در آن هیچ صدای مستقلی باقی نماند و هیچ ارادهای جز اراده او امکان بروز پیدا نکند. مخالفان، تردیدکنندگان و حتی نزدیکترین افراد، تا زمانی ارزش دارند که فرمان ببرند. کوچکترین نافرمانی، آغاز حذف است.
این همان جایی است که رمان از یک داستان فانتزی تاریک فراتر میرود. امیر و تبرپوش او که سلاح مخصوص او به شمار میرود، به عنوان نماد «فاشیسم» در داستان تجلی پیدا میکنند. «تعمید در خون» نشان میدهد که فاشیسم الزاماً از دل ساختارهای رسمی و سیاسی بیرون نمیآید. ممکن است در یک قبیله، یک خانواده، یک نهاد بسته یا یک جامعه منزوی شکل بگیرد؛ هرجا که یک اراده خود را تنها حقیقت معتبر بداند و دیگران را از حق اندیشیدن محروم کند. فاشیسم در این معنا، فقط نام یک شخص یا یک حکومت نیست؛ شکل خاصی از نگاه به انسان است. نگاهی که انسانها را به ابزار، سرباز، طعمه یا مانع فرو میکاهد.
سهراب، پسری میان انسانیت و توحش:
داستان کتاب از زبان «سهراب» روایت میشود؛ نوجوانی پانزدهساله که فرزند امیر تبرپوش است و در واقع، سالها بعد به بازگویی خاطرات خود میپردازد. این انتخاب، فضای رمان را از یک گزارش بیرونی درباره حکومت یک موجود خونخوار جدا میکند و آن را به روایتی اعترافگونه بدل میسازد.
انتخاب سهراب به عنوان راوی داستان را یک انتخاب هوشمندانه میدانم، زیرا اگر داستان از نگاه یک ناظر دانای کل روایت میشد، امکان داشت جنایتها صرفا به مجموعهای از رخدادهای هولناک تبدیل شوند. اما سهراب در مرکز این فاجعه ایستاده است. او نه بیرون از نظام قدرت، بلکه در قلب آن رشد میکند. نسبت به وقایع و توحشی که رخ میدهد بیطرف نیست و نظر و قضاوت شخصی دارد. او فرزند همان حاکمی است که جهان را به سمت تباهی میبرد. بنابراین هر حادثه برای او دو سویه دارد؛ از یک سو، او خشونت پدرش را میبیند و از آن آسیب میپذیرد؛ از سوی دیگر، پیوند عاطفیاش با پدر، امکان فاصله گرفتن کامل را از او سلب میکند.
این وضعیت، سهراب را به راوی مناسبی برای چنین داستانی تبدیل میکند. او صرفا درباره فاجعه حرف نمیزند؛ بلکه فاجعه درون او اتفاق افتاده است. ترس، خشم، نیاز به تعلق، میل به دیده شدن و کشش به قدرت، همگی در وجودش همزمان فعالاند. او میخواهد از پدرش فاصله بگیرد، اما در عین حال از اعتبار و قدرت او تأثیر میپذیرد. از امیر تبرپوش وحشت دارد، اما شاید بخشی از شکوه و اقتدار او را نیز تحسین میکند. همین تناقض، روایت را از یک دوگانه ساده میان خیر و شر دور میکند.
در همان فصلهای ابتدایی، جنایت هولناکی که علیه خانواده سهراب شکل میگیرد (به منظور عدم افشای داستان، به جزئیات آن اشارهای نخواهم کرد) قرارداد رمان با خواننده را روشن میکند. این جنایت قرار نیست صرفا یک شوک ارزانقیمت باشد. خشونت آن، بنیان روانی ادامه داستان را میسازد. سهراب پس از چنین رخدادی، دیگر نمیتواند همان نوجوان پیشین باشد. این اتفاق، کینهها، زخمها، ترسها و انتخابهای بعدی او را شکل میدهد و نشان میدهد که در جهان امیر تبرپوش، خانواده نیز از منطق قدرت در امان نیست.
تبرپوش؛ نامی که پیشاپیش فاشیسم را فریاد میزند
انتخاب نام «امیرتبرپوش» تصادفی نیست. این لقب از همان آغاز، بوی تسلط، حذف و سایه سنگین خشونت عریان را با خود حمل میکند. نشانهشناسی لقب «تبرپوش» گواهی بر این مطلب است. ریشه واژه «فاشیسم» (Fascism) به واژه و نماد «فاشِس» (Fasces) یا همان «تبرپوش» در روم باستان بازمیگردد. تبرپوش شامل دستهای از چوبها میشود که تبری را در میان گرفته بودند و نماد حق مطلق دولت در شلاق زدن و سر بریدن به شمار میرفتند؛ نمادی که بعداً نشان رسمی فاشیستهای ایتالیا در دوران حاکمیت «بنیتو موسولینی» شد.
این عنوان، گواهی است بر اینکه با کاراکتری خاکستری و قابلمذاکره طرف نیستیم. امیرتبرپوش نه فقط فرمان میدهد، درصدد نهادینهکردن «اطاعت مطلق است». در هندسه فکری او، جهان تنها در یک نظم مرگبار معنا پیدا میکند: حاکم در رأس، پیروان در پایین و مخالفان در گور.
سوء استفاده از نیچه برای قرائت مسموم قدرت:
در پسِ شخصیت امیر تبرپوش، سایهای از فلسفهی فیلسوف بزرگ آلمانی زبان، یعنی «فریدریش نیچه» نیز دیده میشود؛ سایهای که به مفاهیمی چون «اراده معطوف به قدرت» و اخلاق سرور و بنده مربوط است. نیچه همواره یکی از بدفهمیدهشدهترین فیلسوفان تاریخ بوده که آرایش فکریاش، دستمایه سوءاستفاده جریانهای تمامیتخواه در جهان قرار گرفته است. امیر تبرپوش در این رمان، تجسم عینی همین خوانش فاشیستی از نیچه است. آنچه امیر در عمل به نمایش میگذارد، بیش از آنکه بازتاب دقیق اندیشه فلسفی باشد، نوعی خوانش ایدئولوژیک، تقلیلیافته و مسموم از قدرت است. او قدرت را با حقانیت یکی میگیرد و توانایی سلطه بر دیگری را دلیل شایستگی اخلاقی میپندارد.
امیرتبرپوش در واقع هیچ نیازی به استدلال اخلاقی ندارد. برای او، نیرومند بودن بهخودیخود کافی است. موجود ضعیفتر، چون ضعیفتر است، سزاوار ترحم نیست؛ سزاوار استفاده شدن است. این دیدگاه، وقتی درون یک نظام بسته قرار میگیرد، به سرعت از یک باور شخصی به ساختاری اجتماعی تبدیل میشود. فرمانروای قدرتمند، پیروانی میسازد که برای بقا ناچارند در خشونت او شریک شوند. آنان شاید در ابتدا از جنایتها بترسند، اما بهتدریج یاد میگیرند که برای زنده ماندن، چشم ببندند، سکوت کنند و حتی دست به همان خشونتی بزنند که زمانی از آن وحشت داشتند.
رمان در این نقطه پرسشی دردناک مطرح میکند: آیا انسانها در یک نظام تمامیتخواه فقط قربانیاند، یا بخشی از مسئولیت را نیز بر عهده دارند؟ اگر فردی برای حفظ جان خود به ابزار قدرت تبدیل شود، آیا هنوز میتوان او را کاملاً بیگناه دانست؟ «تعمید در خون» نشان میدهد که ماشین استبداد صرفاً با سرکوب مخالفان جلو نمیرود، بلکه سوخت اصلیاش را از سکوت و همراهی آدمهای معمولی میگیرد.
سهراب؛ از عصیان تا تسلیم
مهمترین و بحثبرانگیزترین مسیر شخصیتپردازی رمان، دگردیسی سهراب است. او در آغاز، نوجوانی عصیانگر و آنارشیستمسلک به نظر میرسد؛ کسی که «قانون» را صرفاً به دلیل قانونی بودن نمیپذیرد و از فرمانبرداری کورکورانه بیزار است. چنین شخصیتی در نگاه نخست میتواند حامل امکان رهایی باشد. خواننده شاید تصور کند که سهراب، در برابر پدر و نظام او، به سمت استقلال خواهد رفت.
او زیر فشار سهمگین محیط و قدرت تاریک پدرش، از جایگاه یک عصیانگر، به مهرهای سرسپرده و تسلیم تبدیل میشود. دگردیسی او از مخالفت با اقتدار به سرسپردگی به همان اقتدار، مسیر فهم ما از شخصیتش را تغییر میدهد. سهراب فقط قربانی پدرش نیست؛ او امکان جذب شدن به منطق پدر را نیز دارد. خطر اصلی در همینجاست. امیر تبرپوش لازم نیست صرفاً با زور، سهراب را به پیرو خود تبدیل کند؛ کافی است ترسها، نیازها، کینهها و میل او به قدرت را به بازی بگیرد.

این چرخش، سهراب را به شخصیتی پیچیده و ناآرام تبدیل میکند. او قهرمانی پاک و شکستناپذیر نیست؛ نوجوانی است که در معرض انتخابهای دشوار، تصمیمهای نادرست و تأثیرگذاری تدریجیِ شر قرار دارد. ارزش ادبی این مسیر در آن است که خواننده را وادار میکند درباره معنای آزادی دوباره فکر کند. آیا هرکس که علیه قدرت طغیان میکند، واقعاً آزاد است؟ آیا میتوان از استبداد متنفر بود و همزمان میل به داشتن همان قدرت را در خود پرورش داد؟
بزرگترین وجه تمایز؛ خشونتی عریان و گزنده در روایت داستان
بزرگترین ویژگی متمایز «تعمید در خون»، بیپروایی آن در به تصویر کشیدن خشونت است. بسیاری از آثار —به ویژه آثار ایرانی— هنگام مواجه شدن با تاریکترین و بدویترین زوایای روان انسان و رذایل اخلاقی، ناخودآگاه یا زیر فشار سانسورهای بیرونی، به سمت مهار کردن لحن، استفاده از استعارههای لطیف، پاکیزهسازی کلام یا پناه بردن به سانسور خودخواسته حرکت میکنند تا فضا برای مخاطب، بیش از حد گزنده و ناآرام نباشد. اما جهانگیر شهلایی در این رمان، خشونت را با زبانی کنترلشده و ملایم خنثی نمیکند. سلاخی، تحقیر، فروپاشی جسم و روان و سقوط اخلاقی شخصیتها، عریان و آزاردهنده به نمایش درمیآید. او خشونت را به عنوان یک واقعیت بنیادین و گریزناپذیر در جهان تحتسلطه استبداد و فاشیسم به تصویر میکشد.
این خشونت، دستکم در بخشهای مهم رمان، صرفا برای شوکه کردن خواننده به کار نمیرود. تصویرسازیهای عریان از خشونت، سلاخیها و آشفتگی روانی شخصیتها آنقدر بیمحابا و گزنده است که خواننده را در یک بنبست نفسگیر روحی حبس میکند. نویسنده خوب میداند که برای قصه گفتن از سقوط یک تبار در باتلاق توحش، نمیشود پشت کلمات پاکیزه و مصلحتاندیش پنهان شد. همین رو راست بودن در نمایش زشتیها و خونریزیها، به کتاب اصالتی تاریک و بدوی داده که در ادبیات امروز ما کمیاب است و تا مدتها بعد از خواندن، در ذهن و جان مخاطب تهنشین میماند.
نویسنده میخواهد نشان دهد که نظامی بر پایه سلطه و برتریجویی، در عمل چه شکلی پیدا میکند. اگر استبداد را فقط در قالب شعارها و فرمانها ببینیم، ممکن است شدت واقعی آن را فراموش کنیم. اما زمانی که ارادهها شکسته میشوند، بدنها مثله میشوند، خانوادهها از هم میپاشند و قربانیان به ابزار نمایش قدرت تبدیل میشوند، ایدئولوژی از سطح نظریه به سطح تجربه منتقل میشود.
پاشنه آشیل و نقطه ضعف رمان
از نظر من، پاشنه آشیل رمان را میتوان در سرنوشت سهراب و نحوه فرود نهایی مسیر او جستوجو کرد. سهراب در بسیاری از مراحل، به قهرمانی تراژیک در کهنالگوی «سفر قهرمان» شباهت دارد؛ از جهان آشنای خود کنده میشود، به دل تاریکی میرود، با هیولای بیرونی و درونی مواجه میشود، اما در نهایت برخلاف الگوهای متعارف، در این سفر طولانی به هیچگونه پیروزی اخلاقی، روشنبینی رهاییبخش یا رستگاری دست پیدا نمیکند و در نهایت، سرخورده و تهی از درون، بیرون میآید.
حجم رنج، عذاب، انحطاط، توحش و سیاهی مطلق در این رمان به حدی عظیم و زیاد است که بخش اعظم صفحات کتاب را اشغال میکند. وقتی مخاطب بیش از نود درصد از حجم یک اثر را با تنشهای عصبی، خشونت عریان و شکنجههای جانفرسای روحی و جسمی طی میکند، به طور طبیعی نیازمند یک نقطه تعادل، کورسوی امید و یا کاتارسیسی است که بتواند بار سنگین این خستگی مفرط را جبران کند.
البته تردیدی نیست که الزاماً همه داستانها نباید ذاتی امیدبخش یا قهرمانپرور داشته باشند؛ زیرا تراژدی ذاتاً با ناکامی، شکست حتمی و سقوط پیوند خورده است و هیچ نویسندهای متعهد نیست که برای جلب رضایت خاطر احساسی مخاطب، مسیر طبیعی روایتش را دستکاری کند.
شباهت سهراب شهلایی و سهراب شاهنامه
انتخاب نام سهراب برای شخصیت اصلی، یکی از ادبیترین لایههای رمان است. در شاهنامه، سهراب نوجوانی دلیر، پرشور و جویای نام است که در تقاطع ناآگاهی، تبار و تقدیر به فاجعه میرسد. او پیش از آنکه فرصت شناخت کامل پدر و جایگاه خود را پیدا کند، قربانی سازوکاری بزرگتر از اراده فردی میشود.
«تعمید در خون» این نام را به شکل یک بازتاب تاریک و واژگونشده به کار میگیرد. سهراب این رمان، قهرمانی نورانی و اسطورهای نیست. او جوانی است که در چرخدندههای یک نظام فاشیستی گرفتار شده و بهجای آنکه شکوه اسطورهای خود را آشکار کند، در معرض خشونت و مسخ شدن قرار میگیرد. شباهت او به سهراب شاهنامه، در پاکی و قهرمانی نیست؛ بلکه در گرفتار شدن میان پدر، تبار و فاجعه است.
این ارجاع، رمان را به گذشته ادبی ایران پیوند میدهد و همزمان آن گذشته را بازنویسی میکند. تراژدی پدر و پسر، در اینجا از میدان پهلوانی به قلعهای خونآلود منتقل میشود. نبرد دیگر فقط میان دو فرد نیست؛ بلکه میان امکان انسان ماندن و وسوسه تبدیل شدن به ابزار قدرت است.
این رمان برای چه کسانی مناسب است و برای چه کسانی «به هیچ وجه» مناسب نیست؟
«تعمید در خون» را نمیتوان بیمحابا به هر کتابخوانی پیشنهاد کرد. این کتاب روایتی سنگین و نفسگیر است که خواندنش تنها به مخاطبان بالغ و مقاوم پیشنهاد میشود. این رمان را باید بدون تردید به شیفتگان ادبیات فانتزی تاریک، گوتیک مدرن و روایتهای اصیل خونآشامی پیشنهاد کرد. مخاطبی که به اسطورهشناسی خونآشامها علاقه دارد و انتظار دارد نویسنده به قوانین درونی ژانر وفادار بماند، از این اثر لذت خواهد برد؛ چرا که عناصر ماوراءطبیعی در خدمت یک بستر اقلیمی و روانی منسجم به کار گرفته شدهاند.
در نقطه مقابل، این کتاب دارای خط قرمز روشنی برای طیفی از مخاطبان است و نباید به هیچ عنوان به افرادی با روحیه حساس پیشنهاد شود. بار عاطفی و روانی رمان بهشدت سنگین، بیرحمانه و فرساینده است و غلظت سیاهی، رنج و نومیدی در آن فراتر از استانداردهای متعارف است. بهویژه باید هشدار داد که رمان حاوی صحنههای آزاردهندهای از خشونت سیستماتیک و تجاوز است؛ روایتی بیمحابا که اوج انحطاط اخلاقی جامعه زیر سلطه امیر تبرپوش را عیان میکند و خوانندگان حساس را به شدت آزار خواهد داد. «تعمید در خون» اثری است که منحصراً برای مخاطبان بالغ و سرسختی نوشته شده است که آمادهی روبهرو شدن با تاریکترین زوایای روانشناسی قدرت و فروپاشی انسانیت هستند.
تعمیدی که پایان نمییابد
عنوان «تعمید در خون» را میتوان تصویری فشرده از تمام جهان رمان دانست. تعمید معمولاً با آغاز، پاکی و ورود به وضعیتی تازه پیوند دارد؛ اما در اینجا، ورود شخصیتها به جهان قدرت و خشونت، نه با آب و پاکی، بلکه با خون انجام میشود. سهراب و دیگر شخصیتها برای ورود به نظم جدید، باید چیزی از انسانیت خود را از دست بدهند. هرکس در این جهان زنده میماند، الزاماً نجات پیدا نکرده است؛ گاهی فقط بخشی از وجودش را قربانی کرده تا ادامه دهد.
«تعمید در خون» در ظاهر رمانی درباره خونآشامهاست، اما پرسش اصلیاش به موجودات ماورایی محدود نمیشود. این کتاب درباره افرادی است که بهتدریج یاد میگیرند برای بقا، شبیه هیولاها رفتار کنند. درباره قدرتی است که ابتدا با وعده نظم وارد میشود و بعد، همهچیز را به فرمانبرداری فرو میکاهد. درباره پسری است که نمیداند باید تایید و توجه پدر دست نیافتنیاش را انتخاب کند، یا به ندای انسانی خود که او را از توحش پدر بر حذر میدارد گوش فرا دهد.
ارزش این رمان در آن است که خواننده را با شرّی بیرونی و بیگانه مواجه نمیکند؛ بلکه نشان میدهد شر چگونه در خانواده، تبار، سنت، نیاز به تعلق و میل به قدرت ریشه میدواند. امیر تبرپوش یک هیولاست، اما خطر واقعی فقط خود او نیست. خطر آن لحظهای است که دیگران، برای زنده ماندن یا نزدیک شدن به قدرت، منطق او را میپذیرند.
به همین دلیل، «تعمید در خون» را نمیتوان صرفاً داستانی درباره خونآشامها دانست. این رمان، یک فانتزی تاریک است درباره سازوکار استبداد، شکنندگی آزادی و هزینه سنگین انتخاب. کتابی که از خواننده نمیپرسد آیا از خشونت میترسد یا نه؛ بلکه او را وادار میکند ببیند در جهانی که خشونت به قانون تبدیل شده، تا کجا میتواند انسان باقی بماند.
نظر شما