پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۶
شاهنامه از زبان شکست‌خوردگان چه می‌گوید؟

اصفهان- احسان جانمی نویسنده و کارگردان نمایش «شبیه شستن بغض از چشم» در بازخوانی این نمایش نبرد بیژن و گرازان، روایت حماسی فردوسی را از زاویه دید مغلوبان دنبال کرده است؛ تغییری در کانون روایت که با فاصله‌گرفتن از خوانش‌های متعارف، امکان تازه‌ای برای بازاندیشی در اسطوره و رنج شخصیت‌های آن فراهم می‌کند.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - کوروش دیباج: در شاهنامه، قهرمانان نامشان را در حافظه تاریخ ثبت می‌کنند؛ اما آن سوی پیروزی‌ها، صداهایی وجود دارند که کمتر شنیده شده‌اند. بازخوانی یک روایت حماسی، هنگامی به تجربه‌ای تازه در تئاتر تبدیل می‌شود که هنرمند نه‌فقط در پی بازسازی رخدادهای گذشته، بلکه در جست‌وجوی امکان دیگری برای دیدن، فهمیدن و پرسیدن باشد. شبیه «شستن بغض از چشم»، نمایش تازه احسان جانمی، از همین نقطه آغاز می‌کند؛ از جایی که روایت آشنای بیژن، دیگر صرفاً حکایت پهلوانی و عشق نیست و چاه بیژن به نشانه‌ای برای تأمل درباره رنج، تاوان و موقعیت انسان تبدیل می‌شود.

جانمی در این اثر، به‌جای بازگویی وفادارانه روایت شاهنامه، زاویه دید را تغییر داده و گرازان، یعنی سوی مغلوب روایت حماسی، را به مرکز توجه آورده است. این جابه‌جایی صرفاً یک انتخاب روایی نیست؛ تلاشی است برای بازاندیشی در سازوکار شکل‌گیری روایت، مناسبات میان قهرمان و مغلوب و امکان شنیدن صداهایی که در روایت غالب به حاشیه رانده شده‌اند. در این خوانش، عشق همچنان نیروی محرک درام است، اما تنها موضوع اثر نیست؛ فردیت‌بخشی به شخصیت‌ها، شکستن خط زمان، پیوند گذشته و حال و حرکت از اسطوره به سوی پرسش‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی، لایه‌های دیگری از جهان نمایش را شکل می‌دهند.

عنوان شاعرانه نمایش نیز در همین افق معنایی قرار می‌گیرد؛ عنوانی که جانمی برای آن، علاوه بر ظرفیت ادبی، به تکرار آوای ش و تداعی باران و امید به زندگی توجه کرده است. در کنار این رویکرد متن‌محور، حضور شمار زیادی از بازیگران جوان و کم‌تجربه روی صحنه، وجه دیگری از تجربه او را آشکار می‌کند؛ کارگردانی که پرورش نسل‌های تازه بازیگری را بخشی از مسئولیت حرفه‌ای و آموزشی خود می‌داند.

اما چگونه می‌توان اسطوره‌ای آشنا را از زاویه‌ای کمتر دیده‌شده بازخوانی کرد، بی‌آنکه ظرفیت ادبی و دراماتیک آن از دست برود؟ تغییر زاویه دید چه تأثیری بر شخصیت‌پردازی و ساختار اجرایی دارد و چرا روایت مغلوبان می‌تواند برای جامعه امروز اهمیت پیدا کند؟ خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در گفت‌وگو با احسان جانمی، نویسنده، طراح و کارگردان شبیه شستن بغض از چشم، این پرسش‌ها را با تمرکز بر اقتباس از شاهنامه، دراماتورژی، زبان اجرایی و نسبت اسطوره با زندگی معاصر پی گرفته است.

شبیه شستن بغض از چشم؛ شاهنامه از زبان شکست‌خوردگان چه می‌گوید؟
احسان جانمی، نویسنده، طراح و کارگردان نمایش نمایش «شبیه شستن بغض از چشم»

شاهنامه همواره یکی از منابع مهم اقتباس برای ادبیات نمایشی و تئاتر ایران بوده است؛ با این حال، روایت بیژن بیشتر در پیوند با وجه عاشقانه آن بازخوانی شده است. چه شد که برای این نمایش به سراغ نبرد بیژن با گرازان رفتید و چه ظرفیتی در این روایت دیدید که شما را به سمت خوانشی متفاوت هدایت کرد؟

شاهنامه، در مقام یک منبع اسطوره‌ای و در بخش‌هایی تاریخی، ظرفیت دراماتیک بسیار بالایی برای تبدیل روایت به ادبیات نمایشی دارد. هرکدام از داستان‌های آن ویژگی‌ها و امکان‌های متفاوتی دارند. روایت بیژن نیز معمولاً با نگاه عاشقانه بازخوانی شده است، اما من در این نمایش تلاش کردم از زاویه دیگری به آن نگاه کنم.

نقطه آغاز ایده من، چاه بیژن بود؛ چاهی که آن را نه‌فقط بخشی از موقعیت داستانی، بلکه در مقام یک کهن‌الگو یا آرکی‌تایپ در نظر گرفتم. اتفاقاتی که برای بیژن رخ می‌دهد و رنج‌ها و مصائبی که متحمل می‌شود، برای من پرسشی اساسی ایجاد کرد: چرا بیژن باید این‌همه تاوان پس بدهد؟ همین پرسش به نقطه عزیمت من برای بازخوانی روایت تبدیل شد.

در واقع، به‌جای آنکه صرفاً بر جنبه‌های آشنای داستان تمرکز کنم، تلاش کردم از دل این روایت به لایه‌های دیگری برسم؛ لایه‌هایی که بتوانند امکان خوانش روان‌شناختی و در ادامه، جامعه‌شناختی را فراهم کنند. برای من، چاه بیژن صرفاً یک موقعیت در داستان شاهنامه نیست؛ نقطه‌ای است که می‌توان از طریق آن، وضعیت شخصیت‌ها و معنای رنجی را که تجربه می‌کنند، دوباره بررسی کرد.

شما در این اثر از بازخوانی غیر وفادارانه اسطوره سخن می‌گویید. در نظریه‌های اسطوره و نقد ادبی نیز میان حفظ روایت اسطوره‌ای و بازسازی و تولید دوباره آن تمایز وجود دارد. نسبت رویکرد شما با این دو شیوه چیست و چرا در این تجربه از بازگویی وفادارانه فاصله گرفتید؟

به‌طور کلی، می‌توان دو نوع مواجهه با اسطوره را از یکدیگر تفکیک کرد. در یک رویکرد، هنرمند به روایت اصلی وفادار می‌ماند و می‌کوشد آن را با حفظ ساختار و منطق خودش بازآفرینی کند. در رویکرد دیگر، اسطوره دوباره خوانده می‌شود، ساختارهای تثبیت‌شده آن به پرسش گرفته می‌شوند و امکان تولید معنایی تازه از دل روایت فراهم می‌شود.

در این زمینه، می‌توان به رویکردهایی در نظریه اسطوره، از جمله اندیشه ارنست کاسیرر، اشاره کرد؛ البته بحث من این نیست که کارم بازتولید مستقیم یک نظریه فلسفی است، بلکه می‌خواهم بر تفاوت میان دو شیوه مواجهه با اسطوره تأکید کنم.

در آثار قبلی‌ام، بیشتر به رویکرد وفادارانه نزدیک بودم، اما در شبیه شستن بغض از چشم تصمیم گرفتم از این شیوه فاصله بگیرم و با استفاده از امکانات ساختارشکنی در نقد ادبی، روایت را در چند لایه بررسی کنم.

یکی از این لایه‌ها، واژگونی جایگاه عشق در روایت است. عشق همچنان حضور دارد و نیروی محرک اصلی داستان است، اما دیگر تنها دریچه ورود به جهان اثر نیست. در کنار آن، مسئله بیگانگی یا ازخودبیگانگی شخصیت‌ها و ضرورت معاصرکردن اسطوره قرار می‌گیرد.

به اعتقاد من، وقتی می‌خواهیم اسطوره‌ای را در جهان امروز بازتعریف کنیم، صرف انتقال آن به صحنه معاصر کافی نیست. باید بتوانیم آن را با شرایط و پرسش‌های امروز پیوند بزنیم و از دل آن، معنایی تازه تولید کنیم. من در این نمایش تلاش کردم چنین امکانی را فراهم کنم؛ به‌گونه‌ای که اثر، در کنار ظرفیت ادبی و نمایشی خود، کارکرد روان‌شناختی داشته باشد و در نهایت به پرسش‌هایی جامعه‌شناختی برسد.

شبیه شستن بغض از چشم؛ شاهنامه از زبان شکست‌خوردگان چه می‌گوید؟

یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های شما تغییر زاویه دید روایت است. در شاهنامه، بیژن و رخدادهای مرتبط با او در چارچوب روایت حماسی قرار دارند، اما شما این بار از منظر گرازان به داستان نزدیک شده‌اید. این جابه‌جایی چه تغییری در معنای روایت ایجاد می‌کند و چه نسبتی با مسئله قدرت و شکل‌گیری روایت تاریخی دارد؟

در اقتباس، الزاماً مرزی قطعی میان وفاداری و عدم وفاداری وجود ندارد. روش‌های متفاوتی برای اقتباس در اختیار داریم. گاهی می‌توان داستان را با کمترین تغییر بازخوانی کرد؛ گاهی نیز می‌توان بخشی از آن را انتخاب کرد و از همان بخش، خوانشی تازه ساخت. راه دیگر، تغییر زاویه دید و زاویه روایت است؛ روشی که من در این نمایش انتخاب کردم.

من روایت شاهنامه را با زاویه دیدی متفاوت مطرح کردم و این بار به سراغ دیدگاه گرازان رفتم؛ دیدگاهی که در روایت اصلی در مرکز توجه قرار ندارد. این انتخاب برای من اهمیت داشت، زیرا می‌خواستم از منظر کسانی به داستان نگاه کنم که در روایت حماسی، در جایگاه مغلوب قرار می‌گیرند.

یک نکته مهم در این تصمیم، مسئله روایت تاریخ است. معمولاً فاتحان تاریخ را می‌نویسند و روایت غالب، بیشتر صدای پیروزمندان را منعکس می‌کند. من می‌خواستم با تغییر زاویه دید، امکان شنیدن صدای سوی دیگر این تقابل را فراهم کنم؛ صدایی که در روایت آشنای داستان کمتر مجال ظهور پیدا می‌کند.

البته هدفم صرفاً جابه‌جایی جایگاه قهرمان و مغلوب نیست. مسئله این است که وقتی از منظر دیگری به یک روایت نگاه می‌کنیم، معنای رخدادها نیز تغییر می‌کند. آنچه در یک روایت، بدیهی و قطعی به نظر می‌رسد، ممکن است از زاویه‌ای دیگر پرسش‌برانگیز شود. این تغییر منظر، امکان بازاندیشی در روایت اسطوره‌ای را فراهم می‌کند.

در این بازخوانی، بیژن نیز از وضعیت قهرمان حماسی فاصله می‌گیرد و با تردیدها، ترس‌ها و تناقض‌های درونی مواجه می‌شود. فردیت‌بخشیدن به شخصیت‌های اسطوره‌ای چه ضرورتی برای تبدیل حماسه به درام دارد؟

برای آنکه یک روایت حماسی به ظرفیت‌های ادبیات نمایشی نزدیک شود، باید بتوانیم شخصیت را از وضعیت صرفاً حماسی خارج کنیم و به او فردیت بدهیم. به همین دلیل، در این نمایش تلاش کردم بیژن را از آن وضعیت تثبیت‌شده قهرمانانه خارج کنم و تردید، ترس و تناقض‌های درونی را به شخصیت او اضافه کنم.

وقتی شخصیت فقط در جایگاه یک قهرمان اسطوره‌ای باقی می‌ماند، بخشی از امکان‌های دراماتیک او محدود می‌شود. اما وقتی با انسانی مواجه می‌شویم که در کنار توانایی‌ها و موقعیتش، دچار تردید می‌شود، می‌ترسد و با تناقض‌های درونی روبه‌رو است، امکان شکل‌گیری کشمکش پیچیده‌تری به وجود می‌آید.

در این نمایش، بیژن تنها نیروی پیش‌برنده روایت نیست. منیژه نیز نقشی تعیین‌کننده دارد و به‌عنوان یکی از عناصر اصلی پیشبرد داستان عمل می‌کند. در کنار او، مادر گرازان نیز در ساختار نمایش جایگاه ویژه‌ای دارد؛ شخصیتی که در پیوند با جریان سیال ذهن، گذشته‌های دور و نزدیک را به زمان حال متصل می‌کند.

به این ترتیب، شخصیت‌ها فقط در امتداد یک خط روایی حرکت نمی‌کنند، بلکه در ارتباط با زمان‌های مختلف و لایه‌های ذهنی و عاطفی، معنا پیدا می‌کنند. برای من، این شیوه شخصیت‌پردازی راهی بود تا بتوانم ظرفیت‌های نهفته روایت را از قالب بازگویی صرف حماسه خارج کنم و به ساختاری نمایشی برسم.

عنوان شبیه شستن بغض از چشم در نخستین مواجهه، بار عاطفی و شاعرانه پررنگی دارد. این عنوان چگونه شکل گرفت و چه نسبتی با جهان معنایی و ساختار اجرایی نمایش دارد؟

در انتخاب این عنوان، هم به ظرفیت ادبی آن توجه داشتم و هم به امکان‌هایی که از نظر آوایی و تصویری در اختیارم قرار می‌داد. تلاش کردم عنوان، صرفاً نامی برای معرفی نمایش نباشد، بلکه با جهان اجرایی آن ارتباط برقرار کند.

یکی از نکاتی که برایم اهمیت داشت، تکرار حرف ش بود. این آوا برای من با تداعی باریدن باران و فضایی از شست‌وشو و رهایی ارتباط پیدا می‌کرد. در پایان نمایش نیز باران و انتظار برای آمدن آن، در پیوند با رگه‌هایی از امید به زندگی مطرح می‌شود.

از این منظر، عنوان می‌تواند با آنچه در پایان نمایش اتفاق می‌افتد، ارتباط پیدا کند. البته ترجیح می‌دهم مخاطب به‌جای آنکه پیش از دیدن اجرا با توضیح کامل درباره معنای عنوان مواجه شود، خود نمایش را ببیند و نسبت میان عنوان، تصاویر و جهان اثر را کشف کند.

برای من مهم بود که عنوان هم واجد کیفیتی ادبی باشد و هم با فضای نمایش ارتباط داشته باشد؛ فضایی که در آن، حماسه و عشق درهم‌تنیده‌اند و در کنار رنج و کشمکش، امکان امید نیز مطرح می‌شود.

تغییر زاویه دید و فردیت‌بخشیدن به شخصیت‌ها، به‌طور طبیعی بر ساختار زمانی و مکانی اثر نیز تأثیر می‌گذارد. در طراحی میزانسن، چگونه امکان عبور میان گذشته و حال و شکستن زمان و مکان را فراهم کردید؟

شکستن زمان یکی از ویژگی‌های مهم ساختار این نمایش است. همان‌طور که در بازخوانی اسطوره، زاویه دید را تغییر دادم، در سازمان‌دهی روایت نیز تلاش کردم به یک خط زمانی ثابت محدود نمانم. جریان سیال ذهن و پیوند گذشته‌های دور و نزدیک با زمان حال، بخشی از این ساختار را تشکیل می‌دهد.

این رویکرد در طراحی میزانسن نیز برایم اهمیت داشت. تلاش کردم فضایی ایجاد کنم که بتواند از محدودیت‌های متعارف زمان و مکان عبور کند. به همین منظور، یک واحد فضایی نسبتاً یکپارچه طراحی کردم که قابلیت پشتیبانی از موقعیت‌ها و زمان‌های مختلف را داشته باشد.

برای من مهم بود که صحنه صرفاً محل بازنمایی یک مکان مشخص نباشد، بلکه بتواند با تغییر وضعیت بازیگران و سازمان‌دهی کنش‌ها، امکان حضور در زمان‌ها و مکان‌های متعدد را فراهم کند. چنین ساختاری به من کمک می‌کرد تا پیچیدگی روایت و لایه‌های مختلف آن را در اجرا نیز حفظ کنم.

در این تجربه، طراحی میزانسن از ساختار دراماتورژیک جدا نبود. وقتی روایت بر پایه تغییر زاویه دید، شکستن زمان و ارتباط میان لایه‌های مختلف گذشته و حال شکل می‌گیرد، فضای اجرایی نیز باید بتواند این ویژگی‌ها را پشتیبانی کند. به همین دلیل، طراحی صحنه و میزانسن را در ارتباط مستقیم با منطق روایی اثر پیش بردم.

یکی از چالش‌های اقتباس از شاهنامه، تبدیل شکوه حماسی به کنش دراماتیک است؛ به‌ویژه زمانی که روایت از چند لایه زمانی و زاویه دید متفاوت برخوردار باشد. در هدایت بازیگران و سازمان‌دهی صحنه، چگونه میان ظرفیت تصویری اثر و پیشبرد کشمکش نمایشی تعادل برقرار کردید؟

این نمایش برای من تجربه‌ای بسیار پرزحمت بود. با حدود ۳۰ نفر روی صحنه مواجه بودم و باید ساختاری پیچیده، چندلایه و مبتنی بر بازخوانی وارونه اسطوره را به نتیجه می‌رساندم. در کنار آن، پژوهش‌هایی که برای رسیدن به این خوانش انجام دادم و دغدغه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی اثر نیز کار را پیچیده‌تر می‌کرد.

در چنین شرایطی، مسئله فقط ایجاد تصویرهای حماسی نیست؛ باید بتوان میان اجزای مختلف اجرا ارتباط برقرار کرد تا ساختار چندلایه روایت در صحنه نیز قابل پیگیری باشد. برای همین، از ابتدا به این فکر می‌کردم که چگونه می‌توانم ایده‌های روایی و پژوهشی را در قالب یک تجربه اجرایی منسجم سازمان‌دهی کنم.

بخشی از این تلاش به طراحی فضای صحنه و امکان تغییر زمان و مکان مربوط می‌شد و بخشی دیگر به هدایت گروه بازیگران و هماهنگی میان آن‌ها. طبیعتاً حضور تعداد زیادی بازیگر، به‌ویژه در اجرایی با این میزان پیچیدگی، مسئولیت کارگردانی را سنگین‌تر می‌کند.

من چالش را دوست دارم و همین دشواری‌ها بخشی از جذابیت کار برایم بود. امیدوارم مجموعه این تلاش‌ها توانسته باشد آنچه را در مرحله پژوهش و شکل‌گیری ایده مدنظر داشتم، در اجرای نهایی نیز محقق کند.

شما از کارکرد روان‌شناختی و جامعه‌شناختی نمایش سخن گفتید. با توجه به اینکه شاهنامه اغلب از منظر هویت ملی، پهلوانی و اسطوره‌شناسی بررسی می‌شود، این بازخوانی قرار است مخاطب امروز را با چه پرسش انسانی یا اجتماعی مواجه کند؟

از ابتدا برایم مهم بود که اسطوره را صرفاً در چارچوب گذشته نگه ندارم. به اعتقاد من، اگر می‌خواهیم یک روایت اسطوره‌ای در جهان امروز همچنان کارکرد داشته باشد، باید بتوانیم آن را معاصر کنیم؛ یعنی از دل آن، پرسش‌هایی بیرون بکشیم که برای انسان امروز نیز قابل طرح باشند.

در این نمایش، از یک سو با موقعیت روانی شخصیت‌ها و رنجی که تجربه می‌کنند مواجهیم و از سوی دیگر، امکان خواندن روابط و موقعیت‌های آنان در سطحی اجتماعی وجود دارد. پرسشی که درباره تاوان‌دادن بیژن برای من شکل گرفت، یکی از نقاط آغاز این مسیر بود.

همچنین تغییر زاویه دید و توجه به سوی مغلوب روایت، این امکان را فراهم می‌کند که آنچه در روایت غالب بدیهی به نظر می‌رسد، دوباره مورد پرسش قرار گیرد. این مسئله می‌تواند فراتر از داستان شاهنامه، به نحوه نگاه ما به روایت‌ها و موقعیت‌های انسانی مربوط شود.

با این حال، ترجیح می‌دهم همه لایه‌های معنایی اثر را پیش از تماشای آن توضیح ندهم. بخشی از تجربه تئاتر، کشف و مواجهه مستقیم مخاطب با اثر است. دوست دارم تماشاگر با دیدن نمایش، خودش درباره این پرسش‌ها فکر کند و ارتباط میان روایت، شخصیت‌ها و وضعیت امروز را پیدا کند.

شبیه شستن بغض از چشم؛ شاهنامه از زبان شکست‌خوردگان چه می‌گوید؟

این اثر به‌عنوان یکصدوهجدهمین تجربه نمایشی گروه تئاتر کاوش معرفی شده است. در کنار تجربه نویسندگی و کارگردانی، شما همواره بر آموزش و معرفی نسل‌های تازه بازیگری تأکید داشته‌اید. چرا در این اجرا از بازیگران جوان و کم‌تجربه استفاده کردید و این انتخاب چه نسبتی با مسئولیت شما در قبال آینده تئاتر اصفهان دارد؟

من به‌طور مستمر از هنرجویان و شاگردان فارغ‌التحصیل خود در اجراها استفاده کرده‌ام، اما این رویکرد در شبیه شستن بغض از چشم پررنگ‌تر است. در این نمایش، آگاهانه از بازیگران بسیار باتجربه استفاده نکردم و حتی برخی از اعضای قدیمی گروه نیز در ترکیب اصلی حضور ندارند. بیشتر بازیگران این اجرا، نخستین تجربه‌های خود را روی صحنه می‌گذرانند یا سابقه حضورشان به چند اجرای محدود می‌رسد.

این انتخاب برای من با یک دغدغه آموزشی پیوند دارد. در طول سال‌های فعالیت، همواره تلاش کرده‌ام نسل‌های تازه‌ای از بازیگران و هنرمندان تئاتر را به فضای حرفه‌ای معرفی کنم. در این مدت، چند نسل از بازیگران را پرورش داده‌ام؛ افرادی که برخی از آن‌ها امروز در تئاتر و عرصه تصویر اصفهان و ایران شناخته‌شده‌اند و برخی دیگر در مقام مدرس و مربی فعالیت می‌کنند.

بازیگرانی که امروز در این اجرا حضور دارند نیز از نظر من بخشی از آینده تئاتر اصفهان هستند. من وظیفه خود می‌دانم که در مقام معلم، علاوه بر آموزش مهارت‌های اجرایی، به پرورش بازیگران و کارگردانانی کمک کنم که جهان‌بینی داشته باشند و بتوانند در هنرهای نمایشی صاحب نگاه باشند.

البته به‌کارگیری بازیگران کم‌تجربه در اجرایی با این ساختار، مسئولیت کارگردان را افزایش می‌دهد. این نمایش از نظر تعداد بازیگران، پیچیدگی روایت، تغییر زاویه دید و لایه‌های مختلف معنایی، تجربه آسانی نبود. باید هم به شکل‌گیری جهان اثر توجه می‌کردم و هم شرایطی فراهم می‌کردم که بازیگران جوان بتوانند در این ساختار حضور مؤثر داشته باشند.

با وجود دشواری‌های کار، این بخش از تجربه برایم اهمیت زیادی دارد؛ زیرا معرفی نسل تازه، برای من فعالیتی مقطعی نیست، بلکه بخشی از مسئولیت حرفه‌ای و آموزشی‌ام در قبال تئاتر اصفهان است.

اگر بخواهید تجربه شبیه شستن بغض از چشم را در نسبت با مسیر هنری خودتان جمع‌بندی کنید، این مواجهه با شاهنامه چه چیزی را در شیوه روایت‌پردازی شما به چالش کشید و چه امکانی را برای ادامه مسیرتان در تئاتر فراهم کرد؟

مهم‌ترین مسئله برای من این بود که به سراغ شیوه‌ای متفاوت از تجربه‌های پیشینم بروم. در این اثر، به‌جای آنکه به بازخوانی وفادارانه روایت بسنده کنم، زاویه دید را تغییر دادم، ساختار روایت را در چند لایه بررسی کردم و کوشیدم با شکستن زمان و مکان، امکانات تازه‌ای برای بازآفرینی اسطوره ایجاد کنم.

در کنار این موارد، تلاش کردم به شخصیت‌ها فردیت بدهم و آن‌ها را از موقعیت‌های تثبیت‌شده روایت حماسی خارج کنم. برای رسیدن به این هدف، پژوهش و طراحی اجرایی اهمیت زیادی داشت؛ به‌ویژه اینکه باید این ایده‌ها را در اجرایی با تعداد زیادی بازیگر و ساختاری پیچیده به نتیجه می‌رساندم.

برای من، تجربه این نمایش فقط مواجهه دوباره با یک روایت کهن نبود؛ فرصتی بود برای آزمودن شیوه‌ای دیگر در روایت‌پردازی و در عین حال، ادامه دادن مسیری که در زمینه آموزش و معرفی نسل‌های تازه تئاتر دنبال می‌کنم.

امیدوارم این تلاش توانسته باشد به شکل‌گیری تجربه‌ای منسجم برای مخاطب منجر شود؛ تجربه‌ای که هم از ظرفیت‌های ادبی و اسطوره‌ای شاهنامه بهره بگیرد و هم امکان مواجهه با پرسش‌های انسانی و اجتماعی امروز را فراهم کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها