سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- عباس صفاییمهر، مشاور معاون فرهنگی و اجتماعی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی: کتاب شعر را نمیتوان تنها با موضوعش سنجید. سوگ، شهادت، وطن و مقاومت، موضوعاتی با بار عاطفی و تاریخیاند؛ اما حضور این مفاهیم بهخودیخود کیفیت ادبی یک اثر را تضمین نمیکند. برای خواندن دقیق یک مجموعۀ شعری باید پرسید شاعر با این مفاهیم چه کرده است؛ آیا آنها را به تصویر و تجربهای زبانی تبدیل کرده، یا صرفاً نامشان را در متن آورده است؟ آیا قالب انتخابشده با عاطفه و اندیشۀ شعر تناسب دارد؟ آیا زبان، امکان تازهای برای دیدن واقعه فراهم میکند یا در بیانهای آشنا و تکرارشونده باقی میماند؟
«تشییع خورشید» را میتوان از همین پرسشها آغاز کرد. این کتاب مجموعهای است که از یک پویش شعری پدید آمده و سرودههایی را در قالبها و زبانهای گوناگون کنار هم نشانده است. مواجهه با آن، در وهلۀ نخست، مواجهه با سوگ جمعی است؛ اما در خوانش تحلیلی، با پدیدهای دیگر نیز روبهرو میشویم: تلاش قلبی شاعران برای تبدیل یک لحظۀ عاطفی و تاریخی به حافظهای ماندگار. این تبدیل، در بعضی شعرها با تصویر، موسیقی و تخیل زبانی تحقق پیدا میکند و در بعضی دیگر، به بیان مستقیم و خطابی نزدیک میشود. همین ناهمگونی، یکی از ویژگیهای مهم کتاب است.
عنوانی که سوگ و روشنایی را به هم میرساند
«تشییع خورشید» عنوانی استوار و چندلایه است. «تشییع» یادآور بدرقه و فقدان است؛ «خورشید» اما به روشنایی، استمرار و بازگشت اشاره دارد. پیوند این دو واژه، از همان آغاز، تنشی معنایی میسازد: چگونه میتوان چیزی را تشییع کرد که در ذهن و زبان، همچنان سرچشمۀ نور است؟ پاسخ مجموعه، در بیشتر شعرها، نه در حلکردن این تناقض، بلکه در نگهداشتن آن است. سوگ در کنار امید میماند و غیبت، بهتمامی جای حضور را نمیگیرد.
عنوان، در عین حال، نقشهای برای فهم بسیاری از تصویرهای کتاب به دست میدهد. خورشید در شعرهای این مجموعه تنها نشانۀ طبیعی نیست؛ در مجاورت واژههایی چون شب، سپیده، نور، سایه و افق، به کانون شبکهای از معناها تبدیل میشود. این شبکه به شعرها کمک میکند تا تجربۀ فقدان را از محدودۀ حادثه بیرون بیاورند و به پرسشی دربارۀ استمرار راه، میراث و حافظه پیوند بزنند.
البته استعارۀ خورشید، بهسبب آشنایی و بسامد بالایش در زبان آیینی و حماسی، هم امتیاز است و هم خطر. از یکسو، امکان ارتباط فوری با خواننده را فراهم میکند؛ از سوی دیگر، اگر با تصویر یا زاویهای تازه همراه نشود، ممکن است به نشانهای آماده و قابل پیشبینی بدل شود. ارزش ادبی هر شعر در این است که استعارههای شناختهشده را دوباره تجربهپذیر کند؛ نه اینکه فقط آنها را تکرار کند.
معماری مجموعه؛ حرکت از قالب به زبان
ساختار کتاب بر پایۀ قالبهای شعری شکل گرفته است: از غزل و قصیده تا دوبیتی پیوسته، مثنوی، ترجیعبند، رباعی، ترانه، مداحی و شعر سپید؛ سپس بخش بینالملل میآید که شعرهایی به عربی، انگلیسی، اردو و ترکی آذربایجانی را دربرمیگیرد. این نظم، به خواننده امکان میدهد تفاوت قالبها را در یک موضوع مشترک دنبال کند؛ ببیند غزل چگونه سوگ را به صدای فردی نزدیک میکند، مثنوی چگونه ظرفیت روایت و شرح مییابد و شعر سپید چگونه از شکست سطر و مکث برای ساختن حس ناتمامی بهره میگیرد.
در عین حال، نظم قالبی کتاب بر تجربۀ خواندن هم اثر میگذارد. خواننده ابتدا با گونههای فارسی روبهرو میشود و در پایان به بخش چندزبانه میرسد. این چینش، تنوع زبانی را در جایگاهی جدا از بدنۀ اصلی قرار میدهد؛ گویی زبانهای دیگر، پیوستی بر روایت فارسیاند. اگر هدف، نمایش گفتوگوی میان زبانها و تجربهها باشد، میشد امکان همنشینی یا پیوند روشنتری میان این دو بخش فراهم کرد. با این همه، همین قرارگرفتن بخش بینالملل در پایان کتاب، نوعی حرکت از یک حافظۀ زبانی به میدان گستردهتر زبانها ایجاد میکند.
نکتۀ دیگر آن است که یکسانبودن موضوع، الزاماً به یکدستی ادبی نمیانجامد. مجموعههای برآمده از پویشهای جمعی معمولاً صداهای متنوع و سطحهای متفاوتی از تجربه و مهارت را در خود دارند. «تشییع خورشید» نیز چنین است: برخی سرودهها بیشتر بر شور عاطفی و بیان آشکار تکیه دارند؛ برخی دیگر میکوشند از واقعه فاصله بگیرند و نسبت آن را با حافظه، تاریخ و زندگی روزمره بازاندیشی کنند. این تفاوت را باید بخشی از واقعیت کتاب دانست، نه مسئلهای که با تعارف ادبی از میان برود.

صدای «من» و ساختهشدن «ما»
یکی از سازوکارهای پرتکرار در شعرهای سوگ، خطاب مستقیم به غایب است. شاعر با «تو» سخن میگوید؛ از رفتن، وداع، فقدان و ادامۀ راه میپرسد. این شگرد، غایب را در سطح زبان حاضر میکند و فاصلۀ میان شاعر و موضوع را کاهش میدهد. آغاز غزل علیرضا اطالقی با عبارت «سفر به خیر» نمونهای از همین خطاب است: لحنی که سوگ را از گزارش بیرونی به گفتوگویی شخصی نزدیک میکند. خواننده در این شیوه، فقط تماشاگر فقدان نیست؛ در گفتوگوی ناتمام شاعر با مخاطب غایب شریک میشود.
در کنار این «تو»، ضمیر «ما» نیز نقشی اساسی دارد. «ما» در بسیاری از شعرهای جمعی، جماعتی را میسازد که خود را صاحب خاطره، سوگ و عهد مشترک میداند. این ضمیر، توان پیونددهنده دارد: خواننده را به درون صدای جمعی دعوت میکند. اما در نقد ادبی باید میان صدای جمعیِ شعر و صدای واقعی همۀ جامعه تفاوت گذاشت. «ما» در شعر، ساختی زبانی و هنری است؛ بهتنهایی نمایندۀ همۀ تجربهها یا دیدگاههای اجتماعی نیست. این تمایز، از اهمیت شعر کم نمیکند؛ کمک میکند آن را دقیقتر بخوانیم.
تکرار، پرسش و ندا نیز در بسیاری از سرودهها به لحن مرثیه و حماسه نیرو میدهند. در غزل و قصیده، موسیقی و قافیه میتوانند یک عبارت یا تصویر را در ذهن تثبیت کنند؛ در مثنوی، تکرار گاهی شعر را به سوی روایت و شرح میبرد؛ و در شعر سپید، مکث و شکست سطر میتواند حس وقفه و خلأ را به چشم بیاورد. هرجا این ابزارها با تجربۀ شعر تناسب دارند، عاطفه از سطح موضوع فراتر میرود و در خود شکل زبان شنیده میشود. هرجا تکرار فقط برای تأکید بر موضع یا برانگیختن شور به کار میرود، خطر آن هست که شعر به شعار نزدیک شود.
از بیان اندوه تا ساختن تصویر
در شعر سوگ، بیان مستقیم گاه ضرورت دارد؛ اما مرثیه هنگامی به تجربهای ادبی تبدیل میشود که بتواند اندوه را در جزئیات و تصویرها مجسم کند. یکی از لحظههای بهیادماندنی کتاب، تصویری است که در آن پیادهرو نام خود را از یاد میبرد. در اینجا، شهر فقط پسزمینۀ عزاداری نیست؛ خود به موجودی بدل میشود که در برابر فقدان، حافظهاش مختل شده است. این تصویر، سوگ را بدون توضیح طولانی منتقل میکند و به خواننده اجازه میدهد معنای آن را در ذهن خود کامل کند.
در غزلی از محمدصادق امیریفر، تعبیر «اندوه نان» در کنار اندوه فقدان قرار میگیرد. اهمیت این همنشینی در آن است که سوگ را از فضای انتزاعی بیرون میآورد و به زندگی روزمره نزدیک میکند. انسان سوگوار همچنان با نیازهای معمول، با معیشت و با زمان روزانه روبهروست. این برخورد میان امر بزرگ و امر روزمره، یکی از راههای مؤثر برای انسانیکردن شعرهای حماسی است.
در برابر این لحظههای تصویری، بعضی سرودهها بیشتر به بیان گزارهای و خطابی متکیاند. چنین شعری ممکن است در موقعیت آیینی یا در جمع مخاطبان، اثر عاطفی فوری داشته باشد؛ اما ماندگاری ادبیاش به این بستگی دارد که فراتر از تأیید یک باور یا تکرار یک موضع برود. شعر، وقتی به تصویر میرسد، امکان تأویل میسازد؛ وقتی فقط حکم صادر میکند، مسیر خواندن را از پیش میبندد. این تفاوت، مرز میان شعرِ دارای موضع و شعری است که به ابزار بیان موضع تقلیل یافته است.
در این کتاب، پیوند با کربلا، عاشورا، اربعین و چهرههای مذهبی، یکی از مهمترین لایههای بینامتنی را شکل میدهد. این ارجاعات، رخداد معاصر را درون حافظهای تاریخی و آیینی قرار میدهند و برای مخاطبی که با این سنت آشناست، میدان وسیعی از تداعیها میگشایند. با این حال، بینامتنیت زمانی نیروی ادبی پیدا میکند که صرفاً نام و نشانهای آشنا را فراخوانی نکند، بلکه رابطۀ اکنون با گذشته را دوباره بسازد. در بهترین لحظهها، این پیوند گذشته را به زبانی برای فهم اکنون تبدیل میکند؛ در لحظههای کماثرتر، ممکن است به تکرار رمزگان شناختهشده محدود بماند.

بخش بینالملل؛ تنوع زبانی و مسئله ترجمه
حضور شعرهایی به عربی، انگلیسی، اردو و ترکی آذربایجانی، امکان مهمی برای خواندن مجموعه فراهم میکند. موضوع مشترک در زبانهای مختلف، یکسان بیان نمیشود؛ هر زبان ذخیرۀ موسیقایی، فرهنگی و تاریخی خود را وارد شعر میکند. در سرودههای انگلیسی اکبر حیدری، قافیه و بیان موزون و خطابی برجسته است؛ شعرهای انگلیسی رها حیدری بیشتر از راه تصویرهای پیوسته و زبان آزاد پیش میروند. در شعر عربی، لحن به گفتار منطقهای نزدیک میشود؛ در شعرهای اردو و ترکی آذربایجانی نیز پیوندهای عاطفی و تاریخی از مسیر واژگان و موسیقی آن زبانها بازتاب مییابند.
اما «چندزبانهبودن» را نباید بیدرنگ معادل «جهانیشدن» گرفت. حضور چند زبان، در وهلۀ نخست، نشان میدهد که پویش توانسته است صداهایی با زمینههای زبانی متفاوت را در یک کتاب گرد آورد. برای داوری دربارۀ میزان ارتباط جهانی اثر، به اطلاعات دیگری نیاز است؛ از جمله زمینۀ حضور شاعران، مخاطبان، نحوۀ انتشار و دریافت کتاب. این تمایز، ادعای کتاب را محدود نمیکند؛ آن را دقیق و قابل دفاع نگه میدارد.
خوانندۀ فارسیزبان در بخش بینالملل با مسئلۀ ترجمه نیز روبهروست. کنار هم قرارگرفتن متنهای غیرفارسی، تنوع را نمایش میدهد؛ اما بدون ترجمۀ ادبیِ روبهرو و توضیحی دربارۀ بافت فرهنگی و زبانی، بخش بزرگی از مخاطبان امکان پیگیری دقیق شعرها را از دست میدهند. ترجمۀ خوب، جای شعر اصلی را نمیگیرد؛ راهی برای شنیدن تفاوت آن است. در چاپهای بعدی، افزودن ترجمۀ فارسی، یادداشت دربارۀ گونۀ زبانی و معرفی کوتاه شاعران میتواند تجربۀ خواندن این بخش را کاملتر کند.
مرثیه، مقاومت و مسئولیت نقد
«تشییع خورشید» را باید در تلاقی چند سنت خواند: مرثیۀ دینی، شعر حماسی، شعر آیینی و ادبیات مقاومت. این سنتها در کتاب با یکدیگر همپوشانی دارند، اما یکی نیستند. مرثیه در پی بازگویی فقدان است؛ حماسه بر کنش و ایستادگی تکیه میکند؛ شعر آیینی از حافظه و زبان مناسک بهره میبرد؛ و شعر مقاومت، رابطۀ انسان با قدرت، ستم، پایداری و آینده را صورتبندی میکند. شعرهای مجموعه گاهی میان این حوزهها حرکت میکنند و گاهی بر یکی از آنها متمرکز میمانند.
نقد ادبیِ منصفانه نه باید عاطفۀ جمعی را بهدلیل عاطفیبودنش کنار بگذارد و نه هر سرودۀ سوگوارانهای را صرفاً بهواسطۀ موضوعش واجد ارزش ادبی بداند. باید دید عاطفه چگونه سازمان یافته، زبان چه چیزی به تجربه افزوده و فرم چه سهمی در انتقال معنا داشته است. از این منظر، ارزش «تشییع خورشید» تنها در جمعآوری شعرها نیست؛ در آن است که امکان بررسی این پرسش را فراهم میکند: یک جامعه چگونه برای سوگ خود زبان میسازد و چگونه میکوشد از فقدان، روایتی از استمرار بیرون آورد؟
این کتاب را میتوان آغازی برای چنین خوانشی دانست؛ نه متنی یکدست و بینقص، بلکه مجموعهای از صداها، ظرفیتها و تفاوتها. نقد این تفاوتها به معنای نادیدهگرفتن وجه عاطفی یا آیینی اثر نیست. برعکس، وقتی دربارۀ کیفیت تصویر، موسیقی، ساختار و زبان پرسش میکنیم، شعر را جدیتر میگیریم و اجازه نمیدهیم ارزش آن فقط به نیت شاعر یا اهمیت موضوع وابسته بماند.
«تشییع خورشید» از بدرقه سخن میگوید، اما در بنیاد خود با مسئلۀ ماندن روبهروست: ماندن یک نام در زبان، یک خاطره در ذهن و یک تجربه در حافظه جمعی. شعر نمیتواند فقدان را جبران کند و قرار نیست تاریخ را بهتنهایی بنویسد. میتواند اما نشان دهد فقدان چگونه در زبان رسوب میکند، چگونه از تصویر به خاطره راه مییابد و چگونه برای بازماندگان پرسشی از مسئولیت و ادامۀ راه باقی میگذارد. ارزش ادبی این مجموعه را باید در لحظههایی جست که از پاسخهای آماده فاصله میگیرد و این پرسش را به تجربهای تازه در زبان بدل میکند.
نظر شما