سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی: دوستی چیست؟ آیا انواعی هم دارد؟ راهورسمِ دوستی چیست؟ برای چه انسان به دوست نیاز دارد؟ و... اگر به مطالعه کتابی پربار و خواندنی درباره دوستی علاقه دارید، کتابِ «هوایِ دوستی» نوشتهی مارینا گارسِس (Marina Garcés) با ترجمه خوبِ الهام شوشتریزاده (نشر اطراف، ۱۴۰۴) را از دست ندهید. مارینا گارسِس (زاده ۲۸ نوامبرِ ۱۹۷۳ در بارسلونا) فیلسوف، استادِ دانشگاه و مقالهنویسِ اسپانیایی که در سالِ ۲۰۰۱ دکترایِ خود را در فلسفه گرفته، در کتابی دلپذیر ما را به اندیشیدن درباره مفهومِ دوستی و نکتههایی جذاب درباره آن جلب میکند که بسیار مغتنم هستند.

نگرشهایِ قدیم و جدید
گارسِس با توجه به اینکه در روزگارِ ما رسانهها، مقالههایِ روانشناسانه، پژوهشهایِ دانشگاهی و... مدام درباره سودهایِ دوستی که مانند نوشدارویی جادویی میتواند تنهایی و بیقراریِ انسان را درمان کند، و به سلامتِ ذهن و روانِ انسان کمک کند میپردازند، باور دارد که جدا از جنبه شفابخشی که دوستی دارد، مسأله، درمان بودنِ آن نیست، مسأله بودنِ آن است. به باورِ او، اگر کسی برایِ بالابردنِ سلامت یا افزایشِ عمرِ خویش با دیگران دوست بشود (یعنی نگاه به دوستی از دیدگاه درمانی) باید پرسید که آیا چنین رابطهای را میتوان دوستی نام گذاشت یا نگاهی ابزاری به دیگری است که معنا و مفهومِ دوستی را از میان میبَرَد و تُهی میسازد؟ با طرحِ این پرسش، او به نگرشهایِ فلسفیِ قدیمی میپردازد که برایِ نمونه میگویند دوست را باید برایِ فضیلتهایی که دارد دوست داشته باشیم یا به تعبیری از سیسرون (سیاستمدار و فیلسوفِ اهلِ روم) اشاره دارد که میگوید:«دوستی یعنی خواستنِ خیرِ دیگری از سر عشقِ بیچشمداشت و متقابل.»
با این حال، او بیش از تعریف یا مبنایِ دوستی، به روایتِ دوستی مینگرد یعنی چیزی که هر رابطه دوستانه به آن بیش از هر چیزی نیازمند است. جالبتر اینکه نویسنده در کنارِ این گزاره که دوستی به معنایِ عشقِ به فضیلتِ دیگری است، موضوعِ شیفتگی به غرابتِ او (دوست) را نیز پیش میکشد، و میگوید گویا دوستی به این معناست، و به این معنا میتوان آن را فهمید! او از ما میخواهد قبل از هر چیزی به این نکتهها دقت کنیم زیرا چه آگاه باشیم و چه نباشیم، همچنان اثرگذار هستند. او میگوید این تعبیر که دوستی از ما انسانِ بهتری میسازد بنیانِ تمامِ تأملاتِ کلاسیک دربارهیِ دوستی است و رسالهیِ اخلاق نیکوماخوسی هم اینگونه آغاز میشود:«دوستی فضیلت است، یا چیزی ملازم فضیلت.» و جلوتر هم که بیاییم، مادام دولامبر نیز پایه دوستی را همچنان فضیلت میداند زیرا به قولِ معروف، دوست را به دوست شناسند یا «دوستان ما مُعرفمان هستند» و با توجه به تقسیمبندیِ ارسطو (۱.دوستی بر پایهیِ سود و منفعت، ۲.دوستی بر پایهیِ لذت و خوشی، و ۳.دوستی بر پایهیِ فضیلت) گارسِس آن را اینگونه بیان میکند:«دوستیِ پدیدآمده برای مقصودی مشترک، دوستیِ زادهشده از دل لذتِ مشترک، و دوستیِ شکلگرفته حول محورِ فضیلت» و مینویسد که نوعِ نخستِ دوستیِ، پیوندی عاطفی میانِ افراد است که بهطورِ متقابل سود برده و به یکدیگر منفعت میرسانند و اگر آن نفع یا هدفِ مشترک از میان برود این دوستی هم از میان میرود. نوعِ دومِ دوستی، میانِ افرادی است که به هر شکلی از باهمبودن لذت میبرند و استمرارِ آن لذت است که دوامِ آن دوستی را مشخص میکند.
نوعِ سومِ دوستی که از نگاه ارسطو دوستیِ حقیقی است، بر پایهیِ ارجگذاریِ متقابل به فضیلتِ یکدیگر یعنی بهترین جنبهیِ وجودِ یکدیگر قرار دارد و دو نوعِ دیگرِ دوستی (سودمحور و لذتمحور) را نیز دربردارد اما وابسته به بود و نبودِ سود و لذت نیست. گارسِس میافزاید که با این حال، کسانی که خارج از دایرهیِ دوستیِ حقیقی قرار میگیرند نیز دارایِ پیوند و خاطرهیِ مشترک هستند. او با بهره از آرایِ آگامبن، مینویسد که «دوستی یعنی قرابتِ آدمهایی که گرچه بسیار به یکدیگر نزدیکاند، باز با هم غریبهاند.» یعنی دوستی پیوندی است که در آن، نزدیکی، غرابت را نفی نمیکند بلکه آن را به همنشینی تبدیل میکند، و «نیازی است به نزدیکشدنِ بیحدومرز به غرابت دیگران و خودمان. چرا؟» و از پرسش و پاسخِ الکساندر نهاماس بهره میگیرد که میپرسد:«دوستان وقتی با یکدیگرند چه میکنند؟» و اینگونه پاسخ میدهد:«بودن با یکدیگر به جای انجام کاری با یکدیگر: به یقین همین است که دوستان را از دیگر کسانی که با آنها در ارتباط هستیم و از کسانی که انتظار و توقعِ مشخصی از آنها داریم متمایز میکند.»
شفایِ روح
اپیکور هرچند دوستی را «خیرِ اعلا» میدانست، اما چون از «دوستیِ توأم با نیاز و منفعت» سخن میگفت از دیدگاه ارسطویی فاصله میگرفت. البته، اینکه دوستی از نیازهایِ بشری، و یاریدهندهای متقابل میانِ انسانها است، نمیتوان نتیجه گرفت که دوستی در دیدگاه اپیکور کمارزش و تبدیل به ابزار میشود. با این حال، او از سودمندیِ عملیِ دوستی برایِ زندگی دفاع میکرد. این را نیز در نظر داشته باشیم که فهمِ نادرستی از آموزههایِ اپیکور دربارهیِ مفهوم و اهمیتِ لذت وجود دارد، در حالی که از نظرِ اپیکور، لذت یعنی «نبودِ تشویش یا رنج». اپیکور و یارانِ او، به لذتهایِ جسمی و روحی در زندگی اهمیت میدادند و یکی از آنها هم دوستی بود که برایِ شفایِ روح آن را بسیار موثر و ضروری میدیدند. اپیکور میگفت:«بیش از آن که یاریِ دوستان یاریمان کند، پشتگرمیِ ما به یاریِ آنهاست که یاریمان میکند.» اپیکور مرزبندی در تقسیمبندیِ ارسطو را از میان برداشت، و باور داشت «دوستیِ کامل وجود ندارد و همه دوستیها را میشود بهتر کرد.»
بندگی و اطاعت از خودکامه
گارسِس در بخشی از کتاب، به آرایِ اتیان دولا بوئسی (شاعر و نویسندهیِ فرانسوی) هم پرداخته و توضیح میدهد که او پرسشی کوبنده (چرا ما به اطاعت گرایش داریم؟) را پیش رویِ ما گذاشت و با اشاره به کسانی که با اطاعت از خودکامه یا مجذوبِ خودکامگیشدن به تداومِ استبداد کمک میکنند ما را با این پرسش مواجه کرد که چرا تسلیم و مطیعِ کسی باشیم که قدرتی غیر از آنچه خودمان به او بخشیدهایم، ندارد؟ او که بندگی را وضعیتی غیرطبیعی میدانست، میگفت که «دوستی میلی طبیعی به مراقبت از دیگران و آسایششان است. شرط تحقق چنین چیزی آزادی است، اما نه در معنای ارسطوییاش. آزادی به معنای بینیازی نیست، بلکه به معنای تصدیق نیاز آدمی به همنشینی با همتایانش است.» از نگاه او، جایی که سنگدلی، بدعهدی و ظلم هست، دوستی نمیتواند باشد، و گردهماییِ افرادِ شرور را برایِ پاگرفتنِ دسیسه، و نه همدمی و همنشینی میدانست. او باور داشت که افرادِ شرور «یکدیگر را دوست ندارند؛ از هم میترسند. دوستِ یکدیگر نیستند؛ همدستِ یکدیگرند.» او نیز مانندِ ارسطو و سیسرون باور داشت که «داشتنِ دوست برای خودکامه محال است، اما این گزاره را به کل جامعه هم تعمیم میدهد و میگوید در جامعه استبدادزده هیچکس نمیتواند دوست داشته باشد. در جامعه استبدادزده، احترامِ متقابل به بدگمانی و ترس آلوده است. در نتیجه، وضع طبیعیِ انسان، یعنی باهمزیستن و بازشناختن یکدیگر در این همراهی، درهممیشکند.» لابوئسی توضیح میدهد که طبیعت، ما را اینگونه آفریده، شبیه به هم و متفاوت از هم، و چون از ضعفها و قوتهایِ گوناگونی برخوردار هستیم به یاریِ یکدیگر نیاز داریم. گارسِس میافزاید که با توجه به سخنِ لابوئسی، با این پرسش هم مواجه میشویم که «آیا دوستی بدیلِ استبداد است؟» و به تعبیری، در مقابلِ جامعهیِ استبدادزده، جامعهیِ دوستان قرار میگیرد؟
اشتیاق به غریبه
گاهی برایِ اینکه کسی هرچند اندک بتواند ما را درک کند، ناچار هستیم بسیار توضیح دهیم و حرف بزنیم، و این در حالی است که اینگونه مواجههها بسیار فرساینده هستند. اما به تعبیرِ گارسِس «صمیمیت در آن چیزی نهفته است که وقتی چیزهایی را به زبان نمیآوریم و روشن نمیکنیم، گفته میشود.» در فضایی بینابینی یا به تعبیرِ والتر بنیامین در «آن فضایِ لرزان است که صمیمیت طنینانداز میشود.» وقتی به کسی قصهیِ زندگیِ خود را میگوییم به این شیوه فاصله به نزدیکی تبدیل میشود، اما برداشته نمیشود. گارسِس مینویسد:«اشتیاق به غریبه یعنی همین امکانپذیریِ درک فاصله در قالبِ نزدیکی، و امکانپذیریِ ایجاد فاصله در تنگاتنگترین همسایگیها» به نظرِ گارسِس «چیرگی بر فاصله به معنای برداشتنش نیست» او دوستی را بازیِ دوریها و نزدیکیها میداند و از قولِ سیمون وِی (فیلسوف فرانسوی) مینویسد:«دوستی، معجزهای است که در آن، انسان میپذیرد انسانی دیگر را که همچون غذا برای او ضروری است از دور، بدون نزدیکشدن به او، تماشا کند... دو دوست کاملاً میپذیرند که دو موجود متمایز باشند، نه یکی، و به فاصلهای که این واقعیت میانشان میاندازد احترام میگذارند.» و این پرسش را طرح میکند که آیا دوستی تنها گونهیِ عشق است که فاصله با دیگری را میپذیرد و آیا آن را میتوان پادزهرِ وسوسهیِ یگانگی در روابطِ دیگر مانند دلدادگی و همسری دانست؟ و سپس میافزاید که یادگیریِ راهورسمِ چیرگی بر فاصله، بدون از میان برداشتنِ آن، همان یادگیریِ دوستی است. برایِ ما که از دورهیِ کودکی در بیرون از خانواده روابطِ مهرآمیزی برقرار میکنیم (هرچند با پیوندهایِ دورهیِ بزرگسالی ما تفاوت دارند) باید یاد بگیریم که فاصله میانِ خود و دیگران را بپذیریم، چون دوستِ صمیمیِ ما، خانه و خانوادهیِ خودش را دارد، دوستانِ دیگری خواهد داشت، زندگیاش تغییر خواهد کرد، تصمیمهایی خواهد گرفت که خارج از اختیارِ ماست و... و این فاصلهیِ گریزناپذیر گاهی خیلی هم دردناک است اما دوستی و دیدار با دوست در این فاصله است که امکان مییابد.
او نامِ این فاصله را به ما یادآوری میکند، نامِ آن آزادی است. کلیشهای جاافتاده که میگوید دوستی رابطهای بر پایهیِ آزادی است، هم در انتخابِ دوست و هم در آزادی از هر گونه تعهد و تکلیف که برایِ نمونه میگویند «دوستبودن یعنی دوستداشتنِ آزادیِ دیگری» و گارسِس در اینجا مینویسد:«به گمانم همین نوع کلیشههای مبتذل هستند که تصویری رمانتیک و آرمانی از دوستی ترسیم میکنند. نمیدانم آیا من آزادیِ دیگری را دوست دارم یا نه و نمیدانم اصلاً چنین چیزی یعنی چه. همچنین نمیدانم آیا اساساً میشود آزادی را دوست داشت یا این که آزادی، سودا و آرزویی است که تنها به واسطه روابط پیونددهنده ما تحقق مییابد. آزادی به خودیِ خود وجود ندارد. برخلاف اوهام لیبرال که آزادی را از خصلتهای فرد به شمار میآورند، تجربه آزادی، بدون رابطهای که آزادی را میسر کند، ممکن نیست. مگر میشود تک و تنها آزاد بود؟ همانطور که مفهومِ آزادی سیاسی مستلزم ایجادِ سازهای پیچیده از تعهدات و تکالیف است، هر دوستی هم موازنهای یگانه و بیهمتا میان دوری و نزدیکی است. دوستی وقتی پا میگیرد که بدون آن که یکدیگر را به حال خود رها کنیم، بگذاریم دیگری چنان که میخواهد باشد.»
کتابِ «هوایِ دوستی» یکی از بهترین ترجمهها در این سالهاست که ما را با مفهومی مهم در زندگی بیشتر آشنا میکند، ما را به اندیشیدن فرامیخوانَد، و بیتردید، در زمینهیِ کتابهایی که هنرِ زندگی را به ما میآموزند کتابی ارزشمند است.
نظر شما