سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مهرو پیرحیاتی، داستان نویس و منتقد ادبی: در این داستان با نوشتاری روبهرو هستیم که در آن «زبان» ابزاری برای شرحِ یک پاردوکس است. تلاش برای بیانِ امری «بیکلام» یعنی (عشق به اشیاء) با استفاده از «کلمات» است. در نقد پیشِ رو داستان را از منظر ساختار و زبان بررسی میکنم. هموار در نقد داستان و رمان به نام و طرح جلد کتاب دقت نموده، چون معتقدم هر دو در ورودِ به داستان هستند و در این داستان نیز، عنوان (درخت، صخره، ابر) ساختار پلهکانی رسیدن به آگاهی را نشان میدهد. از موجود ریشهدار درخت به موجود سخت و بیتفاوت صخره و در نهایت به موجودِ گذار و بیشکل ابر میرسیم. این ساختار نشان دهندۀ حرکت از ثبات به سمت تکوین و زوال است.
در گام بعدی وقتی شروع به خواندن داستان میکنیم متوجه میشویم، داستانِ یک درخت، یک صخره، یک ابر، دارای ساختار دایرهای یا مورفولوژیک است؛ یعنی داستان از وضعیت تنهایی و سکوت در کافه شروع میشود و به وضعیتی مشابه یعنی تنهایی و سکوت در فضای بیرون ختم میشود. اما با یک دانش جدید یا شاید بهتر است بگوییم توهم دانش. داستان از شروع بر پایهی تقابل دو قطب میچرخد: واقعیت خشن و مادی مانند (کافه، لیوان، آبجو، صورت مرد، روزنامه) در مقابل ایدهآلیسم انتزاعی یعنی علمِ عشق، درخت، صخره و ابر قرار میگیرد.
کارسون مکالرز ساختار روایت را به گونهای طراحی کرده که این دو قطب در طول دیالوگها باهم برخورد میکنند، اما هرگز باهم ادغام نمیشوند. مرد سعی دارد «ماده» را به «معنا» تبدیل کند، اما ساختار داستان اجازه نمیدهد این انتقال کامل شود. در بخشی از داستان ما به نقطۀ «کسر و گسست» در داستان میرسیم. لحظهای که مرد از « توصیفِ جهان» به «آموزشِ جهان» تغییر موضع میدهد. در همین لحظه روایت از مشاهدگری به «مانیفست وجودی» تبدیل میشود. اما این نقطۀ کسر منجر به تغییر واقعیت نمیشود. بلکه لایهای از « تفسیر» را بر واقعیت میافکند.
حالا تفسیر را بر روی داستانی اینچنینی چطور ادامه دهیم؟ شاید نویسنده به صورت اگاهانه یا ناآگاهانه اینطور عمل کرده تا با کالبدشکافی نحوی و انتخاب واژگانی مانند نام داستان مخاطب را به سمت و سویی بکشاند که میخواهد. تنش بین ملموس و انتزاعی نشانۀ دیگری از هدف مولف است. مکالرز از یک تکنیکِ زبانی بسیار ظریف استفاده میکند. او برای توصیف مفاهیم انتزاعی مانند عشق از واژگانی با بارِ فیزیکی و سنگین استفاده میکند. او عشق را علم مینامد. کلمهای که بارِ ساختاریافته، آزمایشگاهی و سرد دارد. همین انتخاب واژه، عشق را از یک احساسِ رمانتیک، به یک فرآیندِ شناختی، تبدیل میکند.

از سوی دیگر جملاتِ مرد طولانی، پر از توصیفات کثرتگرا و دارای ریتمی هستند که شبیه به یک موعظه یا سخنرانی است. او از جملات مرکب استفاده میکند تا پیوستگیِ ایدهی خود را حفظ کند. در مقابل جملات پسرک کوتاه، مقطع و غالبا پرسشی هستند. این تضادِ نحوی، شکاف میان تجربۀ زیستۀ پسرک، و تفسیرِ ذهنیِ جهان مرد را به تفسیر میکشد.
اندک اندک در طول داستان با تکرار واژگانِ مرتبط با «سختی» و «بیحسی»، به جای (صخره، بیتفاوت، سنگ، سکوت) در لایههای زیرین، زبانِ متن شکل میگیرد. این واژگان به عنوان یک لنگر زبانی عمل میکنند. تا مانع از شاعرانگی محض در داستان شود. مکالرز با این کار، اجازه نمیدهد خواننده در رویا غرق شود. او مدام با کلمات خشن و سخت خواننده را به زمین واقعیت یعنی (کافه) بازمیگرداند.
از آن سو نویسنده با استفاده از رنگهای خاکستری، نمور، تاریک نه فقط در توصیف، بلکه در انتخابِ صفتها برای اشیاء فضایی از انزوای وجودی میسازد. زبانِ مکالرز، رنگآمیزی واقعیت را در جهتِ فرسودگی تغییر میدهد. وقتی تمام مواردی را که تا اینجا تحلیل کردهایم را درهم میتنیم به این نتیجه میرسیم ساختار داستان، یک تلاش نافرجام برای ساختن یک «پل» میان ماده و معناست، و زبان، ابزاری است که مدام با استفاده از واژگانِ مادی و سنگین، این پل را تخریب میکند تا نشان دهد که میان انسان و جهان، همیشه یک شکافِ زبانی باقی خواهد ماند.
مکالرز در این داستان، صرفا « علمِ عشق» را آموزش نمیدهد؛ او شکست زبان در برابر تنهایی را روایت میکند. از منظر زبانشناسی در داستان ِدرخت، صخره، ابر باید از سطحِ محتوا عبور کنیم و به سطحِ نحوۀ بیانِ محتوا برسیم. در واقع پرسشی که به ذهن مخاطب متبادر میشود، این است که چگونه زبان سعی میکند چیزی را که فراتر از زبان است، به یک علم (ساختار) تبدیل کند؟ چراکه در زبان روزمره عشق یک واژۀ عاطفی، احساسی است؛ واژهای که به حوزۀ روان و قلب تعلق دارد.
اما مرد در این داستان، با یک عملیاتِ «بازتعریفِ معنایی» این واژه را از قلمرو احساس به قلمرو شناخت منتقل میکند. او کلمۀ عشق را با کلمۀ علم جفت میکند. این جفتسازی، بارِ معنایی عشق را از بیثباتی و بیقراری به نظم، تجربه و مشاهده تغییر میدهد. در زبانشناسی ما میان عاشق و معشوق تمایز قائل میشویم. در علمِ عشق، مرد تلاش میکند معشوق را از انسان که متغییر و پیچیده است به اشیاء که ثابت و بیتفاوت هستند، تغییر دهد. او میگوید عشق، یعنی توانایی خواندنِ ویژگیهای فیزیکی یک صخره یا ابر. در اینجا، عشق مترادف میشود با دقتِ مشاهدهگری.
از سوی دیگر گویا مولف در لایۀ کاربرد شناختی قصد دارد که ببیند گفتار چه تاثیری بر شنونده میگذارد. کنش گفتاری به مثابۀ آموزش است. مرد از زبان برای انجام کنشِ معلمی استفاده میکند. او با استفاده از جملات امری و خبری، سعی دارد « واقعیتِ ذهنیِ» خود را به «واقعیت عینیِ» پسرک تحمیل کند. او نمیگوید من اینطور فکر میکنم، بلکه میگوید این حقیقت علم است. این نوع بیان، از نظر کاربرد شناختی، از حالتِ بیان عقیده به حالتِ بیانِ حقیقت تغییر میکند.و حتی در انتهای داستان بازهم امکان تغییر وجود دارد.
اما پارادوکس داستان اینجاست که علمِ عشق که قرار است ابزاری برای اتصال به جهان باشد، از طریق کلمات بیان میشود. و کلمات ذاتا ابزارهایی هستند که میان آنها فاصله میاندازد. مرد با سخنرانی در مورد عشق در واقع از تجربۀ مستقیم دوری میکند. او از زبانِ توصیفی برای پر کردن خلاء تجربی استفاده میکند.
از منظر ساختارگرایی، معنا در تقابل شکل میگیرد.«علمِ عشق» در این متن بر پایهی یک نظام تقابلی بنا شده است. مانند تقابل «نام و موجود» در علمِ عشق، نامیدنِ یک چیز مثل وقتی میگوییم این یک درخت است. با درکِ ماهیت آن یعنی عشق ورزیدن به درخت یکی میشود. مرد میخواهد «زبان» را با «هستی» همتراز کند. او میخواهد ساختارِ زبانی را که شامل نامها و دستهبندیهاست با ساختارِ هستی که شامل حضورِ صامتِ اشیاء است، یکی کند.
در زبانِ عادی ما میگوییم «من درخت را میبینم» اما در علمِ عشق، هدفِ نهایی این است که ساختار نحوی فرو بریزد. یعنی آن قدر به درخت نگاه کنم که من، خدف شوم و تنها رابطۀ مشاهده باقی بماند. دقیقا همان واسازی سوژه است.
در نهایت از منظر زبانشناسی «علمِ عشق» در این داستان، تلاشی است برای «مادیسازیِ انتزاع» و « ساختارمند کردنِ بینظمی». مرد با استفاده از زبانِ علمی، میکوشد آنچه را که در ذات خود «بینام و بیقاعده» است مانند احساس و بیتفاوتی طبیعت، در قالبِ یک «نظامِ زبانیِ قابلِ انتقال» درآورد. اما شکستِ این علم، در همان« زبان» نهفته است؛ زیرا هر کلمهای که برای توصیفِ عشق به کار میرود، اولین گام برای جدا کردنِ انسان از آن است.
در اینجا خواننده متوجه میشود مولف عشق را نه یک احساس بلکه یک پدیدۀ زبانی در نظر گرفته تا بتواند کلمۀ عشق را در حوزۀ تغییر معنایی قرار دهد. اگر نویسنده در این داستان عشق را فقط یک «واژه» در نظر بگیرد، در داستان مکالرز ما شاهد یک «انزیاح معنایی» هستیم. در کاربرد معمول، عشق اغلب در قالبِ صفت بکار میرود مثل او مهربان است، او عاشق است. عمل میکند؛ اما در علمِ عشق، کلمه از حالت توصیفی خارج شده و به یک اسمِ علمی تبدیل میشود. عشق دیگر چگونگی بودن نیست، بلکه چیزی است که میتوان آن را مطالعه کرد، داشت یا یاد گرفت.
واژهی عشق در این داستان، دچار تراکم شده یعنی واژهای است که سعی میکند همزمان معنای مشاهده، تکرار، دقت و ثبات را در خود جای دهد. این کار باعث میشود. واژه از ظرفیتِ معمولِ خود فراتر برود و به یک واژۀ کلیدی تبدیل شود. که کل نظام گفتار مرد را ساماندهی میکند.
در زبانشناسی« نحو» به چگونگیِ چیدنِ کلمات در کنار هم میپردازد. در این داستان، عشق از طریق یک الگویِ نحوی خاص بازنمایی میشود. علمِ عشق نیز بر اساس یک ساختار تکرار شونده بنا شده مانند: (فعل، مشاهده، تمرین به علاوۀ مفعولِ بیجان. ) که جملههایی میسازد همچون:
به درخت عشق
ورزیدن.
به صخره عشق
ورزیدن.
به ابر عشق ورزیدن.
این ساختار نحوی، عشق را از یک «واقعهی گذار» به یک «فرآیند استمرار یافته» تبدیل میکند. در واقع، عشق در اینجا نه یک اتفاق بلکه یک عملِ نحوی است که با تکرارِ مفعولهای مختلف، معنای خود را تثبیت میکند. از سوی دیگر مرد با استفاده از واژهی علم یک مرز زبانی ایجاد میکند. او یک گفتمان میسازد که در آن، کلماتی مثل (عشق، دقت، تمرین) معنای خود را فقط از درون سیستم جدید میگیرند. اگر شما خارج از این علم به عشق نگاه کنید معنا را نمیفهمید؛ ما باید کد مرد را یاد بگیریم. تا مقصود مولف را بیشتر درک کنیم.
در نهایت، میتوان گفت که داستانِ «یک درخت، یک صخره، یک ابر»، فراتر از یک روایتِ ساده از مواجهه با فقدان، است. در واقع کالبدشکافیِ فرآیندِ «مکانیکی شدنِ معناست». نویسنده از طریقِ ایجادِ انزیاحهای معنایی، پیوندِ منطقیِ میانِ کلمات و واقعیت را متزلزل میکند و با ایجادِ کسر و گسست در ساختارِ روایت، اجازه نمیدهد خواننده به یک درکِ یکپارچه از جهان دست یابد. این گسستِ ساختاری باعث میشود که مفاهیم متعالیِ انسان. مانند عشق و پیوند از بسترِ عاطفیِ خود کنده شده و به پروتکلهایی خشک و مکانیکی بدل شوند.
در این جهانِ لغزان، انسان دیگر نه از طریقِ تجربۀ زیسته، بلکه از طریقِ اجرایِ دستورالعملهایِ زبانی با جهان مواجه میشود. این کسرِ بنیادین، در نهایت ما را با پرسش دیگری روبهرو میکند در جهانی که زبان با انزیاحهایی مداوم از معنا کسر شده و به پروتکل تبدیل شده است، آیا هنوز جایی برای حقیقتِ انسانی باقی میماند؟
نظر شما