سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
در روزهای اول سوگ، انسان‌ها نمی‌توانند به عمق اندوه برسند

نویسنده رمان «اعترافات هولناک یک لاک‌پشت مرده» در این گفت‌وگو، از تحلیل روان‌شناختی شخصیت «ضیا» و واکنش‌های متناقض او در برابر فقدان همسرش می‌گوید. او از ریتم سریع داستان و تلاشش برای به تصویر کشیدن تضادها و دورویی‌های انسان مدرن در مواجهه با فناپذیری پرده برمی‌دارد.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – الهام قاسمی: «اعترافات هولناک یک لاک‌پشت مرده» درباره حال و روز مرد جوانی است که زن جوانش مرده و مجبور است با بستگان همسرش و افرادی روبه رو شود که به او مشکوک‌اند. از طرفی هم دچار یک هراس بی‌معنی است هراس از روح همسر که فکر می‌کند برایش مشکل درست می‌کند. مرتضی برزگر داستان را با مرگ هولناک کانی همسر ضیا یعنی شخصیت اصلی شروع می‌کند و از همان ابتدا با ریتمی تند قصه‌ای هولناک و پر ابهام را برای خواننده به تصویر می‌کشد. جالب است که بدانید او برای نوشتن این اثر ساعت‌ها در بهشت‌زهرا و بیمارستان‌ها پرسه می‌زده است تا بتواند قالب داستان خود را آن‌طور که شایسته است بسازد. به همین دلیل فضایی که در داستان بعد از مرگ کانی می‌بینیم قابل باور و واقعی است به طوری که فضای شهری هم در عین حال برای ما روایت می‌شود. برزگر در قالب ۲۷۲ صفحه رمانی پرتعلیق و جذاب خلق کرده که در دل آن خرده روایت‌هایی هم با فضای طنز سیاه داریم به طوری که خواننده گاهی از خواندن آن به خنده می‌افتد. این رمان توسط چشمه به چاپ رسیده است.

در ادامه گفت‌وگوی با مرتضی برزگر را از نظر می‌گذرانید:

«اعترافات هولناک لاکپشت مرده» عنوان رمان شماست. از آنجا که لاک‌پشت معمولاً نماد عمر طولانی و محافظت است، مرگ این نماد، در تقابل با «اعترافات هولناک»، چه پیامد فلسفی برای مفهوم هویت و زمان در این اثر دارد؟ آیا این عنوان، اشاره‌ای به پوسته شکسته‌شده‌ امنیت درونی انسان معاصر دارد؟

همان‌طور که می‌دانید کانی در شروع داستان می‌میرد. او زنی است که لاک‌پشت نگه می‌دارد. و بسیار چاق است به‌طوری که ضیا در شروع رمان وقتی دارد صحنه مرگ کانی را توصیف می‌کند، می‌گوید شکمش مثل لاک‌ یک لاک‌پشت بالا و پایین می‌شود. بنابراین ما در صحنه شروع با مرگ یک لاک‌پشت مواجه هستیم. و به نظر می‌آید که قرار نیست در طول داستان صدایی از او بشنویم. اما در حقیقت هرچیزی که ضیا دارد می‌گوید از جهان کانی و در ارتباط با اوست. بنابراین به نظر می‌آید به جای ضیا که راوی داستان است، خود لاک‌پشت مرده است که دارد اعتراف می‌کند. مهم‌ترین ویژگی ضیا این است که صادقانه حرف می‌زند. با اینکه حق را به خودش می‌دهد و فکر می‌کند که خودش در چالش‌های این زندگی برنده بوده و حالا نجات پیدا کرده اما در حقیقیت دارد با زبان صادقانه همه چیز را به ما می‌گوید و با مرگ این لاک‌پشت، با مفهوم مرگ آشنا می‌شود و انگار او است که دارد مرگ را تجربه می‌کند.

در کنار مرگ هولناک، عنصر «طنز سیاه» نیز در اثر وجود دارد. حفظ تعادل میان این دو لحن متضاد (که گاهی خواننده را به خنده می‌اندازد) چقدر در مسیر نگارش چالش‌برانگیز بود؟

کسانی که قبلا اثری را از من خواندن یا نوشته‌های صفحه اینستاگرامم را دنبال می‌کنند، می‌دانند که من چقدر می‌توانم نوشته‌های غمگین تأثیرگذاری را بنویسم. وقتی خواستم این اثر را بنویسم، آن هم داستان روایت مردی که زنش را از دست می‌دهد، ساده‌ترین کار برای من این بود که داستانی در سوگ همسر بنویسم و می‌دانم که می‌توانست نظرهای موافق‌تی را بگیرد چراکه بخش بزرگتری از جهان خواننده ادبیات ما زنان هستند و می‌توانستم روی احساسات آنها دست گذاشته و مردی را بسازم که به‌خاطر مرگ زنش خیلی غمگین است و حالا با عدم حضور زنش مواجه شده است. اما چالشی که خواستم برای خودم ایجاد کنم این بود که آیا می‌توانم در این مسیر سیاهِ مرگ تا خاکسپاری خواننده را در مرزی نگهدارم که نداند باید ناراحت شود یا بخندد. به همین خاطر در وقت نوشتن اثر، لحن و قلمم گاهی به‌سمت نوشتن به طنز gagخیلی نزدیک و گاه به طنز سیاه نزدیک می‌شد. اما ماندن در فضای گروتسک کار خیلی دشوارتری بود. یعنی اینکه خواننده را در تناقض نگهدارم تا آنجایی که باید گریه کند وادارش کنم بخندد و برعکس. البته این کار برای خودم خیلی چالش‌برانگیز بود و دوست داشتم بدانم که خواننده بعد از خواندن اثر چه احساسی خواهد داشت.

اینکه تمام اتفاقات داستان در چند روز رخ می‌دهد، چه فشاری بر شخصیت اصلی و ساختار روایت وارد می‌کند؟ آیا این تراکم زمانی تلاشی برای تشدید «تشویش» آزاد شده پس از مرگ بود؟

همان‌طور که ناطوردشت سلینجر در سه روز اتفاق می‌افتد، کل رمان من هم در سه روز اتفاق می‌افتد. و عدد سه، در داستان‌نویسی عدد مهمی است. عدد سه را به این خاطر انتخاب کردم که به نظر می‌رسد که ضیا دلش می‌خواهد از شر آن کالبد لاک‌پشتی کانی خلاص بشود. انگار که وظیفه دارد کانی را از روی زمین به زیر زمین منتقل کند و حالا دچار چالش‌هایی می‌شود. و حالا وقتی که زمان‌بندی می‌دهی به راوی، این فشار برای انجام دادن مضاعف شده و نیز خواننده در این مسیر همراه‌تر می‌شود. همان‌طور که ما در سریالی مثل سریال ۲۴ اثر زمان دادن و استرس تماشاچی را مشاهده می‌کنیم.

میل شدید ضیا به غذا خوردن، که به‌عنوان تلاشی برای فرار از انتظاراتی که می‌آید توصیف شده، چگونه با اندوه ناشی از فقدان همسرش پیوند می‌خورد؟ آیا این مصرف‌گرایی افراطی خود نوعی واکنش دفاعی در برابر فقدان است؟

سوگواری در انسان‌ها به شیوه‌های مختلف انجام می‌شود. از آنجایی که گذشته هر آدمی متفاوت است، روشش در مواجه با فقدان و سوگواری متفاوت است. و ضیا داستان بعد از مرگ کانی میل شدیدی به غذاخوردن پیدا می‌کند. انگار که دارد به جای کانی به زندگی ادامه می‌دهد. انگار که هنوز نتوانسته جهان را بدون کانی تصور کند. گویی به ظاهر روح کانی در کالبد ضیا حلول کرده و وادارش می‌کند به زیاد خوردن و شبیه لاک‌پشت شدن. و همه اینها در راستای سهم اضطراب و سوگواری ضیا از فقدان کانی است

در روزهای اول سوگ، انسان‌ها نمی‌توانند به عمق اندوه برسند

ریتم سریع داستان در مقابل سنگینی مضامین (مرگ، اندوه)، چه عملکردی در روایت ایجاد می‌کند؟ آیا این سرعت، تلاشی است برای شبیه‌سازی ذهن پریشان ضیا که نمی‌تواند در یک نقطه متوقف شده و به عمق اندوه بپردازد؟

کلا در جهان واقع هم وقتی آدم‌ها با سوگ مواجه می‌شوند در روزهای اول خیلی نمی‌توانند که به عمق اندوه برسند. یعنی وقتی ما با فقدان عزیزی مواجه می‌شویم خیلی کارهای دیگر انجام می‌دهیم. باید به مراسم‌های خاکسپاری و بعد از آن فکر کرده و بپردازیم. بنابراین خیلی اوقات در روزهای ابتدایی سوگواری و درک اندوه به شیوه‌ای که همگان انتظار دارند اتفاق نمی‌افتد. شاید در لحظه مواجه با مرگ و حین خاکسپاری ما واکنش‌های شدیدی داشته باشیم، اما وقتی آدم‌ها با واقعه مواجه می‌شوند و اینکه با کالبد بدون روح چه کار کنند، درست در همین جا چالش‌هایی خواهند داشت که از عمق اندوه می‌کاهد. علاوه بر این حضور اطرافیان از اندوه کم می‌کند. معمولا در جهان واقع هم آدم‌ها بعد از هفت یا چهلم مرگ عزیزانشان است که تازه عمق تنهایی را درک می‌کنند.

اگر اضطراب موتور محرک داستان است، آیا این اضطراب صرفاً شخصی (ناشی از فقدان) است یا به یک اضطراب وجودیِ فراگیرتر درباره معنای زندگی و فناپذیری در دوران معاصر اشاره دارد؟ کدام یک پررنگ‌تر است؟

هر دو دارد داستان را پیش می‌برد. یعنی هم اضطراب ناشی از فقدان همسر و هم اضطراب‎های عمیق‌تری که ضیا از کودکی و خانواده با خودش حمل می‌کند و نیز یک اضطراب وجودی درباره معنای زندگی و مواجهه با مرگ را دارد تجربه می‌کند. همه اینها در کنار هم یک اضطراب خیلی عظیم در مواجه با مرگ کانی برای ضیا ساخته است و حالا این شخصیت می‌خواهد یک راهی پیدا کند تا کمی از این اضطراب کمتر کند.

در اثر شما مفاهیمی چون خیانت، اهدای عضو و آلزایمر در کنار هم مطرح شده‌اند. آیا اهدای عضو در این رمان، نوعی تلاش برای «اهدای بخشی از خود» به دیگری برای فرار از نیستی است؟ و خیانت چگونه در این زمینهٔ مرگ و از دست دادن معنا می‌یابد؟

اهدای عضو در این رمان یکی از موانع جدی برای ضیا است. کسی که خیلی تمایل دارد کانی را از روی زمین به زیر زمین منتقل کند. بنابراین تکثیر شدن کانی به هر نحوی در جهان داستان، در آدم‌های مختلف، حتی تکثیر دیالوگ‌های کانی از دهان آدم‌های مختلف برای ضیا اضطراب‌آور است. کارکرد اهدای عضو این است. به نظر من به‌عنوان نویسنده خیانت هم روش دیگر مواجه ضیا با اضطراب درونی است. اضطرابی که از کودکی با خودش حمل می‌کند و در هویت او وجود دارد. اضطرابی که حالا با مرگ کانی به اوج خود رسیده است. و در آخر رفتارهایی که ضیا در جهان داستان نشان می‌دهد بیشتر برای این است که یک جورایی اضطرابش را از بین ببرد.

در اثر شما شخصیت‌پردازی‌ها به گونه‌ای است که خواننده احساس می‌کند آن‌ها را در دنیای واقعی دیده است. مهم‌ترین ویژگی یا تکنیکی که برای باورپذیر کردن این شخصیت‌ها در فضای وهم‌آلود داستان به کار بردید، چه بود؟

من در موقع طراحی شخصیت‌های این اثر، خیلی از زیگیل‌های شخصیتی استفاده کردم. یعنی هر کاراکتری یک ویژگی منحصر به فرد و متمایزی نسبت به سایر کاراکترها دارد و همین امر سبب به چشم آمدن آن کاراکتر می‌شود. یعنی تلاشم بر این بود که کاراکترهای داستانی به چشم بیایند. نکته مهم‌تر این است که همه آنها به‌سان ما انسان‌های معاصری که این روزها در ایران زندگی می‌کنیم، دچار تضادها، تعارض‌ها و دوروهایی هستند که در رفتار، افکارشان و در دیالوگ‌هایشان نشان می‌دهند. شاید به این خاطر است که انسان معاصر راحت‌تر می‌تواند اینها را درک کند و بپذیرد. در واقع شخصیت‌های داستان، شخصیت‌های بسیار بسیار خاکستری هستند. و ما آنها را شبیه خودمان می‌بینیم و می‌توانیم با آنها همذات‌پنداری کنیم.

در جایی اشاره کردید که فاجعه، انسان معاصر را وادار می‌کند تا نقاب‌هایش را کنار بگذارد. در فرآیند نگارش، چقدر تلاش کردید تا از همان ابتدا، نقاب‌ها را پایین بکشید، و چقدر اجازه دادید که خود شخصیت‌ها در طول روایت، آن‌ها را بردارند؟

اصل مسئله من با انسان معاصر همین ماجرای نقاب داشتن است. یعنی من فکر می‌کنم که اگر قرار است ما در آینده پیشرفتی داشته باشیم و مسیر بهتری بسازیم و کشور آبادتری داشته باشیم، باید نقاب تظاهر و دورویی را کنار بگذاریم. باید یاد بگیریم خود واقعیمان را نشان بدهیم و آن را دوست داشته باشیم. و اگر لکه‌های سیاهی هم در روان ما وجود دارد، آنها را درمان کنیم. و اگر آنچه را که هستیم نشان دهیم و آن‌طور که فکر می‌کنیم، عمل کنیم، بسیاری از مشکلات امروز ما دیگر وجود نخواهد داشت. چیزی که من را وادار به نوشتن می‌کند نقاب داشتن و تزویر و دورویی انسان معاصر است. آدمی که در خانه یک حرف می‌زند و جلوی دوربین تلویزیون یک حرف دیگر. حال ضیا داستان با همه سیاهی‌هایی که برایش طراحی کردم یک ویژگی خیلی مهم دارد و آن این است که به تأسی از هولدن کالفید سعی می‌کند در مواجه با خواننده کتاب نقابش را کنار بگذارد و کاملا صادق باشد. و من به‌عنوان نویسنده تمام تلاشم را کردم که این شخصیت اینگونه باشد و نمایشی برای خواننده نداشته باشد.

با وجود اینکه راوی مرد است (ضیا) و مرگ همسرش نقطه آغاز است، اثر تا چه حد توانسته است وضعیت زنی مانند کانی، با آن ویژگی‌های خاص «جوان، عجیب و قلدر» را از نگاه یک راوی مغموم و هراسان، به شکلی منصفانه و غیرتعمیم‌یافته به تصویر بکشد؟

پاسخ این سوال برعهده خواننده است که آیا نویسنده توانسته شخصیت کانی را منصفانه نشان بدهد یا خیر. اما من به‌عنوان نویسنده تمام تلاشم را کردم. ببینید با اینکه داریم از دید ضیا به جهان داستان نگاه می‌کنیم، اما با دلتنگی‌هایش، با کارهایی که برای کانی کرده و ایجاد رابطه‌ای که او در زمان زنده بودن کانی داشته و دلتنگی‌ای که با نزدیک شدن خاکسپاری افزون می‌شود، فکر می‌کنم به این سمت رفتم که بخواهم شخصیت کانی را هم مثل ضیا خاکستری بسازم. زنی که نه خیلی خوب بوده و نه خیلی بد.

به‌عنوان خواننده منتظر بودم که در پایان داستان با اسم کامل کانی مواجهه بشوم. چرا در صدد این نبودید که اسم کانی را به طور کامل برای خواننده بیان کنید؟ آیا هدف خاصی داشتید؟

کانی خودش یک اسم کامل است. و یک اسم دخترانه کردی است که به‌عنوان چشمه آب معنی تازگی و نشاط می‌دهد. در حقیقت کاراکترها در جهان داستان من برخلاف اسم‌هایشان کیفیتی از دورویی دارند. چون ضیا هم به معنای نور و روشنایی است. و حضور این دو نفر در کنار هم که برخلاف اسم‌هایشان دچار دوگانگی و تزویر هستند، قرار است که به فریاد علیه دورویی کمک کنند.

و در پایان، لغو مجوز کتاب و بازگشت دوباره آن پس از دو سال، تجربه‌ای پرفراز و نشیب برای نویسنده است. آیا این وقفه در انتشار، تأثیری بر دیدگاه شما نسبت به محتوای اثر یا مفهوم «خود واقعی» که قرار بود آزاد شود، گذاشت؟

مسئله من با دورویی انسان معاصر و تزویری که به نظر می‌آید در میان آدم‌ها نهادینه شده است، همچنان وجود دارد و از بین نرفته است. و در کتاب‌های بعدی هم همچنان علیه این دورویی و تظاهری که در رفتار و گفتار انسان معاصر می‌بینم، خواهم نوشت. آن وقفه تنها کاری که انجام داد این بود که باعث شد که آن جریان خوبی که کتاب در شروع انتشارش داشت؛ چاپ‌های متعدد، کاندیدا بودن و .... از بین رفت. و من بسیار ناامید شدم. با اینکه چاپ اول بعد از تمدید مجور آمد، و زیاد فروش کرد اما چاپ‌های بعدی دیگر نتوانست با قدرت قبلی پیش برود و صدایی ایجاد کند. به هر حال به‌عنوان نویسنده‌ای که یکی از دغدغه‌هایش صدا ایجاد کردن در برابر نقاب‌ها و دورویی‌ها است و تنها خواسته‌اش شکستن نقاب انسان مدرن است، فکر می‌کنم که در کارهای بعدی هم بازهم به این موضوع بپردازم و به آدم‌ها این نکته را یادآوری کنم که خودتان مهم هستید و نه نقاب‌های شما و اگر قرار است کسی شما را دوست داشته باشد بهتر است که خودتان را دوست داشته باشد نه نقابتان را. و در نهایت یک روزی شما ناچار هستید که نقاب‌هایتان را کنار بگذارید و آدم‌ها را با خود واقعیتان مواجه کنید. پس تا دیر نشده خودتان یاد بگیرید که نقابتان را زمین بگذارید تا جهان شما را آن‌طور که هستید در آغوش بگیرد و بپذیرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها