به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «علیه اشباح» نوشته محسن حسنزاده که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده و در قالب یادداشتها و مشاهدات نویسنده، مخاطب را به فضای جنگ لبنان میبرد. روایت این اثر، از چند روز پس از شهادت سید حسن نصرالله آغاز شده و تا یکی دو روز پیش از برقراری آتشبس ادامه مییابد.
محسن حسنزاده در «علیه اشباح» درصدد است تا تصویری نزدیک از بیروت ترسیم کند؛ تصویری که زندگی مردم زیر سایه جنگ را نشان میدهد و بر اساس آن وضعیت زندگی مردم لبنان پس از فقدان رهبر آن سید حسن نصرالله و حضور موثر نیروهای حزبالله در نزدیکی مرزهای رژیم اسرائیل است.
حاصل سفر راوی در «علیه اشباح» به ثبت موقعیتهای جنگی، تجربه انسانی در بحبوحه نبرد نیز توجه ویژهای دارد. اضطراب، تنهایی، ناامنی، ترس، امید و مسئولیت، از ارکان اصلی فضای حاکم بر این روایت هستند. لحظاتی که بر آن است که نشان دهد چگونه جنگ برای انسانهایی که هر لحظه میان مرگ و زندگی قرار دارند، به تجربهای روزمره تبدیل میشود و چگونه این فشارها بر روان و زیست انسان اثر میگذارد.

در صفحات میانی کتاب روایت جالبی از مصطفی عبدالکریم حمود وجود دارد که متن زیر گزارشی از روایت اوست.
مصطفی نشست روی یکی از مبلها و توی فاصله پک زدن به سیگارها، قصهاش را برایمان تعریف کرد: من جاسوس بودم؛ جاسوسِ اسرائیل. آن روز که آن عامل موساد آمد سراغم که بروم توی دمودستگاهشان، هنوز پشت لبم درست و حسابی سبز نشده بود. قبول نکردم. دوباره آمد. سهباره آمد. چهارباره آمد. بالاخره قبول کردم. اصلِ اصلش برادرم را میخواستند. برادرم از فرماندهان حزبالله بود.
خب، هر کس خربزه میخورد باید پای لرزش هم بنشیند دیگر! قبول کردم که گرای برادرم و اطلاعات پراکندهای را که از فرماندهان دیگر به دستم میرسد بدهم بهشان. قرارهایمان توی خاک اسرائیل بود. از مرکبا، توی نقطه تقریبا صفر مرزی، میرفتم اسرائیل. با اسرائیلیها ارتباط میگرفتم و اطلاعات را میگذاشتم کف دستشان. چند باری هم رفتم تا شهرهای تحت اختیارشان؛ مثلاً یکبار مرا بردند عسقلان.
خانواده؟ برای بابا و مامان خیلی سخت بود. بابا تهِ مذهبیهای مرکبا بود؛ اسمِ روحالله خمینی از دهانش نمیافتاد. یک پسرش شده بود فرمانده حزبالله و یکیاش عامل موساد. خب، غصه میخورد. لباس پوشیدنم، دوستانم، اینکه آن رادیوی باتریخور را میگرفتم دستم و آهنگهای آنچنانی گوش میکردم و میخواندم روی مخ خانواده بود.
مامان، اگر راه داشت، کتکم میزد. از بچگی زیاد اذیتش میکردم. شیطانی بودم برای خودم! البته هدفگیری مامان هم خوب بود. توی خانهمان، کنار راهپلهها، یک ال مانند بود. آن روز که رفتم توی برکه و گند زدم به لباسهایم و برگشتم و رفتم حمام و دوباره از درِ پشتی میخواستم فرار کنم و بروم برکه، دمپاییاش را طوری پرت کرد که خداییاش مسی نمیتوانست اینطوری کاتدار توپ را شوت کند. در وهمسایه و فکوفامیل میآمدند چُغُلی که پسرتان چنین است و چنان؛ و صبر ایوب میخواست تلاش برای تنبیه نکردنم.
گذشت تا ۱۹ اکتبر ۱۹۸۸؛ روزی که با عبدالله عطوی با نیمتُن مواد منفجره توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم بوابه فاطمه؛ دمِ مرز اسرائیل. توی مسیرمان از محلههای خودمان گذشتیم. یکی از زنهای فامیلِ عبدالله ما را توی ماشین دید. چند دقیقه بعد، ماشینِ عبدالله منفجر شد... «هدیه لانتفاضه الاولی فلسطینی» عبدالله عطوی، حُرِ عاملی حزبالله بود. این اسم جهادیاش بود. من چهار دقیقه قبل از عملیات استشهادی از ماشین پیاده شدم. اسم عملیات را هم گذاشتند هدیهای برای انتفاضه فلسطین. آخرین جمله عبدالله هیچوقت یادم نمیرود: «مصطفی! خداحافظ! من چهار دقیقه دیگر میروم بهشت و تو اسیر میشوی.»
عملیات موفقیتآمیز بود. عبدالله ماشین را زد به یک کاروانِ اسرائیلی و اسکورتشان. بعدها فهمیدم که از کجا خوردم. آمدند سراغم. دستگیرم کردند. آن روز رابطم با اسرائیل توی محلهمان بود. آن زن ــ فامیلِ عبدالله ــ که صدای انفجار را شنید، جیغ و دادش محله را برداشت. عامل موساد رفته بود سراغش که بفهمد کی توی ماشین بوده. زن مرا نمیشناخت، اما لعنتی عجیب حافظهای داشته. جوری چهرهام را توصیف کرده بود که رابطمان صاف آمد سراغِ من. لو رفتم. پنج سال عضویتم توی تشکیلات حزبالله را مخفی نگه داشته بودم. عامل موساد که آمد سراغم، همهچیز را گذاشتم کفِ دست برادرم. با حزبالله هماهنگ شدیم. قرار شد سه چهار بار دعوتشان به همکاری را قبول نکنم که شک نکنند؛ از آنها اصرار و از من انکار؛ اما خب، بالاخره نرم شدم. برادرم و مغزهای متفکر حزبالله مینشستند دور هم و دقیق طراحی میکردند که چه اطلاعاتی را بدهم به اسرائیلیها که شک نکنند. میخواستم تا جایی که میشود اعتمادشان را جلب کنم؛ نفوذ کنم توی دم و دستگاهشان. خبر نداشتند کسی که تا چند ماه قبل شبها با بچههای حزبالله میرود توی مسیرِ کاروانهای اسرائیلی مین میگذارد منم. از بچگی میدیدمشان. هشت سالم بود که آمدند توی مرکبا...
نظر شما