دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۴
«کالوینو» چیزی را مطلق نمی‌بیند و دائما خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند

دل‌افکار گفت: متن کالوینو این امکان را به شما می‌دهد که جهان دیگری خلق کنید. می‌توان در آن به‌سراغ فرم‌های مختلفی رفت؛ از اکسپرسیونیسم و فانتزی گرفته تا سوررئالیسم. به‌نظرم این متن اجازه می‌دهد شکل‌های متنوعی از بیان اجرایی را در آن وارد کنید. امکانی که شاید در بسیاری از متن‌های دیگر وجود نداشته باشد.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهسا بهادری؛ «ویکنت شقه‌شده» در نگاه شهروز دل‌افکار بازخوانی عریان انسان در روزگار دوپارگی است. دل‌افکار در تازه‌ترین تجربه‌ کارگردانی خود، با همکاری باقر سروش در بازنویسی متن، به سراغ کهن‌الگوی خیر و شر رفته است. مفاهیمی که در این نمایش، در خاکستری‌ترین وضعیت ممکن به تصویر کشیده می‌شوند. او تلاش کرده تا با عبور از مرز واقعیت و خیال، جهانی سوررئال خلق کند که در آن، مرزبندی‌های اخلاقی برای مخاطب امروز رنگ می‌بازند.

آنچه بیش از هر چیز «ویکنت شقه‌شده» را از آثار مشابه متمایز می‌کند، جسارت دل‌افکار در شکستن ریتم سنگین تئاتر فلسفی است. او با درک خستگی و بی‌قراری انسان امروز که در شتاب شبکه‌های اجتماعی غرق شده، فلسفه‌ داستان را در قالب یک اجرای پرتحرک و تند ریخته است. در این گفت‌وگو، با شهروز دل‌افکار، کارگردان نمایش درباره‌ چرایی این انتخاب فرمی، چالش‌های دراماتورژی این اثر پیچیده و نسبتی که میان شقه‌شدن ویکنت و تنهایی انسان معاصر وجود دارد، به بحث نشسته‌ایم.

چه چیزی در جهان داستانی ایتالو کالوینو باعث شد به سمت اجرای «ویکنت شقه‌شده» بروید؟

یکی از ویژگی‌هایی که در این متن برایم جذاب بود، این است که به‌طور قاطع نمی‌گوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. متن در مرز میان خیر و شر حرکت می‌کند و تصمیم نهایی را به عهده تماشاگر می‌گذارد. کالوینو آدم‌ها را به دو دسته‌ی خوب و بد تقسیم نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد در هر خوبی، بخشی از شر وجود دارد و در هر موقعیتی که به‌ظاهر خوب است، ممکن است وجهی منفی هم پیدا شود. همین نگاه چندلایه و پرهیز از صدور حکم قطعی، چیزی است که در آثار کالوینو دوست دارم. او به‌جای این‌که پاسخ مشخصی ارائه دهد، مخاطب را در موقعیتی قرار می‌دهد که خودش درباره‌ی شخصیت‌ها، رفتارها و مفاهیم نمایش قضاوت کند.

کالوینو در آثارش مرز میان واقعیت، خیال، افسانه، فلسفه و طنز را به شکل ویژه‌ای از میان برمی‌دارد. هنگام کارگردانی نمایش، تا چه اندازه تلاش کردید این ویژگی را به اجرا منتقل کنید؟

متن کالوینو این امکان را به شما می‌دهد که جهان دیگری خلق کنید. می‌توان در آن به‌سراغ فرم‌های مختلفی رفت؛ از اکسپرسیونیسم و فانتزی گرفته تا سوررئالیسم. به‌نظرم این متن اجازه می‌دهد شکل‌های متنوعی از بیان اجرایی را در آن وارد کنید. امکانی که شاید در بسیاری از متن‌های دیگر وجود نداشته باشد.

در «ویکنت شقه‌شده» دست کارگردان برای تخیل باز است. متن این ظرفیت را دارد که چنین صداهایی را در خود بپذیرد و مرزهای معمول را کنار بزند. این ویژگی برای کارگردانی بسیار جذاب است، چون شما را به سمت یک فضای تخیلی و سوررئال هدایت می‌کند؛ فضایی که هم ماجرا را عجیب و فانتزی می‌کند و هم امکان تجربه‌های تازه‌ی اجرایی را به وجود می‌آورد. از نظر تصویری، شاید بتوان برخی لحظه‌های این جهان را با فضای آثار تیم برتون مقایسه کرد. جهانی که در آن تخیل نقش مهمی دارد و واقعیت، افسانه و طنز در هم می‌آمیزند.

«کالوینو» چیزی را مطلق نمی‌بیند و دائما خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند

در داستان، انسانی بر اثر اصابت گلوله‌ توپ جنگی از وسط به دو نیمه تقسیم می‌شود؛ اما پشت این ایده‌ی فانتزی، بحثی درباره‌ی دوپارگی انسان و امکان هم‌زمانِ وجود خیر و شر مطرح است. شما هنگام مواجهه با متن، بیشتر جذب فضای سوررئال و فانتزی آن شدید یا نگاه فلسفی‌اش به انسان، انسانیت و جهان؟

نویسندگان بزرگی مثل کالوینو معمولاً حرفشان را به‌صورت مستقیم بیان نمی‌کنند و مخاطب را از چند لایه عبور می‌دهند. ممکن است یک تماشاگر لایه‌ی بیرونی اثر را دریافت کند، تماشاگر دیگری به لایه‌ی میانی برسد و فرد دیگری با لایه‌ی عمیق‌تر آن ارتباط برقرار کند.

تفاوت این متن با نوشته‌های ساده‌تر در همین چندلایگی است. «ویکنت شقه‌شده» به شما اجازه می‌دهد هم در فرم و هم در اجرا تخیل کنید. در سطح نخست، با انسانی روبه‌رو هستیم که بر اثر اصابت گلوله‌ی توپ به دو نیمه‌ی خیر و شر تقسیم شده است؛ اما در لایه‌های دیگر، متن درباره‌ی انسان، ماهیت وجودی او و امکان هم‌زیستی خیر و شر در وجود یک فرد صحبت می‌کند. به‌نظرم جذابیت اثر در همین است که هر مخاطب می‌تواند از زاویه‌ی خودش با آن مواجه شود و معنای متفاوتی از دو نیمه‌ی این انسان دریافت کند.

در اجرا تلاش کرده‌اید این جنبه‌های فانتزی و چندلایه‌ی متن را به تصویر تبدیل کنید؟

بله! فکر می‌کنم این متن می‌تواند ذهن تماشاگر را به‌سمت شیطنت و تخیل ببرد. بخشی از جذابیت آن برای من این است که مخاطب، هم‌زمان، تکه‌هایی از چند جهان مختلف را می‌بیند و دریافت می‌کند. در اجرای «ویکنت شقه‌شده» تلاش کردم این ویژگی از خود متن بیرون بیاید. از ابتدا احساس می‌کردم با متنی تصویری روبه‌رو هستم؛ متنی که می‌توان در زیرِ تصویرهایش، مفاهیم و فلسفه‌ی موردنظر نویسنده را هم ارائه کرد.

این چندگانگی فرم‌ها برایم بسیار جذاب است. شخصیتی از جنگ برمی‌گردد، اما بر اثر اصابت گلوله‌ی توپ، همه‌چیز را نصف کرده و خودش هم نصف شده است. این موقعیت، در ظاهر فانتزی و سوررئال است. وقتی آن را روی صحنه می‌آورید و دیالوگ‌ها را می‌شنوید، با خودتان می‌گویید انسانی که نصف شده، چطور می‌تواند برگردد و با دیگران صحبت کند؟ همین موقعیت، هم یک فرم نمایشی ایجاد می‌کند و هم‌زمان درباره‌ی یک مفهوم حرف می‌زند.

این چندوجهی‌بودن را دوست دارم؛ این‌که متن فقط شما را به لایه‌ی رویی خودش نمی‌برد، بلکه با شما بازی می‌کند و اجازه می‌دهد از مسیرهای مختلفی وارد جهانش شوید.

«کالوینو» چیزی را مطلق نمی‌بیند و دائما خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند

این ویژگی، تا حدی، شما را به فضای نمایش «رؤیای شب نیمه‌ی تابستان» شکسپیر نزدیک نمی‌کند؟ در آن نمایش هم موجودات خیالی و جن‌ها به تماشاگر اجازه می‌دهند تخیل کند.

بله، به‌نظرم این دو اثر از این نظر به هم نزدیک‌اند. در «رؤیای شب نیمه‌ی تابستان»، تماشاگر می‌پذیرد که با جهانی روبه‌روست که در آن پری و جن وجود دارد و اتفاق‌های غیرواقعی رخ می‌دهد. متن از مخاطب نمی‌خواهد همه‌چیز را در چارچوب واقعیت روزمره تحلیل کند؛ بلکه او را وارد یک جهان خیالی می‌کند.

«ویکنت شقه‌شده» هم چنین رویکردی دارد. این‌جا قرار نیست تماشاگر را صرفاً بترسانیم، مبهوت کنیم یا به‌دنبال یک هم‌ذات‌پنداری مستقیم ببریم. قرار نیست با تکیه بر رئالیسم صرف، از او تزکیه‌ نفس بگیریم یا وادارش کنیم خودش را جای شخصیت بگذارد. نمایش می‌خواهد او را به جهانی خیالی ببرد، جهانی که قواعد خودش را دارد. در این جهان، انسانی که از وسط نصف شده، به جنگ رفته و برگشته است. همین فانتزی، اگر درست اجرا شود، می‌تواند برای مخاطب امروز جذاب باشد. تماشاگر ممکن است با خود بگوید این چه جهان جالبی است، من تاکنون با چنین چیزی مواجه نشده‌ام. به‌ نظرم این فانتزی، خوراک تازه‌ای برای تخیل مخاطب فراهم می‌کند و او را با خود همراه می‌سازد.

آیا «ویکنت شقه‌شده» به همان چیزی تبدیل شد که در ذهن داشتید یا فکر می‌کنید هنوز می‌توانست شکل و شمایل دیگری پیدا کند؟

من در این مقطع سنی و در این لحظه‌ای که در آن قرار دارم، از اجرای «ویکنت شقه‌شده» راضی‌ام و دوستش دارم. پیش‌تر هم نمایش «یوزفکا» را در سالن نوفل‌لوشاتو اجرا کرده بودم و آن کار هم برایم تجربه‌ دوست‌داشتنی‌ای بود. هرکدام از این اجراها جهان و فضای خودش را داشت.

«ویکنت شقه‌شده» را هم دوست دارم، به‌خصوص شب‌هایی را که نمایش به‌ خوبی شکل می‌گیرد و اجرا درست پیش می‌رود. گاهی از بیرون به ما می‌گویند که کار خوب از آب درآمده است. البته این موضوع تا حد زیادی به ریتم اجرا، کیفیت لحظه‌ها و هماهنگی عوامل بستگی دارد، اما در مجموع، بازخورد مخاطبان مثبت بوده است. تقریباً در تمام روزهایی که نمایش روی صحنه بوده، اجراها با ظرفیت کامل برگزار شده و حتی در برخی شب‌ها بلیتِ خارج از ظرفیت هم فروخته‌ایم. این نشان می‌دهد که مخاطبان با نمایش ارتباط برقرار کرده‌اند و از آن استقبال کرده‌اند.

«کالوینو» چیزی را مطلق نمی‌بیند و دائما خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند
ایتالو کالوینو

اگر شقه‌شدن و دوپاره‌شدن شخصیت را استعاره‌ای از انسان معاصر بدانیم، تا چه اندازه می‌توان این داستان را به انسان امروز مرتبط دانست؟ به‌نظر می‌رسد نمایش بیش از هر زمان دیگری با وضعیت انسان امروز تناسب دارد. آیا هنگام اجرای اثر، تلاش کردید درباره‌ی تنهایی و دوپارگی انسان معاصر هم صحبت کنید؟

این موضوع، به‌نظرم، جهان‌شمول است. متن در جایی می‌گوید: «من نصف شده‌ام و برگشته‌ام.» این وضعیت می‌تواند در هر دوره‌ای و برای هر انسانی معنا پیدا کند. انسان امروز هم گاهی در مواجهه با دیگران، حتی وقتی با دوستش صحبت می‌کند، احساس می‌کند از درون دو پاره و تنهاست. از طرفی هم به مواجهه‌ خیر و شر می‌پردازد، یک موقعیت همیشگی و درواقع یک کهن‌الگو که گاهی جلوتر می‌رویم و می‌بینیم فریب خورده‌ایم. کسی در لباس میش ظاهر شده، اما در حقیقت گرگ است. این تصویر را حتی در قصه‌های کودکان هم می‌بینیم، مثل داستان «شنگول و منگول» که گرگ خودش را به جای مادر بچه‌ها جا می‌زند.

از داستان هابیل و قابیل تا قصه‌های امروز، انسان‌ها همواره با این دوگانه روبه‌رو بوده‌اند. خیر و شر فقط مفاهیمی متعلق به گذشته نیستند ما در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌مان با آن‌ها مواجهیم. این الگوها در قصه‌های عاشقانه هم وجود دارند. برای مثال، درباره‌ی «رومئو و ژولیت» معمولاً گفته می‌شود که شکسپیر نخستین داستان عاشقانه را شکل داده است درحالی‌که پس از آن، داستان‌های عاشقانه و ملودرام‌های بسیار زیادی نوشته شده‌اند که گاهی حتی از نظر پیچیدگی و پرداخت، ابعاد گسترده‌تری پیدا کرده‌اند. اما «رومئو و ژولیت» به‌عنوان یک الگوی اصلی، بر قصه‌های بعد از خود تأثیر گذاشته است.

«ویکنت شقه‌شده» هم با همین الگوی خیر و شر سروکار دارد اما کالوینو این دوگانه را بسیار زیبا و پیچیده نوشته است. وقتی متن را می‌خوانید، حیرت می‌کنید که نویسنده چطور از قرارگرفتن در کنار یک گروه خاص پرهیز می‌کند. او نه طرف مردم را می‌گیرد، نه در طرف امپراتوری می‌ایستد و نه از یک موضع قطعی دفاع می‌کند بلکه موضوع اصلی‌اش خیر و شر است.

حتی وقتی درباره‌ مردم صحبت می‌کند، از «مردم خوب» و «مردم بد» حرف می‌زند. درباره‌ شاه هم همین‌طور؛ شاه خوب، شاه بد یا شاه فاسد. انگار کالوینو دائماً خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند و نشان می‌دهد هیچ‌چیز ثابت و مطلق نیست. همین ویژگی را در متن دوست دارم این‌که نمی‌گوید یک انسان همیشه خیر یا همیشه شر است. آدم ممکن است در یک لحظه خیر باشد و در لحظه‌ای دیگر، شر. همه‌چیز به انتخاب و موقعیت او بستگی دارد.

وقتی قرار است داستانی از ادبیات به تئاتر منتقل شود، مهم‌ترین چیزی که باید حفظ شود چیست؟ جهان فکری نویسنده، شخصیت‌ها، روح اثر یا خود داستان؟

به‌نظرم مهم‌ترین چیز، روح و شیرازه‌ اثر است. «ویکنت شقه‌شده» در اصل رمانی از ایتالو کالوینوست که با ترجمه‌های مختلف، گاهی با عنوان‌هایی مانند «ویکنت دو نیم‌ شده» یا «ویکنت شقه‌ شده» منتشر شده است. ما ابتدا آن رمان را می‌خوانیم، از آن الهام می‌گیریم و بعد تلاش می‌کنیم آن را به یک اثر نمایشی تبدیل کنیم؛ یعنی داستان را دراماتورژی و در قالب نمایشنامه بازآفرینی کنیم.

طبیعی است که نمایشنامه و اجرای نهایی، عیناً همان رمان نباشد. اثر اصلی یک روح و یک ساختار بنیادین دارد که باید به تئاتر منتقل شود. پس از آن، کارگردان و گروه اجرایی ایده‌ها و نگاه خودشان را بر این ساختار سوار می‌کنند و اثر را پیش می‌برند. در نهایت، مخاطب هم بخشی از این فرایند است. او با اثر مواجه می‌شود، برداشت و ایده‌ خودش را پیدا می‌کند و درواقع با دریافت اوست که اثر کامل می‌شود. تئاتر فقط روی صحنه شکل نمی‌گیرد و در ذهن تماشاگر ادامه پیدا می‌کند.

«کالوینو» چیزی را مطلق نمی‌بیند و دائما خیر و شر را در موقعیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کند

اگر بخواهید مخاطب پس از خروج از سالن، فقط یک فکر یا پرسش را با خودش به خانه ببرد، دوست دارید آن فکر چه باشد؟

واقعاً نمی‌دانم؛ چون فکر نمی‌کنم تئاتر بتواند یک پاسخ مشخص و واحد به همه‌ی تماشاگران بدهد. اما شاید یکی از پرسش‌هایی که نمایش ایجاد می‌کند این باشد که آیا خیر و شر مطلق وجود دارد یا نه. من فکر می‌کنم خیر و شر مطلق وجود ندارد و همه‌ی آدم‌ها خاکستری‌اند. انسان، انسان است و هر چیزی از او ممکن است، بنابراین نه می‌توان او را کاملاً خیر دانست و نه کاملاً شر.

در روند تبدیل رمان ایتالو کالوینو به نمایش‌نامه، نقش «باقر سروش» بسیار پررنگ است. از همکاری با او بگویید و این‌که چقدر در مسیر این اقتباس به شما کمک کرد؟

باقر سروش متن را بر اساس داستان کالوینو برای ما بازنویسی و آداپته کرد. من پیش‌تر هم با او در نمایش‌هایی مثل «مغازه خودکشی» و «رویای نیمه‌شب تابستان» همکاری داشته‌ام و واقعاً به او تبریک می‌گویم؛ چرا که ذهنش به‌خوبی برای چنین کارهایی آماده است. او در هر پروژه‌ای که دست می‌گذارد، به بهترین شکل آن اثر را برای اجرا در صحنه نمایش‌نامه‌نویسی می‌کند. سروش با این بازنویسی‌ها، ما را با آثار بزرگ ادبیات جهان آشنا می‌کند و دستش بابت این تسلط و نگاه دقیق، درد نکند.

اگر ایتالو کالوینو امروز زنده بود و اجرای شما را می‌دید، فکر می‌کنید از کدام بخش اقتباس شما استقبال می‌کرد و با کدام بخش‌اش چندان ارتباط برقرار نمی‌کرد؟

باید به ریتم اجرا اشاره کنم. من این اثر ذاتاً فلسفی را در ریتمی تند و پرشتاب روایت کردم. این تصمیم برای خودم هم با توجه به تجربه‌های پیشینم عجیب بود. به گمانم اجرای یک متن فلسفی در چنین سرعت و کنشِ لحظه‌ای، در دنیا کم‌سابقه باشد و شاید مختص فضای امروز کشور ماست.

چرا این ریتم تند را انتخاب کردید؟ آیا فکر نمی‌کنید این سرعت با ماهیت «فلسفی» متن در تضاد است؟

اتفاقاً این موضوع به دغدغه‌های مخاطب امروز برمی‌گردد. ببینید، «در انتظار گودو» ساموئل بکت بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شد، متنی پر از فلسفه و پوچیِ ناشی از خستگیِ بشر. وقتی آن را می‌خوانید، مدام از خودتان می‌پرسید «چرا این اثر جلو نمی‌رود؟»؛ بکت دقیقاً همان سکون و بیهودگیِ دنیای پس از جنگ را می‌خواست به رخ بکشد.

اما امروز، تماشاگر ما به دلیل استرس‌های مداوم و حضور در دنیای سوشال‌مدیا، بی‌حوصله شده است. مخاطب امروز نمی‌خواهد یک موضوع فکری را با تمپوی پایین ببیند. او مدام می‌خواهد از چیزی عبور کند. ما در ایران با این شرایط زیستی، مدام در حال دویدن هستیم و حق هم داریم که این‌طور باشیم. برای همین، این نگاه فلسفی را با ریتمی سرپا و تند اجرا کردم. حس می‌کنم اگر کالوینو اینجا بود، شاید می‌گفت چه باحال. این اجرا برایم مثل سوار شدن بر یک قطار است؛ قطاری که با سرعت زیاد می‌رود و عقل و حواس تماشاگر را با خودش می‌برد تا در پایانِ مسیر، او را به مقصد برساند. 

* عکس‌های نمایش از رضا جاویدی است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها