سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – آریامن احمدی، نویسنده و روزنامهنگار: جنگها را معمولا با عددها به یاد میآوریم: میلیونها کُشته، میلیونها زخمی، شهرهای ویرانشده، اردوگاهها، مرزهای تغییرکرده و نسلهایی که زندگیشان پیش و پس از جنگ به دو نیم تقسیم شده است. اما عددها، هرچقدر بزرگ و هولناک باشند، یک چیز را از بین میبرند: فرد را. وقتی میگوییم جنگ جهانی اول حدود ۲۰ میلیون کشته و ۲۱ میلیون زخمی بر جای گذاشت، پشت این ارقام میلیونها زندگی یگانه وجود دارد؛ آدمهایی با اسم، خانواده، ترس، حسادت، عشق و امید. جنگ جهانی دوم از این هم هولناکتر بود. برآوردهای تاریخی، شمار قربانیان آن را حدود ۷۰ تا ۸۵ میلیون نفر میدانند؛ جنگی که در آن غیرنظامیان نیز در ابعادی بیسابقه قربانی شدند. مجموعا براساس برآوردها، ۹۷ میلیون کشته، که بیش از ۶۰ میلیون آن غیرنظامی بودند. اگر تاریخ جنگها را فقط از روی این اعداد بخوانیم، بهتدریج با نوعی بیحسی مواجه میشویم. میلیونها نفر آنقدر بزرگ است که دیگر نمیتوان آن را تصور کرد.
اینجا است که «کلمات» اهمیت پیدا میکند. نامه، جنگ را از عدد و گلوله به انسان و کلمه بازمیگرداند. یک نامه میتواند تمام آن میلیونها نفر را برای چند دقیقه به یک نفر تقلیل دهد؛ یک سرباز که دلش برای خانه تنگ شده، زنی که نمیداند شوهرش زنده است یا نه، مادری که منتظر خبری از پسرش است، یا جوانی که در فاصلهای دور از خانه، در میان گِل و گلوله یا اگر کمی خوششانس باشد، گُل و گلوله، هنوز درباره آیندهای معمولی خیال میکند.
نامههای جنگی از این نظر اسناد تاریخی عجیبیاند. آنها الزاماً قرار نبودهاند «تاریخ» باشند. نویسنده آنها اغلب نمیدانسته روزی کسی در قرن بیستویکم آنها را خواهد خواند. نامه برای مخاطبی مشخص نوشته شده بود: معشوق، همسر، مادر، پدر، فرزند یا دوستی که در خانه مانده بود. همین خصوصیبودن، ارزش آنها را بیشتر میکند. آنها به جای آنکه تصویری رسمی از جنگ ارائه دهند، نشان میدهند جنگ با انسان چه میکند.
البته نامه جنگی همیشه حقیقت کامل جنگ نیست. سانسور نظامی در هر دو جنگ جهانی بخش مهمی از ارتباطات را محدود میکرد و سربازان نمیتوانستند آزادانه درباره موقعیت نیروها، عملیات یا اطلاعات نظامی بنویسند. در جنگ جهانی اول، سانسور نامههای شخصی یکی از ابزارهای مهم کنترل اطلاعات و حفظ روحیه نیروها بود. در جنگ جهانی دوم نیز همین مسئله ادامه یافت؛ در آمریکا حتی سازوکار V-Mail به وجود آمد تا نامهها پس از بررسی و سانسور، به شکل میکروفیلم منتقل شوند. تنها بین ژوئن ۱۹۴۲ و پایان جنگ، بیش از ۵۵۶ میلیون نامه V-Mail به نیروهای آمریکایی در خارج از کشور ارسال شد و حدود ۵۱۰ میلیون نامه نیز در جهت معکوس بازگشت؛ بیش از یک میلیارد نامه. بنابراین نامهها همزمان دو ویژگی متناقض دارند: از یک سو خصوصیترین اسناد جنگاند و از سوی دیگر محصول شرایطی هستند که در آن آزادی بیان محدود بوده است. اما شاید همین محدودیت نیز چیزی به آنها اضافه میکند: انسانها در شرایطی که نمیتوانند همهچیز را بگویند، ناچار میشوند مهمترین چیزها را بگویند.
از جنگ اول به بعد، شاهد انتشار کتابهایی هستیم که شامل نامههای سربازها، زندانیها و اسیران است. یکی از مهمترینها، «یادداشتهای آن فرانک»، نوشته دختر سیزدهسالهای است که پس از بیش از دو سال زندگی مخفی در خانهای در آمستردام، سرانجام توسط نیروهای آلمان نازی دستگیر و به اردوگاههای کار اجباری و مرگ فرستاده شد. «نامههای گولاگ» یکی دیگر از نمونههای مهم این ادبیات است؛ مجموعه نامههای آرسنی فورماکوف به خانوادهاش در دوران حبس و تبعید در اردوگاههای کار اجباری شوروی، که تصویری انسانی از زندگی در اردوگاه و رابطه زندانی با خانوادهاش ارائه میکند. «مرگی که زندگی است» شامل آخرین نامههای اعضای جنبش مقاومت آلمان در آستانه اعدام در زندانهای نازیها است. بهتازگی نشر خوب، دو کتاب با عنوان «با عشق از میدان جنگ» (نامههایی عاشقانه از جنگ اول جهانی) و «سراغم را از جنگ بگیر» (نامههایی از جنگ دوم جهانی) با ترجمه احسان طریقت منتشر کرده است. این دو کتاب تصویری تازه از قرنی میدهند که هنوز سایه تاریک جنگ بر سر ما گسترده است.

جنگ جهانی اول؛ عشق در فاصله سنگر و خانه
«با عشق از میدان جنگ» به گردآوری مندی کرکبی، مجموعهای از همین صداهای خصوصی است؛ نامههایی عاشقانه که سربازان و زنان و مردان چشمانتظارشان در خلال جنگ جهانی اول نوشتهاند. این مجموعه نامههای چهرههای شناختهشده، از جمله گیوم آپولینر، شاعر فرانسوی، و وینستون چرچیل، که بعدها نخستوزیر بریتانیا در جنگ جهانی دوم شد، را در کنار نامههای سربازان گمنام و معشوقهها و همسرانشان قرار میدهد. نامهها از کشورهای مختلفی چون بریتانیا، آمریکا، فرانسه، آلمان، روسیه، استرالیا و کانادا گردآوری شدهاند و به همین دلیل، کتاب تنها روایت یک ارتش یا یک ملت نیست؛ بلکه روایتی انسانی از عشق، دلتنگی و انتظار در میانه یک جنگ جهانی است.
قدرتِ این کتاب در همین کنار هم نشاندن تجربههای متفاوت است. در این نامهها فقط عشق و دلتنگی وجود ندارد. ترس، حسادت، خیانت، اضطراب، خیالپردازی و رؤیای بازگشت به خانه نیز حضور دارند. جنگ حتی در خصوصیترین رابطهها نفوذ کرده است. سربازی که در سنگر برای محبوبش نامه مینویسد، درواقع دارد تلاش میکند بخشی از زندگی عادی خود را حفظ کند؛ گویی نوشتن «دوستت دارم» در فاصلهای که هر لحظه امکان مرگ وجود دارد، نوعی مقاومت در برابر خودِ جنگ است. در میان این نامهها، نامه سربازی اسکاتلندی که مخالف جنگ و سربازی بود، جلوهای دیگر از این تناقض را نشان میدهد. او به دلیل امتناع از خدمت نظامی، نزدیک به سه سال را در زندان گذراند. این سرباز که در مجموعه تنها با حرف اول نامش، «الف»، معرفی شده است، در سال ۱۹۱۹ برای همسرش مینویسد: «در این روزها، آه، چه بسیار از همان صبحی که در ژوئن گذشته از خواب برخاستم، تو را، تمنای تو را داشتهام؛ تمنایی چنان که هرگز پیشتر نداشتهام. شب پشت شب بیدار دراز کشیدهام: عزیزم، عزیزم میگفتم، تا آنجا که ناچار شدم بالش را با بوسههایی آتشین پُر کنم، چراکه لبهای دلپذیر تو، شانههای نرمت و اندام لطیفت از من دریغ شدهاند».
این نامهها نشان میدهند که عشق در زمان جنگ فقط احساس نیست؛ گاهی یک سازوکار بقا است. نامه، رشتهای است که فرد را به زندگی پیش از جنگ و زندگی پس از جنگ متصل میکند. مردی که در جبهه است، با نوشتن برای همسرش همچنان شوهر باقی میماند، نه فقط یک سرباز. زنی که در خانه منتظر است، با نامهای از جبهه، حضور انسانی را که ممکن است هرگز بازنگردد، برای لحظهای دوباره در زندگی روزمره خود حاضر میکند.
شاید یکی از غمانگیزترین چهرههای جنگ، شاعرانی بودند که ناچار شدند سرباز شوند؛ آدمهایی که باید میان شعر و گلوله، هر دو را با خود به میدان میبردند. رولان لیتن یکی از همین سربازان بود که در دسامبر ۱۹۱۵ کشته شد. شعری که سروده بود بعدها بر سنگ قبرش حک شد و هر سال مزارش را بنفشهباران میکنند:
از جنگلِ پلاگاستریت در بلژیک
بنفشههایی برایت از آن سوی دریا میفرستم، عزیزم.
شگفتا که آبیاند،
آبی، هنگامی که خونش سرخ بود؛
چراکه گردِ سرش روییدند؛
شگفتا که آبیاند.
بنفشههایی از جنگل پلاگاستریت؛
بیاندیش که برایم تداعیِ چهها بودند:
زندگی و امید و عشق و تو.
و تو ندیدی که چگونه روییدند،
آنجا که پیکر پارهپارهاش
به خاک غلتیده بود
و هراس را از دید روز پنهان میکرد.
خوشا که ندیدی، نازنین.
بنفشههایی از آن سوی دریا،
به سوی سرزمین عزیز و دور و فراموشکار تو؛
به یادگار خاطره میفرستمشان،
حتم دارم که میفهمی.

جنگ جهانی دوم؛ نامههایی از دل فاجعه
اگر کتابِ مندی کرکبی، جنگ جهانی اول را از زاویه عشق و رابطههای خصوصی دنبال میکند، «سراغم را از جنگ بگیر» دامنه وسیعتری دارد. این مجموعه را بیل ادلر با همکاری تریسی کویین مکلنن گردآوری کردهاند و نامههایی از نیروهای نظامی بیست کشور متفق و محور را دربرمیگیرد؛ از افسران و سربازان پیاده تا پرستاران، پزشکان، خلبانان، اسیران جنگی، مجروحان و کسانی که در نهایت کشته یا مفقود شدند.
همین تنوع، تفاوت مهم این کتاب با مجموعه کرکبی است. در «سراغم را از جنگ بگیر»، نامه دیگر فقط محمل عشق نیست؛ پنجرهای است به تجربه کاملتر جنگ. نویسندگان درباره دشمن، سرزمینهای دور، نبردهای زمینی و هوایی، اسارت، جراحت، جنایت و حتی لحظههای نادر طنز نوشتهاند. کتاب تلاش میکند جنگ جهانی دوم را نه از جایگاه فرماندهان و سیاستمداران، بلکه از ارتفاع چشم کسانی نشان دهد که درون آن زندگی میکردند.
و اینجا بار دیگر مسئله نامه اهمیت پیدا میکند. جنگ جهانی دوم، در مقیاسی بسیار بزرگتر از جنگ اول، زندگی غیرنظامیان را نیز درگیر کرد. میلیونها نفر نه در میدان نبرد، بلکه بر اثر بمباران، قحطی، بیماری، اشغال و نسلکشی جان باختند. از همین رو، نامههای این دوره فقط نامه سربازان نیستند؛ آنها بخشی از تاریخ خانوادهها و جوامعی هستند که در پشت جبهه نیز درگیر جنگ بودند.
جان رایت سِوال، از اعضای نیروی هوایی ایالات متحده، یکی از همین آدمها بود. او در دسامبر ۱۹۴۴، در جریان جنگ، کشته شد؛ اما پیش از آن، از سال ۱۹۴۲ در اردوگاه اسیران جنگی داوائو، در جزیره میندائو در فیلیپین، زندانی بود. او سرانجام قرار بود با کشتی بیمارستانیِ بدون علامت «اوریوکو» منتقل شود؛ کشتیای که هنگام ورود به خلیج سوبیک در فیلیپین، به اشتباه هدف نیروهای آمریکایی قرار گرفت و منهدم شد. رایت سؤال در یکی از آخرین نامههایش، که از میدان جنگ باتان در ۱۸ فوریه ۱۹۴۲ برای همسرش و دخترانش نوشته بود، چنین مینویسد: «النور عزیز و دخترها، یکی از دردناکترین چیزها در تمام این جنگ، نداشتن ارتباط کامل با بیرون است. اگر فقط میتوانستم نامهای برایتان بفرستم، یا از شما خبری بگیرم، همهچیز بهتر میشد... نمیدانم این نامه چگونه یا کی به دستت خواهد رسید. آن را به دست خدا میسپارم... خدا مراقب ماست و ما را دوباره کنار هم خواهد آورد...»
امید به بازگشت به خانه را شاید بتوان در تکتک این نامهها دید. خانه یعنی بازگشت به جایی که در آن به دنیا آمدهای، جایی که عزیزانت چشمبهراهت هستند و فردایی که قرار است پس از جنگ، زندگی دوباره از آنجا آغاز شود. بیسیمچی، هیوبرت استنلی برت فین، اهل ویکتوریا در استرالیا، یکی از همین سربازها بود که «خانه» در نامههایش جایگاه ویژهای داشت. این سرباز نوزدهساله، در جایی در منطقه جنگی جنوبغربی اقیانوس آرام، در یکی از نامههایش حرفهای خود را در قالب شعری برای مادرش نوشته است:
وقتی دوباره جهان در آرامشی پایدار برقرار شود
و این جنگ فقط تصویری از روزگاری گذشته شود،
آنگاه من دوباره در خانه خواهم بود،
کنار تمام خانواده دوستداشتنیام.
سپس ساعت چهار که نگهبانی تمام میشود،
این افکار را با خودم به تختم زیر عرشه میبرم
و میاندیشم، مثل آن زمان که در ننویم دراز میکشیدم،
به آن روزی که به خانه برمیگردم، تا برای همیشه با تو بمانم، مادر.
حدود یک قرن از پایان جنگ جهانی اول و بیش از هشت دهه از پایان جنگ جهانی دوم گذشته است، اما نامهها هنوز زندهاند. شاید دلیلش این باشد که آنها، برخلاف بسیاری از اسناد رسمی، درباره پیروزی و شکست حرف نمیزنند؛ درباره زندگی حرف میزنند. در آنها، تاریخ بزرگ ناگهان کوچک میشود و در اندازه یک دستخط، یک پاکت، یک جمله عاشقانه یا یک خبر کوتاه جا میگیرد. «با عشق از میدان جنگ» و «سراغم را از جنگ بگیر» هر دو یادآوری میکنند که جنگ، پیش از آنکه مجموعهای از عملیات نظامی و تصمیمهای سیاسی باشد، مجموعهای از زندگیهای انسانی است که به اجبار واردِ تاریخ شدهاند. خواندن این نامهها در قرن بیستویکم شاید بیش از هر چیز، تمرینی برای دوباره انسانکردن اعداد باشد؛ برای اینکه پشت ۹۷ میلیون کشته، دوباره فردی را ببینیم که کسی دوستش داشته، کسی منتظرش بوده و شاید آخرین امیدش این بوده که نامهاش به خانه برسد.
در میان این نامهها، نامه والتر بِست، سرباز آلمانیِ واحد ضدتانکِ ورخامت که در نبرد استالینگراد جنگید، شاید بیش از همه این حسرت را به یاد ما میآورد. او در جنگ کشته شد و در روستای اورخوواتکا در روسیه به خاک سپرده شد؛ نه در سرزمین خودش، نه در کنار خانوادهاش و نه در همان خانهای که آرزوی بازگشت به آن را داشت. حتی آنقدر خوششانس نبود که در خاک وطنش دفن شود تا همسرش ریا به تعبیر خودش «ریای کوچکم، عزیز دلم»، هر یکشنبه، شاخهای بنفشه بر مزارش بگذارد؛ همان بنفشهای که سالها پیش، رولان لیتن، سرباز شاعر جنگ جهانی اول، در شعرش از جنگل پلاگاستریت برای معشوقش فرستاده بود: «کاش این نامه با سرعتی همانند افکارم به دستت میرسید، یا حتی بیشتر... ای کاش خودم با همان سرعت نزدت میآمدم. در آن صورت همیشه کنارت بودم و دیگر نیازی به سفر نداشتیم...»
نظر شما