سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) الهام عبادتی: یکی از تناقضهای بزرگ زندگی مدرن این است که انسان امروز از بسیاری جهات بهتر از هر نسل دیگری زندگی میکند، اما الزاماً شادتر نیست. ما عمر طولانیتری داریم، از امکانات پزشکی و رفاهی بیسابقهای برخورداریم، انتخابهای بیشتری در زمینه شغل، رابطه، سرگرمی و سبک زندگی پیش روی ماست و از آزادی فردی بسیار بیشتری نسبت به انسانهای گذشته برخورداریم؛ با این حال، احساس رضایت و تعلق لزوماً همپای این پیشرفتها افزایش نیافته است.

کتاب «پارادکس اجتماعی؛ وقتی که درمییابیم رسیدن به آنچه میخواهیم یعنی از دست دادن آنچه نیاز داریم» نوشته ویلیام فون هیپل از همین تناقض آغاز میکند. عنوان فرعی انگلیسی کتاب نیز مسئله اصلی آن را روشنتر بیان میکند: «استقلال و ارتباط؛ چرا برای تجربه شادکامی به هر دوی آنها نیاز داریم؟» کتاب در سال ۲۰۲۵ منتشر شده و ترجمه فارسی آن با ترجمه محمد احمدوند شاهوردی از سوی فرهنگ نشرنو با همکاری نشر آسیم منتشر شده است.
اما اهمیت کتاب در این نیست که یک بار دیگر به خواننده بگوید برای شاد بودن باید مثبتاندیش بود یا قدردان داشتهها بود. مسئله فون هیپل بنیادیتر است: شاید بخشی از نارضایتی انسان مدرن نتیجه موفقیت خود او باشد. شاید همان فرایندهایی که استقلال، انتخاب، ثروت و آزادی بیشتری برای ما به ارمغان آوردهاند، همزمان ما را از روابط، تعلق و پیوندهایی که برای سلامت روان و شادکامی به آنها نیاز داریم، دور کرده باشند. این همان «پارادکس اجتماعی» است.
ویلیام فون هیپل؛ روانشناسی که از تکامل به زندگی روزمره میرسد
ویلیام فون هیپل روانشناس اجتماعی و پژوهشگر حوزه روانشناسی تکاملی است. او مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه ییل و دکترای خود را از دانشگاه میشیگان گرفته و سالها در دانشگاه ایالتی اوهایو تدریس کرده است. سپس به استرالیا رفت و استاد روانشناسی دانشگاه کوئینزلند شد. او بیش از ۱۵۰ مقاله، فصل کتاب و اثر علمی منتشر کرده و پژوهشهایش در رسانههایی مانند The New York Times، The Economist و BBC بازتاب یافته است.
فون هیپل پیش از «پارادکس اجتماعی» نیز در کتاب The Social Leap سراغ ریشههای تکاملی رفتار انسان رفته بود. در آن کتاب، مسئله اصلی این بود که چگونه تغییرات تکاملی و «جهش اجتماعی» انسان، روانشناسی ما را شکل دادهاند و چرا بسیاری از ویژگیهایی که امروز بخشی از شخصیت و رفتارمان به نظر میرسند، ریشه در شرایطی دارند که اجداد ما میلیونها سال پیش با آن مواجه بودهاند. دانشگاه کوئینزلند نیز در معرفی آن اثر، سخنرانی فون هیپل درباره تکامل شادکامی را با همین رویکرد معرفی کرده است.
«پارادکس اجتماعی» را میتوان ادامه همین پروژه دانست، با این تفاوت که این بار نویسنده یک مسئله بسیار مشخصتر را دنبال میکند: چرا انسان معاصر با وجود آزادی و امکانات بیشتر، در معرض تنهایی و نارضایتی بیشتری قرار گرفته است؟ از این منظر، کتاب در امتداد آثار پیشین فون هیپل قرار میگیرد، اما دامنه اجتماعی آن گستردهتر است. او از روانشناسی فردی فراتر میرود و سراغ شهر، آموزش، ثروت، دین، سیاست، ازدواج و فرهنگ میرود تا نشان دهد تعادل روانی انسان تا چه اندازه به ساختار اجتماعی زندگی او وابسته است.
مسئله از کجا آغاز میشود؟
فون هیپل در همان آغاز، مقایسهای میان زندگی انسان معاصر و اجداد شکارگر خوراکجوی ما مطرح میکند. از نگاه او، انسان امروز تقریباً در همه شاخصهای رفاهی نسبت به انسانهای گذشته در وضعیت بسیار بهتری قرار دارد؛ اما این بهبود مادی به معنای تضمین شادکامی نیست.
نویسنده سپس به پژوهشهایی درباره گروههایی مانند هادزا در تانزانیا و افه در جمهوری دموکراتیک کنگو اشاره میکند. در یکی از این پژوهشها، بیش از ۹۰ درصد افراد هادزا در پاسخ به پرسش درباره حال روحی خود گفته بودند که در هفته گذشته خوشحال بودهاند. فون هیپل البته بلافاصله محدودیتهای چنین مقایسهای را نیز یادآوری میکند: ممکن است معنای «ناراحتی» در فرهنگهای مختلف متفاوت باشد یا شرایط مقطعی بر نتایج تأثیر گذاشته باشد.
این احتیاط مهم است، زیرا نشان میدهد نویسنده قصد ندارد با یک مقایسه ساده میان «انسان بدوی خوشحال» و «انسان مدرن ناراضی» نتیجهگیری کند. او میخواهد پرسش را باز کند: چه چیزی در سازمان روانی و اجتماعی انسان تغییر کرده است؟
ایده مرکزی؛ انسان هم استقلال میخواهد، هم تعلق
پاسخ فون هیپل به این پرسش در یک دوگانه بنیادی خلاصه میشود: استقلال و ارتباط. انسان برای اینکه احساس شادکامی کند، به هر دو نیاز دارد. از یک سو باید احساس کند فردی مستقل است، میتواند انتخاب کند، مسیر زندگیاش را تعیین کند و تواناییهای شخصی خود را پرورش دهد. از سوی دیگر، نیاز دارد به دیگران متصل باشد، بخشی از یک گروه باشد، دوست داشته شود و احساس کند وجودش برای دیگران اهمیت دارد. مسئله از جایی آغاز میشود که یکی از این دو نیاز بر دیگری غلبه کند.
کتاب استدلال میکند که جوامع مدرن در مسیر تاریخی خود بیش از پیش به سمت استقلال حرکت کردهاند. آزادی فردی، شهرنشینی، آموزش، ثروت، انتخابهای شخصی و سبکهای زندگی متنوع، همگی فرصتهای استقلال را افزایش دادهاند. اما در همین مسیر، بخشی از ساختارهای سنتی ارتباط و تعلق تضعیف شدهاند. در نتیجه، چیزی که برای ما «موفقیت» محسوب میشود، میتواند بخشی از نیازهای اساسی ما را نیز سرکوب کند.
بخش اول؛ تعادل انسانی
بخش نخست کتاب با عنوان «تعادل انسانی» بنیان نظری اثر را میسازد و شامل سه فصل است: «انگیزههای متضاد»، «چرا ارتباط برقرار میکنیم؟» و «چرا به استقلال نیاز داریم؟».
فون هیپل در فصل نخست از تناقضی شروع میکند که ظاهراً ساده است اما پیامدهای عمیقی دارد: چرا انسانهایی که امکانات بیشتری دارند الزاماً شادتر نیستند؟ او با مقایسه وضعیت انسان مدرن با شکارگر خوراکجویان، مسئله را به تاریخ تکاملی بشر پیوند میزند. در ادامه، به پژوهشهایی درباره تجربه شادکامی در جوامع شکارگر خوراکجو اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در شرایط دشوار و کمبود منابع، میزان ابراز لذت و رضایت در این جوامع میتواند چشمگیر باشد.
اما نکته مهم فصل این است که فون هیپل نمیخواهد گذشته را رمانتیک کند. زندگی شکارگر خوراکجویان با بیماری، گرسنگی، مرگومیر بالا و ناامنی همراه بوده است. مسئله این نیست که آنها «بهتر» از ما زندگی میکردند؛ بلکه این است که ساختار روابط اجتماعی آنها متفاوت بود. فصل دوم مستقیماً به ریشههای نیاز انسان به ارتباط میپردازد. نویسنده برای توضیح این مسئله ابتدا از جانوران دیگر کمک میگیرد. نمونهای که در متن آمده، کوکابوراها هستند؛ پرندگانی که برای پرورش جوجهها به همکاری خانوادگی متکیاند. این مثال در ادامه به انسان بازمیگردد. فون هیپل استدلال میکند که انسان نیز در مسیر تکامل خود به جای استقلال کامل، راه دیگری برای مواجهه با تهدیدهای محیطی پیدا کرد: همکاری و ارتباط.
در جوامع اولیه انسانی، منابع محدود بودند و امکان ذخیرهسازی غذا اندک. بنابراین شکارچی که میخواست تمام شکار را برای خود نگه دارد، با مقاومت دیگر اعضای گروه مواجه میشد. تقسیم منابع و همکاری، بخشی از سازوکار بقای گروه بود. در اینجا ارتباط دیگر یک امر تجملی یا انتخابی نیست؛ بخشی از تاریخ تکاملی انسان است.
اما اگر انسان تا این اندازه اجتماعی است، چرا استقلال نیز برای او ضروری است؟ فون هیپل پاسخ را در فصل سوم این کتاب در یکی دیگر از ویژگیهای منحصربهفرد انسان میبیند: توانایی تصور آینده. انسان میتواند نسخهای از خود را در آینده تصور کند و سپس تلاش کند خودش را به آن تصویر نزدیک کند. در اینجا استقلال با رشد استعداد و شایستگی پیوند میخورد. انسان زمانی احساس رضایت میکند که بتواند مسیر خود را انتخاب کند، مهارتهایش را توسعه دهد و به فردی تبدیل شود که خودش میخواهد باشد.
فون هیپل استقلال را در سه مؤلفه توضیح میدهد: خودمختاری، انتخاب مسیر بر اساس نیازها و ترجیحات شخصی، و توانایی تصمیمگیری مستقل. استقلال به معنای نادیده گرفتن توصیه دیگران نیست؛ بلکه به معنای آن است که در نهایت، فرد بتواند مسیر خود را بر اساس ترجیحات و اهداف خویش انتخاب کند. بنابراین در پایان بخش نخست با یک نتیجه اساسی مواجهیم: ارتباط و استقلال رقیب یکدیگر نیستند؛ هر دو نیازهای بنیادی انساناند.
بخش دوم؛ نیروهایی که استقلال و ارتباط را شکل میدهند
در بخش دوم، نویسنده از روانشناسی فردی به عوامل اجتماعی و فرهنگی میرسد. چهار فصل این بخش عبارتاند از: «مردان استقلالطلب، زنان ارتباطمحور»، «ارتباط در شرق، استقلال در غرب»، «دین؛ بازتعریف استقلال و ارتباط» و «ارتباط در اندیشههای چپ، استقلال در نگرشهای راست». این بخش از جذابترین و در عین حال بحثبرانگیزترین قسمتهای کتاب است.
«مردان استقلالطلب، زنان ارتباطمحور» عنوان فصل چهارم است. نویسنده در این فصل ابتدا تأکید میکند که هرگونه تقسیمبندی دوگانه انسانها به دو گروه ساده، با پیچیدگی واقعی انسان سازگار نیست. حتی اگر تفاوتهای میانگین آماری میان زنان و مردان وجود داشته باشد، توزیع ویژگیها میان دو گروه بهشدت همپوشان است. مثال قد بسیار روشنگر است: میانگین قد مردان و زنان تفاوت قابل توجهی دارد، اما تنوع درون هر گروه بسیار بیشتر از فاصله میانگینهاست. بنابراین نمیتوان از یک تفاوت میانگین به یک حکم قطعی درباره افراد رسید. این رویکرد آماری و احتیاط در تعمیم، یکی از نقاط قوت فصل است.
در فصل پنجم نویسنده سراغ تفاوتهای فرهنگی میرود و بررسی میکند که چگونه جوامع مختلف میان فرد و جمع تعادل برقرار میکنند. عنوان فصل«ارتباط در شرق، استقلال در غرب» نشان میدهد که در نگاه فون هیپل، تفاوت میان فرهنگهای شرقی و غربی را میتوان از دریچه میزان تأکید بر ارتباط یا استقلال نیز تحلیل کرد. این بحث به مسئله بزرگتر فردگرایی و جمعگرایی متصل میشود. اما ارزش فصل در آن است که این تفاوت را به عنوان یک سلسلهمراتب ارزشی مطرح نمیکند. مسئله این نیست که یکی «بهتر» است؛ بلکه هر فرهنگ ممکن است در یک نقطه خاص از تعادل میان دو نیاز قرار گرفته باشد.
فصل ششم «دین و بازتعریف استقلال و ارتباط» نام دارد. دین در این کتاب نه صرفاً به عنوان مجموعهای از باورها، بلکه به عنوان یکی از نیروهای اجتماعی شکلدهنده رابطه انسان با فرد و جمع بررسی میشود. دین میتواند تعلق و ارتباط را تقویت کند، اما همزمان میتواند تعریفی خاص از استقلال، انتخاب فردی و مسئولیت شخصی ارائه دهد.
فصل هفتم نیز از عنوان خود پیداست: «چپ، راست و تعادل اجتماعی». نویسنده در این فصل ارتباط و استقلال را در دو نگرش سیاسی چپ و راست بررسی میکند. این بحث جذاب است، زیرا نشان میدهد مسئله کتاب صرفاً روانشناختی نیست. نوع نگاه ما به جامعه، دولت، فرد، مسئولیت اجتماعی و آزادی نیز میتواند بر اساس همین دو نیاز بنیادی فهم شود.
بخش سوم؛ وقتی تعادل از دست میرود
بخش سوم عنوانی بسیار معنادار دارد: «تعادل ازدسترفته». این بخش شامل سه فصل درباره شهرها، آموزش و ثروت، و ازدواج است. در اینجا کتاب وارد نقد جهان مدرن میشود.
فصل هشتم با عنوان «شهرها و گذار بزرگ به سوی استقلال» شهر مدرن آزادی و استقلال بیسابقهای برای فرد فراهم میکند. فرد دیگر الزاماً در شبکههای کوچک و پایدار خانوادگی و محلی زندگی نمیکند. میتواند شغل، محل زندگی، سبک زندگی و روابط خود را انتخاب کند. اما همین آزادی میتواند به کاهش پیوندهای اجتماعی منجر شود.
فصل نهم عنوانش «آموزش، ثروت و استقلال روزافزون» است. آموزش و ثروت معمولاً شاخصهای پیشرفت اجتماعی محسوب میشوند؛ و بهدرستی هم چنیناند. اما فون هیپل میپرسد: آیا هر نوع افزایش استقلال لزوماً به افزایش شادکامی منجر میشود؟ آموزش به فرد قدرت انتخاب میدهد و ثروت وابستگی او به دیگران را کاهش میدهد. اما اگر این فرایندها به حذف روابط و احساس تعلق منجر شوند، ممکن است نتیجهای متناقض ایجاد کنند. این همان جایی است که عنوان کتاب معنا پیدا میکند: ممکن است در رسیدن به آنچه میخواهیم، بخشی از چیزی را که واقعاً نیاز داریم از دست بدهیم.
فصل دهم به «ازدواج و کشمکش میان ارتباط و استقلال» می پردازد. ازدواج احتمالاً روشنترین عرصه برای مشاهده این پارادوکس است. از یک طرف، ازدواج و رابطه عاطفی پاسخی به نیاز انسان به ارتباط و تعلق است؛ از طرف دیگر، زندگی مشترک میتواند استقلال فردی را محدود کند. بنابراین مسئله زندگی مشترک فقط یافتن «فرد مناسب» نیست؛ بلکه یافتن تعادل مناسب میان دو نیاز است: اینکه فرد هم در رابطه باقی بماند و هم هویت و استقلال خود را از دست ندهد.
بخش چهارم؛ چگونه تعادل را برگردانیم؟
دو فصل پایانی کتاب از توصیف مسئله به ارائه راهحل میرسند: «بازسازی ارتباط در دنیای امروز» و «ایجاد و بازیابی تعادل در زندگیمان». این بخش اهمیت زیادی دارد، زیرا فون هیپل نمیخواهد کتاب صرفاً نقدی بر مدرنیته باشد. راهحل او بازگشت به گذشته یا نفی استقلال نیست. اتفاقاً استقلال همچنان یک نیاز بنیادی انسان است. مسئله، بازگرداندن ارتباط به زندگیای است که بیش از اندازه به سمت استقلال حرکت کرده است. به همین دلیل راهحل کتاب احتمالاً بیشتر از جنس تغییر عادتهای روزمره است: ایجاد روابط واقعی، اختصاص زمان به دیگران، مشارکت اجتماعی و تبدیل ارتباط از یک «فعالیت اضافی» به بخشی از زندگی روزمره.
نقطه قوت اصلی کتاب هم کنار هم گذاشتن دو چیز که معمولاً مقابل هم قرار میدهیم است. یکی از جذابترین جنبههای «پارادکس اجتماعی» این است که نویسنده به جای انتخاب میان دوگانههای رایج، تلاش میکند آنها را کنار هم قرار دهد. استقلال یا تعلق؟ فرد یا جامعه؟ آزادی یا وابستگی؟ موفقیت شخصی یا ارتباط اجتماعی؟ فون هیپل پاسخ میدهد که این صورتبندیها از اساس اشتباهاند. انسان به هر دو سوی این دوگانه نیاز دارد. این ایده شاید ساده به نظر برسد، اما پیامدهای اجتماعی مهمی دارد. اگر مشکل انسان مدرن صرفاً کمبود ثروت یا امکانات نیست، افزایش بیشتر مصرف و انتخاب نمیتواند بهتنهایی راهحل باشد.
اما آیا همه چیز را میتوان با «استقلال و ارتباط» توضیح داد؟ با وجود جذابیت ایده مرکزی کتاب، میتوان نقدهایی نیز به آن وارد کرد. نخست اینکه چارچوب «استقلال/ارتباط» بسیار فراگیر است و همین ویژگی ممکن است به نقطه ضعف آن تبدیل شود. وقتی یک دوگانه بتواند از روانشناسی فردی تا سیاست، دین، شهرنشینی، ازدواج و اقتصاد را توضیح دهد، این پرسش مطرح میشود که آیا گاهی بیش از اندازه گسترده نشده است؟
نقد دوم به رویکرد تکاملی مربوط میشود. تبیینهای تکاملی درباره رفتار انسان بسیار قدرتمندند، اما همیشه باید مراقب بود که از «این رفتار ممکن است مزیت تکاملی داشته باشد» به «پس این رفتار ذاتاً چنین است» نلغزیم. در مورد فصل مربوط به تفاوتهای زنان و مردان نیز احتیاط نویسنده نقطه قوت مهمی است، اما خود موضوع همچنان مستعد سوءبرداشت است. حتی اگر تفاوتهای میانگین آماری واقعی باشند، استفاده از آنها برای توضیح رفتار افراد نیازمند احتیاط بسیار بیشتری است؛ نکتهای که خود فون هیپل نیز بر آن تأکید میکند.
ترجمه فارسی این کتاب در سال ۱۴۰۵ به کوشش محمد احمدوند شاهوردی از سوی نشر نو منتشر شده است. کتاب اصلی هم در سال ۲۰۲۵ توسط HarperCollins منتشر شده است؛ بنابراین با اثری بسیار تازه مواجهیم که مستقیماً به یکی از مسائل مهم جهان معاصر، یعنی تنهایی، کاهش تعلق و بحران شادکامی در جوامع برخوردار، پاسخ میدهد.
نظر شما