شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۳
حقیقتی هولناک‌تر از مرگ

نمایش «آتش‌سوزی‌ها» (Incendies) نوشته‌ وجدی معود، نمایشنامه‌نویس لبنانی-کانادایی، با ترجمه‌ محمدرضا خاکی منتشر شده و تاره‌ترین اجرایش این روزها با طراحی و کارگردانی مرتضی میرمنتظمی در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر روی صحنه رفته است. 

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرجان علی‌پناه؛ در مدیریت پروژه مفهومی وجود دارد به نام Tailoring؛ یعنی «تطبیق و سفارشی‌سازی تمام اجزای یک پروژه متناسب با هدف نهایی آن». در این نگاه، هیچ عنصری فقط به خاطر زیبایی یا جذابیت وارد پروژه نمی‌شود. هر جزء باید ضرورتی داشته باشد و در خدمت مقصد نهایی قرار گیرد. به گمان من، مرتضی میرمنتظمی نیز در اجرای «آتش‌سوزی‌ها» چنین رویکردی داشته است.

او نمایشنامه را فقط اجرا نکرده و آن را Tailor کرده است. در این اجرا، موسیقی برای تحریک احساسات به صحنه نمی‌آید، نور خودنمایی نمی‌کند، میزانسن‌ها به دنبال خلق تصویرهای چشم‌نواز نیستند و بازیگران نمی‌کوشند توانایی فردی خود را به رخ بکشند. همه‌چیز در خدمت یک هدف است و آن چیزی نیست جز مواجهه‌ بی‌واسطه‌ تماشاگر با حقیقت. این همان تفاوت میان یک اجرای خوب و اجرایی است که معماری شده است. معمار چیزی به بنا اضافه نمی‌کند، هرچه زائد است را حذف می‌کند. میرمنتظمی نیز با حذف، فضای لازم را ایجاد کرده تا هیچ‌چیز میان تماشاگر و فاجعه قرار نگیرد.

تراژدی از شناخت آغاز می‌شود

تراژدی، آن لحظه‌ای نیست که انسان می‌میرد و درست برعکس آن لحظه‌ای است که دیگر واژه‌ای برای توصیف آن‌چه بر او گذشته وجود ندارد. «آتش‌سوزی‌ها» با سکوت آغاز می‌شود. سکوت زنی که پنج‌ سال حتی یک کلمه بر زبان نمی‌آورد و تنها پیش از مرگ می‌گوید: «حالا که با همیم، همه‌چیز حس بهتری داره.» جمله‌ای ساده که در ابتدا معمولی به نظر می‌رسد، اما هرچه روایت پیش می‌رود، معنایش همچون زخمی قدیمی آشکار می‌شود.

در سنت تراژدی یونان، فاجعه با «بازشناخت» آغاز می‌شود. لحظه‌ای که حقیقت خود را بر شخصیت آشکار می‌کند و دیگر راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارد. همان‌گونه‌که ایدیپ شهریار در تراژدی سوفوکل پس از شناخت حقیقت، جهان خود را برای همیشه از دست می‌دهد، شخصیت‌های «آتش‌سوزی‌ها» نیز با هر کشف تازه به لایه‌ای عمیق‌تر از فاجعه نزدیک می‌شوند. در جهان وجدی معود، حقیقت نجات‌بخش نیست و آخرین ضربه‌ای است که بر پیکر انسان وارد می‌شود.

معود در نمایشنامه‌اش، تقدیر را از آسمان به زمین می‌آورد. در جهان او این جنگ است که سرنوشت می‌نویسد. جنگ، کودکان را از آغوش مادران جدا، حافظه را نابود، عشق را به جرم تبدیل و انسان را چنان از خود دور می‌سازد که دیگر نمی‌توان به‌ سادگی مرز میان قربانی و جلاد را تشخیص داد.

اگر بخواهیم جهان نمایش را در یک تصویر خلاصه کنیم، آن تصویر مثلثی است که سه ضلع آن یکدیگر را زخمی می‌کنند، «زن، جنگ و خاورمیانه». این سه عنصر دستگاهی برای تولید رنج می‌آفرینند. در این جهان، زن بودن خود به میدان مبارزه تبدیل می‌شود و جنگ حافظه، هویت، مادری و امکان دوست داشتن را نیز به آتش می‌کشد.

یکی از جسورانه‌ترین ویژگی‌های «آتش‌سوزی‌ها» این است که از اسطوره‌ زنِ پیروز فاصله می‌گیرد. بسیاری از روایت‌ها به ما وعده می‌دهند که اگر زنی شجاع باشد، تحصیل کند، علیه سنت بایستد و برای آزادی مبارزه کند، سرانجام تاریخ به او پاداش خواهد داد. اما معود این امید را بی‌رحمانه زیر سؤال می‌برد. زنِ او ضعیف نیست. او عاشق می‌شود، می‌جنگد، سواد می‌آموزد، روزنامه‌نگار می‌شود و در برابر سنت مقاومت می‌کند؛ اما جهان همیشه به شرافت پاداش نمی‌دهد. گاهی تاریخ، شریف‌ترین انسان‌هایش را به بی‌رحمانه‌ترین سرنوشت‌ها می‌سپارد. همین نگاه است که «آتش‌سوزی‌ها» را از بسیاری از آثار ضدجنگ جدا می‌کند. این نمایش قرار نیست امید تولید کند و می‌خواهد حقیقت را، حتی اگر تحمل‌ناپذیر باشد، روبه‌روی ما قرار دهد.

اما راز ماندگار نمایش در پرسشی است که پس از پایان اجرا نیز تماشاگر را رها نمی‌کند، انسان تا کجا می‌تواند از خودش دور شود؟

در بسیاری از روایت‌ها، شیطان موجودی است که از ابتدا شر بوده است، موجودی بیرون از جهان انسان. اما وجدی معود، شیطان را به زمین می‌آورد. شیطان او شاخ و دم ندارد. او روزی کودکی بوده که مادرش را از دست داده، با رؤیای یافتن او بزرگ شده و سهمش از جهان، به‌جای عشق و امنیت، جنگ، زندان و خشونت بوده است. نمایش نمی‌خواهد از او دفاع کند، اما اجازه هم نمی‌دهد به‌سادگی از او متنفر شویم.

پرسش اصلی این است اگر همان کودک در جغرافیایی دیگر و زمانی دیگر متولد می‌شد، آیا باز هم به همان انسان تبدیل می‌شد؟ یا این جنگ بود که آرام‌آرام او را از خودش گرفت؟

دادگاه؛ محاکمه‌ مفهوم شر

یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های نمایش، دادگاه است. تماشاگر منتظر اعتراف است. منتظر لحظه‌ای که متهم فرو بپاشد و بگوید اشتباه کرده است. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. او نه پشیمان است و نه خود را گناهکار می‌داند. با آرامشی هولناک، برای خشونت‌هایش استدلال می‌سازد و باور دارد اعمالش برای جلوگیری از مرگ انسان‌های بیشتر بوده است.

این‌جاست که نمایش به مفهوم «ابتذال شر» هانا آرنت نزدیک می‌شود. این‌که شر همیشه با چهره‌ای هیولایی ظاهر نمی‌شود، بلکه گاهی در قالب انسانی عادی، منطقی و حتی وظیفه‌شناس عمل می‌کند. هولناک‌ترین جنایت‌ها همیشه از نفرت متولد نمی‌شوند، گاهی از یقین به درست بودن عمل خود زاده می‌شوند. در این لحظه، فقط یک انسان محاکمه نمی‌شود و خود مفهوم اخلاق روی صندلی اتهام می‌نشیند.

اگر دادگاه، محاکمه‌ شر است، وصیت زن، محاکمه‌ تاریخ است. او می‌خواهد بی‌کفن دفن شود، بدون تابوت، بدون سنگ قبر و بدون نام. تنها می‌خواهد بر خاکش آبی سرد بریزند. این وصیت آخرین بیانیه‌ فلسفی اوست.

کفن، تابوت و سنگ قبر، نشانه‌های احترام به مرده‌ها هستند اما او همه را پس می‌زند. گویی می‌گوید تاریخی که نتوانست حرمت بدن زنده‌ مرا حفظ کند، حق ندارد برای بدن مرده‌ام آیین بسازد. و آن آب؛ او گل و مرثیه نمی‌خواهد و فقط آب می‌خواهد. انگار پس از عمری سوختن، آخرین خواسته‌اش اندکی خنکی است. شاید هیچ تصویری بهتر از این، عنوان نمایش را توضیح ندهد، زنی که تمام عمرش در آتش سوخته، در پایان فقط چند سطل آب می‌خواهد.

جنگ، زبان، مذهب و مرزها را از هم جدا می‌کند، اما مادری، در همه‌ جهان، زبانی مشترک دارد. مادر، پیش از آن‌که قاضی باشد، پناه است. زنِ «آتش‌سوزی‌ها» نیز در هولناک‌ترین مواجهه‌ ممکن، به‌جای آن‌که فرزندش را محکوم کند، پیش از هر چیز با حقیقتِ مادری خود روبه‌رو می‌شود.

اما معود، حتی این آخرین پناه انسانی را نیز دست‌ نخورده باقی نمی‌گذارد. مادری در جهان او زخمی است که تا پایان با انسان می‌ماند. زن، فرزندش را می‌بخشد، اما این بخشش چیزی از ویرانی‌ای که بر او گذشته کم نمی‌کند. او هم‌زمان مادر، قربانی و انسانی است که تمام عمرش زیر بار خشونت تاریخی خرد شده است. شاید به همین دلیل است که پنج‌سال سکوت می‌کند. بعضی سکوت‌ها از ناتوانی زبان است. برای بعضی حقیقت‌ها، واژه‌ای وجود ندارد. چگونه می‌توان جهانی را توضیح داد که در آن عشق، جنگ، مادری، فرزندی، قربانی بودن و جنایت چنان درهم تنیده شده‌اند که دیگر هیچ جمله‌ای توان تفکیک آن‌ها را ندارد؟ سکوت او اعتراف به شکست زبان در برابر فاجعه است.

پس از پایان نمایش وقتی چراغ‌های سالن روشن می‌شود، احساس نمی‌کنی فقط نمایشی دیده‌ای. احساس می‌کنی بخشی از یقین‌هایت را از دست داده‌ای. دیگر نمی‌توانی با آسودگی از خیر و شر، قهرمان و ضدقهرمان یا پیروزی و شکست سخن بگویی. در «آتش‌سوزی‌ها»، هولناک‌ترین لحظه، لحظه‌ای است که حقیقت آشکار می‌شود. وجدی معود در این نمایش، انسان را به جایی می‌برد که دیگر نمی‌توان به آسانی از خیر و شر، قربانی و جلاد سخن گفت. اجرای مرتضی میرمنتظمی نیز با پرهیز از هر اغراق، این جهان زخمی را پیش چشم تماشاگر می‌گشاید.

«آتش‌سوزی‌ها» نشان می‌دهد جنگ، پیش از آن‌که شهرها را ویران کند، واژه‌هایی را نابود می‌کند که با آن‌ها جهان را می‌فهمیم واژه‌هایی مثل خانه، امنیت، خانواده، دشمن و حتی انسان. وجدی معود نمایشنامه‌ای درباره‌ زخمی نوشته است که جنگ در روح انسان باقی می‌گذارد. درباره‌ جهانی که در آن فاصله‌ میان یک کودک معصوم و یک جانی، همیشه به ذات او بازنمی‌گردد. گاهی تاریخ، خشونت و شرایطی که انسان در آن گرفتار می‌شود، او را به جایی می‌رسانند که دیگر خودش را هم نمی‌شناسد.

شاید به همین دلیل است که «آتش‌سوزی‌ها» امروز بیش از هر زمان دیگری قابل لمس است. در سالی که بسیاری از ما، حتی اگر در مرکز جنگ نبوده باشیم، سایه‌ آن را از نزدیک احساس کرده‌ایم. اضطراب، ناامنی و ترسی که جنگ به زندگی روزمره تزریق می‌کند، دیگر مفاهیمی دور و انتزاعی نیستند.

جنگ فقط با ویران کردن ساختمان‌ها و گرفتن جان انسان‌ها فاجعه نمی‌آفریند، پیش از آن، احساس امنیت، اعتماد و امکانِ زیستن آرام را از انسان می‌گیرد. و شاید تراژدی واقعی «آتش‌سوزی‌ها» همین باشد، این‌که در پایان، از دیدن شیطان نمی‌ترسیم. از این می‌ترسیم که او روزی کودکی بوده شبیه همه‌ کودکان این جهان. کودکی که اگر در زمان و جغرافیایی دیگر متولد می‌شد، شاید سرنوشت دیگری برایش رقم می‌خورد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها