سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: برخی نویسندگان جهان را آنگونه که هست مینویسند، اما برخی دیگر، جهان را به گونهای بازطراحی میکنند که ما مجبور شویم دوباره به واقعیت نگاه کنیم. سروش چیتساز، متولد ۱۳۵۷ در آبادان، از آن دسته نویسندگانی است که میان دقت ریاضی مهندسی هوافضا و شهود شاعرانهی ادبیات، پلی ساخته است. او با نگاهی که همزمان ساختارگرا و جسور است، تلاش میکند تا «الگوهای تکراری ذهن» را بشکند و مخاطب را با «امر شگفت» مواجه کند؛ همان لحظهای که عادتهای روزمره فرو میریزند و حقیقت، در چهرهای غریب ظاهر میشود.
سوابق ادبی چیتساز، گواه بر این جستوجوی مستمر است. او با مجموعههای «نوبت سگها» و «بارش سفرهماهی» در نشر مرکز، جایگاه خود را در ادبیات معاصر تثبیت کرد و با کسب مقام اول در جشنوارههای مختلف و برگزیده شدن در دوره هفدهم و هجدهم جایزه مهرگان ادب، توانست استانداردهای تازهای از روایت را به نمایش بگذارد. رمان «زل آفتاب» و تجربه نویسندگی در سریال «نوبت لیلی»، نشان میدهد که او تنها به دنیای کاغذ و قلم بسنده نکرده و جسارت عبور از مرزهای روایت را در قالبهای مختلف سینمایی و مکتوب داشته است.
در این مصاحبه، ما با نویسندهای مواجهیم که از تضادهای شدید تغذیه میکند. او در کتاب جدیدش، «داستانهای اسباببازی» که توسط نشر چشمه منتشر شده است، معصومیت کودکی را در تقابل با مضامین تاریک و شقاوت قرار داده است تا ما را به «بعد یازدهمی» ببرد که در آن منطقهای زمین تغییر میکنند. از او میپرسیم که چگونه یک مهندس هوافضا، جهانهای سوررئال طراحی میکند؟ چرا رهایی تنها از مسیر مواجهه با تاریکی میگذرد؟ و چگونه میتوان میان «تصویر دیکتهشدهی سینما» و «تصویر ساختهشدهی ادبیات» توازن برقرار کرد؟
در ادامه، با سروش چیتساز همراه میشویم تا در دنیای او، بند ناف عادتهای روزمره را با قیچی «جهان نو» ببریم و به تماشای جعبه پاندورای قصههایش بنشینیم.
نام کتاب «داستانهای اسباببازی» است که حس معصومیت را منتقل میکند، اما محتوای آن شامل مضامین تاریک و شقاوت است؛ دلیل انتخاب این تضاد شدید چیست و آیا هدف شما تقابل معصومیت کودکی با واقعیتها تلخ دنیای بزرگسالان بود؟
ترجیح میدهم پاسخ این سوال را به تخیل خواننده واگذار کنم. به این معنا که هر خوانندهای اگر به متن بازگردد و این سوال را از خودش بپرسد شاید به ازای هر مخاطب پاسخ جدیدی خلق شود که مختص خود اوست و مطلوب من هم همین است.
داستان و اسباببازی هر دو در وجه سرگرمکنندگی و بازیگوشی با هم اشتراک دارند اما برخی از بازیها واقعا ممکن است خطرناک باشند. اینکه قصههای روایت شده در این داستانها حاوی مضامین تیره یا مهیب است و به قول شما تضادی جدی میان درونمایه داستانی و نام و لحن کتاب، به چشم میآید، یکی از اهداف انتخاب این اسم بوده. انسان معمولا در مواجهه با تناقض و تضاد و امری که آشنا نیست، متوقف میشود و به فکر فرو میرود. در واقع نویسنده امیدوار است همین حساسیت در مخاطب عمل کند و اگر پاسخی را به سرعت دریافت نکرد، بیتفاوت گذر نکند.
در مقدمه کتاب اشاره شده که اثر شما پاسخی به سوال دخترتان درباره «بعد یازدهم» بوده است؛ چطور یک پرسش ساده کودکانه، شما را به خلق جهانی کشاند که در آن منطقهای زمین تغییر میکنند و شخصیتها در ابعادی دیگر گرفتار میشوند؟
پرسشهای کودکانه واقعا ساده نیستند. اتفاقا سادهسازی بیماری کشندهایست که در بزرگسالی گریبان آدم را میگیرد. یک جور سامانهی دفاعی است برای پناه بردن از پیچیدگی واقعیت جهان به سادگی الگوهای آشنا و تکراری. اما در واقعیت، از پیچیدگیهای جهان گریزی نیست و برای بسیاری از پدیدهها توضیح سادهای نمیشود از آستین بیرون کشید. اما چارهای هم نیست. شما در پاسخ به پرسش کودکان نمیتوانید به راحتی بگویید «نمیدانم!» یا «نمیتوانم بگویم» و بعد هم آن نگاه ناراضی را تاب بیاورید.
درواقع همانطور که برای رسم دقیق یک شی سادهی سه بعدی مجبورید سه نمای متفاوت از آن را روی صفحه تخت و دوبعدی کاغذ ترسیم کنید، برای توصیف پدیدههای جهان، با اینهمه پیچیدگی، نیازمندید که از ده، یازده یا شاید بیشمار زاویهی دید مختلف به آن نگاه کنید و در هر نگاه انگار جهان جدیدی خلق شده. جهانی که نسبت به جهان قبلی انگار در جای خودش جا به جا شده. مثل خطکشهای تصویری سه بعدی که با تغییر زاویه دید تصویرشان عوض میشد. اینکه در نهایت پدر انتخاب میکند یکی از این زاویهها و جهانی را که از این نظرگاه خلق شده، با نام بعد یازدهم بنامد و سعی کند آن را با تمام ملحقاتش، با طلسم و جادویی که در «نوشتن» هست، مثل غولی به بند بکشد و در کوزهای که اسمش را بعد یازدهم گذاشته محبوس و به جایی در ناکجا پرتاب کند، آرزویی است که هر والدی برای بچهاش میکند: «این چیزیست که میخواهم از جهان تو دور باشد.»
شما کارشناس ارشد مهندسی هوافضا هستید؛ این پیشینه علمی و دقت مهندسی تا چه اندازه در «طراحی جهانها» و «ساختار قصههایتان» اثر گذاشته است؟
خوب این سوال ممکن است برای خوانندهی تازه، کمی غلطانداز باشد و این تلقی را ایجاد کند که داستان را میشود مهندسی کرد. واضح است که نویسنده به هر حال وامدار تجربهی زیسته خودش است و تلاش میکند از تمام مهارتهایش در نوشتن داستان بهره ببرد. شاید با یک میانگین معقول بتوان گفت ذهن مهندسی مشتاق حل مسائل پیچیده است یا به ساختارها اهمیت میدهد، اما این خاصیت یا مهارت یا ذائقه، در کار نوشتن تبدیل به یک امر ناخوادگاه میشود. همانطور که زمان رانندگی و وقتی نام کوچهها را برای جستجوی یک نشانی جدید، نگاه میکنید به پدال گاز یا تعویض دنده فکر نمیکنید. روی نقشه دنبال مقصدتان میگردید و دست و پا و چشم و حواس پنجگانهتان کاری را میکنند که به آن مسلطند.

بسیاری شما را به دلیل «عنصر غافلگیری» در آثارتان میشناسند؛ برای اینکه خواننده را در لحظه آخر شوکه کنید، آیا از ابتدا داستان را «مهندسی معکوس» میکنید یا اجازه میدهید شخصیتها خودشان شما را به سمت غافلگیریها ببرند؟
من فکر میکنم اگر نویسنده خودش از سیر داستانش غافلگیر نشود، چنین تجربهای به خواننده هم منتقل نمیشود. خواننده باهوش است و میتواند پلات را پیشبینی کند. اگر غافلگیری در داستان اتفاق میافتد به نظرم ناشی از این است که سیر روایت به این سمت رفته و شخصیتها در داستان زندگیکردهاند و خود نویسنده نیز از دریچهی نگاه راوی داستان با آن مواجه شده. فرقش با خواننده این است که او اولین مواجهه را داشته. البته من معتقد نیستم که در تمامی داستانها غافلگیری پایانی یا «توییست» وجود دارد یا حتا اینکه مطلوب است وجود داشته باشد. آنچه بعضی وقتها با غافلگیری اشتباه گرفته میشود، نامنتظر بودن پایان داستان نیست. داستانی که همه چیزش عادیست و فقط یک پایان غافلگیرکننده دارد معمولا در همان خوانش اول پروندهاش بسته میشود و دستش رو میشود. ترجیح من این است که این غافلگیری در تمام روایت وجود داشته باشد نه تنها در پایان. اصلا هدف از «امر شگفت» همین خرق عادت است. به شخصه خرق عادت یا شکستن الگوی تکراری ذهن را، عبارت مناسبتری از «غافلگیری» میدانم.
در آثار شما، تاریکی، شر و ظلم فضای غالب است و شخصیتها همواره به دنبال «رهایی» هستند؛ به نظر شما چرا در دنیای امروز، رهایی تنها از طریق عبور از این تاریکیهای مطلق ممکن است؟
به نظرم پاسخ سوالتان در خود سوال نهفته است. وقتی در شر و سیاهی غوطهورید چه راهی به جز مواجه و عبور از آن تاریکی متصور است؟ وقتی در میانهی یک رودخانه خروشان گرفتار شدهاید تنها راه نجاتتان گذر از رودخانه است و گرنه آب شما را خواهد برد. در الگوی اسطورهای «سفر قهرمان» مهمترین مرحله، عبور از ژرفای غار تاریک است. تازه پس از آن است که قهرمان واجد شرایط دریافت این لقب میشود. بعید بدانم به جز اقلیتی محدود، کسی باشد که منکر غلبهی این تاریکی باشد، (اصلا شاید در همه اعصار همین بوده و این خاصیت زندگی بشر است) و بگذارید من سوال شما را به شکل دیگری تکرار کنم: آیا راه رهایی از این تاریکی کتمان و چشم بستن روی آن است یا چشم دوختن و مواجهه و گذر کردن؟ اینجا اما زنهار نیچه را نیز باید در ذهن داشت: «آنکه با هیولا میستیزد، باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیر زمانی در مغاکی چشم بدوزی آن مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت.» خطر اینجاست. احتمال سوم استحاله و بدل شدن خود، به نوعی از تاریکی است که متاسفانه انتخاب رایجی شده و من به شخصه امیدوارم در دام آن نیفتم و زنهارش بدهم.
در پشت جلد، این داستانها به «جعبه پاندورایی» تشبیه شدهاند که باز شده و دیگر نمیتوان اشباحش را به جای اول برگرداند؛ آیا شما به عنوان نویسنده، گاهی احساس میکنید شخصیتهایی را خلق میکنید که کنترل آنها از دست شما خارج میشود و مسیر خودشان را میروند؟
لذت نوشتن در همین است. اگر این نباشد بدل میشود به یک کار یدی و کسالتبار. نویسندگی نوعی رویابینیاست. روایت است که دست نویسنده را میگیرد و او را در جهان داستان پیش میبرد. نمیخواهم زیاد رمانتیکش کنم و این شبهه را به وجود بیاورم که نوشتن یک فراینده خارج از اراده و ناخوداگاه است. قطعا ارادهی نویسنده و هستیشناسی و ذائقه و آگاهی اوست که به داستان ساختار میدهد اما آنچه برای خود من لذتبخش است، کشفهاییست که در این سفر خواهم داشت.
شما تجربه نوشتن رمان و فیلمنامهنویسی را دارید؛ تفاوت روایت یک دنیای سوررئال در قالب «کتاب» (که خواننده تصویر را میسازد) با «سریال» (که تصویر دیکته میشود) برای شما چه چالشی ایجاد میکند و کدامیک برای بیان دنیای «بعد یازدهم» مناسبتر است؟
سوال دشواری است. فرض را بر این میگیرم که در هر دو حوزه، محدودیتهای عرضی و شرایط جاری ادبیات و سینمای ایران و مخاطبانشان را کنار میگذاریم و درباره ماهیت ذاتی این دو رسانه کاملا متفاوت، حرف میزنیم. سینما با ارائه تصویر جور تخیل خواننده را میکشد. شما نیاز ندارید که یک صحنه را در خیالتان بسازید وقتی جلوی چشمتان دارید آن را میبینید. از طرف دیگر دلیلی ندارد که در حوزه ادبیات نویسنده سعی کند کاری را که یک فیلمساز در یک پلان چندثانیهای میکند با چندین صفحه توصیف انجام بدهد. ادبیات تقلید خامدستانه از سینما یا «تعریف کردن داستان یک فیلم» نیست. مارکز معتقد است از کارهای درجه یک ادبیات نمیتوان اقتباس سینمایی خوبی ساخت (اقتباس تلویزیونی از جهان جادویی شاهکار خود مارکز گواهی بر تایید همین موضوع است.) در عوض کارهای متوسط معمولا خوراک خوبی برای اقتباس سینمایی هستند. اما چرا با وجود پیشرفت تکنولوژی و جلوههای ویژه کامپیوتری که هر رویا و خیالی را میتواند به تصویر بکشد و انبوه آثار موفق سینمایی، که مرزهای تخیل و خلاقیت جهانهای تازه را جابهجا میکنند، باز هم بر محدودیتهای متقابل این دو گونهی زیستی متفاوت هنری (سینما و ادبیات) تکیه میکنیم؟ ادبیات میتواند لایههای پنهان ذهن و روان را در فشردگی واژگان و گاه با یک بازی زبانی ساده و در یک ارتباط بسیار خصوصی میان متن و مخاطب بیان کند، کاری که سینما با تکنیکهای دیگری باید یا شاید به آن برسد و سینما نیز متقابلا توان ساخت یک جهان عظیم تخیلی را با چند سکانس کوتاه و با ابزار تصویر دارد که متن نوشتاری برای خلقش مجبور به قلمفرسایی طولانیست. یک پاسخ خیلی کوتاه هم میتوانم بدهم که از منظر دیگری است اما شاید یک جمعبندی سریع باشد. سینما امروز و به کمک پیشرفتهای فنی به مراتب در ناواقعگرایی یا گریز به شگفتی، از منظر جذب مخاطب موفقتر بوده اما خود من ظرفیتهایی که ادبیات برای دستاندازی به وجوه پنهان واقعیت و ذهن دارد ترجیح میدهم.
در کل فکر میکنم لازم است ادبیات پیشنهادات تازهای به مخاطب بدهد. اگر مخاطب به هیچکدام از محصولات این دو رسانه در حیطه ناواقعگرایی (از واژه نادقیق سوررئالیسم پرهیز دارم) اقبالی نشان نمیدهد و میترسد از واقعیت برساخته و عادت شدهی روزمره، دست بکشد، شاید بد نباشد دستی بیاید و این بند ناف را با قیچی «جهان نو» یا «امر شگفت» ببرد. مانند نوزادی که نمیتواند از مکیدن پستان مادری که شیرش خشکیده چشم بپوشد و همانطور که از گرسنگی میگرید به تنها پناه و ریسمان امنی که میشناسد چنگ میزند و غافل است از اینکه برای چشیدن خوراکهای دیگر به قدر کافی بزرگ شده است و تنها کافیست بدون وحشت و به تدریج آنها را مزه کند و آماده مواجهه با زندگی شود.
نظر شما