سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: علیاکبر حیدری، نویسندهای که با «بوی قیر داغ» گام نخست را در دنیای روایت برداشت و با «تپه خرگوش» و «استخوان» نام خود را بهعنوان یکی از چهرههای اثرگذار دهه نود تثبیت کرد، اکنون با اثر جدیدش، رمان «دیدار در آتلانتیک»، بازگشته است. حیدری که پیش از این با آثارش در جایگاههای والایی چون جایزه هفتاقلیم و جایزه جلال جای گرفته بود، در این اثر تازه (منتشر شده در سال ۱۴۰۵ توسط نشر چشمه)، بار دیگر مخاطب را به دنیای پرکشش داستانهای ماجرایی و ادبیات داستانی میبرد.
در این مصاحبه، به گفتوگو با نویسندهای نشستهایم که مسیر تکاملش از روایتهای محیطی تا گسترههای وسیعتر در «دیدار در آتلانتیک» قابل رصد است. تلاش کردهایم در این گفتوگو، به بررسی لایههای داستانی اثر جدید او بپردازیم.
مایکل کورلئونه نماد قدرت مطلق است؛ شما او را به محیطی منتقل کردید که در آن حتی صدای خودش را ندارد و با صدای دیگری سخن میگوید. آیا این یک نوع «سلب قدرت» از شخصیت است تا او را انسانیتر و آسیبپذیرتر کنید، یا میخواستید نشان دهید در برابر تاریخِ ایران، حتی قدرتمندترین آدمهای جهان هم ناچیزند؟
اگر به سکانسی در فیلم «پدرخوانده» که مایکل کورلئونه بعد از آن وارد دنیای رمان من میشود توجه کنید، مایکل با تصمیمی جسورانه به مسببین سوقصد به پدرش شلیک میکند اما هنوز مانده به مایکلی که ما از پس دیدن سه فیلم «پدرخوانده» در ذهن داریم تبدیل شود. مایکل تا قبل از حمله به پدرش هنوز میخواهد از جهان مافیاییای که پدرش اداره میکند فاصله بگیرد پس مایکلی که وارد تهران ۱۳۵۱ میشود هنوز آن قدرت مطلق را ندارد و با از دست دادن صدایش و پرت شدن به یک دنیای ناآشنا بیش از هر زمانی آسیبپذیر است و باید اتفاقات بسیاری را در همراهی با رُز از سر بگذراند تا به مایکلی تبدیل شود که ما در انتهای رمان با آن مواجهیم.
در رمان شما مرز بین «پرده نمایش» و «واقعیت» فرو میریزد. چرا احساس کردید برای روایت وقایع دهه ۵۰، روایت مستقیم کافی نیست و نیاز بود از لایهای مثل «دوبلاژ» و «سینما» عبور کنید تا به حقیقت برسید؟
در ابتدا بگویم که رمانهای بسیار خوبی با روایتهای جذاب از وقایع سالهای دهۀ ۵۰ نوشته شدهاند اما من میخواستم با وارد کردن فانتزی به دنیای رمان، روایتی تازه و متفاوت به خوانندگان رمان فارسی پیشنهاد بدهم. انتخاب سینما و هنر دوبلاژ هم که از علایق بسیار مهم من هستند در راستای همین تصمیم انتخاب شدهاند چون بستر مناسبی برای اجرای این ایده فراهم میکردند. هنر دوبلاژ در دورهای که هنوز امکانات امروزی برای زیرنویس نبود و دانستن زبانهای خارجی تا این اندازه گسترده تنها راه ارتباطی علاقهمندان سینما با فیلمهای خارجی بود و شگفت آن که فارسی صحبت کردن شخصیتهای خارجی باعث فاصله گرفتن تماشاگر از فیلم نمیشد و من از همین ویژگی برای مایکل داستانم استفاده کردم و سعی کردم امر شگفت داستان را عادی کنم.

تقابل میان مایکل (نماد خشونت سازمانیافته غرب) و رُز (نماد اشتیاق شرق)، چه پیامی در مورد امکان پیوند میان این دو جهان متفاوت دارد؟ آیا این «عشق شرقی» یک خوشبینی است یا یک تراژدی از پیش تعیین شده؟
از دیرباز دربارۀ پیوند این دو جهان متفاوت و همچنین نگاه غرب به شرق یا بالعکس کتابهای فراوان داستانی و غیرداستانی نوشته شده. اما همانطور که اشاره کردید من سعی کردم با نگاهی انسانی به رابطۀ مایکل و رُز بپردازم و این رابطه که کمکم به عشق تبدیل میشود به تصمیمگیریهای مهمی در داستان منجر میشود که اگر نبود این رابطه، شاید جریان داستان به سوی دیگری میرفت. دربارۀ خوشبینی یا تراژدی بودن این موضوع هم خواننده میتواند تصمیم بگیرد. انتخاب نهایی رُز و مایکل ممکن است از نظر هر خوانندهای متفاوت باشد و پایان رمان ممکن است از نظر بعضی یک خوشبینی بزرگ و شادی بخش و یا تراژدی دور افتادن از خانواده و وطن باشد.
آیا «دیدار در آتلانتیک» در واقع تلاشی برای فرار از تلخیهای تاریخ است یا ابزاری برای مواجهه شجاعانهتر با آن؟
میتواند هر دو باشد. در جهانی که در بیشتر مواقع دادخواهی غیرممکن است وارد شدن یک شخصیت خیالی قدرتمند به رمان میتواند جهان داستانی را متفاوت و البته رسیدن به حق را آسانتر کند و مگر نه این که یکی از کارکردهای رمان جدا شدن از واقعیت و پناه بردن به خیال و همذاتپنداری با شخصیتهاست؟ بدون خیال شاید زنده ماندن در این سیاهی نزدیک به مطلق کاری نشدنی و غیرممکن باشد.
ایدهی اینکه یک شخصیت محوری، هویتش را از طریق صدای یک دوبلور تعریف کند، بسیار جسورانه است. این «صدای عاریهای»، نمادی از گمشدگی و بیگانگی مایکل در تهران است یا راهی برای پذیرش یک هویت جدید؟
بیشتر نمادی از گمگشتگی مایکل در جهان جدید است. خو گرفتن به جهان تازه و هماهنگ شدن با فرهنگی کاملا دور از فرهنگ خودی که در بسیاری مواقع باعث به وجود آمدن طنز میشود بسیار سخت و در نگاهی عمیقتر به موضوع برای مایکل یک تراژدی بزرگ است اما برای پذیرفتن موقعیت تازه و شاید نه هویت جدید مایکل و ما باید اتفاقات داستان را از زندگی کنیم تا به فهم جدیدی از زندگی برسیم.
شما به عنوان یک فیلمنامهنویس و کارگردان، در این رمان ۴۲۱ صفحهای، چطور تعادل میان «ریتم سریع سینمایی» و «عمق و کندی ادبی» را حفظ کردید؟ آیا صحنهها را در ذهن خود «تدوین» میکردید؟
تعادل برقرار کردن میان این دو دنیای به نظر نزدیک اما به واقع دور از هم کار بسیار مشکلی است و معمولا یکی از دعواهای نویسندگان با کارگردانان هنگام اقتباس بر سر این موضوع است. من هنگام نوشتن داستان سعی در وفاداری به دنیای ادبیات دارم. دنیای دلپذیر نزدیک شدن به ذهن و افکار شخصیتها و کندوکاو در درون آنها هر چند در مقام مقایسه از نظر منتقدین بار عینی بودن داستانهای من بسیار بیشتر است.
آیا در این رمان سعی کردید عدالت را در دنیای واقعیت پیدا کنید، یا به این نتیجه رسیدید که عدالت فقط در «خیال» و «رویا» امکانپذیر است؟
«دیدار در آتلانتیک» یک پیشنهاد خیالی برای مواجهه با ظلمت است. جایی که به نظر دادخواهی حقیقی شکست میخورد، انتخاب یک شخصیت خیالی برای رسیدن به عدالت به نظر ناگزیر میآید اما حتما شخصیتهای قدرتمندی در جهان واقعیت هستند که میتوانند عدالت را برقرار کنند و تاریخ نشان داده هر چند شاید امکان دادخواهی در کوتاه مدت به نظر ناممکن میرسد اما در نهایت نور و حقیقت بر تاریکی و ناراستی پیروز میشود و این نه فانتزی من و ما بلکه واقعیت محتومی است که همگی آن را انتظار میکشیم.
نظر شما