به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در یادداشتی که نشریه اسپکتیتور لایف منتشر کرده، نویسنده با به چالش کشیدن جایگاه ادبی فئودور داستایفسکی، معتقد است خوانندگان نباید صرفا به دلیل شهرت یک اثر کلاسیک، آن را شاهکار بدانند، بلکه باید خود درباره ارزش آن قضاوت کنند.
نویسنده میگوید هنگام مطالعه رمان «ابله»، با جملهای از فیلسوف انگلیسی ای. سی. گریلینگ روی جلد کتاب روبهرو شده که این اثر را «بیتردید یکی از بزرگترین کتابهای تاریخ» خوانده است. به باور او، همین عبارت «بیتردید» این پرسش را ایجاد میکند که چرا باید اعتبار یک اثر کلاسیک را از پیش پذیرفت و نه بر اساس تجربه شخصی خواننده.
به گفته نویسنده، تجربه خواندن دو رمان بلند داستایفسکی، یعنی «برادران کارامازوف» و «ابله»، او را به این نتیجه رسانده که داستایفسکی، برخلاف جایگاه تثبیتشدهاش در تاریخ ادبیات، نویسندهای ضعیف است. او مینویسد هر دو رمان صدها صفحه حجم دارند، اما بخش بزرگی از آنها را میتوان بدون آسیب به داستان حذف کرد.
در این یادداشت آمده است که داستان «ابله» از کشش روایی چندانی برخوردار نیست و بیش از آنکه بر روایت استوار باشد، بستری برای طرح ایدههای فلسفی و اخلاقی است. همچنین شخصیتهای آثار داستایفسکی نیز، به اعتقاد نویسنده، به سختی میتوانند همدلی یا علاقه خواننده را برانگیزند.
نویسنده مهمترین ضعف آثار داستایفسکی را نثر او میداند و معتقد است نوشتههایش فاقد ظرافت، تعادل و ایجاز هستند. از نگاه او، جملهها و پاراگرافهای طولانی و آشفته، به جای آنکه خواننده را جذب کنند، به تدریج او را خسته و دلزده میکنند.
در بخش دیگری از مقاله، رابطه نویسنده و مخاطب نیز مورد توجه قرار گرفته است. نویسنده با اشاره به دیدگاه مارتین ایمیس در کتاب داستان درونی (Inside Story) مینویسد که یک نویسنده خوب باید مانند میزبانی خوشبرخورد، خواننده را با خود همراه کند؛ اما داستایفسکی، از نظر او، هیچ توجهی به آسایش و تجربه مخاطب ندارد.
با این حال، مقاله برخی نقاط قوت آثار داستایفسکی را نیز نادیده نمیگیرد. از جمله، معمای قتل در «برادران کارامازوف» و صحنههای دادگاه پایانی آن، همچنین شخصیت «آگلایا» در «ابله» و نقد تند جامعه اشرافی روسیه، از بخشهایی هستند که نویسنده آنها را موفق و تاثیرگذار ارزیابی میکند. او همچنین به نمونههایی از بینش روانشناختی داستایفسکی اشاره میکند که همچنان قابل توجه هستند.
نویسنده در ادامه تاکید میکند که دشوار بودن یک اثر ادبی همیشه نشانه ارزشمند بودن آن نیست. به باور او، میان دشواری ناشی از عمق فکری و دشواری حاصل از آشفتگی و زیادهگویی تفاوت وجود دارد و آثار داستایفسکی بیشتر در دسته دوم قرار میگیرند.
این مقاله همچنین یادآور میشود که چنین دیدگاهی درباره داستایفسکی بیسابقه نیست. ولادیمیر ناباکوف او را «نویسندهای نه بزرگ، بلکه متوسط» توصیف کرده بود که در میان صفحاتش تنها گاهبهگاه لحظاتی درخشان دیده میشود. ارنست همینگوی نیز با وجود تاثیر عاطفی آثار او، از ضعف نثرش انتقاد کرده و گفته بود: «چطور ممکن است کسی اینقدر بد بنویسد، اما چنین احساس عمیقی ایجاد کند؟» هنری جیمز نیز رمانهای داستایفسکی را آثاری حجیم و بیسامان خوانده و حتی نتوانسته بود مطالعه «جنایت و مکافات» را به پایان برساند.
در پایان، نویسنده نتیجه میگیرد که خوانندگان نباید اگر از یک اثر کلاسیک لذت نمیبرند یا با آن ارتباط برقرار نمیکنند، خود را سرزنش کنند. به اعتقاد او، گاهی مشکل از خود اثر و شیوه نگارش نویسنده است، نه از خواننده.
نظر شما