به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، محسن رخصتطلب، پژوهشگر هشت سال دفاع مقدس میگوید: حضرت آیتالله خامنهای شخصیتی بینظیر، بسیار باهوش و مسلط بر امور بودند. من در چند مورد شاهد این ویژگیها بودم و واقعاً جای تعجب داشت. سال ۱۳۶۴، در مردادماه، عملیات والفجر ۸ برای تصرف شهر فاو در حال طراحی بود. قرار شد فرماندهان اصلی سپاه که درگیر آن عملیات بودند، به تهران بیایند و علاوه بر ارائه گزارشی از وضعیت منطقه و جنگ به سران قوا، مشکلات، کمبودها، پشتیبانیها و نیازمندیهای خود را نیز مطرح کنند. حدود بیست نفر از فرماندهان از منطقه به تهران آمدیم.
من، بهعنوان راوی قرارگاه خاتم، در کنار برادر محسن رضایی، همراه این گروه از فرماندهان به تهران آمدم و به مقر ریاستجمهوری در خیابان پاستور رفتیم. قرار بود نخستین جلسه ما با ریاست محترمجمهور وقت، حضرت آیتالله خامنهای، برگزار شود.
طبق معمول، پس از عبور از گیت بازرسی، خواستیم وارد ساختمان اصلی شویم. دوستان حفاظت، چون من یک دستگاه ضبطصوت کوچک همراه داشتم که جلسات را با آن ضبط میکردم و همچنین دفترچه راوی برای یادداشتبرداری همراهم بود، گفتند باید ضبط را بررسی کنند. وظیفه راوی این بود که هم جلسه را ضبط کند و هم حتماً یادداشتبرداری انجام دهد؛ چه از محتوای جلسه و چه از حواشیای که ممکن بود در ضبط ثبت نشود.
ضبط را تحویل دادم و گفتم: «فقط لطفاً زود برگردانید که جلسه شروع نشود.» گفتند: «سریع میآوریم.» فرماندهان وارد ساختمان شدند و به طبقه دوم رفتند. من نیز همراه آنان رفتم. گفتند: «شما تشریف ببرید، ما ضبط را برایتان میآوریم.» همراه فرماندهان به طبقه بالا رفتم و نزدیک درِ ورودی سالن ایستادم. فرماندهان روی صندلیها نشستند.
سالن بزرگی بود که یک میز مستطیلشکل در وسط آن قرار داشت و صندلی ریاست جلسه، متعلق به حضرت آیتالله خامنهای، در رأس میز بود. فرماندهان در دو سوی میز نشسته بودند؛ از جمله آقای محسن رضایی، آقای رفیقدوست، آقای شمخانی، آقای رحیم صفوی، آقای رشید، آقای محمد باقری، آقای عزیز جعفری، آقای شوشتری، آقای غلامپور و سایر فرماندهان لشکرها. من همچنان کنار در ایستاده بودم و منتظر بودم ضبط را بیاورند.

ناگهان متوجه شدم تمام صندلیهای نزدیک به رئیس جلسه اشغال شده است. قاعدتاً ما راویها باید در نزدیکترین نقطه به فرد محوری جلسه مینشستیم تا صدای ایشان را با کیفیت مناسب ضبط کنیم؛ زیرا ممکن بود صدای ایشان آرام باشد، در حالی که صدای دیگران بهتر به ضبط برسد. بهترین جایگاه راوی، نزدیکترین محل به شخصیت اصلی جلسه بود. از این موضوع بسیار نگران شدم.
در همین هنگام، حضرت آیتالله خامنهای وارد شدند، با فرماندهان سلام و احوالپرسی کردند و بر صندلی خود نشستند. من همچنان دلشوره داشتم که اگر جلسه آغاز شود، دیگر جای مناسبی برای ضبط صدا نخواهم داشت. در همین حین، دوستان حفاظت ضبط را آوردند و به من تحویل دادند. ضبط را گرفتم و کنار میز ایستادم و به دنبال جایی برای نشستن میگشتم.
دوست نداشتم انتهای سالن بنشینم؛ زیرا محل مناسب برای راوی، مرکز جلسه بود. ناگهان حضرت آیتالله خامنهای رو به من کردند و فرمودند: «شما میخواهید جلسه را ضبط کنید؟» عرض کردم: «بله.» فرمودند: «بیا اینجا بنشین. آقایان، یک صندلی بیاورید.» واقعاً تعجب کردم و بسیار خوشحال شدم. دوستان دفتر ریاستجمهوری بلافاصله یک صندلی کنار ایشان گذاشتند. فرماندهان در دو طرف میز نشسته بودند و جای مرا کنار خود حضرت آقا قرار دادند. سپس فرمودند: «شما اینجا بنشینید.» این رفتار برای من بسیار عجیب و ارزشمند بود؛ هم توجه ایشان به این موضوع و هم اینکه میدانستند ما راویها جلسات فرماندهان و جلسات جنگ را ضبط میکنیم.
این شناخت و تیزبینی ایشان، آن هم در جلسهای با این همه مهمان، برایم بسیار شگفتانگیز بود. میتوانستند اصلاً توجهی نکنند و من هر جا که جا بود بنشینم یا فقط ضبط را نزدیک ایشان بگذارم و خودم در انتهای سالن قرار بگیرم؛ اما با نهایت احترام و محبت فرمودند صندلیای کنار ایشان قرار دهند. جلسه حدود یک ساعت و نیم طول کشید. نزدیک اذان بود که حضرت آیتالله خامنهای فرمودند: «جلسه را فعلاً تمام کنیم و ادامه آن را بعدازظهر برگزار کنیم. بهتر است اکنون برای نماز برویم. آقای هاشمی و آقای میرحسین موسوی نیز میآیند و جلسه را با حضور آنان ادامه میدهیم.»
همه صلوات فرستادند و از جا برخاستند. ما نیز وسایل خود را برداشتیم و به فضای باغ کنار ساختمان رفتیم. روی موکتها مهر نماز قرار داده بودند. حضرت آیتالله خامنهای برای اقامه نماز تشریف آوردند و فرماندهانی که وضو نداشتند، وضو گرفتند و نماز جماعت را به امامت ایشان اقامه کردیم.
پس از پایان نماز، گفتوگوی کوتاهی انجام شد که موضوع خاصی نداشت و من نیز آن را ضبط نکردم. سپس حضرت آقا فرمودند: «اگر موافق باشید، ناهار را همینجا صرف کنیم.» همه استقبال کردند. دوستان دفتر، فوراً سفره را روی زمین پهن کردند. من از این فرصت استفاده کردم تا حاشیههای جلسه را یادداشت کنم؛ زیرا وظیفه ما فقط ضبط صدا نبود، بلکه باید رفتارها، گفتوگوها، اشارات، فضای جلسه و نکاتی را که ممکن بود در ضبط ثبت نشود، نیز یادداشت میکردیم.
آن جلسه، با حضور ریاست محترم جمهور و فرماندهان ارشد سپاه، نکات فراوانی داشت و من مشغول یادداشتبرداری شدم. حدود پنج تا هفت دقیقه بعد، غذا آوردند. غذا را صرف کردیم. پس از پایان ناهار، حضرت آقا کمی از سفره فاصله گرفتند و نشستند. دوستان سفره را جمع کردند. سپس ایشان فرمودند: «اگر موافق باشید، ادامه جلسه را همینجا برگزار کنیم و دیگر به سالن برنگردیم.» همه موافقت کردند.
حضرت آقا چند قدم عقبتر رفتند و به دیوار تکیه دادند. من در همان سمت اتاق نشسته بودم و همچنان مشغول یادداشتبرداری بودم. فرماندهان نیز گرداگرد ایشان حلقه زدند و آنقدر نزدیک نشستند که دیگر نیازی به میکروفون نبود. سرم را بلند کردم و دیدم همه نشستهاند و جلسه در آستانه آغاز شدن است. از جا برخاستم تا جای مناسبی پیدا کنم؛ اما دوباره دیدم جایی باقی نمانده است و باز هم از قافله عقب ماندهام.
در همین لحظه، حضرت آقا با اشاره فرمودند: «شما بیا اینجا بنشین.» جای من را درست مقابل خودشان مشخص کردند. شهید حسین خرازی، شهید احمد کاظمی، آقا محسن رضایی، آقای رحیم صفوی، آقای شمخانی و آقای رشید در همان اطراف نشسته بودند. با اشاره حضرت آقا، دوستان کمی جا باز کردند و من در مقابل ایشان نشستم. شهید حسین خرازی که پشت سر من قرار گرفته بود، با شوخی آرامی به پهلوی من زد و گفت: «رخصت، بد نمیگذره؛ اومدی نقل مجلس شدی!» من هم گفتم: «دیگر قسمت اینگونه شد.» حدود پنج دقیقه از جلسه گذشته بود که آیتالله هاشمی رفسنجانی وارد شدند و دو، سه دقیقه بعد نیز آقای میرحسین موسوی، نخستوزیر وقت، به جلسه پیوستند.
برای آنان کنار حضرت آقا جا باز شد و جلسه نزدیک دو ساعت ادامه یافت. در آن جلسه درباره پشتیبانی، تسلیحات، مهمات، بسیج نیرو، پشتیبانیهای دولتی و مردمی و سایر مسائل مربوط به عملیات آینده بحث و تبادل نظر شد.
پس از پایان جلسه، حضرت آقا از جا برخاستند تا تشریف ببرند. در همین هنگام، یکی از دوستان دوربینی همراه داشت و عرض کرد: «آقا، اجازه میدهید یک عکس یادگاری بگیریم؟» تقریباً ده، دوازده نفر از فرماندهان ایستادند. حضرت آقا در وسط قرار گرفتند و دیگران پشت سر ایشان ایستادند. من نیز در کنار ایشان قرار داشتم. درست در همان لحظه، یکی از فرماندهان لشکرها که هنوز نرسیده بود، از دور با صدای بلند گفت: «صبر کنید، صبر کنید، من هم بیایم!» در آن فضای رسمیِ کاخ ریاستجمهوری، با حضور رئیسجمهور، رئیس مجلس و فرماندهان ارشد، این صدا باعث شد همه بخندند. خود حضرت آقا نیز از این رفتار لبخند زدند و با خوشطبعی از کنار آن گذشتند. همان لحظه عکس گرفته شد؛ عکسی که امروز نیز در آرشیو موجود است. پس از آن، حضرت آقا تشریف بردند. ما نیز مدتی در کنار آقای هاشمی و آقای محسن رضایی چندکلامی گفتوگو کردیم و سپس به محل استقرار خود بازگشتیم. فردای آن روز نیز به منطقه عملیات مراجعت کردیم.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
در کنار برادر محسن، راوی ایشان بودم و در دورههای مختلف در خدمت ایشان حضور داشتم و به ثبت و ضبط تحولات جنگ میپرداختیم. روزهای تقریباً پایانی جنگ بود. حضرت آقا به منطقه تشریف آورده بودند و، به دلیل حساسیتهای آن زمان میان سپاه و ارتش، در پایگاه ژاندارمری اهواز مستقر شده بودند.
یک روز صبح خبر دادند که حضرت آقا از آقا محسن خواستهاند جلسهای درباره جنگ و عملیات با ایشان داشته باشند. در آن زمان، ایشان رئیسجمهور بودند. بنابراین، صبح همراه آقا محسن به خدمت ایشان رفتیم. وقتی به پایگاه ژاندارمری رسیدیم، دیدیم ایشان به همراه پنج، شش نفر در اتاق کوچکی نشستهاند و مشغول صرف صبحانه هستند. ما تعجب کردیم و حدود ده دقیقه صبر کردیم. پس از آنکه صبحانه تمام شد، ایشان فرمودند: «من عادت دارم هر وقت مهمانی نداشته باشم، صبحانه را همراه تعدادی از محافظان صرف کنم.» این رفتار برای من بسیار جالبتوجه بود؛ زیرا نشان میداد که ایشان به جزئیات توجه دارند و با محافظان و افراد ریاستجمهوری از نزدیک ارتباط برقرار میکنند. حدود نیم ساعت بعد، جلسه آغاز شد. اتاق کوچکی بود و دریچه کولر گازی در قسمت پایین اتاق قرار داشت. حضرت آقا روبهروی کولر نشسته بودند،
آقا محسن در سمت راست ایشان نشسته بود و من در سمت دیگر اتاق، کنار در، قرار داشتم؛ بهگونهای که باد کولر به من نمیرسید. در همان حال که جلسه را ضبط میکردم، هوا بسیار گرم شد و من با یک برگ کاغذ خود را باد میزدم. حضرت آقا این صحنه را دیدند و فرمودند: «شما بیا اینجا، کنار من بنشین.» عرض کردم: «نه، همینجا خوب است.» اما ایشان فرمودند: «نه، نه؛ بیا اینجا بنشین.» با وجود اینکه جلسه در حال برگزاری بود، ایشان اصرار داشتند که حتماً کنار ایشان و روبهروی کولر بنشینم. آنقدر اصرار کردند که سرانجام بلند شدم و کنار ایشان نشستم تا باد کولر به من برسد و خنک شوم.
این توجه ایشان به چنین ظرافتهایی در جریان جلسه، برای من بسیار ارزشمند بود و خاطرهای شیرین در ذهنم بر جای گذاشت. همان زمان، این نکات را در دفترم ثبت کردم. بعدها نیز مباحث مربوط به آن جلسه را در مجله «نگاه» یا «نگین» منتشر کردیم و محتوای آن جلسه نیز در همان مجله موجود است. خاطره دیگری نیز دارم. زمانی آقای هاشمی به قرارگاه گلف آمده بودند. در زیرزمینی که زیر تپه قرار داشت و جلسات در آن تشکیل میشد، قرارگاهی ایجاد شده بود و آقا محسن و دیگر دوستان در آنجا مستقر بودند. از نماز ظهر، جلسه آغاز شد. پس از اقامه نماز ظهر، ناهار صرف شد و جلسه ادامه پیدا کرد.
سپس نماز مغرب را اقامه کردیم، شام خوردیم و جلسه تا حدود ساعت دوازدهونیم یا یک بامداد ادامه داشت. من بسیار خسته شده بودم. آن زمان حضرت آقا نیز در همان قرارگاه گلف، در یکی از اتاقهای همان زیرزمین، مستقر بودند و قرار بود با آقای هاشمی نیز گفتوگویی داشته باشند. ایشان در اتاق تنها بودند. ضبط را روشن کردم و به آقا محسن گفتم: «اجازه بدهید کمی استراحت کنم؛ خیلی خسته شدهام.» ایشان فرمودند: «باشد.» پس از آنکه نوار اول را عوض کردم، تصمیم گرفتم حدود نیم ساعت استراحت کنم. ناخودآگاه وارد یکی از اتاقهایی شدم که خلوت بود و کسی در آن حضور نداشت. در را باز کردم و وارد شدم. دیدم حضرت آقا کنار پتویی نشستهاند، کیف سامسونتشان نیز باز است و مشغول مطالعه تعدادی نامه هستند. به محض اینکه متوجه حضور ایشان شدم، خواستم برگردم، اما فرمودند: «بفرمایید، کاری داشتید؟» عرض کردم: «خیر آقا، بعداً خدمتتان میرسم.» اما ایشان فرمودند: «نه، نه، بفرمایید.» سپس پرسیدند: «برای چه اینجا آمدهای؟» آنقدر اصرار کردند که حقیقت را عرض کردم و گفتم: «راستش از صبح تا الان در جلسه بودهام و دنبال جایی میگشتم که کمی استراحت کنم. نمیدانستم شما اینجا تشریف دارید.» ایشان با مهربانی فرمودند: «همینجا استراحت کن.» آنقدر اصرار کردند که از روی خجالت وارد اتاق شدم؛ اما دیگر نمیتوانستم در حضور ایشان دراز بکشم و بخوابم. فقط نشستم. فرمودند: «خوب، دراز بکش؛ چرا نمیخوابی؟» عرض کردم: «آقا، واقعاً رویم نمیشود در حضور شما استراحت کنم.» وقتی دیدند بسیار معذب هستم، فرمودند: «خیلی خوب، اگر میخواهی برو.» این نیز یکی از خاطراتی بود که از ایشان در دوران جنگ هشتساله در ذهن دارم.
والسلام علیکم و رحمةالله.
نظر شما