سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ کتاب «مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان» از جمله آثار قائد و رهبر شهید ایران اسلامی است. این کتاب در اوایل سال ۱۳۴۷، توسط آیتالله سیدعلی خامنهای تالیف و ترجمه و در تیر ماه همان سال نیز روانه بازار نشر شد. همانگونه که مؤلفِ محقق در مقدمه اشاره کردهاند، نسخه اصلی این کتاب «کفاح المسلمین فی تحریر الهند» نام دارد که توسط یکی از علمای دانشگاه الازهر به نام «عبدالمنعم النمر» نگاشته شده و محصول سیر و سیاحت او در هند و مشاهده محققانه کتابخانهها و مراکز مبارزه در این کشور است؛ با این همه از آنرو که رهبر شهید در هنگام ترجمه این کتاب، یادداشتها و پژوهشهایی را برای بارورتر کردن این ترجمه در اختیار داشتهاند و به لحاظ اینکه اگر این نکات در پاورقی ذکر میشدند، موجب از هم گسیختگی و عدم توازن متن و حاشیه کتاب میشد، آنها را در متن کتاب گنجاندهاند، به همین دلیل نام ایشان بر جلد این اثر، به عنوان مؤلف و مترجم ذکر شده است.

پس از سرآغاز، فصل نخست با عنوان «انگلیس و مسلمانان پس از انقلاب» با جملهای از لرد الن برو، حکمران مطلق هند در سال ۱۸۴۳ میلادی شروع شد: «این حقیقت آشکارا نمیتوان نادیده گرفت که: ملت مسلمان، بموجب طبیعت آئین خود، دشمن سرسخت ماست. بنابراین، برنامهی واقعی ما آنست که خشنودی هندوها را جلب کنیم.
..این طرز فکری بود که انگلیسیها از اوائل ورود به هندوستان، بدان معتقد شده و در روزگار «کمپانی هند شرقی» بر اساس آن مشی میکردند، یعنی همیشه جانب هندوها را نگاه داشته و مسلمانان را بیش از آنان مورد بیمهری قرار میدادند، و حتی گاه برای آزردن مسلمانان، از بذل پارهئی کمکهای کوچک نیز به هندوان خودداری نمیکردند. برای نمونه، این واقعه را میتوان ذکر کرد:
پس از تارومار شدن قوای انگلیس در افغانستان، در سال ۱۸۴۲ که سرهنری رالنسون مامور سیاسی انگلیس از قندهار به هندوستان میرفت، هنگام عبور از شهر غزنه، درهای مقبرهی سلطان محمود غزنوی-بزرگترین فاتح مسلمان هند- را بحکم فرمانفرمای هندوستان، از جای کنده بعنوان اینکه این درها متعلق به بتکدهی سومنات است همراه خود به هندوستان برد.
بخوبی پیداست که این عمل، فقط بمنظور تقویت جانب هندوها و بعنوان انتقام از فاتح مسلمان هندوستان و ویرانگر بتکدهی سومنات، انجام یافته است.
انقلاب سال ۱۸۵۷م (که به رهبری مسلمین و بمنظور تجدید حکومت آنان برپا شده بود) این طرز فکر را در انگلیسیها تقویت کرد و آنانرا بر اجرای طرح «پس زدن مسلمانان و جلب خشنودی هندوها» مصممتر و راسختر ساخت.
نهرو میگوید: «بعد از سال ۱۸۵۷ انگلستان، مسلمانان را بیشتر از هندوان تحت فشار قرار داد زیرا انگلیسیها مسلمانان را از هندوان مبارزتر و جسورتر میدانستند و تصور میکردند که هنوز خاطرات دوران تسلط ایشان بر هند، تازه است و باین جهت خطرناکتر میباشند».
این موضوع در گزارش ویلیام هنتر وقایعنگار انگلیسی نیز کاملا منعکس است، وی در سال ۱۸۷۱ (۱۴ سال پس از پایان انقلاب) چنین گزارش داد:
«اتباع مسلمان ما در هندوستان قبلا خود را ملزم میدانند که علیه ملکه طغیان کنند».
انگلیسیها این موضوع را که: «مسلمین بموجب طبیعت آئین خود، دشمن سرسخت آنانند» نه تنها در هند بلکه در جنگهای خونین مردم مسلمان افغانستان نیز به رایالعین مشاهده کرده و آنرا همچون درسی آموزنده و تلخ، همیشه بخاطر داشتند.

در کتاب روابط سیاسی ایران و انگلیس در زمینهی جنگهای ضداستعماری افغانها مینویسد: «در این تاریخ، یکی از عوامل مهمی که دارای نفوذ بیحد و اندازه بود، همان مذهب اسلام بود که در این ایام میان سکنهی افغانستان و ممالک آسیای مرکزی، نفوذ آن به اعلیدرجه رسیده بود و مردم این نواحی، همه مسلمان با ایمان و در کیش اجدادی خود متعصب و بدان علاقمند بودند و غلبه بر این قوهی روحانی برای دولت اجنبی در آنروزها غیرقابل امکان بشمار میرفت و انگلیسها به این مسئله بمرور آشنا شده بودند.»
بعلاوه، از قیام مردانه و فداکاری حیرتانگیز شیخشامل –که برای نجات قفقاز از استعمار و اشغال روسها و دفاع از اسلام، مدت ۲۵ سال با سپاه مجهز روس جنگیده و جز در مرحلهی نهائی، همیشه آنانرا شکست داده بود- کاملا با اطلاع بودند.. لهذا برای آنان جای تردید نبود که مسلمانان، سرسختترین و خطرناکترین دشمنان استعمارند و حتی پس از شکست نیز نومیدانه برای طرد و قطع نفوذ آنان، به هر وسیلهئی تثبت میجویند.
بدین جهت وقتی که انقلاب سال ۱۸۵۷ درهم شکست و برای انگلیسیها مجال انتقام، دست داد، لبهی تیز انتقام را متوجه مسلمانان کرده مهیبترین اقسام شکنجه و آزار را بر آنان وارد آوردند که نمونههائی از این شکنجههای غیرانسانی در کتاب «تاریخالاسلام فیالهند» ذکر شده است.
با گذشت زمان، کمکم شعلهی انتقام فرو نشست و فاتحان بیگانه، اندکی تشفیخاطر یافتند؛ هندوستان رسما به بریتانیا الحاق شد و کمپانی هند شرقی، جای خود را به حکومت انگلیسی داد. و بالاخره ملکه ویکتوریا باصطلاح عفوعمومی صادر کرد. اکنون نوبت آن بود که دولت انگلیس، سیاست قبلی خود- یعنی جانبداری از هندوها و پس زدن مسلمانان- را طبق نقشهها و روشهای دقیق و معینی به مرحلهی اجراء نهد.
هدف از اجرای این سیاست آن بود که مسلمانان یعنی زمامداران پیشین را بکلی خلع سلاح کنند باین معنی که تمام نیروهای مادی و معنوی را از آنان گرفته و کوچکترین فروغ امید آنان به بازگشت دوران مجد گذشته را خاموش سازند. برای تامین این منظور، از هر وسیلهی ممکن استفاده کردند:
از یکسو، ایشان را در محاصرهی اقتصادی قرار داده و بلای فقر را به جانشان افکندند: رباخواران هندو را تشویق و کمک کردند تا به مسلمین وامهای سنگین پرداخته و سپس در برابر آن وامها، املاکشان را از دستشان خارج سازند؛ همهی مشاغل بزرگ و کوچک دولتی را که قبلا در اختیار آنها بود، از ایشان بازستاندند؛ در راه دادوستد بازرگانان و پیشهوران، موانعی از هر قبیل ایجاد کردند و با این مقدمات، از جنبهی مادی کاملا عرصه را بر آنان تنگ گرفتند.
از سوی دیگر، عفریت جهل و نادانی را بر آنان مسلط ساختند و آن ملت را که به اعتراف «مسترهنتر» مورخ انگلیسی، در هنگام ورود انگلیسیها، مترقیترین اهالی هند از لحاظ دانش و خرد بودند، بدینوسیله بکلی بیرمق کردند: با مدارس آنان که منبع سرشار فرهنگ و دانش هند بود مبارزه نمودند؛ اوقاف اسلامی را که بودجهی این مدارس را تامین میکرد در تصرف خود درآوردند؛ ثروتمندانی را که بموجب احساسات مذهبی، به این مدارس کمکهای مالی میکردند با تطمیع و تهدید، از این کار منصرف و پشیمان ساختند.. در نتیجه، بسیاری از مدارس اسلامی بسته شد و این مراکز دانش و فرهنگ بحال تعطیل درآمد.
در همین اوان، عامل دیگری نیز به مقاصد شوم انگلیسها کمک میکرد و آن عبارت بود از بدبینی شدید مسلمانان به مدارس جدید انگلیسی.. بر اثر این بدبینی، مسلمانان از فرستادن فرزندان خود به این مدارس که بر طبق برنامههای غربی اداره میشد، خودداری کردند. در حالیکه سایر فرقههای هندوستان، بخاطر اشغال پستهای کوچک و کماهمیتی که انگلیسیها فقط در صورت تحصیل در این مدارس، به آنان واگذار میکردند، به این مدارس هجوم آوردند.
مجموع این علل، موجب شد که مسلمانان از لحاظ اطلاعات جدید و آموزش و پرورش اروپائی، از هموطنان خود بطرز فاحشی عقب ماندند و تا هماکنون نیز آثار این عقبماندگی را میتوان مشاهده کرد، همچنین در سایر جنبههای زندگی، بویژه در جنبهی اداری و اقتصادی وضع اسفناکی پیدا کردند.
احساس شکست و روح نومیدی و یأسی که بر آنان تسلط یافته بود و همچنین احساس عدم امنیتی که موجب میشد خود را پیوسته مورد تعقیب و پیگرد دولت غاصب بدانند، نیز از عوامل مهم عقبماندگی مسلمانان بود.
دیگر فرقههای هندوستان، مانند هندوها و سیکها و پارسیها و.. درست در جهت عکس مسلمانان گام برمیداشتند و از جان و دل به دولت غاصب کمک میکردند. انگلیسها نیز متقابلا رفتار محبتآمیزی با آنان در پیش گرفته و دست دوستی بسوی آنان دراز کرده بودند و خلاصه برای اینکه آنان را در برابر دشمنان واقعی خود یعنی مسلمانها بسیج کنند، به وسیلهی ملاطفتها و اظهارمحبتهای ساختگی و دروغین و بیاهمیت، آنانرا در تصرف خویش درآورده بودند. هندوها یعنی اکثریت مذهبی هندوستان- نیز که برادران هموطن خود و فرمانروایان پیشین را در زیر تازیانهی جلادان غربی مشاهده میکردند، نه تنها چندان متاثر نبودند، بلکه گاه زبان شماتت نیز بروی آنان میگشودند، گوئی فرصت را برای تلافی کینههای دیرینی که از زمامداران دیروز و مطرودین امروز در دل داشتند مغتنم میشمردند.
***
سالهای پس از انقلاب سال ۱۸۵۷ هر چند برای اکثریت مردم هندوستان، دورانی تلخ و مرارتبار و براستی دوران یأس و ناکامی کشندهئی بود، ولی بیشک نتائج شوم و دامنگیر آن بیش از همه، شامل حال مسلمانان- یعنی مبارزان اصلی هند- شد.
با اینهمه، باز در میان آن تاریکی جانگزا، گاه از یکسوی معین برقی میدرخشید و از اعماق آن سکوت مرگبار، فریادی طنین میافکند و شبحی از سرسختترین عناصر مبارز و جنگجوی هند را که حتی در آن شرائط دشوار از پای ننشسته و سلاح از دست نیفکنده بودند، در برابر دیدگان دوست و دشمن مجسم میساخت.
..اینها گروهی مسلمان بودند که با دلی پرامید و ایمانی سرشار، و فداکاری و اخلاصی راستین در راه دین و وطن میجنگیدند و هرگز روح یأس و شکست را بخود راه نمیدادند. موسس و الهامبخش این جمعیت سید احمد عرفان بارلی بود که بسال ۱۸۳۱ میلادی، آنگاه که به همراهی شاگردان و مریدانش در شمال هند میجنگید، شهید شده بود.»
و در نهایت پس از بحث و بررسی مفصل در پایان کتاب میخوانیم: «امیرنشینها در سراسر هند، پراکنده بودند. انگلیسیها در آغاز ورود خود، بعضی از امرای محلی را در مقام خود تثبیت کردند تا به حکومت ادامه دهند و در مقابل، برخی دیگر را معزول ساخته و خود در قلمرو نفوذ آنان مستقیما به حکومت پرداختند. آن قسمت از شبه قاره را که به طور مستقیم در اختیار انگلیسیها بود هند بریتانیا و آن قسمت را که بوسیله امیران اداره میشد هند امارات مینامیدند و بدیهی است که در واقع هر دو قسمت تحت سیطره و نفوذ انگلیسیها قرار داشت.
راهنمائی لردمونتباتن به امیران دائر بر اینکه احساسات ملی و همسایگی با یکی از دو دولت همجوار را مورد ملاحظه قرار دهند، یک امر طبیعی و اجتنابناپذیر بود. در همان هنگام بیشتر امیرنشینها به حکومتهای مرکزی هندوستان یا پاکستان ملحق شده و در این دو کشور هضم شدند، ولی برای پارهئی از این ولایات اشکالتراشیهائی پیش آمد که امکان الحاق آنها را به یکی از دو دولت از بین برد. یکی از این ولایات کشمیر است که تاکنون در حالت بلاتکلیفی باقی مانده و مایهی نزاع و اختلاف و کشمکش دو دولت گردیده است و در حقیقت، همچون جراحتی است که انگلیسیها در جسم شبهقاره باقی گذارده و از هند، خارج گشتند.»
نظر شما