به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مجله Electric Literature بخشی از کتاب تازه «آزادی» (Freedom) نوشته زینزی کلمونز را با عنوان «آواز پایانی برای جمهوری» منتشر کرده است. کتاب «آزادی» قرار است در سال ۲۰۲۶ از سوی انتشارات ویکینگ، از زیرمجموعههای پنگوئن رندم هاوس، منتشر شود.
این متن که روایتی شخصی از تجربه زیستن در آمریکا طی دو دهه گذشته است، با جملهای آغاز میشود که درونمایه اصلی اثر را شکل میدهد: «به ما میگفتند بزرگ فکر کنید؛ آسمان حد و مرزی ندارد. اما به ما دروغ گفته بودند.»
راوی سپس به دوران کودکی خود بازمیگردد؛ روزی که همراه دیگر دانشآموزان برای تماشای اخبار به اتاق تمرین موسیقی مدرسه برده میشود. تصاویر دود برخاسته از ساختمانهای آشنا، هواپیمایی سقوطکرده در دشتی خالی، فریاد خبرنگاران و شهری پوشیده از غبار، نخستین مواجهه او با حملات ۱۱ سپتامبر است؛ حادثهای که به گفته او، آغاز دورهای از ترس و نگرانی بود.
کلمونز در ادامه، فضای پس از این حملات را روایت میکند؛ زمانی که زمزمههای جنگ شدت میگیرد، در حالی که به باور او، بسیاری توجهی ندارند که عاملان حمله از کشوری که آمریکا قصد حمله به آن را دارد، نبودهاند. او از تلاش خود برای یافتن پاسخ در میان مقالهها و گزارشهای خبری مینویسد، اما نتیجه میگیرد که آنچه در حال وقوع بود، منطقی به نظر نمیرسید.
نویسنده همچنین از نخستین تجربههای کنشگری سیاسی خود میگوید؛ روزی که همراه یکی از دوستانش کلاس درس را ترک میکند تا در تجمعی ضدجنگ شرکت کند، با این تصور که میتوانند جهان را تغییر دهند. اما در محل تجمع تنها گروه کوچکی از معترضان حضور دارند و هنگامی که بازمیگردند، خودروی مادرش به پارکینگ منتقل شده است؛ اتفاقی که با سکوت مادر در مسیر بازگشت به خانه پایان مییابد.
در بخش دیگری از این روایت، کلمونز به سالهای ورود به دانشگاه و هزینه سنگین تحصیلات عالی اشاره میکند. او مینویسد والدینش با صرفهجوییهای طولانیمدت و چشمپوشی از بسیاری از نیازهای زندگی توانستند بخشی از هزینه دانشگاه او را تأمین کنند، اما بخش باقیمانده به وامهای دانشجویی تبدیل شد؛ بدهیهایی که سالها پس از فارغالتحصیلی نیز ادامه داشت.
او از جلسهای یاد میکند که درست پیش از فارغالتحصیلی برای آشنایی دانشجویان با شرایط بازپرداخت وام برگزار شد؛ نشستی که در آن درباره پیامدهای ناتوانی در بازپرداخت بدهی، از جمله توقیف بخشی از دستمزد، آسیب به اعتبار مالی، افسردگی، اضطراب و دیگر مشکلات هشدار داده میشد.
کلمونز سپس وضعیت اقتصادی نسل خود را توصیف میکند؛ نسلی که با وجود اشتغال، تنها از پس هزینههای روزمره برمیآید. او از دوستانش میگوید که در فروشگاهها کار میکردند، به تدریس خصوصی روی آورده بودند یا همچنان در خانه والدینشان زندگی میکردند. خود او نیز مدتی میان خانه بستگان در رفتوآمد بود و سرانجام اتاق دختر کوچک یکی از دوستانش را با پرداخت ماهانه ۲۰۰ دلار اجاره کرد.
راوی در ادامه به بحران مالی سال ۲۰۰۸ اشاره میکند؛ روزی که در محل کار خود، کارکنان بانکها را میبیند که با جعبههایی در دست ساختمان را ترک میکنند؛ در حالی که بازارهای مالی سقوط کرده و بسیاری از مردم شغل و دارایی خود را از دست دادهاند. او از تعطیلی شرکتها، مصادره خانهها و نگرانی پدرش، که تنها کارمند سیاهپوست بخش محل کارش بود، یاد میکند.
در میان این بحرانها، نویسنده از شکلگیری موجی از امید سخن میگوید؛ زمانی که نام یکی از نامزدهای انتخابات ریاستجمهوری بر زبان بسیاری از جوانان جاری بود. او به یاد میآورد که سالها پیش برای شنیدن سخنرانی او در دانشگاه، صفی طولانی شکل گرفته بود و خودش مخفیانه وارد سالن شده بود تا سخنانش را بشنود. شب اعلام نتایج انتخابات نیز به گفته او، خیابانها پر از مردمی بود که پیروزی را جشن میگرفتند و آیندهای متفاوت را تصور میکردند.
اما این امید نیز دوام چندانی نداشت. کلمونز مینویسد هر بار که موفق میشد مبلغی پسانداز کند، هزینههای زندگی آن را از بین میبرد. افزایش مداوم هزینههای مسکن باعث شد چندین بار محل زندگی خود را تغییر دهد؛ از شهری بزرگ به شهری کوچکتر، سپس به روستا و در نهایت به ساحلی دیگر. در این جابهجاییهای پیدرپی، بخشی از وسایل و خاطراتش برای همیشه از دست رفت.
او در ادامه به افزایش خشونتهای مسلحانه و قتلهایی اشاره میکند که هر سال بیشتر از گذشته در رسانهها بازتاب مییافتند؛ رخدادهایی که به تدریج به بخشی عادی از زندگی روزمره تبدیل شدند و حساسیت جامعه را نسبت به خود کاهش دادند.
کلمونز سپس به انتخاب یک چهره مشهور تلویزیونی به ریاستجمهوری آمریکا اشاره میکند و مینویسد اگرچه نتیجه انتخابات برای بسیاری شوکآور بود، اما برای او کاملاً غیرمنتظره نبود؛ زیرا پیشتر از نزدیک با خشم و ناامیدی ساکنان مناطق محروم آمریکا روبهرو شده بود.
در ادامه، نویسنده تجربه همهگیری کرونا را روایت میکند؛ روزی که پس از بازگشت به خانه، قفسههای فروشگاه مواد غذایی را کاملاً خالی یافت. او مینویسد بسیاری از وسایل زندگیاش را فروخت، همراه همسر و سگش خانه را ترک کرد و تنها چند یادگار ارزشمند خانوادگی را با خود برداشت.
او از ماههایی مینویسد که مردم در خانهها ماندند، هر روز خبر مرگ آشنایی را شنیدند و جهان را در حال تغییر دیدند. به باور او، جامعه به تدریج با مرگ، انزوا و احساس بیریشگی خو گرفت و اندوه جای خود را به نوعی بیحسی داد.
در بخش پایانی این روایت، کلمونز به اعتراضهای دانشجویی، برخورد پلیس با معترضان و محدود شدن آزادی بیان اشاره میکند و در نهایت از آرزوی داشتن خانهای کوچک، امن و دستنیافتنی برای خود و همسرش مینویسد؛ خانهای که هیچکس نتواند آن را از آنان بگیرد.
نظر شما