سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: ادبیات فانتزی در سالهای اخیر بیش از گذشته به اسطورهها و میراث فرهنگی ایران روی آورده است؛ جریانی که میکوشد با بازخوانی روایتهای کهن، جهانی تازه و جذاب برای مخاطب نوجوان خلق کند. «آخرین وارث» نیز از جمله آثاری است که با تکیه بر اساطیر ایران باستان، نبرد همیشگی خیر و شر، موجودات افسانهای و پرسشهای هویتی، تجربهای متفاوت از فانتزی ایرانی را پیش روی خوانندگان قرار میدهد.
در گفتوگوی پیشرو، سمیه سیدیان، نویسنده «آخرین وارث»، از انگیزههای خود برای بهرهگیری از اساطیر ایرانی، شیوه آفرینش شخصیتها و موجودات افسانهای، پیامهای نهفته در داستان برای نوجوانان و دشواریهای نگارش این رمان سخن میگوید. این گفتوگو را با هم میخوانیم.
چه چیزی شما را به سمت استفاده از فضای اسطورهای و افسانهای ایران باستان در «آخرین وارث» سوق داد؟ آیا شخصیتها و وقایع کتاب بر پایه منابع و اسطورههای مشخصی شکل گرفتهاند یا بیشتر حاصل تخیل شما هستند؟
استفاده از فضای اسطورهای و افسانهای ایران باستان در داستانهایی که مینویسم، فراتر از یک انتخابِ سادهی مکان یا زمان است. اساطیر ایران باستان مثل، آنچه در شاهنامه یا متون پهلوی میبینیم، سرشار از تقابلهای بنیادین است: روشنایی در برابر تاریکی، اهورامزدا در برابر اهریمن، و دیوهای عجیب با تواناییهای خاص. برای یک نویسنده فانتزی، این جهان، مثل دروازهی شگفتانگیز برای خلق صحنههای حماسی، نبردهای عظیم و موجوداتِ افسانهای است که نه تنها جذاب هستند، بلکه هویت بصری منحصربهفردی دارند که با فانتزیهای غربی (مثل تالکین یا هری پاتر) تفاوت معناداری دارند.
من در آخرین وارث تلاش کردم به جستجوی هویت و ریشهها بروم. احساس میکنم در دنیای مدرن، هویت کمرنگ شده، و تلاشم این بوده با نوشتن داستانهایی از این دست و بازگشت به اسطورهها، نوجوانان را به بازخوانی میراث فرهنگی خودشان علاقمند کنم. استفاده از این فضا، ارتباط بین نسل جدید و گذشتگان است. این مهم است که نوجوان بداند، «ما هم در فرهنگ خودمان ابرقهرمانها، جادوها و نبردهای خیر و شرِ بزرگی داشتهایم.»
اساطیر ایران به نویسندهها این اجازه را میدهد که دنیایی بسازند که در عینِ عجیب و غریب بودن، برای مخاطبِ ایرانی «آشنا» به نظر برسد. بله برخی شخصیتها و برخی وقایع کتاب بر پایه اسطورههای مشخصی از شاهنامه از جمله پسر کشی و پدرکشی شکل گرفته و قطعا تخیل و خیالپردازی من هم نقش مهمی در کنار هم قراردادن تمام این عناصر داشته.

در این رمان، نبرد خیر و شر و حضور نیروهای اهریمنی نقش محوری دارد. از نظر شما این تقابل چه پیامی برای نوجوان امروز دارد و چرا هنوز چنین موضوعی برای مخاطب جذاب است؟
تقابل خیر و شر برای مخاطب نوجوان، فراتر از یک درگیری سادهی داستانی است. این تقابل در واقع «آینهای» است که جهانِ پیچیده و گاه ترسناکِ بیرون را برای او کوچک و قابلفهم میکند. برای نوجوانی که در آستانهی ورود به دنیای بزرگسالی است، نبرد خیر و شر حاوی پیامهای عمیقی است. مسئولیت فردی در نبردهای بزرگ: در فانتزیهای حماسی، قهرمان اغلب نوجوانی معمولی است که به شکلی غیرمنتظره در یک نبرد بزرگ گرفتار میشود. پیام این است: «تو هم میتوانی تأثیرگذار باشی.» این به نوجوان میگوید که حتی در برابر نیروهای اهریمنی که بسیار بزرگتر از او به نظر میرسند، اراده و انتخابهای فردی او اهمیت دارد.
در آخرین وارث هم همینطور است. اهورا عاملیت انتخاب دارد. گاهی هم این نبرد خیر و شر درونی است. با ترسها و تردیدهای درونی. این به نوجوان کمک میکند تا یاد بگیرد که با نیمهی تاریک شخصیت خودش روبهرو شود. راستش دنیای واقعی بسیار خاکستری و پیچیده است؛ تشخیص خوب از بد در دنیای واقعی همیشه آسان نیست. این به ذهنِ در حالِ رشدِ نوجوان کمک میکند تا ارزشهای خود را آزمایش کند و درک کند که چرا برخی رفتارها «ضدِ انسانی» (اهریمنی) و برخی «سازنده» (خیر) هستند. وقتی شخصیت اصلی در داستان با یک دیو میجنگد، مخاطب در ذهن خود با ترسهایش میجنگد. این یک «کاتارسیس» (تزکیه روانی) ایجاد میکند که باعث آرامش و احساسِ قدرت در مخاطب میشود.
پیروزی بر اهریمن در داستان، تمرینی است برای پیروزی بر موانع در زندگی واقعی. به همین دلیل است که این ژانر هرگز کهنه نمیشود؛ چون تا زمانی که انسان برای ساختن دنیایی بهتر میجنگد، به قصه و اسطورهی «پیروزیِ نور بر تاریکی» نیاز دارد.
یکی از ویژگیهای کتاب، خلق موجودات و صحنههای ترسناک و رازآلود است. برای طراحی این موجودات و فضای وهمآلود داستان از چه منابع یا الهامهایی استفاده کردید؟
خلق موجودات ترسناک و فضاهای وهمآلود، فرآیند دشواری است. سعی کردم میان «تخیل محض» و «منابع کهن» رابطهای ایجاد کنم. برای اینکه این موجودات برای خواننده باورپذیر و در عین حال وحشتناک باشند، به منابع اسطورهای و متون کهن نظیر اوستا، بندهش، شاهنامه و حتا قصههای عامیانه نقبی زدم. مثلا از دیوهای کماله و مردآزمای که در متون کهن ما وجود دارند، استفاده کردم. ویژگیهای انسانی را با خصلتهای غیرانسانی ترکیب کردم؛ مثلاً دیوی که علاوه بر ظاهر ترسناک، منطقِ شیطانی یا وسوسههایی شبیه به انسان دارد. از فضاهای وهمآلود بهره بردم که جزئی از تاریخ طبیعت ایران هستند، مثل غارهای تاریک، مناطق کوهستانی.
قهرمانان نوجوان معمولاً در مسیر داستان با چالشهای هویتی روبهرو میشوند. شخصیت اصلی «آخرین وارث» چه مسیری را برای شناخت خود و پذیرش مسئولیتهایش طی میکند؟
اهورا در ابتدا نوجوانی است که هنوز خود را فقط نوجوان معمولی میبیند؛ کسی که شاید از ریشهها، گذشته یا تواناییهای واقعیاش آگاه نیست. نقطهی آغازِ مسیر او ابهام است: اهورا نمیداند دقیقاً کیست، پدرش چه کارهایی انجام داده و چرا سرنوشت او با یک مأموریت بزرگ گره خورده است. خودش چه کارهایی باید انجام دهد. او در پی مواجهه با نشانهها و رازها، ترسها و تردیدها، آزمون ها و کشمکشهای بیرونی و درونی، پیوندش با گذشته و میراث خاندانش را درک میکند.
اهورا بهتدریج درمییابد که هویت او فقط فردی و شخصی نیست، بلکه به یک میراث تاریخی و مسئولیت جمعی هم گره خورده است. اینجاست که او از «نوجوانی که نمیخواهد درگیر شود» به «فردی که میفهمد نمیتواند بیتفاوت بماند» تبدیل میشود. و انتخابی که میتواند سرنوشت آدمهایی را که با او مرتبط هستند، تغییر دهد. به گمانم، این مسیر برای مخاطب نوجوان مهم است، چون نشان میدهد هویت چیزی ثابت و آماده نیست؛ هویت در دلِ تجربه، رنج، انتخاب و مسئولیت ساخته میشود.
شما پیش از این آثار متنوعی برای کودکان و نوجوانان نوشتهاید. تجربه نگارش «آخرین وارث» چه تفاوتی با آثار قبلیتان داشت و با چه دشواریهایی مواجه شدید؟
من همواره در آثار فانتزی که نوشتهام، به افسانهها و اسطورهها و تاریخ ایران توجه زیادی داشتهام. چرا که معتقدم نوجوان بدون درک گذشته و هویت تاریخی خود، قادر نخواهد بود، هویت، موقعیت و جایگاه امروزی خود را بشناسد. اما «آخرین وارث» با آثار قبلیام برای کودک و نوجوان تفاوتهای جدی داشت، چون این بار با متنی روبهرو بودم که هم از نظر مقیاسِ جهان داستانی بزرگتر بود و هم از نظر پیچیدگیِ لایههای معنایی و اسطورهای. در آثار پیشین، معمولاً تمرکز من بر یک موقعیت محدودتر، زبان سادهتر، و رابطهی مستقیمتر با مخاطب نوجوان بود؛ اما در «آخرین وارث» ناچار بودم جهانی بسازم که هم ریشه در اسطوره و فرهنگ ایرانی داشته باشد و هم برای نوجوانِ امروز قابلفهم، جذاب و پرکشش باشد.
یکی از تفاوتهای اصلی، فشارِ جهانسازی بود. در این رمان فقط با روایت یک ماجرا طرف نبودم؛ باید ساختاری میساختم که موجودات، فضاها، نیروهای خیر و شر، و منطقِ درونیِ جهان داستان همدیگر را کامل کنند. این کار دشوار بود، چون اگر جهان داستان بیش از حد پیچیده میشد، خواننده نوجوان از آن فاصله میگرفت؛ و اگر بیش از حد ساده میشد، عظمت و رازآلودگیاش از بین میرفت. پیدا کردن این تعادل، یکی از مهمترین چالشها بود.
مشکل دیگر، وفاداری به ریشههای اسطورهای در کنار آزاد بودن در تخیل بود. من نمیخواستم صرفاً بازنویسیِ منابع کهن انجام دهم، بلکه میخواستم از آنها الهام بگیرم و چیزی تازه بسازم. به قول استاد عزیزی، ما نباید بندهی اسطورهها باشیم و باید از آنها به تناسب داستان خود بهره ببریم. این یعنی باید مراقب میبودم که هم روح اسطوره حفظ شود و هم روایت، برای مخاطب امروز زنده و امروزی بماند. در چنین کاری، مرز میان «بازآفرینی» و «تکرار» بسیار باریک است.
طرف دیگر، در «آخرین وارث» با شخصیتپردازیِ عمیقتری هم روبهرو بودم. قهرمان نوجوان این داستان فقط درگیر اتفاقات بیرونی نیست؛ او باید از نظر هویتی هم رشد کند، با تردیدها، ترسها و مسئولیتهایش روبهرو شود و در نهایت به انتخاب برسد. نوشتن چنین مسیری برای من دشوارتر از خلقِ صرفِ ماجرا بود، چون باید مراقب میبودم تحول شخصیت تصنعی و شعاری نشود.
من در هنگام نوشتن، صبر و بازنویسیِ های مکرر را تجربه کردم. در رمان فانتزی-حماسی، هر عنصر باید با عنصرهای دیگر دقیق تنظیم شود؛ از ریتم روایت گرفته تا توصیف موجودات، صحنههای تعلیق، و حتی آهنگ زبان. بارها لازم شد بخشهایی را بازنویسی کنم تا هم انسجام داستان حفظ شود و هم فضای رازآلود و پرهیجان اثر از بین نرود. «آخرین وارث» برای من تجربهی عبور از روایتهای آشناتر به سمت یک جهان وسیعتر، پیچیدهتر و پرمسئولیتتر بود؛ هم از نظر فنی و هم از نظر احساسی.
راهیابی این رمان به مرحله نهایی جایزه ملی داستان حماسی چه تأثیری بر شما گذاشت؟ آیا این اتفاق نگاه شما را نسبت به ادامه این مجموعه یا نوشتن آثار مشابه تغییر داد؟
راهیابی «آخرین وارث» به مرحله نهایی جشنواره ی داستانهای حماسی، بیش از آنکه یک موفقیت شخصی باشد، برای من تأییدی بر یک مسیرِ پرمخاطره بود. وقتی در حال نوشتن این رمان بودم، همیشه این ترس در گوشهی ذهنم بود که آیا مخاطبِ امروز که با انبوهی از فانتزیهای ترجمهایِ جهانی احاطه شده است، با جهانِ اسطورهای و حماسیِ ما ارتباط برقرار میکند؟ آیا ترکیبِ عناصرِ کهنِ سرزمینمان با فرمِ رماننویسی مدرن، نتیجهی قابلقبولی میدهد؟ انتخابِ این اثر توسط داورانِ این جایزه، پاسخِ مثبتی به همین تردیدها بود. این اتفاق به من اعتمادبهنفس داد که صدایِ اسطورهایِ ما نه تنها شنیدنی است، بلکه قدرتِ رقابت و ایجادِ فضایِ تازه در بازارِ فانتزیِ ایران را دارد.
این اتفاق، من را به ادامه دادنِ این مجموعه تشویق کرد. پیش از آن، ادامهی کار برایم یک هدف بود، اما حالا آن را یک «رسالت» میبینم. دریافتِ این بازخورد به من انگیزه داد تا در جلدهای بعدی، جسورانهتر به سراغِ لایههای پنهانِ اسطورههایمان بروم و به جای ترس از پیچیدگی، به سمتِ عمیقتر شدن حرکت کنم. موفقیت در یک جایزهی حماسی، توقع مخاطب و حتی انتظاراتِ خودِ من را از خودم بالا برد. حالا میدانم که این جهان دیگر متعلق به من نیست؛ متعلق به خوانندگانی است که منتظرند ببینند اهورا و دیگر شخصیتها در ادامه با چه چالشهایی روبهرو میشوند. این فشارِ مثبت، باعث شد برای جلد بعدی سختگیرتر شوم و وسواسِ بیشتری برای دنیایِ جزئیات و ساختارِ رواییام به خرج دهم.
حالا بیشتر به پتانسیلهای مغفولمانده در ادبیاتِ حماسیمان ایمان آوردهام. حالا وقتی به قفسهی کتابهایم نگاه میکنم، بیشتر از گذشته به فکرِ بازآفرینیِ داستانهای دیگرمان هستم. این جایزه به من نشان داد که ما در سرزمینی زندگی میکنیم که داستانهایش، خودشان «فانتزیِ آماده» هستند؛ فقط کافی است نویسندهای با نگاهِ مدرن و عاشقِ اسطوره، سراغشان برود.
در پایان کتاب عبارت «پایان جلد اول» آمده است. هنگام نوشتن جلد نخست، از ابتدا طرح کلی مجموعه و سرنوشت شخصیتها را در ذهن داشتید یا داستان به مرور گسترش پیدا کرد؟
حقیقت این است که نوشتن فانتزیِ حماسی، بدون داشتنِ نقشهی راه، مثل قدم گذاشتن در جنگلی مهآلود است؛ ممکن است در ابتدا مسیر را پیدا کنید، اما خیلی زود گم میشوید. هنگام نوشتنِ جلد نخستِ «آخرین وارث»، من یک اسکلتِ کلی از سرنوشتِ شخصیتها و ایستگاههای اصلیِ داستان در ذهن داشتم. میدانستم که سفرِ قهرمان به کجا ختم میشود و تقابلِ نهاییِ خیر و شر در چه بستری شکل میگیرد. اما، نکته اینجاست که شخصیتها در مسیرِ نوشتن، گاهی چنان جان میگیرند که مسیر را تغییر میدهند! برخی از فرعیاتِ داستان که در ابتدا فقط برای پر کردنِ فضای پیرامونی بودند، به قدری پتانسیل نشان دادند که ناچار شدم طرح را گسترش دهم. بنابراین، طرحِ کلی از قبل وجود داشت، اما «جزئیاتِ جهان» و «عمقِ روابط» در حینِ سفر با شخصیتها ساخته شد.
به نظر شما ادبیات نوجوان چگونه میتواند نسل جدید را با اسطورهها و میراث فرهنگی ایران آشنا کند؟ «آخرین وارث» چه نقشی در این مسیر برای خود قائل است؟
معتقدم که وظیفهی اصلی نویسنده فانتزی حماسی نوجوان، پیوند دادن نوجوان امروز با ریشههای اسطورهایاش است. نسل امروز با افسانهها و ابرقهرمانهای وارداتی (غربی یا شرقی) بزرگ میشود؛ چون آنها برایش «زنده» شدهاند. ما برای پیوند دادنِ نوجوان به ریشههایش، نباید به «بازگوییِ خشکِ متون» اکتفا کنیم. نوجوان به دنبال «همزادپنداری» است.
به نظرم در «آخرین وارث» سعی کردم اسطوره را از کتابخانهها به دنیایِ هیجانِ نوجوان بیاورم. وقتی نوجوانی میبیند که یک قهرمان همسن و سالِ خودش، با ترسهایی مشابه ترسهای خودش، با استفاده از قدرتهای اسطورهایِ سرزمینِ خودش با اهریمن میجنگد، نگاهش به این اسطورهها تغییر میکند. آنها دیگر موجوداتِ غبارگرفتهی کتابها نیستند، بلکه بخشی از هویتِ زنده و پویای او میشوند. تلاش کردم نشان بدهم فرهنگِ ما هنوز «حرف برای گفتن» دارد. ما نباید بگذاریم قصههایمان در موزهها بماند. فانتزیِ مدرن بهترین بستر برای زنده نگه داشتنِ این فرهنگ است.
من معتقدم اگر ما بتوانیم در این رمانها به نیازهای درونیِ نوجوان (مثل عدالتخواهی، کشف هویت و مبارزه با ناامیدی) پاسخ دهیم، او خودبهخود با ریشههایش آشتی میکند. دوست دارم «آخرین وارث» آن پلی باشد که نوجوان را از دنیایِ فانتزیهای جهانی، به افسانههای خودمان دعوت کند؛ جایی که هم آشناست و هم پر از شگفتیهای کشفنشده.»
نظر شما