به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «فرزند منگشت» خاطرات آزاده بیژن کیانی شاهوندی که در انتشارات پیام آزادگان به چاپ رسیده است. این کتاب از جمله آثار حوزه خاطرات دفاع مقدس و اسارت است که روایتگر بخشی از رنجها، مقاومتها و زندگی روزمره آزادگان ایرانی در زندانهای رژیم بعث عراق است. مولف در این اثر با زبانی روان و صمیمی، خاطرات خود و همرزمانش را از دوران اسارت بازگو میکند و تصویری واقعی از شرایط دشوار اردوگاهها و زندانهای عراق ارائه میدهد.
یکی از ویژگیهای این کتاب، پرداختن به روابط انسانی میان اسراست. خواننده در خلال روایتها با روحیه همدلی، ایثار، مقاومت و امید در میان اسیران آشنا میشود. همچنین رفتار مأموران بعثی، محدودیتهای شدید زندگی در اسارت و تلاش اسرا برای حفظ هویت، ایمان و روحیه خود از محورهای اصلی کتاب به شمار میرود. در گزارش زیر صفحاتی از خاطرات بیژن کیانی به روایت «فرزند منگشت» انتخاب شده که به وضعیت عزاداری در اسارت اختصاص دارد.

محرم سال 1362
بیاعتنا به مخالفت آنان، نماز جماعت در اوقات سهگانه برگزار میشد. برای هر اتاق چند نفر پیشنماز انتخاب شدند تا اگر کسی لو رفت، نفر بعدی جایگزین شود. برای هر وقت، یک نفر پیشنماز میشد. کسانی انتخاب میشدند که اگر شناسایی شدند، تحمل شکنجه را داشته باشند. من معمولاً برای نماز مغرب و عشا پیشنماز میشدم.
شب هشتم محرم، به اتاقهای ۸ و ۹ هجوم بردند و همه را شکنجه کردند. پس از شکنجه گروهی، سی نفر از دو اتاق را جدا کردند و به سلولهای انفرادی بردند. کسانی را به انفرادی بردند که فکر میکردند نقش اصلی را در برنامهریزیها دارند.
شب نهم به اتاقهای ۵ و ۶ هجوم بردند و تا پاسی از شب آنها را شکنجه کردند. ارتشیها در اتاق ۷ ساکن بودند. آنها آماده شده بودند تا اگر عراقیها به اتاقشان رفتند، با آنها درگیر شوند، ولی اتفاقی نیفتاد. عراقیها در ظهر عاشورا برای اینکه اوضاع را کنترل کنند، نوار مقتل عربی را از بلندگوها پخش کردند و فقط اجازه دادند گوش کنیم. سینهزنی را ممنوع کردند.
محرم آن سال با بگیر و بند و تهدید و ضرب و شتم و سلول انفرادی تمام شد. روزها عدهای را میبردند و در باتلاق گوشه غربی زندان میغلتاندند و بعد بدنهای خیسشان را زیر ضربات کابل، سیاه میکردند. شکنجه وحشیانهای بود؛ ضربه کابل بر بدنهای خیس و غرق در لجن، درد زیادی داشت. هر ضربه تا عمق جان شکنجهشونده اثر میگذاشت.
پس از مدتی اقامت در اتاق ۱۴، ما را به اتاق ۴ بردند، همان اتاقی که پس از گذشت دهه محرم، افرادش را تقسیم و جابهجا کرده بودند. اتاق ۴ در جنوب زندان واقع شده بود.
درد ناحیه کشاله ران به سمت شکم پس از مدتی شروع شد. یک درد آزاردهنده و مبهم بود. قبل از اعزام به جبهه، شبی به اتفاق یوسف، محمدصالح و خدامراد منزل برادرم سلطانعلی بودیم. شوخیهای گفتاری به شوخی بدنی کشید و من و خدامراد کشتی گرفتیم. هر دو در حال زورآزمایی بودیم. میخواستم هیکل سنگین خدامراد را از زمین بلند کنم، ولی نتوانستم. همان لحظه در ناحیه کشاله ران و شکم احساس درد کردم. این درد گاهوبیگاه سراغم میآمد و اذیتم میکرد و حالا پس از مدتی، اینجا در زندان شروع شده بود؛ تا چند روز نمیتوانستم به راحتی بلند شوم یا بنشینم. دراز هم که میکشیدم درد ادامه داشت. هیچ کاری هم نمیشد کرد. فقط باید تحملش میکردم. هر وقت این درد شروع میشد، خاطره آن شب زنده میشد و به یاد یوسف و محمدصالح و خدامراد میافتادم. خوبی این درد آزاردهنده، تداعی خاطرات گذشته با دوستان و بستگان بود.
شیوع بیماریهای پوستی، زخم شدن روی زبانها، ضعف و بیحالی ناشی از گرسنگی، در کنار زخمهای جبهه، جسم و روح را با هم درگیر میکردند.
روزی یکی از نوجوانان اصفهانی، از فشار گرسنگی، از سرباز عراقی نان خواست. من در گوشهای با فاصله ایستاده بودم و میدیدم، نزدیک رفتم و به او تشر زدم: «چرا از دشمن درخواست نان کردی؟» سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. چیزی برای گفتن نداشت. بعدها این موضوع برایم خاطرهای تلخ شد. آن نوجوان را از پیش ما بردند و دیگر او را ندیدم، گرچه کار خیری نکرده بود، ولی گرسنگی امانش را بریده بود و از روی ناچاری درخواست نان کرد. هرگاه به یاد برخورد تندم با او میافتادم خودم را سرزنش میکردم. میتوانستم با زبان نرم با او حرف بزنم، ولی از شدت نفرتی که از بعثیها داشتم و معتقد بودم نباید در برابر آنان از خود ضعف نشان دهیم، تندی کردم و او شرمنده شد.
نظر شما